شب پیروزی انقلاب در پست فرماندهی پایگاه تبریز بازداشت بودم/دیگران هم جای ما بودند انقلاب میکردند

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، پس از گفتگو با امیران خلبان حسین هاشمی، صمد ابراهیمی، کاظم عباسنژادی، شفیع حسینپور، فرشید اسکندری و بهنام اغنامیان که در سالهای دفاع مقدس با شکاری F5 تایگر پرواز کرده و برای میهن انجام وظیفه کردهاند، سراغ یکی دیگر از خلبانان اینشکاری خاطرهانگیز رفتیم که در شروع دفاع مقدس ۸ ساله خلبان پایگاه دوم شکاری تبریز بوده است.
امیر سرتیپ دوم احمد مهرنیا، علاوه بر ماموریتهای نظامی در سالهای جنگ و پس از آن، ماموریت ثبت و ضبط مستندات نیروی هوایی در دفاع مقدس ۸ ساله را نیز به دوش گرفته و کتابهایی مثل مجموعه (تا اینلحظه ۴ جلدی) «ستارههای نبرد هوایی» و «بالهای شکسته من» (خاطرات امیر آزاده خلبان یدالله عبدوس)، «حمله هوایی به الولید» را در کارنامه پژوهشگری خود ثبت کرده است.
مهرنیا همرزم و همسنگر دلاورمردانی چون شهید مصطفی اردستانی و عقابان دیگر پایگاه تبریز چون شفیع حسینپور بوده که مثل او در عملیات بزرگ حمله هوایی به پایگاههای الولید عراق مشارکت داشته است.
***
تا بهحال گفتگوهای زیر را با خلبانهای شکاری نیروی هوایی و هوانیروز ارتش منتشر کردهایم که در اینپیوندها قابل دسترسی و مطالعه هستند:
گفتگو با امیر خلبان جهانگیر قاسمی - خلبان فانتوم F4 و بوئینگ 747:
* «نزدیک بود هواپیمای سوخترسان خودی را به اشتباه بزنیم!/آموزشهای استاد آمریکایی در جنگ به کارم آمد»
* «میراژ دشمن را که زدیم، میگ ۲۳ ما را زد/محققی مدیر آموزش بود ولی اسم خودش را برای پرواز مینوشت »
* «کشتیهای دشمن را در خلیجفارس با ملاحظه و وسواس میزدیم/خلبانهای اسرائیلی را درک نمیکنم!»
گفتگو با امیر خلبان حسین هاشمی - خلبان و معلمخلبان شکاری F5
* «۲۰ شهریور ۵۹ بمبارانهای برونمرزی را در خاک عراق شروع کردیم/گفتم بیرون نپر که اینجا لانه زنبور است!»
* «کمر نیروی هوایی در دیماه ۵۹ شکست/نامه میآمد که بهنام خلق قهرمان ایران به اعدام محکومی!»
گفتگو با امیر خلبان صمد ابراهیمی - خلبان و معلمخلبان شکاریهای F5، F14 و سوخو24
* «روایت انداختن سهفروند میراژ عراقی بدون شلیک یک موشک و فشنگ/احمد مرادی چرا خیانت کرد؟»
* «خلبانهای دزفول شهیدچمران را از محاصره تانکها نجات دادند/روایت شیطنت شهیددوران در ماموریت»
گفتگو با امیر خلبان کاظم عباسنژادی - خلبان و معلمخلبان شکاریهای F5 و سوخو 24
* «افپنجهای دزفول چگونه پایگاه ناصریه را کوبیدند/سهبار انگ خیانت خوردم و تبرئه شدم»
* «خلبان ایرانی چرا از زدن ستون نیروی دشمن منصرف شد؟/مقیمی نتوانست اجکت کند و با هواپیما به هدف خورد»
گفتگو با امیر خلبان شفیع حسینپور - خلبان شکاری F5
* «روایت کوبیدن پالایشگاه کرکوک با راکتهای زونی/با سرود «ای ایران!» به خودم روحیه میدادم»
* «بمباران کرکوک در حمله به اچسه ایذایی نبود، انتحاری بود/اسرائیل از پایگاه تبریز کینه داشت»
* «معمای شهادت علی اقبالی در آسمان عراق/شهیداردستانی پیگیر آزادیام از زندان بود»
گفتگو با امیر جانباز خلبان علیرضا میرزایی - خلبان هلیکوپتر 214 و شینوک هوانیروز نیروی زمینی ارتش
* «روایت نجات خلبان هلیکوپتر کبری از معرکه فتحالمبین/سختی پروازهایی که روز تشییع امام داشتیم»
* «شهیدشیرودی حین پرواز به دشمن پهلو میداد/اگر چندفرمانده مثل حسن باقری داشتیم...»
