پایگاه ملتهب تبریز چگونه آرام شد؟/شهید فکوری مذهبیِ قبل از انقلاب بود ولی عدهای فکر کردند ضدانقلاب است

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، پس از گفتگو با امیران خلبان حسین هاشمی، صمد ابراهیمی، کاظم عباسنژادی، شفیع حسینپور، فرشید اسکندری و بهنام اغنامیان که در سالهای دفاع مقدس با شکاری F5 تایگر پرواز کرده و برای میهن انجام وظیفه کردهاند، سراغ یکی دیگر از خلبانان اینشکاری خاطرهانگیز رفتیم که در شروع دفاع مقدس ۸ ساله خلبان پایگاه دوم شکاری تبریز بوده است.
امیر سرتیپ دوم احمد مهرنیا، علاوه بر ماموریتهای نظامی در سالهای جنگ و پس از آن، ماموریت ثبت و ضبط مستندات نیروی هوایی در دفاع مقدس ۸ ساله را نیز به دوش گرفته و کتابهایی مثل مجموعه (تا اینلحظه ۴ جلدی) «ستارههای نبرد هوایی» و «بالهای شکسته من» (خاطرات امیر آزاده خلبان یدالله عبدوس)، «حمله هوایی به الولید» را در کارنامه پژوهشگری خود ثبت کرده است.
مهرنیا همرزم و همسنگر دلاورمردانی چون شهید مصطفی اردستانی و عقابان دیگر پایگاه تبریز چون شفیع حسینپور بوده که مثل او در عملیات بزرگ حمله هوایی به پایگاههای الولید عراق مشارکت داشته است.
قسمت اول گفتگو با اینخلبان جنگ، چندی پیش منتشر شد که از نظر بازه زمانی، از زمان ورود او به نیروی هوایی تا شب پیروزی انقلاب اسلامی را شامل میشد و در پیوند زیر قابل دسترسی و مطالعه است:
* «شب پیروزی انقلاب در پست فرماندهی پایگاه تبریز بازداشت بودم/دیگران هم جای ما بودند انقلاب میکردند»
دومین قسمت از اینگفتگو مربوط به روزهای پس از پیروزی انقلاب تا پیش از شروع جنگ است. در اینبازه زمانی، اوضاع ملتهب شهر تبریز و پایگاه هواییاش را مرور میکنیم که بهواسطه فعالیتهای ضد انقلاب و ازجمله نیروهای خلق مسلمان، شرایط پیچیده و اضطرابآوری داشت.
مشروح دومینقسمت از گفتگو با امیر خلبان احمد مهرنیا را در ادامه میخوانیم:
* [خنده] جرمتان از نظر پهلویچیها سنگین است!
جرم که نیست! واقعا پهلوی ضعیف بود. رشد اقتصادی زمان شاه خوب بود ولی نمیتوانست اینرشد را به جامعه تزریق کند. اتفاقی که الان (دیماه ۱۴۰۴) هم در حال رخدادن است. یعنی درآمد ارزی ما الان کم نیست. ولی توزیع درآمد بسیار نادعادلانه و رانتی است. ایناتفاق آنموقع هم میافتاد. اطراف تهران و شهرهای بزرگ ما مجتعهای کپرنشین فراوان بودند.
* حلبیآبادها.
اثراتش هنوز در اتوبان شهید چمران پایین شهرک آتیساز هست. اینکپرها دورتادور تهران بود و کسانی که چیزی نداشتند، حلبیهای روغن ۱۵ و ۱۷ کیلویی را پر از خاک میکردند و روی هم میچیدند. چهارپنج چوب رویش میانداختند با یکبرزنت – هنوز نایلون نبود - مقداری هم خاک دورش میچیدند که سد آب باران باشد. نتیجه میشد مثل یکچادر با فضای سه متر چهارمتر و یک خانواده درونش زندگی میکرد.
اگر از اینشرایط کپرنشینی بگذریم، تکنولوژی با کار منتاژ داشت پیشرفت میکرد. خودروهای کادیلاک، شورولت نوا، شورولت ۲۵۰۰ و ۲۸۰۰ و ماشینهای آریا و شاهین کنار انواع جیپ و ... در ایران مونتاژ میشدند. یعنی رو به رشد بودیم ولی توزیع ثروت درست نبود چون کشور فقط دست چندنفر بود. امروز به اینتیپ آدمها میگوییم آقازاده. مردم هم آنها را میشناختند چون ایران فقط چندنفر میلیونر داشت.
