سه استثنا در فاجعهای که ایران را نیمهویران کرد
بازخوانی تاریخ/راز بقای کرمان، شاهرود و بیرجند در سیاهترین قحطی تاریخ ایران!
نان، آن سال، رنگ خاک داشت. گندم را با خاک رس مخلوط میکردند تا به قیمت جان، شکم را سیر کند! آسمانی که سه سال بود نمیبارید. کوچهها پر بود از کسانی که راه میرفتند بیآنکه بروند جایی؛ چشمهایشان بزرگتر از صورتشان شده بود، انگار تنها همین چشمها زنده مانده بودند تا شهر را تماشا کنند و بقیهٔ بدن فقط بهانهای بود برای حملشان. در شاهرود اما، میگویند، بوی نان از تنورها میآمد؛ در کرمان کسی گرسنه نخوابید،؛ و در بیرجند! چرا؟
به گزارش تابناک، در دویست سال اخیر ایران دستکم شش رویداد را میتوان در ردیف قحطیهای بزرگ قرار داد. نخستین آنها «زمستان سیاه» ۱۲۳۹-۱۲۴۰ خورشیدی (۱۸۶۰-۱۸۶۱) بود که پیشدرآمدی بر بحران بزرگتر دهه بعد شد؛ خشکسالی و ناکارآمدی دولت مرکزی در ذخیرهسازی غله عامل اصلی آن بود.
سپس در سالهای ۱۲۴۹ تا ۱۲۵۱ (۱۸۷۰-۱۸۷۲) قحطی بزرگی رخ داد که مستندترین قحطی تاریخ ایران به شمار میرود و حاصل ترکیب چند سال خشکسالی پیاپی با احتکار مالکان و مقامات محلی بود؛ تلفات آن را میان ۱٫۵ تا ۳ میلیون نفر برآورد کردهاند.
در قحطی بزرگ ایران در سالهای ۱۲۴۹ تا ۱۲۵۱ خورشیدی (۱۸۷۰ تا ۱۸۷۲ میلادی)، در دوران سلطنت ناصرالدینشاه قاجار، اکثر قریب بهاتفاق مناطق کشور دچار گرسنگی و مرگومیر گسترده شدند، اما نکته عجیب و جالب این بود که ،سه شهر شاهرود، کرمان و بیرجند از این فاجعه جان سالم به در بردند.
مرگبارترین قحطی تاریخ معاصر ایران، اما در سالهای ۱۲۹۶ تا ۱۲۹۸ (۱۹۱۷-۱۹۱۹) و همزمان با جنگ جهانی اول رخ داد، زمانی که کشور با وجود اعلام بیطرفی توسط نیروهای روس، عثمانی و بریتانیا اشغال شده بود و همزمان آنفلوانزای اسپانیایی نیز شیوع یافت.
برآوردها از ۲ تا ۸-۱۰ میلیون کشته را دربرمیگیرد و عامل اصلی آن، به جای خشکسالی صرف، اشغال نظامی، مصادرهٔ آذوقه برای تغذیهٔ سربازان خارجی و اختلال کامل در شبکهٔ حملونقل بود.
در سال ۱۳۰۸ (۱۹۲۹-۱۹۳۰) نیز قحطی موضعی و کوچکتری در اصفهان روی داد که در منابع تاریخی بهعنوان یکی از آخرین موارد قحطی واقعی پیش از دوران مدرن ثبت شده است. با اشغال ایران توسط متفقین در سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۲ (۱۹۴۱-۱۹۴۲) و مصادرهٔ غله برای تأمین خط تدارکات متفقین به شوروی، بار دیگر بحران نان و کمبود شدید مواد غذایی سراسر کشور را فراگرفت و شهرهایی مانند همدان و تبریز آسیب شدیدی دیدند.
آخرین رویداد ثبتشده در ردیف قحطی واقعی نیز در سالهای ۱۳۲۷ تا ۱۳۲۸ (۱۹۴۸-۱۹۴۹) و محدود به مناطق شرقی کشور، بهویژه سیستان و خراسان جنوبی، همزمان با زمستانی بسیار سخت رخ داد. از میانهٔ قرن بیستم به بعد، با گسترش راهآهن، جاده و شبکهٔ توزیع سراسری، قحطی به معنای کلاسیک آن یعنی مرگومیر گسترده ناشی از کمبود مطلق غذا عملاً از ایران رخت بربست و صرفاً به کمبودهای موضعی و کوتاهمدت بدل شد.