گفتگو با آزاده جانباز خلبان فرشید اسکندری - خلبان شکاری F5
* «سقوط و اسارت در سومینروز جنگ/وقتی برگشتم دیدم یکبچه ۱۰ ساله دارم»
* «اشهد را گفتم و دستگیره اجکت را کشیدم/لحظات سخت بازجویی و فلک در پایگاه کرکوک»
* «ریشهری که احضارم کرد ترسیدم!/روایت اعتصاب برخیخلبانهای تبریز در روزهای اول انقلاب»
گفتگو با امیر خلبان بهنام اغنامیان - خلبان و معلمخلبان شکاری F5
* «دو فروندی نقش یکپرواز ۱۶ فروندی را بازی کردیم/بچهها ترسیدند و گفتند نمیروند!»
* «چنگیز سپهر گفت اگر برنمیگشتم جوابی برای پسرم نداشتم/مختصات هدف را که ثبت کردم هواپیما را زدند»
***
در ادامه مشروح قسمت اول گفتگو با امیر خلبان احمد مهرنیا را میخوانیم؛
* جناب مهرنیا بحث را از مقطع جنگ آغاز کنیم. پایگاه تبریز بودید یا دزفول؟
تبریز و جزو خلبانهای گردان ۲۳ شکاری بودم.
* لیدر چهار بودید.
بله.
* یعنی هم رده با آقای (غلامعلی) شیرازی یا ...
تقریبا با هم بودیم.
* آقای (شفیع) حسینپور با شما بود؟
او هم لیدر چهار، ولی قدیمیتر بود. ما تازهتر بودیم.
* آنموقع عملیاتی شده بودید؟
بله و پروازهای پوشش هوایی را انجام می دادیم. من در حمله روز اول نبودم ولی دوستان همدورهام بودند.
* در ۱۴۰ فروندی؟
بله. مثل امیر زنجانی که بعدا شهید شد.
* کمتر هم اسمش شنیده شده است.
متاسفانه بله، ولی از خلبانهای بسیار شجاع و فعالِ اًگرِسیو (پرخاشجو) بود؛ تهاجمی نسبت به کار و شغل. خاطره زیبایی از او دارم. در یکپرواز هواپیمایش دچار مشکل شد و به پایگاه نرسید. قرار شد هواپیما را ترک کند اما حیفش آمد و در یکزمین کشاورزی که محصول نداشت و تمام محل شخم خورده بود، هواپیما را نشاند. خلاف جهت شخم زمین، با ۹۰ درجه زاویه آمد نشست! نزدیک های مراغه بود.
* پس یکهواپیما را نگه داشت.
بله توانست بنشیند. هم خودش هم هواپیما سالم ماندند. این، یکی از نکات عجیب دوران جنگ بود که کسی با F5 در خاکی بنشیند. آن هم چنانزمینی! دستانداز پشت دستانداز است و او هم با ۹۰ درجه زاویه با ایندستاندازها آمده نشسته! کار بزرگی کرد.
* شهادتش چه طور بود؟
ماموریتش برون مرزی بود. آنروزها در تبریز، نسبت به پایگاه دزفول وضعیت بهتری داشتیم. به ایندلیل که تعدادی از دوستان باتجربه و درجه بالایمان مثل سرگرد (محمد) دانشپور، سرگرد (یدالله) جوادپور، سرگرد (علی) اقبالی و سرگرد سلیمانی ...
* آقای (یدالله) شریفیراد آنموقع سروان بود...
و جزو افراد خودِ پایگاه (تبریز) بود. ولی اینگروهی که اسم میبرم، هفتهشت روز یا ۱۵ روز مانده به جنگ آمدند پایگاه؛ چون حدس میزدند داریم وارد یکمساله بغرنج که گویا جنگ است میشویم.
* چرا؟
چون تنشهای مرزی بهویژه در شمال غرب کشور وجود داشتند. نیروهای ضد انقلاب و اکراد کومله که با عراق در ارتباط بودند، همه در منطقه جمع بودند؛ حتی از مجاهدین خلق هم بودند. منطقه کوهستانی بود و اینها خیلی فعالیت داشتند. احتمال میدادیم همانروزها جنگمان با عراق شروع شود.
با توجه به اطلاعاتی که میدادیم، طرح حضور اینبزرگان در پایگاه، احتمالا از سمت معاونت عملیات نیرو بود. من هم تقریبا ۱۲ اسفند ۱۳۵۸ در منطقه سردشت یکمامورت بمباران داشتم.
* کجا بود؟
یکنقطه مرزی را که پاسگاهمان بود و مورد هدف عراقیها قرار گرفته بود. روستایی نزدیکش بود و امکان داشت عراقیها بیایند آنجا.
