صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
گفتگو با امیر خلبان احمد مهرنیا/۳

ترسیدم بمب‌هایم به مدرسه دخترانه بخورند/به اردستانی گفتم «مثل آب‌خوردنت» این بود؟

عرق سردی روی بدنم نشست. نفرت‌انگیزترین کاری بود که می‌شد کرد. همان‌طور که بعثی‌ها چند مدرسه ما را در ایلام و استان‌های مختلف زده بودند. از ته قلبم از صدام متنفر شده بودم که مدرسه‌‌ای را که بچه نوجوان و کودک در آن باشد بزنند. به محض این‌که مدرسه را دیدم وجودم فرو ریخت. سلول سلول بدنم ریخت!
کد خبر: ۱۳۷۰۹۶۷
| |
9641 بازدید
|
۱

ترسیدم بمب‌هایم به مدرسه دخترانه بخورند/به اردستانی گفتم «مثل آب‌خوردنت» این بود؟

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، پس از گفتگو با امیران خلبان حسین هاشمی، صمد ابراهیمی، کاظم عباس‌نژادی، شفیع حسین‌پور، فرشید اسکندری و بهنام اغنامیان که در سال‌های دفاع مقدس با شکاری F5 تایگر پرواز کرده و برای میهن انجام وظیفه کرده‌اند، سراغ یکی دیگر از خلبانان این‌شکاری خاطره‌انگیز رفتیم که در شروع دفاع مقدس ۸ ساله خلبان پایگاه دوم شکاری تبریز بوده است.

امیر سرتیپ دوم احمد مهرنیا، علاوه بر ماموریت‌های نظامی در سال‌های جنگ و پس از آن، ماموریت ثبت و ضبط مستندات نیروی هوایی در دفاع مقدس ۸ ساله را نیز به دوش گرفته و کتاب‌هایی مثل مجموعه (تا این‌لحظه ۴ جلدی) «ستاره‌های نبرد هوایی» و «بال‌های شکسته من» (خاطرات امیر آزاده خلبان یدالله عبدوس)، «حمله هوایی به الولید» را در کارنامه پژوهشگری خود ثبت کرده است. 

مهرنیا همرزم و همسنگر دلاورمردانی چون شهید مصطفی اردستانی و عقابان دیگر پایگاه تبریز چون شفیع حسین‌پور بوده که مثل او در عملیات بزرگ حمله هوایی به پایگاه‌های الولید عراق مشارکت داشته است. 

قسمت‌های اول و دوم گفتگو با این‌خلبان جنگ، چندی پیش منتشر شدند که از ابتدای حضور او در نیروی هوایی و سپس ناآرامی‌های پیش و پس از انقلاب تا مقطع آغاز دفاع مقدس ۸ ساله را شامل می‌شوند و در پیوندهای زیر قابل دسترسی و مطالعه هستند:

* «شب پیروزی انقلاب در پست فرماندهی پایگاه تبریز بازداشت بودم/دیگران هم جای ما بودند انقلاب می‌کردند»

* «پایگاه ملتهب تبریز چگونه آرام شد؟/شهید فکوری مذهبیِ قبل از انقلاب بود ولی عده‌ای فکر کردند ضدانقلاب است»

در ادامه مشروح سومین و آخرین قسمت از گفتگو با این خلبان جنگ را می‌خوانیم:

* جناب مهرنیا خلاصه کارنامه جنگی شما از این قرار است؛ ۱۷۴ پرواز گشت و پوشش هوایی، ۷۲ پرواز اسکرامبل و اسکورت، ۴۴ بمباران برون‌مرزی و پشتیبانی. تا یادم نرفته بپرسم؛ ماموریت زدن سد دربندی‌خان سال ۱۳۶۶ به شما داده شد. درست است؟

یک‌پرواز دو فروندی داشتیم برای زدن سد دربندی‌خان.

* تا جایی که می‌دانم امام (ره) در مقاطع مختلف جنگ، مخالف زدن اهدافی مثل سد و آسیب‌زدن به مردم عادی بوده است. این‌که چه‌طور سال ۶۶ چنین‌ماموریتی به شما داده شد، جای سوال است.

امام تا یک‌جاهایی کوتاه می‌آمد؛ مثلا در زدن شهرها کوتاه آمد. نصیحت کرد که یعنی صدام حواست باشد! اما وقتی صدام گوش نداد، از جایی به بعد امام (ره) گفت ما هم مقابله به مثل می‌کنیم. از نظر شخص من، چنین‌رفتاری واقعا لازم بود. چون می‌بینی دشمن کوتاه نمی‌آید و پایتخت شما را می‌زند. جاهایی که ...