* بعضا هم بهایی بودند!
وارد بحث مذاهبشان نمیشوم.
* نه فقط بحث اقتصادی که مناسبات دیگر کشور هم دست بهاییها بود که الان جایش نیست بازش کنیم.
بله اگه اینبحث را بخواهیم باز کنیم که باید بگوییم اقتصاد جهان دست یهود است.
* خودتان ته نکته را گفتید.
میخواهم بگویم وضعیت مالی کشور از الان مناسبتر بود ولی مطلوب ما نبود؛ نه ما که هر جوان امروزی با آنشرایط و وضعیت، همانتصمیمی را میگرفت که ما گرفتیم. چون ما هم یک نفر دو نفر نبودیم. ۹۰ درصد مردم و ملت ایران بودیم. پس یکملت را نمیشود متهم کرد که چرا انقلاب کردی!
* جدا از بحثهای اقتصادی و مساله عقیدتی هم هست که واردش نشویم چون بحثمان خیلی مفصل میشود.
بله اشاره کردم. لیدر انقلاب یکمرجع تقلید بود و لیدر آناتفاق یک مرجع تقلید نبود، محال بود انقلاب پیروز شود.
* البته فقط مذهبیها با شاه مبارزه نمیکردند. چریک فداییها، مائوئیستها، مجاهدین خلق و ...
هیچکدام از اینها نمیتوانستند بر حکومت شاه پیروز شوند؛ مگر امام؛ آنهم بهخاطر نگاه و اعتقاد مردم به دین که در آنعصر در اوج بود. اتفاق انقلاب در شرایط ایدهآل رخ داد. من نظامی بودم ولی قبل از آن، مسلمان و مذهبی بودم. مثلا در پایگاه دزفول مادرم را به جشن فارغ التحصیلی من راه ندادند چون چادر سرش بود. گفتند نمیتواند بیاید. گفتم پس من هم نمیآیم.
* با مانتو روسری مشکلی نداشتند؟ فقط چادر؟
بله. گفتند نمیتواند با چادر وارد شود. دو نفر بودیم که مادرهایمان باحجاب بودند. آنیکی پذیرفت مادرش با روسری برود. من گفتم ابدا! صحبت به فرمانده پایگاه رسید. جلوی در باشگاه (افسران) بحث میکردیم. سرآخر گفتند مادرت بیاید گوشه مجلس بنشیند!
یعنی ما اعتقاد داشتیم و مذهبی بودیم. هنوز مذهب برای ما ارزشمندترین چیز ممکن است. امروز هم از درد دلمان میگوییم چون میخواستیم یککشور با اسلام ناب محمدی داشته باشیم؛ همانچیزی که به ما گفته بودند. کسی هم غیر از روحانیون به ما نگفته بودند و پای منبرشان بزرگ شده بودیم.
* ماشالله هنوز هم انقلابی هستید!
از گردانها گفتم. یکروز در تبریز برف سنگینی آمده بود. نزدیک انقلاب بود و مباحث سیاسی هم داغ. چندنفر از گردان ۲۲ و ۲۳ بحث میکردیم که کارمان به دعوا کشید.
* دست به یقه هم شدید؟
نه؛ فقط جر و بحث. آخرش کار به جایی رسید که با گلوله برف شیشههای گردان را شکستیم.
بچههای گردان ۲۲ که حکومت شاه را قبول داشتند، با حکومت جدید همراه شدند و ماندند. از همانگردان کلاس قرآن و گروه ضربت و گروه مخلصین راه افتاد.
* گردانی که قبل از انقلاب به شاه وفادار بود، بعد ازانقلاب به جمهوری اسلامی وفادار ماند.
بله. گردان ۲۱ که خنثی بود و خنثی ماند. گردان ۲۳ هم همچنان انقلابی ماند؛ انقلابی بهمعنای معترض. زمانیکه خدابیامرز شهید فکوری فرمانده پایگاه تبریز بود و به گردانها میآمد، فقط به گردان ما آن هم هفتهای دوسه روز میآمد. ولی باقی گردانها را ماهی یکبار سر میزد. مینشست با ما صبحانه بخورد، دعوایش میشد و میرفت.