اما ماجرای قحطی بزرگ ایران در دوره ناصری چه بود؟
بر اساس منابع تاریخی، در قحطی بزرگ ایران در سالهای ۱۲۴۹ تا ۱۲۵۱ خورشیدی (۱۸۷۰ تا ۱۸۷۲ میلادی)، در دوران سلطنت ناصرالدینشاه قاجار، اکثر قریب بهاتفاق مناطق کشور دچار گرسنگی و مرگومیر گسترده شدند،
اما نکته عجیب و جالب این بود که در این قحطی بزرگ،سه شهر شاهرود، کرمان و بیرجند از این فاجعه جان سالم به در بردند. دو پلانول خود به منابع دستاول قرن نوزدهمی ارجاع میدهد: یوجین اسمیت (Eugene Smith)، هنری بلو (H. W. Bellew)، اسکار سنتجان (O. B. St. John) و جیمز باست (James Bassett)، که همگی در فاصلهٔ همان سالها در ایران سفر یا اقامت داشتند. این قحطی، به گفتهٔ مورخ چارلز ملویل (Charles Melville) در مقالهٔ مرجع «The Persian Famine of ۱۸۷۰–۱۸۷۲: Prices and Politics» (نشریهٔ Disasters، ۱۹۸۸)، مستندترین قحطی تاریخ ایران به شمار میرود، بنابراین این قطحی ، افسانه تاریخ نیست!
چرا شاهرود، کرمان و بیرجند از قحطی بزرگ ۱۸۷۰-۱۸۷۲ جان سالم بهدر بردند؟
قحطی سالهای ۱۸۶۹ تا ۱۸۷۲، دقیق ترین قحطی مستندشدهٔ تاریخ ایران است و ریشه در ترکیبی از عوامل طبیعی و انسانی داشت. از سال ۱۸۶۳-۶۴، بهجز یک سال، بارندگی بهطور منظم کمتر از میانگین بود و دبی قناتها و چشمهها افت کرده بود.
زمستان ۱۸۶۹-۷۰ نیز برف و باران بسیار کمی داشت، بهویژه در دشتهای پست فارس. در زمستان ۱۸۷۱-۷۲ بارشها زودتر آغاز شد، اما زمستان سختی در پیش بود؛ برف سنگین راههای ارتباطی را قطع کرد و قحطی در ارتفاعات هزاران نفر را کشت.
اما آنچه یک خشکسالی طبیعی را به فاجعهٔ انسانی بدل کرد، عامل مدیریتی بود. احتکار توسط بازرگانان، مالکان بزرگ و حتی مقامات دولتی و روحانیون از عوامل تشدیدکننده بود.
نمونهٔ گویای آن ماجرای اصفهان است، جایی که برخی شخصیت های بانفوذ و رئیس گمرک شهر، با شنیدن خبر ورود محمولهای گندم از شیراز، مرز استان را برای جلوگیری از رسیدن آن بستند تا قیمت بازار خودشان نشکند. نبود یا ناکافیبودن زیرساخت حملونقل تا اواسط قرن بیستم عامل تعیینکنندهای در بروز و تشدید این قحطیها بود.

این تصویر یکی از عکسهای شناختهشدهٔ قحطی بزرگ جنگ جهانی اول در ایران (۱۲۹۶-۱۲۹۸ / ۱۹۱۷-۱۹۱۹) است. در آن جمعیتی از زنان و کودکان روستایی یا شهری، لاغر و کوفته، مقابل درِ ورودی یک بنای قدیمی (احتمالاً امامزاده یا مسجد، که مکانهای توزیع کمکهای خیریه در آن دوران بودند) نشستهاند، در حالی که مردی مسلح در جلوی صف ایستاده است — صحنهای که به احتمال زیاد مربوط به صف انتظار برای دریافت غذا یا کمکهای امدادی خارجی است.
پیامدهای جمعیتی وحشتناک بود: در مشهد ۲۴٬۰۰۰ نفر و در حومهٔ آن ۱۰۰٬۰۰۰ نفر جان باختند؛ در نیشابور تنها ۱۵۰ مغازه از ۶۰۰ مغازهٔ پیشین باز مانده بود؛ در طول نه ماه، ۱۱٬۶۳۰ جنازه از دروازههای زنجان بیرون برده شد — که احتمالاً نیمی از جمعیت شهر بود. برآوردهای کلان تلفات کل کشور از ۱٫۵ میلیون تا حدود ۳ میلیون نفر در نوسان است.
سه استثنا و سه منطق متفاوت
نکتهٔ ظریفی که دو پلانول در تحلیل خود برجسته میکند این است که این سه شهر، هرکدام به دلیلی متفاوت از فاجعه در امان ماندند — نه یک علت مشترک واحد، بلکه دو الگوی متمایز که در سه مورد تکرار شدهاند: دسترسی جغرافیایی به مناطق پرمحصول و کفایت مدیریت محلی.