* کاملا مسکونی است و مردم هستند.

بله. این‌ها را هدف تلقی می‌کرد و می‌زد. شما هم یک‌جا مجبوری مقابله به مثل کنی تا طرف به خودش بیاید! جنگ است و جنگ هم کثیف است. همیشه می‌گوییم اخلاق باید رعایت شود اما کار به جایی می‌رسد که یک‌طرف دعوا، اخلاق را می‌گذارد کنار و رعایت نمی‌کند؛ فقط می‌گوید منافع! آن‌جا نمی‌توانی بنشینی که او هی بزند و بزند!

اواخر جنگ بمباران‌های شیمیایی پشت سر هم دشمن، امان جبهه‌ها را بریده بود. تجهیزات کافی هم نداشتیم و (خارجی‌ها) نمی‌دادند. خیلی صدمه می‌دیدیم. اتفاقا در همان‌پرواز، بمباران شیمیایی دشمن را در منطقه خرمال و حلبچه دیدم.

* پرواز زدن دربندی‌خان؟

بله؛ همان‌روز. در ارتفاع پایین به سمت سد می‌رفتیم و هواپیماهای عراقی را بالاتر از خودمان دیدیم که زودتر روی منطقه رسیدند و بمباران کردند. قارچ‌های انفجار شیمیایی را هم دیدیم و از کنار یکی‌شان عبور کردم. از پایگاه همدان رفتیم.

* به همدان مامور بودید؟

بله. رفتیم برای خرمال که از کنار حلبچه رد شدیم.

* زدن سد موفقیت‌آمیز نبود؛ نه؟

نه. کار سختی است و مهمات ویژه می‌خواهد. اگر می‌خواهی بالای سر سد بروی و بزنی، باید پایین پرواز کنی و بالا بکشی چون تجهیزات تولید برق و توربین‌ها در عمق است. با یک‌بمب MK82 هم سد به‌راحتی خراب نمی‌شود.

* ماموریت تکرار شد؟

نمی‌دانم. از بعد ماموریت خودمان خبری از تکرارش ندارم. بعید می‌دانم؛ چون سد سالم ماند.

* بمب‌ها، همان MK82 و شیوه بمباران هم اسکیپ بود؟ فکر کردم سنگین‌تر و هزار پوندی بوده‌اند!

نه ۵۰۰ پوندی بردیم.

* اشاره به مقابله به مثل کردید. یک‌ماموریت دیگر داشتید برای زدن شهر علی‌غربی که در آن متوجه مدرسه دخترانه شدید. یادتان هست چه‌سالی بود؟

سالش را در دفتر پروازم نوشته‌ام. وقتی بحث شهرزنی شروع شد، از صمیم قلب با آن مخالف بودیم. چون دوست نداشتیم مردم عادی را بزنیم ولی چاره‌ای هم نداشتیم. هم لازم بود هم دستور. خودم هم اگر فرمانده بودم، می‌گفتم برویم بزنیم. بالاخره جاهایی از جنگ باید بالانس و متعادل می‌شد. باید توازن برقرار می‌شد. این بود که یکی از این‌ماموریت‌های شهرزنی هم به ما محول شد؛ یک‌پرواز دو فروندی که من و سروان پرویز نثری رفتیم برای زدن علی‌غربی. هیچ‌نقطه مشخصی هم نداشتیم.

* یعنی هرجایی از شهر؟

بله. هیچ محاسبه‌ای که برای این‌که ارتفاع چه‌قدر باشد و سرعت و سایت را روی کجا بگذاریم نداشتیم. برای زدن یک‌هدف مشخص، باید سمت، سرعت و باد و همه‌چیز را محاسبه کنیم که بمب هرچه نزدیک تر به هدف بخورد.

تنها چیزی که بود، یک‌برج بلند مخابراتی بود که قرار شد از روبرو به آن برسیم و بمب‌هایمان را بزنیم. بعد برج را دور بزنیم و برگردیم.

* خود برج را که نمی‌خواستید بزنید؟

نه، برج مربوط به یک‌تاسیسات مخابراتی بود. باید خود شهر را می‌زدیم.

در ارتفاع ۱۰۰ پا پرواز می‌کردیم که رسیدیم روی شهر. من سمت راست بودم و لیدر سمت چپ. رسیدیم به محلی که ایشان گفت بزنیم! او زد. من هم دکمه را فشار دادم و ۴ بمب از زیر هواپیما افتاد. بحث لحظه است؛ کسری از ثانیه. همان‌لحظه رهاشدن بمب‌ها، چشمم افتاد به یک‌مدرسه دخترانه که ۲۰۰ تا ۳۰۰ دختر در سن راهنمایی در حیاطش می‌کردند. فکر کنید بمب‌ها روی هوا هستند!