* چرا؟
بچهها مطالبهگر بودند و با فکوری هم دعوا میکردند. جالب است بدانید وقتی نامه پاکسازی خلبانهای پایگاه تبریز آمد، ۲۲ تا ۲۳ نفر از پایگاه تبریز با یکنامه از کار برکنار شدند.
* از کدام گردان؟
یکنفر از گردان ۲۲ به نام کوچ اصفهانی که درخواست داده بود برود، یک نفر از گردان ۲۱ و ۲۱ نفر دیگر از گردان ۲۳.
* انقلابیها!
معترضها.
* آخر کمی از انقلاب باید بگذرد که معترض شوند.
وقتی آقای (صادق) قطبزاده در تلویزیون صحبت میکرد و میگفت من کت شلوار برادرم را قرض گرفتهام و آمدهام، اینبچهها میرفتند تهوتوی قضیه را درمیآوردند که راست میگوید یا نه. بعد میآمدند میگفتند این دروغ میگوید و خائن است! یا بنیصدر که رئیس جمهور شد، گردان ما معترض بود. میگفتیم این، آن کسی که فکر میکنید و نشان میدهد نیست! سر همینچیزها با فکوری دعوایمان میشد. میگفت «امام تنفیذش کرده چرا اینطور میگویید؟» ولی در گردان های دیگر از اینخبرها نبود.
* شما بعد از انقلاب هم در آرامکردن جو پایگاه دزفول فعال بودهاید.
من هم تبریز را کنترل کردم هم دزفول را. من که میگویم تنها نبودم.
* همفکرانتان.
بله دوستان دیگر هم زحمت کشیدند. پایگاه تبریز بسیار ملتهب بود.
* ماجراهای خلق مسلمان و ...
(پایگاه) اصلا در حال انفجار بود. بعد از فرار آقای فکوری از پایگاه هم آمدند و تعدادی را گرفتند و چهار نفر اعدام شدند.

شهید فکوری در حال مصاحبه پس از دیدار با امام خمینی (ره) در جماران
* فکوری را زدند؟ از دیگران هم اینسوال را پرسیدم. شنیدهام او را ضرب و شتم کردند و بعد از آن با یک یوزی در پایگاه تردد میکرد.
آقای فکوری آمریکا بود که انقلاب شد.
* رفته بود دوره ببیند؟
بله. ایشان یکی از بچههای مذهبی پیش از انقلاب بود و به اینمساله مشهور بود. خودش هم در یکصحبت به ما گفت «من روزههایم را در پرواز گرفتم و در هواپیما افطار میکردم.» خوب نیست خلبان غروب که قندش افتاده برود پرواز و آنجا در هواپیما افطار کند. ولی ایشان اینقدر معتقد بود که وقتی عصر میرفت پرواز، روزهاش را هم میگرفت.
به انتخاب کی و چرا نمیدانم، ولی بعد از آنکه پایگاه تبریز در جو التهاب بود و چند فرمانده را هم طی ۱۰ روز، ۱۵ روز و ۲۰ روز عوض کرده بود، ناگهان فکوری را میفرستند آنجا. او یکخلبان اففور بود و پایگاه تبریز برای افپنج بود. پس مشخص بود خلبانها با او سازگاری نمیکردند.
* روی غیرت و همیت تایپ هواپیما!
مگر قحط الرجال خلبان افپنج است که او بیاید برای فرماندهی یکپایگاه افپنج؟ نکته دیگر اینکه معاون عملیات هم سرگرد جعفری یکافچهاری بود. البته کوتاه مدت بود. یک اففوری دیگر هم قبل او فرستادند.
فکوری که آمد و فرماندهیاش را شروع کرد، طوری رفتار میکرد انگار شاه هنوز هست و همانسیستم قبلی سر کار است. گویی نمیدانست انقلاب شده است.
* یعنی در راستای سیاستهای حکومت جدید عمل نمیکرد؟
نه، نه.
* منظورتان دیسیلپیسن نظامی است؟
بله.
* این که خوب است!