پس ما یکجنگ پیش از جنگ رسمیمان داشتیم. اما ماموریت پایگاه دزفول پررنگ تر بود و (پایگاه) تبریز آرامش بیشتری داشت.
* چون دورتر بود.
برای پایگاه ما بیشتر ماموریتهای درونمرزی و داخلی مد نظر بودند و ضد انقلاب را می زدیم. اینوضعیت باعث شد این گروه بزرگترها به صورت مامور به پایگاه ما منتقل شوند. بخشی ماندند و بخشی هم بعدا رفتند. اینکار در حکم تزریق روحیه و اطلاعات جدید به ما بود. چون همه اینبزرگان، دوره اِویک را در آمریکا دیده و خیلی قَدَر بودند. خودمان هم در پایگاه خلبانانی چون آقایان جوادپور و شریفیراد داشتیم که سابقه حضور در تیم آکروجت تاج طلایی را داشتند. ایندو از گردان ۲۱ بودند.
گروه مورد اشاره که آمد، پایگاه کمی رشد کرد؛ هم از نظر توان خلبانها و هم بحث توان رزمی کلی پایگاه. چون پایگاه بهمدت یکسال و نیم آموزش نداشت و چنینوضعی روی کیفیت و کار خلبانها تاثیر گذاشته بود؛ همینطور روی نگهداری و تجهیزات ...
* یعنی (پایگاه) به روز نبود.
و آمریکاییها را هم نداشتیم که پشتیبانی کنند. در زمینه آموزش هم کار چندانی نمیشد. چون بیشتر پروازهایی که داشتیم، عملیاتی و پوشش هوایی یا پشتیبانیهایی از نیروی زمینی و سطحی بودند؛ اینها هم بیشتر، پروازهای مافوق صوت بودند جنگی و بمباران؛ مگر یکیدو مورد خاص که یکیشان را خودم رفتم و به آن اشاره کردم.
* شهید زنجانی را میگفتید.
ایشان در یکی از همینماموریتها شهید شد. خوشبختانه توانستم در کتاب «ستارههای نبردهای هوایی» زندگینامهاش را بیاورم.
* جناب مهرنیا شما متولد ۱۳۳۴ هستید.
مهرماه ۳۴.
* و سال ۱۳۵۴ رفتید آمریکا؟
بله.
* بازگشتتان به ایران هم سال ۱۳۵۶ بود!
بله.
* بعد از بازگشت به کشور هم از طرف ستاد برای پرواز با F5 انتخاب شدید و برای آموزش رفتید دزفول.
دقیقا! برای آموزش F5، پایگاه دزفول، پایگاه اصلی بود و من هم دوره تقریبا ۶ ماهه آموزش را در دزفول گذراندم.
* و بعد هم رفتید تبریز.
بله؛ به تبریز منتقل شدم.
* قبل از شروع جنگ، غیر از بمبارانی که گفتید، ماموریت دیگری داشتید؟
ماموریتهای پروازهای پوشش هوایی بودند. بهعلاوه ماموریتهای FAC (افسر زمینی ناظر مقدم) هم بودند. از لشکر ۶۴ ارومیه، به هرجا لازم بود اعزام میشدیم؛ یا در خود ستاد لشکر مستقر میشدیم یا مناطقی که احتمال میدادیم نیاز است آنجا پرواز شود. یکی از اینماموریتها در آلواتان بود که کار قشنگی از آب درآمد.
* یعنی طوری هدایت کردید که (هواپیماها) آمدند، زدند و کیف کردید؟
نه. هم خودم تحت فشار افراد مهاجم قرار گرفتم، هم همراهانم. چندگلوله بهسمتمان شلیک کردند ولی خواست خدا چیز دیگری بود. یکگلوله به پوتینم خورد؛ یکی به کلاهخودی که از نیروی زمینی گرفته بودم. گلوله، بالای کلاه را خش انداخت و کمانه کرد. یکگلوله دیگر هم وقتی توی ماشین نشستم آمد. در حال رفتن به عقبه بودیم. مرا نشانه گرفته بودند و شیشه ماشین که یکجیپ روسی بود، خورد شد. از آنطرف هم چادر ماشین را پاره کرد و رفت بیرون.