* و دارند می‌روند!

عرق سردی روی بدنم نشست. نفرت‌انگیزترین کاری بود که می‌شد کرد. همان‌طور که بعثی‌ها چند مدرسه ما را در ایلام و استان‌های مختلف زده بودند. از ته قلبم از صدام متنفر شده بودم که مدرسه‌‌ای را که بچه نوجوان و کودک در آن باشد بزنند. به محض این‌که مدرسه را دیدم وجودم فرو ریخت. سلول سلول بدنم ریخت! برای این‌که بدانم چه شد و بمب‌ها کجا خوردند، هواپیما را ۱۲۰ درجه گرداندم. تمام ۷.۳۳ لیمیت F5 را جی کشیدم که هواپیما زودتر برگردد.

* از نظر ایمنی نباید این‌کار را می‌کردید. چون وقتی بمب را می‌زنید باید سریع فرار کنید. منطقه پدافند خطرناکی داشت؟

پدافندش از کناره‌های شهر سبک‌تر بود. سنگینی پدافند بسته به هدف بود که تاسیسات باشد یا چیز دیگر. درآن‌پرواز داخل شهر پدافند ندیدم و چیزی به خاطر ندارم.

با آن‌فشار هواپیما را گرداندم. در ارتفاع ۱۱۰ تا ۱۲۰ پا بمب را زده‌ایم و چشمم به زمین است که بمب‌ها کجا می‌خورند! وقتی دیدم بمب‌ها به مدرسه نمی‌خورند، وجودم آرام گرفت.

ترسیدم بمب‌هایم به مدرسه دخترانه بخورند/به اردستانی گفتم «مثل آب‌خوردنت» این بود؟

* به مدرسه نخورد ولی کنارش چه؟ بحث موج انفجار و ترکش‌ها چه؟

بعید است بچه‌ها کشته شده باشند. ولی ممکن است موج انفجار اذیت‌شان کرده باشد!

* بچه‌ها را نکشدید ولی حسابی آن‌ها را ترساندید!

جنگ همین است. کثیف است. کودکان ما شهید شدند. در کرمانشاه سنگری بود که بعثی‌ها آمدند آن را زدند و به‌قولی ۳۰۰ یا به قولی ۷۰۰ نفر از بین رفتند. آن‌ها به‌عمد این‌کارها را می‌کردند اما ما بعد از کلی خویشتن‌داری رفتیم زدیم. تازه شهرهای کوچک را هم زدیم. هیچ‌وقت برای شهرزنی سمت بغداد نرفتیم. حتی بصره را هم نشنیدم زده باشیم. رفتیم که بگوییم ما هم می‌توانیم مثل شما شهر بزنیم.

* جناب مهرنیا شما در ماموریت حمله به H3 هم حضور داشته‌اید! پروازتان برای شناسایی آب و هوا بود؟ اشتباه نمی‌کنم!

نه برای محافظت از هواپیمای سوخت‌رسان بود.

* از طرف دیگر هم سه‌فروند F5 رفتند کرکوک را بزنند؛ شهید اردستانی و دو فروند دیگر. شما هم کپ بودید.

آقای اردستانی لیدر بود؛ همراه با محمدابراهیم توکلی و شفیع حسین‌پور. این‌ها رفتند برای پالایشگاه کرکوک که یک‌ماموریت ایذایی تلقی می‌شد نسبت به ماموریت اصلی که H3 بود.

* البته آقای حسین‌پور می‌گفت آن‌ماموریت ایذایی نبود؛ مرگبار بود.

بله گفتم برای ماموریت H3. در ارتش یک‌ماموریت تاکتیکی داریم و یک‌ماموریت استراتژیکی که راهبردی است. مثلا برای گرفتن بصره که ماموریت استراتژیک بود، چند عملیات تاکتیکی مثل خیبر و کربلای ۵ و ...

* رمضان ...

... انجام دادیم که تک‌تکشان عملیات‌های بزرگی بودند. مثلا در والفجر ۸، فاو را گرفتیم ولی چون راهبردی نبود، یک‌هدف تاکتیکی برای هدف اصلی ما تلقی می‌شد. پس وقتی فاو را گرفتیم، نمی‌گوییم پیروز شدیم؛ می‌گوییم یک‌پله رفتیم جلو. این‌پله را پیروز شدیم ولی هنوز ماموریت اصلی باقی مانده و سر جایش است. بنابراین در ماموریتی مثل H3، باید توجه داشت اگر تصمیم می‌گرفتیم فقط برویم کرکوک را بزنیم می‌شد هدف اصلی و راهبرردی! ولی وقتی برای ماموریت کلی H3 می‌رویم کرکوک را می‌زنیم، می‌شود ایذایی.