آنچه یک خشکسالی طبیعی را به فاجعهٔ انسانی بدل کرد، عامل مدیریتی بود. احتکار توسط بازرگانان، مالکان بزرگ و حتی مقامات دولتی و روحانیون از عوامل تشدیدکننده بود. نمونهٔ گویای آن ماجرای اصفهان است، جایی که برخی شخصیت های بانفوذ و رئیس گمرک شهر، با شنیدن خبر ورود محمولهای گندم از شیراز، مرز استان را برای جلوگیری از رسیدن آن بستند تا قیمت بازار خودشان نشکند.
شاهرود، در حاشیهٔ داخلی البرز، بهسادگی میتوانست از استرآباد (گرگان امروزی) غله دریافت کند و از قحطی ۱۸۷۰-۷۲ آسیب ندید. این مورد نمونهٔ کلاسیک تز اصلی دو پلانول دربارهٔ جغرافیای قحطی در ایران است: مناطقی که از دسترسی بیشتری برخوردار بودند، توانستند از قحطی بگریزند؛ درست همانطور که سواحل خلیج فارس در قرن نوزدهم میتوانستند برنج را از راه دریا از آسیا دریافت کنند و نسبتاً از قحطی در امان ماندند.
از منظر جامعهشناسی تاریخی، این نکته اهمیت زیادی دارد: شاهرود در حاشیهٔ کویر مرکزی ایران قرار داشت، اما همسایگیاش با دامنههای شمالی البرز و راه ارتباطی به استرآباد — منطقهای مرطوب و کشاورزیمحور در کرانهٔ خزر که اقلیم آن با کویر مرکزی تفاوت بنیادین داشت — آن را از سرنوشت شهرهایی مانند دامغان (همسایهٔ نزدیکش) که از هزار خانوار به دویست خانوار کاهش یافت، جدا کرد.
این الگو، همان چیزی است که پژوهشگران اقتصاد تاریخی مانند رونالد سیف (Ahmad Seyf) در تحلیلهای خود از اقتصاد سیاسی ایران قاجار «انزوای بازارهای محلی» مینامند: در نبود شبکهٔ حملونقل یکپارچه، سرنوشت هر منطقه به فاصلهاش از یک منبع محصول اضافی گره میخورد، نه به وسعت یا اهمیت سیاسی آن.
کرمان: حکمرانی بهجای جغرافیا
سرنوشت کرمان دقیقاً برعکس شاهرود بود؛ این شهر در دل کویر لوت و بیبهره از هیچ کریدور غلهای ممتاز قرار داشت، اما به لطف تدابیر خردمندانهٔ حاکمش از آن فاجعه گریخت.
در همین بازهٔ زمانی، حکمرانی کرمان در دست مرتضیقلیخان وکیلالملک بود؛ فرزند محمداسماعیلخان نوری وکیلالملک که خود از ۱۸۶۰ تا مرگش در ۱۸۶۷-۶۸ حاکمی توانمند بود و دوران تصدیاش شاهد رونق و شکوفایی بود که تا دههای بعد ادامه یافت؛ پسرش مرتضیقلیخان از ۱۸۶۹ تا ۱۸۷۸ — یعنی دقیقاً در بازهٔ قحطی — حاکم کرمان بود.
این تداوم نسلیِ حکمرانی کارآمد در کرمان، نمونهای است از آنچه در تاریخنگاری اجتماعی ایران قاجار «حکمرانی خاندانی محلی» خوانده میشود: ساختاری که در آن قدرت میان دربار مرکزی و نخبگان بومی مذاکره و توزیع میشد و در بهترین حالت، تداوم و شناخت محلی به تدبیر عملی در بحران بدل میگشت — برخلاف حاکمان کوتاهمدت و اعزامی از تهران که انگیزهای برای سرمایهگذاری بلندمدت در رفاه رعیت نداشتند. جزئیات دقیق «تدابیر» وکیلالملک در منابع اولیه (بهویژه گزارش سنتجان) به کنترل قیمت، جلوگیری از احتکار بزرگمالکان و مدیریت انبارهای غله اشاره دارد.
بیرجند: امنیت بهجای فراوانی
قهستان (کوهستان)، منطقهای که بیرجند در آن واقع بود، بهشدت از قحطی آسیب دید، اما به نظر میرسد خود شهر بیرجند، شاید به همان دلیل [کفایت مدیریتی]، از آن در امان ماند. این منطقه، برخلاف کرمان که یک والی منصوب از تهران داشت، صدها سال زیر ادارهٔ یک خاندان محلی نیمهمستقل بود: خاندان خزیمهٔ علم، حکمرانانی عربتبار که قاینات و بخشی از سیستان را اداره میکردند. سران این خاندان معمولاً در قاینات (با مرکزیت بیرجند) مستقر بودند و در دورههایی که ناامنی و هرجومرج کشور را فرا میگرفت، امرای این خاندان قلمرو حکومتی خود را گسترش میدادند.