ولی معترضها نمیپذیرفتند. اصلا جوَ اینطور نبود که بخواهد اینطور رفتار کند. فضای غالب، فضای انقلابی بود. یکگروهبان هم میتوانست به تو اعتراض کند؛ «سرگردی که باش، سرهنگی که باش!» فکوری فکر میکرد نظام ارتش سر جایش است؛ در حالی که ارتش زیر و رو شده بود و آن ساختار نبود. روی همینحساب، تحکمی دستور میداد که باید چنین و چنان کنید! این باید ها آنروزها آنجا جایگاه نداشت. ارتش همان بود اما آنروز نه! جریان خلق مسلمان و تحرکاتش از یکطرف، دانشگاه تبریز و تحرکاتش از طرف دیگر، عقیدتی پایگاه که هنوز گروه ضربت بود و در کنارشان دژبان که از قبل مسلح بود فعال بودند و ساز خود را میزدند. آقای بنیصدر که رئیس جمهور شد، اولینکاری که کرد این بود که به ما خلبانها یکی کلاشنیکف بدهد. حالا حساب کن خلبان ها هم همه مسلح شدهاند. پایگاه در التهاب شدید بود.
* بشکه باروت!
یکعده هم دنبال این بودند که خانمی که تا دیروز بیحجاب بوده، امروز باحجاب شود؛ در حالیکه امام هنوز درباره حجاب صحبتی نکرده بود! چرا کفش قرمز پوشیدهای؟ چرا شلوارت اینرنگی است. با اینحرفها، خانم بچهها را میگرفتند.
* خانم خلبانها را؟
بله؛ همسران خلبان، دکتر و کسانی را که رده بالاتر بودند. هرکسی برای خودش، کسی شده بود. مجموع چنینشرایطی باعث شده بود آقای فکوری بهعنوان یکفرمانده غیر انقلابی تصور شود؛ یعنی کسی که انقلاب را نمیفهمد. هر هفته در سالن عملیات جلسه داشتیم. یادم است فردای یکی از روزهایی که ما را به سالن عملیات دعوت کرد، ماه رمضان بود. فکوری تاکید اکید کرد که فردا تمام جاهایی که غذا سرو می کنند بسته شوند! باشگاه و هرچه که هست. یکی از دوستان پرسید جناب سرهنگ بوفه گردان که ان شالله نیست! او گفت بوفه گردان هم باید بسته شود. آن جا بود که ماجرای روزه گرفتن و افطارش را تعریف کرد و گفت من با خرما در هواپیما افطار میکردم.
من تمام رساله را حفظ بودم؛ نه رساله یکنفر را؛ رساله دوسه مرجع را. بعد از صحبتهای فکوری بلند شدم و گفتم «جناب سرهنگ، طبق این بند رساله، اگر مسافر باشیم یا مامور شده باشیم، نمیتوانیم روزه بگیریم. باید جایی باشد که چنینفردی غذایش را بخورد. یا خلبانی که قندش افتاده و نمی تواند برود پرواز، دلیل ندارد با روزه برود پرواز. قضایش را میگیرد.»
گفت نه همین که گفتم! اینبرخورد باعث شد فردا صبح اول وقت – خلبان های گردان ۲۳ یادشان هست – سفرهای طولانی در چمنهای جلوی گردان پهن شود. کی؟ روز اول ماه رمضان. و در ملا عام صبحانه خوردند؛ در اعتراض به همانرفتار فکوری.
ایشان از ایننوع کارها میکرد. من بین بچههای پایگاه مشروعیت داشتم و بهعنوان خلبان انقلابیِ پیش از انقلاب قبولم داشتند؛ حتی در شهر. مقامات شهر، ارتش و نیروی زمینی قبولم داشتند. صبح یکروز کاری هنگام ورود به قسمت اداری پایگاه، دیدم شلوغ است و راه بندان شده. انگار درگیری بود. پیاده شدم و دیدم یکی از دژبانها یقه فکوری را گرفته و کلت را روی پیشانیاش گذاشته که «تو را میکشم!» ترک هم بود و با لهجه غلیظ فریاد میزد. بلافاصله به او گفتم «کلت را بده من!» گفت نه! گفتم «اینجوری نداریم! اگر قرار است اتهام و چیزی زده شود، مملکت قانون و حساب کتاب دارد. نباید هرکی هرکی شود!» ناگفته نماند اینآدم از نظر روانی، دچار اضطراب و فشار بود.
کلت را از او گرفتم و دادم به فرماندهاش که به صحنه درگیری رسیده بود. فکوری را هم با آقای (حسین) خلیلی خودمان به دفترش بردیم. چون احتمال میدادیم باز هم ایناتفاقات بیافتد.