* منظور آقای حسین‌پور سختی کار بود.

بله. کار که بی‌نهایت سخت بود. کرکوک از همان روز اول مهر، یکی از مناطق نفت‌خیز و مهم عراق بود. دوستان ما اسمش را گذاشتند «لونه زنبور». خدا رحمت کند تیمسار (محمد) دانشپور را! سرگرد بود که به ماموریت رفت و وقتی برگشت گفت «بابا! لانه زنبور است.»

* همان‌پروازی که هواپیمایش را زده بودند و دماغ اف‌پنجش پریده بود! شبیه میگ ۲۱ شده بود.

بله. همان‌ماموریت بود. از آن‌موقع، این‌اسم روی کرکوک ماند و خیلی آن‌جا اذیت شدیم. روز اول جنگ، ماموریت پایگاه تبریز ۲۰ فروند برای موصل و ۲۰ فروند برای کرکوک بود. همه نقشه‌ها هم برای پرواز و ماموریت آماده شد. شب تا ساعت ۲ در پست فرماندهی نقشه‌ها را طراحی و خط‌کشی کردیم که صبح بچه‌هایی که پرواز دارند، تحویل بگیرند و بروند.

 صبح فردا ظاهرا صحبتی بین فرزانه (فرمانده پایگاه تبریز) و (قاسم) پورگلچین فرمانده پایگاه همدان شد. فرزانه گفت: «آقا من دارم می‌فرستم.» گلچین هم گفت «کرکوک برای ماست ۱۶ اف‌فور برای آن‌جا زین کرده‌ایم. نروید! می خورید به هم. کرکوک را  فراموش کن!» در نتیجه، ۴۰ فروند F5 برای موصل رفتند.

اول مهر، ۱۶ اف‌فور همدان رفتند کرکوک را زدند ولی صدمه کافی به پایگاه نخورد. طبق طرح قبلی، هم باید ۱۶ فروند فانتوم همدان می‌رفت، هم ۲۰ تای تبریز که آسیب زیادی به پایگاه کرکوک زده شود. منتهی چون فرماندهی‌ها به هم ریخته بود، خیلی از مسائل درست سر جایشان انجام نشدند. اما ۴۰ فروند تبریز به موصل رفتند و تقریبا جایی از پایگاه سالم نماند و پایگاه موصل برای ۴ ماه غیر عملیاتی ماند. ولی (پدافند) کرکوک بدتر شد و پدافند شدیدتری پیدا کرد و هر پروازی می‌رفت آن‌جا، حتما یک‌چیزش می‌شد.

پروازی که اردستانی، توکلی و حسین‌پور برای کرکوک رفتند، خیلی مهم بود. کرکوک بسیار جای خطرناکی بود. وقتی برای زدن پالایشگاه می‌رویم، مخازن سوخت را نمی‌زنیم. عموما هدف کامپیوتر پالایشگاه است تا تولید متوقف شود. اما یکی همین‌ماموریت و یکی هم ماموریت بغداد شهید دوران بود که خلبان‌ها باید مخازن را می‌زدند تا آتش به پا شود و جلب توجه کند. در غیر این‌صورت کار ما این است که اتاق کنترل پالایشگاه را بزنیم؛ همان‌جایی که کامیپوترها هستند. اگر آن‌جا را بزنی، مخازن تا ۱۵ روز یا یک‌ماه دیگر نفتی نخواهند داشت.

کار بچه‌های ما خیلی در زدن کرکوک سخت بود اما بحث من چیز دیگری است. این‌ماموریت را باید به چشم یک‌مجموعه دید. یعنی فقط ۸ تا اف‌فور نبودند؛ یا فقط سه‌فروند اف‌پنج نبودند. هواپیمای شنود هم بود، F14‌ها هم بودند...

* تانکرهای سوخت‌رسان ...

اف‌فور پشتیبان هم روی آسمان همدان دارد پرواز می‌کند. اف‌پنج حمایتگر هم هست و در مجموع در حمله به اچ‌سه، ۷۰ نفر خلبان درگیر بودند. فکرش را بکنید همه کارشان را درست انجام می‌دادند اما فانتوم‌ها به پایگاه‌های الولید نمی‌رسیدند. در این‌صورت می‌گفتیم ماموریت انجام نشد.

* وظیفه شما ...