با شنیدن صدای انفجار گلوله و شکستن شیشه، یکتکه از شیشه وارد گونهام شد. فکر کردم شهید شدهام و تمام است. تصورم این بود که ایناتفاقات را بعد از شهادتم میبینم. اما وقتی تکهشیشه را از گونهام کشیدم، خون زیادی آمد و دیدم زندهام. یکافسر مرحوم نیروی زمینی همراهم بود که فردی بسیار شایسته بود. اسمش محمد مهام بود. سریع مقدار زیادی دستمالکاغذی از جلوی ماشین داد که روی زخم گذاشتم. سرهنگ (قاسمعلی) ظهیرنژاد که آنزمان فرمانده وقت لشکر ۶۴ بود، وارد منطقه شده و داشت راهکار میگفت. آنجنابسرهنگ باحال ما در جر و بحث با جناب ظهیرنژاد گفت: «جنابسرهنگ! انگار دارید در دافوس درس میدهید! ما در صحنهایم!» در نتیجه قرار شد برگردیم عقب! جنابسرهنگ به من اصرار کرد چون تا به حال ۲ گلوله بهسمتت آمده و امانت هستی، بیا برویم عقب!
* لباس خلبانی تنتان بود؟
بله.
* پس از دور، قشنگ شما را نشانه گرفته بودند.
بله. محل استقرار اصلیام در خود لشکر بود. اما شرایطی پیش آمد که تصمیم گرفتم بروم منطقه درگیری. با یکاستوار و یکجیپ (مجهز به بیسیم) VRCC رفتم. تا پادگان خانه در پیرانشهر رفتیم. از آنجا یکماموریت جدید ابلاغ شد و قرار شد نیروهای ما بروند پاسگاه دولتو را در آلواتان آزاد کنند. چون خبر رسید ۲۰۰ تا ۳۰۰ نفر آنجا اسیر کومله هستند. یکستون نظامی از پادگان راه افتاد که بهسمت آنجا برویم. من هم تصمیم گرفتم همراه آنها باشم که اینقضیه تیراندازی و زخمیشدنم آنجا پیش آمد.
* پس فقط در آسمان مخاطره نداشتید. روی زمین هم دردسرهایی وجود داشته است!
بله.
* شما و دوسهنفر دیگر، در اتفاقات پیش از انقلاب، از خلبانهای انقلابی پایگاه تبریز بودهاید. ظاهرا اینقدر فعال بودید که حکم تبعیدتان آمد و سرلشکر (حبیب) خامنهای وساطتتان را کرد.
در آنبرهه، شرایط از نظر حقوق ماهیانه برای ما خلبانها بهویژه شکاریها، عالی بود. اصلا مشکل مالی نداشتیم. شاید بعضی باور نکنند که ۱۴ حقوق در سال میگرفتیم و شاید بگویند حتما دیوانه بودی که رفتی جزو انقلابیون! اما مساله این است که شکاف عمیقی بین طبقات مردم وجود داشت.
* تضاد طبقاتی!
بله. شرایط طوری بود که اگر جوانهای امروزمان را که الان غبطه دوران شاه را میخورند ببریم به هماندوران، بعید میدانم هیچکدام یکهفته یا یکماه را در آندوران دوام بیاورند و بتوانند زندگی کنند. ولی تصوراتی را درباره شرایط زندگی در آندوره به وجود آوردهاند.
مساله این است که ما به حکومتی معترض بودیم که ۲ متر قد داشت و میگفتیم با اینهمه امکانات و ثروت ملی چرا قدت ۲ متر است؟ باید خیلی بزرگتر باشی! از حکومتی که روی کار آوردیم توقع داشتیم ۱۵ متر قد داشته باشد اما قدش در ذهن ما کوچکتر و کوچکتر شد. تصویر آن ۲ متر گذشته که آنروز خیلی کوچک بود، امروز در ذهن عدهای بزرگتر شده است.

۹۰ درصد کسانی که به آنروزها غبطه میخورند و ما را متهم میکنند که چرا انقلاب کردید – که حتما خیری در آن بوده – با زندگی در آنروزگار، حتما انقلاب میکردند. بحث خبر و رسانه هم در اینزمینه مهم است که آنروز مثل امروز نبود.
به هرحال در آنشرایط، اوضاع خوبی نداشتیم. البته من با یکماه حقوقم میتوانستم 40 سکه بخرم و اگر امروز بخواهم یکربع سکه بخرم باید ۱۰ میلیون بگذارم رویش. اگر آنروز انقلاب کردیم، یکعلتش تبعیض و تضاد طبقاتی بود و علت دیگرش این بود که مردی انقلابی بهعنوان رهبر نهضت آمد جلوی حکومت؛ که مردی مذهبی بود. یعنی کسی بود که اگر به آنعصر برگردیم، بالای ۹۰ درصد مردم از او تبعیت میکنند. چون مردم در عمل به مراجع تقلید اعتقاد داشتند و مراجع برایشان همهچیز بودند. حلال و حرام مهم بود و به قول امروزیها درصد اطاعت در حد بحث «برو بمیر! چشم!» بود. به همیندلیل انقلاب پیروز شد. ما هم در جبههای بودیم که آنروز علیه حکومت شاه روشنگری کنیم.