* چرا؟
چون مردم علیه فکوری شعار میدادند. به همیندلیل در دفتر ایشان ماندیم. (ابراهیم) بیات ماکویی هم جانشین او بود. چهارنفری در دفترش نشسته بودیم. از فکوری خواستیم با تهران تماس بگیرد و کسب تکلیف کند. در همین گیر و دار هفتادهشتاد نفر جلوی ستاد پایگاه جمع شدند و شعار مرگ بر فکوری سر دادند. رفتیم پایین و آرامشان کردیم و موضوع را برایشان جا انداختیم که «فعلا بروید ببینیم چه میشود.» تا ساعت ۹ شب با فکوری بودیم. میخواست به خانه برود که گفتیم «خواهش میکنیم نروید! معلوم نیست چه اتفاقی بیافتد!» برای حفظ جان خودش بود. ۹ و نیم شب بود که بیات ماکویی به ما گفت خانم فکوری در خانه منتظر و نگران است. من ایشان را میبرم خانه و قول میدهم که نماز صبح را اینجا میخواند.
* یعنی سری بزند و برگردد!
بله. ما هم قبول کردیم. تا بعد از راهبند پایگاه او را مشایعت کردم. از او بیخبر بودیم تا نماز صبح که به دفترش آمدیم. دیدیم نیامد. ساعت ۷ صبح که ماکویی آمد، پرسیدیم «چه شد؟ آقای فکوری کجاست؟» گفت رفت. از در پایگاه هم نرفته بود. همینقدر از اینماجرا مطلع شدم و بعد از آن هیچخبری از سرهنگ فکوری نداشتم. چون گفتند گم شده و به خانهاش رفتهاند و او را زدهاند. من از اینها اتفاقات خبر ندارم و بعید میدانم رخ داده باشند.
به هرحال ایشان رفت و شاید ۱۵ روز طول کشید که آمد. در اینبازه زمانی، اتفاقاتی در پایگاه رخ دادند. مثلا خلبانی داشتیم به نام دعاخوان که کُرد بود و دورهاش در آمریکا تمام شده بود و به پایگاه آمد. مدتی به اتهام جاسوسی زندانیاش کردند. مدتی را تهران بود و بعد فرستادنش تبریز. با او هم داستانهایی داشتیم.
فکر کنم حدود ۱۵ تا ۲۰ روز گذشت و فکوری که تهران بود، به پایگاه نیامد. اینها را در تقویم روزمرهام نوشتهام. دعاخوان هم با یک اعتصاب تقریبا دوهفتهای بچههای پایگاه، از زندان تبریز آزاد شد. میخواهم بگویم ارتش چه وضعی داشت که ما در آن اعتصاب میکردیم. فقط (پرواز) آلرت میپرید و هیچ پروازی انجام نمیدادیم.
یکروز دیدیم فرمانده گردان ۲۲ آقای (سرگرد) فرهادی سوار جیپ آمد و صدای موتور دو هواپیما هم شنیده شد. جلویش را گرفتیم که «چرا پرواز شد؟ حق نداشتید اعتصاب را بشکنید! ایناعتصاب برای دعاخوان است و او هنوز آزاد نشده!» پای جیپ او بودیم و صحبت میکردیم که هواپیماها رفتند سر باند. خدابیامرز (مراد) جهانشاهلو سوار پژوی سفید ۵۰۴ خود شد و رفت باند را ببندد.

* اعتصاب که برای حمایت از یکخلبان بود. همه ۳ گردان بودند یا فقط گردان انقلابیها؟
نه. همه بودند.
* یعنی یکبحث تعصبی و گروهی!
باید دلیلش را میگفتند که چه شده دو نفر از آمریکا آمدهاند و یکی شده فرمانده پایگاه ما و دیگری شده جاسوس؟ ما اطلاعات پشتپردهاش را نداشتیم و الان هم نداریم که ماجرای دعاخوان چه بود!
جهانشاهلو که با ماشین به سمت باند رفت، دو هواپیما بلند شدند. با آقای فرهادی دعوا کردیم و بعدش به گردان رفتم که زنگ زدند و گفتند دعاخوان دارد میآید. گفتند آزاده شده. دو هواپیما هنوز بالا بودند که اینخبر را دادند. زنگ زدم به پست فرماندهی و گفتم بهخاطر آزادی آقای دعاخوان، پروازها از سر گرفته شدند.