من روی دریاچه ارومیه برای محافظت از تانکر سوخت‌رسان گشت می‌زدم.

ترسیدم بمب‌هایم به مدرسه دخترانه بخورند/به اردستانی گفتم «مثل آب‌خوردنت» این بود؟

* اگر ماموریت شاخصی از پروازهای دفاع مقدس برای حسن ختام مد نظرتان هست، بشنویم که خسته‌تان کردیم!

در جریان عملیات والفجر ۸ پروازی داشتم که بد نیست به آن اشاره کنم. روزی که قرار بود والفجر ۸ انجام شود، پایگاه دزفول بودیم. آقای اردستانی آمد پایگاه و ما را در سالن بریفینگ گردان جمع کرد و گفت «بچه‌ها! یک‌ماموریت فوق‌العاده مهم در پیش داریم و در حد و اندزه‌ای است که تغییرات اساسی در جنگ می‌دهد. ما خلبان‌ها هم گوشه‌ای از آن هستیم.» اولین‌بار بود بعد از انقلاب جمله‌ای انگلیسی از او شنیدم. گفت «Peace Of Cake! (مثل آب خوردن) ۵۰ ثانیه در خاک دشمن هستیم. سخت نیست. بسم الله بگویید و آماده شوید. ۵ فروند با خودم می‌رویم امیدیه.» بعد ۵ نفر از بچه‌ها را آماده کرد و رفتند ارومیه.

هوا خراب و دید خیلی کم بود. علیرضا آیینی یکی از آن‌هایی بود که با اردستانی رفتند. از او شنیدم که با مشکلات زیاد و قبول خطر در امیدیه نشسته‌اند. ولی اردستانی گفته بود «باید در این‌عملیات باشیم و حضورمان لازم است. هرطور شده باید برویم!» چون خودش لیدر بود، گفت «نگران نباشید! می‌نشانمتان!» روز بعد که بنا بود عملیات شروع شود، با چند پرواز از دزفول رفتیم برای پرواز. من و آقای حبیب بقایی با هم بودیم. قرار بود از بالای آبادان برویم به راست اروند و مستقیم برویم تا به نخلستان‌هایی که عراق در آن‌ها نیرو و پدافند داشت. بمباران کنیم و برگردیم امیدیه بنشینیم.

من سمت راست بقایی بودم. رسیدیم جایی که سنگرهای عراقی‌ها را دیدیم. کنار اروند هم پنج‌شش تریلی بود که لوله‌های قطور آهنی ۱۲ متری را روی هم چیده بودند. بقایی بمبش را درست روی این‌لوله ها زد که در نتیجه انفجار، لوله ها پرتاب می شدند این‌طرف و آن‌طرف. هنوز هم که مرا می‌بیند، می‌گوید «احمد لوله‌ها را یادت هست؟» بقیه بمب‌ها را هم سر جایشان زدیم و در امیدیه نشستیم.

فردای ماموریت، همه فرماندهان ارشد سپاه در قرارگاه رعد حضور پیدا کردند. یک‌نقشه ۱۰ تا ۱۲ متر مربعی روی زمین پهن بود. رویش هم نایلون پهن بود و موقعیت تمام لشکرها و گردان‌ها را رصد می‌کردند. با بی‌سیم صحبت می‌کردند که کی کجاست و چه می‌کند! بچه‌ها اروند را رد کردند و الله اکبر! کار رسید به جایی‌که از ما خواستند پرواز کنیم ولی چون هوا خراب بود نمی‌توانستیم! یعنی پشتیبانی هوایی عملیات لغو شد. نیروها هم طبق زمان‌بندی، سین و رِ خودشان را انجام داده بودند و کم‌کم به ساعاتی رسیدیم که گفتند هیچ‌نیرویی آن‌طور که باید جلوی بچه‌ها نیست و دارند پیشروی می‌کنند. پیشروی عجیبی انجام شد اما از یک‌جا ورق برگشت.

* تله بود؟

بله. گفتند زرهی عراق جلویشان است و دارد حمله می‌کند. ذهن‌ها رفت سمت همان‌حال‌وهوایی که در کربلای ۴ دیدیم. ما ناظر گفتگوها بودیم. بابایی خدابیامرز و اردستانی آن‌جا بودند. دیگران گفتند «نیروی هوایی کاری کند! بچه‌ها قلع و قمع می‌شوند.» هواشناسی را آوردیم و بررسی کردیم ولی هوا خراب بود. هوا از خود پایگاه بسته بود و نمی‌شد پرواز کرد. در نهایت گفتند یک‌پرواز تک‌فروندی F5 مدل F برود ببیند تا کجا می‌شود پرواز کرد.