* در خود پایگاه (تبریز)؟
بیشتر در پایگاه و کمی هم بیرون.
* در پایگاه خلبانهایی بودند که با فعالیتهایتان مخالفت کنند و بگویند «جوانی و داغ! بشین پروازت را بکن!»؟
نه. ۳ گردان پرواز بودیم که هرکدام حال و هوا و فرهنگ سازمانی خودش را داشت.
* یعنی گردان ۲۳ که شما بودید، گردان انقلابی بود؟
بله. خلبانهای انقلابی داشت؛ چه فردی که انقلابی بود و فعالیتی نمیکرد و چه خلبانی که فعالیت زیادی داشت.
* مثل شهید اردستانی؟
نه او در گردان ۲۲ بود.
* یعنی یکانقلابی در گردان غیر انقلابی؟
کسی را سر اینموضوع سرزنش نمیکنم. افرادی که در گردان ۲۳ بودند، عمدتا انقلابی بودند. گردان ۲۲ بیشتر کسانی بودند که با حکومت وقت همراه بودند. یعنی با ایندید که ما سربازیم و نسبت به حکومت سوگند خوردهایم، با حکومت همراهی میکردند. از خلبانهای همینگردان خاطرهای دارم که مربوط به روز ۲۶ دی است که شاه رفت. آنروز وقتی اخبار ساعت ۱۴ رادیو را شنیدیم، اولینخبر فرار شاه بود. دوسهنفر از اینخلبانها رادیوی ترانزیستوری را کوبیدند زمین که بیچاره شدیم و کشورمان دیگر سرپرست ندارد!
گردان ۲۱ هم کار خودش را میکرد و نسبت به انقلاب خنثی بود. یعنی کاری به کار انقلاب نداشت. در اینگردان البته یکاستثنا داشتیم که ستوان حسین خلیلی بود.
* بهرام امامی هم بود. نه؟
او گردان ۲۳ بود. ما سه نفر، یکتیم بودیم و با هم کتاب میخواندیم. بهرام یکماشین (پونتیاک) ترنزم داشت که رادیو داشت. رادیوی اینماشین، همه موجهای بلند و کوتاه را میگرفت و تمام اخبار دنیا را با آن میگرفتیم. BBC، دویچهوله، عراق و ... شبها یکساعت مینشستیم پای رادیو و خبرها را گوش میکردیم. اینها خوراک ما بود که دور و برمان چهخبر است و چه شده؟ چون معمولا حکومتها خبرهای ناگوار خودشان را نمیگویند.
* یا نمیگویند یا دیر میگویند!
من اهل کرمانشاه بودم. بهرام امامی هم کرمانشاهی بود. نامزد من آنزمان در کرمانشاه بود. به همیندلیل به آنجا رفت و آمد داشتم و مسیر رفت و آمد هم از تبریز به کرمانشاه بود که از کردستان میگذشت؛ از بوکان شروع میشد تا نزدیک کرمانشاه. در طول راه خیلی چیزها میدیدیم. مثلا فروش اسلحه آزاد شده بود و در میدان میایستادند و اسلحهها را آزمایش میکردند. در اینمسیر نزدیک سیچهل اعلامیه و اطلاعیه هم از دست مردم میگرفتیم. عدهای مشروب میفروختند و هرکسی هر کار دلش ميخواست میکرد. مسیر و حال و هوایش ما را شارژ میکرد. روز ۱۱ بهمن بود که تصمیم گرفتیم از تبریز برویم کرمانشاه؛ همان شبی که قرار بود حضرت امام فردایش بیایند. حکومت نظامی برقرار بود؛ هم خود تبریز، هم سنندج.
* با همانتیم سهنفرهتان راهی شدید؟
نه. آقای خلیلی نبود. من، بهرام امامی، ایرج فاضلی و پرویز گهوارهای بودیم. میخواستیم به فک و فامیل سر بزنیم و برگردیم. در مسیر دوسه جا به همینمشکلات خوردیم. مثلا در سنندج ایست دادند و خودرو را نگه داشتند. بعد هم بازرسی بدنی شدیم. وقتی فهمیدند خلبان هستیم، گفتند صلاح نیست بروید! و ما را به پاسگاه بردند. شب که شد، یکنفر اطلاعاتی آمد؛ یکسرگرد هم از نیروی زمینی – احتمالا از لشکر کردستان- آمد.
* ترک خدمت کرده بودید؟
نه. چهارشنبه عصر میرفتیم که از پنجشنبهجمعه استفاده کنیم.
* بنابراین کاری خلاف مقررات انجام نداده بودید؟
بیشتر از ۵۰ کیلومتر نباید از پایگاه دور میشدیم و اگر دور میشدیم، باید مرخصی میگرفتیم. ولی شرایط طوری بود که اینحرفها معنا نداشت.