برگشتن فکوری به پایگاه، با این زمزمه همراه بود که یکگروه به پایگاه میآید تا قلع و قمع کند. دقیقا اینجمله تکرار میشد!
* پس آن ۱۵ روزی که رفت، منتهی به فرماندهشدن آقای فرزانه نشد. فکوری رفته بود که برگردد!
بله. در آن روزها بیفرمانده بودیم و بیات ماکویی عهدهدار امور بود. بعد از «قلعوقمع و قلعوقمع»گفتنها، یکهیات به تبریز آمد که شروع به بازداشت کرد. ۲۱ نفر را گرفتند. ۲ خلبان داشتیم که فوق العاده معترض بودند؛ یکی آقای امامی و یکی محمد فخار. اینها خیلی با فکوری زاویه داشتند و اینمساله در جر و بحثهای روزمره محسوس بود. هم خودشان حدس میزدند هم دوستان که جزو بازداشتیها باشند. به همیندلیل قبل از رسیدن گروه مورد اشاره از پایگاه رفتند و فراری شدند. شاید هم گروه رسیده بود که اینها رفتند.
در آنشرایط دعاخوان به من گفت «احتمالش هست من را بگیرند و دوباره زندان کنند!» گفتم «چون چیزی نمیدانم تو ۱۰ روز مرخصی بگیر و برو! اگر شنیدی بگیر بگیر است و اینحرفها واقعی است، تصمیم بگیر!» ایشان هم مرخصی گرفت و رفت.
یک سرگرد مخیر داشتیم که رئیس بخش تامین فیزیکی بود. او، ۳ درجه دار دیگر ازجمله یکستوانیار به اسم فرشباف و دوتای دیگر اعدام شدند. بعدها شنیدم مخیر را شهید اعلام کردند.
* اشتباه اعدام شد؟
اینبحثها رسانهای نیستند. ایشان هم درگیریهایی داشت. یکروز در سالن توجیه بودیم که اعتراض شدیدی به فکوری کرد. گفت «حفاظت نیروی مرا گرفته و برده و برایش حکم اخراج زده است. من فرماندهاش خبر ندارم. چرا؟» فکوری هم توضیح داد. ولی مخیر دوباره تندتر صحبت کرد. فکوری از روی سن آمد پایین پهلویش ایستاد و دوتا زد به شانهاش که «جناب سرگرد آرام باش! خودت را اذیت نکن!» اینجملات را باحالت تذکر گفت که یعنی حواست باشد!
این چیزی بود که من دیدم. مخیر اصلا آدم بدی نبود و چیز بدی از او ندیده بودیم. بعدا هم چیزی نشنیدیم. نفر دیگری که اعدام شد همان دژبانی بود که کلت کشیده و گذاشته بود روی شقیقه فکوری. دیگری هم فرشباف بود که یک ستوانیار فوقالعاده مهربان و مردمدار بود. یکروز که داشتیم با اتوبوس پایگاه به نمازجمعه می رفتیم، جلوی ماشین را گرفت. همه با لباس (پرواز) بودیم. گفت «بیرون، خلق مسلمان جمع شدهاند و ممکن است به شما شلیک کنند. خواهشا با اتوبوس نروید!» دوستان گفتند «نه! میرویم.» او هم گفت «پس لباس شخصی بپوشید!» در نهایت نگذاشت اتوبوس برود و تا جایی که میدانم، این شد جرمش. هرچه می گویم براساس چیزهایی که دیدهام. او هم در نهایت در گروه اعدامیها قرار گرفت.
این اتفاقات که افتاد فکوری برگشت. اما درباره سوالی که اول کردید و پرسیدید مسلح بود یا نه، باید بگویم بله! از آنروز که برگشت، یککلت به کمرش بود و یک MP5 دستش؛ یکدژبان هم کنارش که مسلح به یک قبضه MP5 بود. کلت فکوری از کلتهای نیروی هوایی نبود؛ برای نیروی زمینی بود.
* ۱۹۱۱ کالیبر ۴۵.
آفرین! گردان ما هم که میآمد، مسلسل را به فاصله یکمتری ما روی میز پرت میکرد که یعنی دستم خالی است و مینشست صبحانه میخورد. بعد دوباره دعوا میشد و میرفت. [خنده]
* [خنده]
بعد از ایشان، سرهنگ فرزانه فرمانده پایگاه شد که با آمدنش، جنگ شروع شد.
صادق وفایی
ادامه دارد ...