* یعنی صرفا شناسایی بود؟

نه بمب هم داشت. رفت ببیند می‌شود پرواز کرد که اگر شد، بقیه پروازها هم بلند شوند. اگر هم وضعیت همان‌طور بود که هواشناسی گفته بود، هیچ! این F5 رفت و برگشت و خلبانش گفت «اصلا امکان‌پذیر نیست و شرایط اجازه نمی‌دهد!»

شاهد بودم که دوستانمان در قرارگاه گریه می‌کردند و اشک‌هایشان روی نایلون نقشه می‌خورد و تق تق صدا می‌کرد. گریه می‌کردند که پنج‌شش‌هزار نیرو از دست می‌دهیم! اما خدا با نیروهای الهی‌اش بارانی فرستاد سیل‌آسا؛ که بچه‌ها توانستند عقب بیایند و تانک‌های عراقی هم در گل گیر کردند. نیروهای ما تا جایی آمدند که توانستند سنگربندی کنند. از اول هم قرار بود تا همان‌جا جلو بروند ولی وقتی دیده بودند خبری نیست، خیلی جلو رفته بودند.

فردا صبح که هوا بهتر شد، پشتیبانی هوایی را شروع کردیم و ماموریت‌های مختلفی به ما داده شد. عمده‌اش در نخلستان‌ها و مربوط به زدن نیروهایی بود که در غرب اروندرود قرار داشتند. پدافندشان هم سنگین بود و بعدا ۴۰۰ قبضه توپشان را به‌عنوان غنیمت گرفتیم. هواپیماهای عراقی هم در منطقه حضور داشتند و مرتب بچه‌های ما را بمباران می‌کردند.

* درگیری هوایی هم پیش آمد؟

 نه. در آن روز نداشتیم. پرواز ۶ دسته دوفروندی بسم‌الله کار ما برای پشتیبانی بود. ماموریت من و اردستانی با هم بود. قرار شد برویم قرارگاه عراقی‌ها را در کارخانه نمک بزنیم. یعنی نسبت به بقیه بیشتر از ۵۰ ثانیه در منطقه دشمن حضور داشتیم. سه‌چهار دقیقه باید می‌رفتیم و می‌زدیم و برمی‌گشتیم. هدف ما نزدیک ام‌القصر بود. بچه‌های دیگر هم از جهات مختلف باید اهدافی را می‌زدند.

یک‌خلبان آن‌روزمان آقای (رضا) زمانی‌پور بود که از تبریز مامور شده و آمده بود پیش ما. زمانی‌پور با آقای قاسم ورزدار دسته اولی بودند که به هدف رسیدند. قرار بود پروازها در سکوت رادیویی انجام شوند و کسی صحبت نکند. جناب سرهنگ (علیمحمد) نادری در برج کنترل بود. اولین صدایی که در رادیو شنیدم، صدای زمانی‌پور بود که می‌گفت «قاسم! قاسم! قاسم!» و جواب نمی‌گرفت. بعد گفت «قاسم کجایی؟ موقعیتت کجاست؟» آقای نادری که در برج بود، گفت «آقا لازم نیست صحبت کنی! قاسم زده و دارد برمی‌گردد.» بعد فهمیدیم آقای ورزدار هدف قرار گرفته و نزدیک زمین در گردش پریده بیرون؛ دست و پایش شکسته و اسیر شده. زمانی‌پور هم بمبش را زد و برگشت.

ترسیدم بمب‌هایم به مدرسه دخترانه بخورند/به اردستانی گفتم «مثل آب‌خوردنت» این بود؟

این‌اتفاقاتی را که جدا جدا می‌گویم، همزمان با هم ببین! زمانی‌پور گفت «من یک بمبم مانده. این را کجا بزنم؟» چون از تبریز آمده بود، موقعیت پایگاه و رنج را نمی‌شناخت. یکی به او گفت «نزدیک خلف آباد (رامشیر) یک‌دریاچه هست برو بمبت را آن‌جا بنداز!» از این‌طرف، حمید نجفی و (ابوالفضل) اسدزاده می‌روند برای زدن. (بیرجند) بیک‌محمدی و عباس علمی هم از سمت جنوب خلیج فارس دارند به سمت شمال می‌آیند. دهانه خلیج را رد کرده‌اند که برسند به نیروهایی که کنار روند هستند که پدافند خودمان بیک‌محمدی را می زند. دوتا از بمب‌های سمت راست هواپیمایش، یکی کامل از پایلون شکسته بود و یکی هم سرش کنده شده بود. تعدادی هم ترکش به هواپیمایش خورده بود. این‌جا ایشان داد می‌زند و بد و بیراه می‌گوید که «چه کسی مرا می‌زند؟ برمی‌گردیم.» آقای علمی که در بالش است، می‌گوید «آقا اجازه بده من ماموریتم را انجام بدهم!» بیک‌محمدی هم می‌گوید «نه! تو با منی و باید برگردی!» علمی می‌گوید «حیف است تا این‌جا آمده‌ایم!»