* پس سرخود عمل کردید!
دیگر عادی شده بود. اینها بیانضباطیهای کوچک هستند. به هرحال، شب ما را نگه داشتند و تا ۴ صبح درگیر بودیم. با خواهش و زور که «باید برویم پایگاه دزفول و ماموریت داریم»، راضیشان کردیم رهایمان کنند. به اینترتیب صبح روز ۱۲ بهمن، در کرمانشاه بودم. تظاهرات سنگین و بزرگی برپا بود که در آن از ساز و دهل گرفته تا بزن و بکوب انقلابی، همه برای خوشامدگویی به امام (ره) فعال بودند. در آنتظاهرات شرکت کردم و عکاسی کردم. عکسها را هنوز دارم. اینسفر را با ماشین خودم رفته بودم.
* و ضد اطلاعات ارتش هم میدانست!
شنبه که برگشتیم پایگاه، برخورد کردند. سر همینبرخوردها بالای ۲۰ بار با آقایی بهنام ستوان وحید مسئول حفاظت پایگاه نشستم و نسکافه خوردم. آدم مودب و خوبی بود و خوب ارتباط برقرار میکرد. گپ میزد که چرا اینکارها را میکنی؟ من هم توضیح میدادم.
روز ۱۷ بهمن تا ساعت ۱۴ در گردان بودم و رفتم منزل. ساعت ۱۵ زنگ زدند که «پرواز دارید! بیایید گردان!» رفتم و دیدم هم اسم من است، هم امامی هم خلیلی. ۳ معلم خلبان هم بودند که بدون هیچتوضیح و توجیهی گفتند سوار هواپیما شوید برویم. گفتم کجا؟ گفتند نمیدانیم.
* سه فروند افپنج B بود؟
F بودند. پرواز کردیم. خلبان کابین جلوی من، آقای مهدی داوری بود. خدا رحمتش کند! از شهدای جنگ است. در مسیر دوسه بار گفتم «اینپرواز مشکوک است. همینجور سیخو یکمسیر را گرفتهایم میرویم. کجا میرویم؟» نقشهای هم دستمان نبود. گفت «چهکار داری؟ بنشین!» کمی که بیشتر اصرار کردم، گفت «تقصیر خودتان است.» یعنی نتیجه اعمال خودت است. گفتم «حالا بگو دیگر!» گفت «قول بده نپری بیرون!» گفتم «در این کوههای یخ زده زاگرس که نمیشود اجکت کرد!» گفت «میرویم پایگاه شیراز. ولی چرایش را نمیدانم.»
بعد از ظهر ساعت ۵ بود که رسیدیم شیراز. از پای هواپیما تحتالحفظ رفتیم مهمانسرا. جز ما ۳ نفر، کسی در مهمانسرا نبود. خواستیم برویم در پایگاه دوری بزنیم که گفتند «نمیشود! باید داخل بمانید!»
* اینجا همانجاست که حکم تبعید شما به خاش آمده ولی سرلشکر خامنهای وساطت کرده شما را ببرند شیراز؟
ما چیزی نمیدانستیم. به هرحال یکی دو ساعت تحمل کردیم. تا آنروز هیچاطلاعاتی از ارتباط بهرام امامی و تیمسار خامنهای نداشتیم. بعد به جایی رسیدیم که امامی جوش آورد و گفت «من یکزنگ بزنم کار را حل کنم برویم گشتی بزنیم.» آمد با تلفن معمولی مهمانسرا، یکشماره گرفت که یکخانم گوشی را برداشت. صدای پشت گوشی بلند بود و ما که کنارش ایستاده بودیم صحبتها را میشنیدیم. امامی گفت «سلام زندایی، بهرام هستم. داییجان هست؟» صدا هم گفت بله و گوشی را داد به دایی جان! ما نمیدانستیم داییجان کیست. بهرام گفت «دایی ما به شیراز آمدهایم» و وضعمان را گفت. صدای آنطرف تلفن با لهجه کرمانشاهی غلیظ فریاد زد که «بیخود با من حرف میزنی!»
* از نظر حفاظتی ترسید؟
نه. داشت نشان میداد از دستش ناراحت است. این (بهرام) هم پوستش سفید بود و گوشهایش قرمز قرمز شده بود. گوشی را که گذاشت، گفتیم که بود؟ چه شد؟ گفت داییام خامنهای بود. گفتیم «شوخی میکنی! خامنهای به تو چه ربطی دارد؟» بهرام امامی همدوره و همدسته ما در دانشکده خلبانی بود و چهارسالی را که با هم بودیم، هیچوقت در اینباره چیزی به ما نگفته بود.