حمید نجفی و اسدزاده توی بالش، جلوی ما بلند شدند. با فاصله ۱۰ ثانیه از دسته قبلی، بلند می‌شدیم. حین پرواز ناگهان دیدیم هواپیمای اسدزاده از بال نجفی کشید بالا و ناگهان شد یک گلوله آتش و سقوط کرد. چه شد؟ چه کسی زد؟ هنوز خیلی مانده بود به هدف برسیم. متوجه شدیم نجفی و اسدزاده، با رسیدن به رودخانه بهمنشیر فکر می‌کنند اروند را رد کرده‌اند و بمب‌شان را آن‌جا می‌زنند. پدافند خودی هم نامردی نمی‌کند و می‌زند و اسدزاده آن‌جا به شهادت می‌رسد.

ما پشت سر این‌دوتا بودیم. یکی از بچه‌ها که جدید از جای دیگر -فکر کنم تبریز- آمده بود، گم شده بود. حالا فکر کن در آن‌معرکه آقای آیینی که بالاست، خطاب به این‌خلبان می‌گوید «از این طرف بیا! من این‌طرفم!» یکی دارد فریاد می‌زند «چرا اسدزاده را زدند؟ چه شد؟» و قرار هم هست صحبت نباشد!

* شما کجا بودید؟

ما اروندرود را رد کردیم و نخل‌ها زیرمان بودند. از پروازهای قبل به این‌تجربه رسیده بودم که خودم باید بدانم کجا هستم. به همین‌دلیل، بیشتر نگاهم روی منطقه بود و زیرچشمی حواسم به اردستانی بود که موقعیتم را نسبت به او نگه دارم. یک‌لحظه در همان‌نگاه زیرچشمی احساس کردم بمب‌هایش را زد. با خودم گفتم «چرا چنین‌کاری کرد؟ هفت‌هشت مایل دیگر باید برویم جلو به کارخانه نمک برسیم!» سر برگرداندم نگاهش کنم که ماجرا چیست، دیدم هواپیمایش بدون این‌که او بخواهد، بالا می رود و در حال دور زدن است.

اردستانی را رها کردم و گفتم هرچه بوده، تشخیص داده باید بمب‌ها را این‌جا بزنیم. من هم آن‌جا بمب‌ها را در یک نقطه شلوغ سنگرهای عراقی زدم و با زاویه تند شروع به گردش کردم که برگردم. حواسم هم بود اردستانی کجاست و چه می‌کند. بالاتر پیدایش کردم. دیدم موتور چپش آتش گرفته و شعله بزرگی از آن بیرون می‌زند. گفتم «مصطفی چیزی نیست فقط با آرامش موتور چپ را خاموش کن که آتش گرفته!» او هم گوش کرد. اما در حال گردش بودم که دیدم ۳ بمب دارد از بالا می‌افتد پایین! «خدایا این‌ها از کجا آمدند؟ نکند بخورند به من؟ مگر بمب‌هایش را نزد؟ جریان چیست؟»

اردستانی دور زد و اروند را رد کرد. وقتی به آن‌سوی اروند رسیدیم و هواپیما را در شرایط معمولی قرار داد، گفت «بیا چک کن ببین مشکل من چیست؟ پرواز سخت است.» از پشت سر آمدم و رفتم زیر هواپیمایش. دیدم پایلون باک سوخت وسط که بیش از ۵ متر طول دارد، نیست. پایلون هم نصفش شکسته و زیر پای اردستانی هم همه سیم‌ها معلوم است. یک‌سوراخ نیم‌متری زیر پایش درست شده بود. این‌، تازه بسم الله اول بود. آمدم این‌طرف هواپیمایش را چک کنم که دیدم یکی از بمب‌ها روی بال چپش باقی مانده. چیز عجیب غریبی که دیدم، این بود که باک بنزین وسط که نبود، پییچده و رفته بود توی بال. یعنی باک مرکزی، رفته بود نوک بال که لانچر موشک دارد.

این‌وضعیت فقط اردستانی را می‌خواست که ‌هواپیما را در چنان‌وضعی نگه دارد. هواپیما را آورد نشاند در پایگاه. وقتی نشستیم، اولین حرفی که زد، این بود: «خدا پدرت را بیامرزد که گفتی چیزی نیست؛ همان‌موقعی بود که دستم رفت برای کشیدن اجکت. چون دیدم هواپیما جواب نمی‌دهد. ولی تو گفتی چیزی نیست و من گفتم اگر چیزی نیست، چرا بپرم؟ بگذار ادامه بدهم ببینم چه می‌شود.»

آن‌روز عصبی شدم. چون یک‌هواپیمای دیگرمان که همان‌روز می‌خواست روی باند بنشیند، به دلایل شرایط روحی و روانی خلبان، آسیب دید. نتوانست انتهای باند هواپیما را کنترل کند و در آخرین لحظه تصمیم گرفت جای رفتن توی تور بریر، دور بزند و برگردد. بال هواپیما به میله کلفت بریر گرفت و تکه‌ای از بال کنده شد. هواپیمای خودم هم یک‌سوراخ با قطر ۱۰ سانتی روی بال پیدا کرد. این، کمترینش بود. بقیه هواپیماها هم همه اشکال و آسیب پیدا کرده بودند؛ از اردستانی تا بقیه.

وقتی نشستیم، رفتیم داخل قرارگاه رعد و منتظر شدیم. اردستانی رفته بود با فرماندهی صحبت کند. مدتی بعد آمد و در را باز کرد و گفت «بچه‌ها یکی‌تان بیاید برویم یک‌پرواز دیگر کنیم!» گفتم «ببخشید یک‌لحظه بیا بگو ببنیم چه شد؟ ۱۲ فروند رفتیم و ۱۰ تایمان...»

* آش و لاش برگشتیم!

«این بود پیس آف کیکِ تو؟ بیا ببینیم مشکلمان کجا بود و چرا این‌طور شد؟» گفت «نه. الان باید برویم!» گفتم «نه! ما نمی‌آییم. اول باید معلوم شود اشکال کار کجا بوده و آسیب‌شناسی کنیم!»

ترسیدم بمب‌هایم به مدرسه دخترانه بخورند/به اردستانی گفتم «مثل آب‌خوردنت» این بود؟

شهید مصطفی اردستانی

از گردان بیرون آمدیم. اردستانی روی جدول نشست و ما هم دورش حلقه زدیم. گفت «بچه‌ها! باید برویم!» من هم سفت و سخت ایستادم که «تا تحلیل نکنیم نمی‌رویم! دو فروند دیگر برویم که آن‌ها را هم بزنند؟» گفت خودم می‌آیم! گفتم «خودت را هم که زدند.» او را در ارتفاع خیلی پایین با موشک رولند زده بودند. همان‌لحظه‌ای که موشک خورده و باک مرکزی پیچیده بود، احساس کردم بمب‌ها را زده. نگو موشک خورده و است.

تا حدود ۲ ساعت که نزدیک ظهر شد، از پس ما برنیامد. بچه‌ها منتظر بودند ببینند جروبحث من و اردستانی به کجا می‌رسد. در نهایت گفت «آقا من حرف آقای مهرنیا را پذیرفتم. بروید ناهار بخورید و هرکدام فکر کنید چه شد و چه باید بکنیم. بعد از ناهار بیاییم به جمع‌بندی برسیم.» بچه‌ها که بلند شدند، من هم خواستم بروم که اردستانی نگهم داشت و گفت «شما بمان! هواپیمایت را بردار ببر دزفول بگو آن سوراخ روی بال را تعمیر کنند. یک‌هواپیمای دیگر بردار و بیا!» من هم گفتم چشم و رفتم دزفول.

در حال فرود در پایگاه دزفول بودم که یک‌هواپیما بلند شد. آقای محمدتقی فاضلی بود. وقتی نشستم، گفتند تقی به جای تو رفت امیدیه. و من ماندم دزفول.

در والفجر ۸ اتفاقات دیگری هم داشتیم. سانحه برای ولی‌الله بزرگی را داشتیم که در خلیج فارس او را زدند و سقوط کرد. هواپیمای محمد یوسفی را هم زدند که مجبور شد بپرد بیرون. دو سه هواپیمای دیگر را هم آن‌جا از دست دادیم و والفجر ۸ با همکاری ارتش و سپاه منجر به گرفتن فاو شد. یک‌سال بعد هم از دستش دادیم.

صادق وفایی

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
برچسب ها
سفرمارکت
گزارش خطا
مطالب مرتبط
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۱
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۲:۰۱ - ۱۴۰۵/۰۲/۱۹
زنده باد دلیرمردان نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟
آخرین اخبار