روز بعد، خدابیامرز (شهید) علیاصغر بهنیا که آنموقع فامیلش کوهدشتیان بود، به ما اضافه شد. از دزفول آمده بود. ما را به ترتیب فرستادند پیش سرلشکر (محمدحسین) مهرمند که کمی برایمان صحبت و نصیحتمان کرد. بعد هم تیمسار انور که به نظرم جانشین مهرمند در ستاد تاکتیکی شیراز بود، چند دقیقهای صحبت کرد.
* نصیحتش چه بود؛ وقتی کار تمام شده و داشت انقلاب میشد!
نه. چیزی معلوم نبود. اگر داستان پادگان دوشانتپه نیروی هوایی در ۲۱ بهمن اتفاق نمیافتاد، آنهمبستگی مقامات ارتش شکل نمیگرفت و پیروزی انقلاب میتوانست طولانیتر شود. شاید اصلا انقلاب نمیشد! خیلی قطعی نبود که چه خبر است! بعد از انور، سومین نفری که با او صحبت کردیم تیمسار خامنهای بود. خبر نداشتم تیمسار پیش از من، بهرام امامی خواهرزادهاش را دیده است. بعد هم بهنیا را دیده بود که او هم کرمانشاهی بود. سومی من بودم و هنوز خلیلی را ندیده بود.
تیمسار، دفتر خیلی بزرگ و درازی داشت. همین که وارد شدم و احترام گذاشتم، گفت «خودت را معرفی کن! بچه کجایی؟» تا گفتم کرمانشاه، با مشت کوبید روی میز که «چه شده هرچی کرمانشاهی است آبروی ما را میبرند؟»
پرسید «نمیترسی تو را بکشند؟» گفتم «تیمسار اینلباس پرواز را بهعنوان کفن پوشیدهام و اگر قرار است برای وطنم سربازی کنم و سرم را بدهم، الان موقعش است.» این را که گفتم، صدایم کرد کنار میزش و گفت بنشین! هیچکدام از بچهها را اینطور دعوت نکرده بود. بعد شروع به صحبت کرد و پرسید که چه میکنی و چه میخوانی؟ گفتم شریعتی و مطهری و اینها. گفت «ببین پسرم! من هم کتاب «برای لقمهای نان» را خواندهام. ولی نه اینکه در گردان بخوانم و همه جا بگویم چه میخوانم. رفتم در بیابان خواندمش و بعد چالش کردم و برگشتم.» یکاشاره هم به عکس (محمدحسین) ربیعی کرد که پشت سرش بود و ناسزایی گفت که همه مشکلات ما بهخاطر اینیارو است. خیلی شُل است. بعد هم یک اسلحه MP5 و یکتپانچه از میزش درآورد و گفت پایگاه شلوغ است و من هم به اعتبار اینها پشت اینمیز نشستهام.
* یعنی نگران بود انقلابیها بیایند سراغش؟
بله. چنینشرایطی بود.
* شنیدهام ربیعی بهعکس تیمسار خاتمی، مقابل آمریکاییها تملق و پاچهخواری میکرده است. منظور تیمسار خامنهای این بود که ربیعی جلوی آمریکاییها شل و ول است یا اینکه نمیتواند وضع موجود را جمع کند؟
نه، بحث آمریکاییها نبود. منظورش این بود که ربیعی نتوانسته شرایط را اداره کند و پایگاه شلوغ شده. بچهها در پایگاه راهپیمایی میکردند. صحبت از ۱۸ بهمن است.
* پایگاه تبریز را میگویید یا شیراز؟
شیراز. تبریز که شلوغ بود. شیراز هم شلوغ شده بود. پایگاههای دیگر چنینوضعی داشتند. تیمسار خامنهای میگفت در پایگاه من دارند شعار میدهند و من به اعتبار ایناسلحه پشت میز نشستهام و نگرانم هر لحظه بریزند توی دفترم. بعد اینحرفها گفتم «اصلا ما اینجا چه میکنیم و چرا با شما صحبت میکنیم؟» گفت «شانس آوردید. اسم هر چهارتایتان در یک نامه بود که بهرام خواهرزاده من هم در آن بود.» تاکید کرد «برای اینکه برای بهرام وساطت کنم، شماها را هم نجات دادم وگرنه به خاش تبعید شده بودید و آنجا برای شما اتفاقاتی میافتاد. اسم چهارتایتان در نامه بود و قرار شد با شما صحبت کنم و اگر بچههای خوبی شدید مساله را حل و فصل کنیم و بروید تا کارتان به جاهای باریک نکشد.»
اینطور بود که هجدهم بهمن برگشتیم تبریز. صبح فردا تیمسار علیاصغر ایمانیان فرمانده پایگاه تبریز - که فرمانده نیروی هوایی هم شد – صبح به گردان آمد. مرد رئوف و خوبی بود. فرمانده گردان ۲۳ سرگرد رسولزاده بود که ایشان هم آمد. تیمسار ایمانیان گفت «پریروز شما را بردند و من در جریان نبودم. عذرخواهی میکنم که بدون هماهنگی من، ایناتفاق افتاده است.» نمیدانستم حرفهایش واقعی است یا دلجویی میکند. بههرحال عذرخواهی کرد و پرسید «حالا چه گفتند؟»
وقتی با تیمسار خامنهای صحبت میکردم و گفتم کتاب میخوانم، اینمطلب را اضافه کردم که کتابها چیز خاصی ندارند. او هم گفت «خب بخوان! ولی طوری بخوان کسی نفهمد!» من هم کمی کلام او را تغییر دادم و به تیمسار ایمانیان گفتم «تیمسار خامنهای گفته کتابهای خوبی میخوانی! بخوانید! هیچ عیبی ندارد.» تیمسار ایمانیان پرسید «حالا اینکتابها چی هست؟» گفتم برایتان میآورم ببینید! همانساعت که کار ما با ایشان تمام شد، به خانه رفتم و ۱۰ جلد عمدتا از شریعتی آوردم و تحویل دفترش دادم و گفتم تیمسار اینکتابها را خواسته!
* در کیسه و پوشش گذاشتید یا جلدشان معلوم بود؟
داخل یککیسه بود. فکر کنم یک ساعت بعد بود که آقای وحید مرا خواست. گفت «تو داری چه کار میکنی؟ تو دیروز آمدی! میدانی چه میکنی؟ بابا خیلی حیف است. شما خلبان هستید و کلی زحمت و بودجه برایتان هزینه شده!» نهایتا خواهش کرد و گفت «ببین! زیر فلان پله، در بلوک فلان، علیه شاه شعار نوشتهاند. برو ببین کار کیست؟» گفتم باشد!
صبح فردا، نفری یکتپانچه به خلبانها دادند.
* مدلش چه بود؟
کلتهای رولور. دلیلش را نمیدانستیم. رفتیم و گرفتیم. در دیسپچ ۳ درجهدار داشتیم که آنجا را کنترل میکردند. یکیشان آقایی بهنام رضوانی بود که تپل و خیلی خندهرو بود. از در گردان که آمدم داخل، رضوانی گفت کلتات را نمیفروشی؟ گفتم البته. گفت چند؟ گفتم ۲ هزار تومان. گفت واقعا؟ گفتم بله. آنزمان، حقوق ماهیانه درجهدارهایی مثل او ۲ هزار تومن بود. بعد رفتم توی گردان. گفتیم و خندیدیم و بعد خارج شدم. ۱۰ دقیقه نشد که دوباره وحید مرا خواست. اینبار نسکافه را خوردهنخورده، گفت برو پست فرماندهی! کارت دارند. فکر کنم روز ۲۰ بهمن بود که مجبور شدم شب را در پست فرماندهی بمانم.
* رضوانی آنتن بود؟ آمار داده بود؟
فکر کردم رضوانی است اما بعدا با استفاده از پروندههایی که آقای خلیلی به دست آورد، فهمیدم آنتن فرد دیگری بوده است. میدانید که آقای خلیلی بعدا مسئول حفاظت شد. ایشان گفت گروهبان ساحلی که در گردان خدمت میکرده، در واقع سرگرد اطلاعات و سرگرد ساحلی بوده؛ نه یکگروهبان ساده و درجهدار دیسپچ! خیلی هم ساکت و آرام بود و چیزی نمیگفت. ساحلی ناپدید شد و او را ندیدم. شاید هم فامیل اصلیاش ساحلی نبوده باشد!
شبی که قرار بود انقلاب پیروز شود، در بازداشت بودم؛ در پست فرماندهی اتاقی بود که یک تخت خواب و یک تلویزیون سیاهسفید داشت. بدون هیچ تفهیم اتهامی نشسته بودم و فکر میکردم. تا اینکه ساعت ۶ بعد از ظهر روز بعد، ناگهان برنامههای تلویزیون قطع شد و بعد از لحظاتی، آقایی جلوی دوربین نشسته بود که فکر کنم از مجاهدین خلق بود. چون بعد از آن هرگز آنصحنه و آنآقا را ندیدم. میگفت «ملت ایران متحد شوید! ما تلویزیون را گرفتیم.»
با شنیدن حرفهای آنآقا در تلویزیون، عکس ولیعهد را که بالای در بود، کندم و پایین آوردم! خلاصه در بازداشت هم بیکار نبودم. (خنده)
صادق وفایی
ادامه دارد ...