در همین دوره، امیرعلمخان سوم، ملقب به حشمتالملک، در حال تثبیت اقتدار خاندان علم بر قهستان بود: او خوانین یاغی منطقه (نخعی خوسف، نِه، جلگهٔ سنیخانه) را مطیع ساخت و قلعههای آنان را تصرف کرد و به این ترتیب حاکم بلامنازع منطقهای شد که پیشتر قهستان نامیده میشد. شاهدی محلی از دورانی نزدیک به آن — در گزارش خانلرمیرزا اعتصامالملک از سال ۱۸۷۷ — نقل میکند که پیرمردی به او گفته بود از وقتی امیر، حشمتالملک شده، مردم آن ولایت از تاختوتاز راهزنان بلوچ آسوده شدهاند. این توصیف، تصویری روشن از کارکرد این خاندان به دست میدهد: نه انباشت غله از مناطق دوردست (که در جغرافیای منزوی قهستان عملاً ناممکن بود)، بلکه برقراری امنیت، جلوگیری از غارت و راهزنی، و حفظ نظم داخلی — که در شرایط قحطی، به معنای جلوگیری از فروپاشی کامل نظم اجتماعی و توزیع بود.
وجه مشترک جامعهشناختی: دو مسیر بهسوی یک نتیجه
از منظر تحلیل تاریخی-اجتماعی، آنچه این سه شهر را در کنار هم قرار میدهد نه یک علت واحد، بلکه غیاب مشترک یک چیز است: فروپاشی همزمانِ حکمرانی و دسترسی. در بیشتر مناطق قحطیزده — اصفهان، یزد، همدان، زنجان، مشهد — هر دو عامل همزمان از کار افتادند: هم راههای ارتباطی و بازار غله دچار اختلال بود، و هم حاکمان محلی یا از عهدهٔ مدیریت بحران برنمیآمدند یا خود در صف محتکران قرار میگرفتند. در شاهرود، دستکم یک متغیر (دسترسی جغرافیایی) سالم ماند. در کرمان و بیرجند، متغیر دیگر (کیفیت و تداوم حکمرانی محلی) نجاتبخش بود.
از زاویهٔ مردمشناسی تاریخی نیز نکتهای قابلتأمل وجود دارد: هر دو الگوی «حکمرانی نجاتبخش» نمونههایی از ساختار قدرت محلی نیمهموروثی در حاشیهٔ شرقی و جنوبشرقی ایران قاجارند، جایی که به دلیل فاصلهٔ زیاد از تهران، ادغام سیاسی این مناطق در حکومت قاجار محدود بود و قاجارها این قلمروها را از طریق سازوکاری مبتنی بر روابط فردی و مذاکرهٔ محتاطانهٔ قدرت میان یک حاکم منصوب از مرکز و نخبگان محلی اداره میکردند
به دلیل فاصلهٔ زیاد از تهران، ادغام سیاسی این مناطق در حکومت قاجار محدود بود و قاجارها این قلمروها را از طریق سازوکاری مبتنی بر روابط فردی و مذاکرهٔ محتاطانهٔ قدرت میان یک حاکم منصوب از مرکز و نخبگان محلی اداره میکردند
. این فاصله از مرکز، که در شرایط عادی میتوانست به بیکفایتی و غفلت دولت مرکزی بینجامد، در بحران ۱۸۷۰-۷۲ به یک مزیت بدل شد: خاندانهای محلی با شناخت دقیق از بافت اجتماعی منطقهٔ خود، آزادی عمل و انگیزهٔ بیشتری برای واکنش سریع داشتند تا حاکمان کوتاهمدت مناطق مرکزیتر.
نکتهٔ فرهنگی پایانی نیز شایان ذکر است: در بسیاری از این قحطیها، باور رایج بر این بود که مسیحیان و یهودیان باید در کمکرسانی در اولویت باشند، چون کمکهای مالی از همکیشان خود در خارج دریافت میکردند — واقعیتی که نشان میدهد حتی در مناطق تحت پوشش کمکهای بینالمللی، توزیع رفاه بر اساس شبکههای مذهبی و قومی شکل میگرفت؛ همین امر اهمیت وجود یک ساختار حکمرانی محلی فراگیر (نه صرفاً کمک خارجی) را در کرمان و بیرجند برجستهتر میکند.
البته در دوران مدرن به دلیل شبکهٔ یکپارچهٔ حملونقل، اساساً «قحطی موضعی» به شکل قرن نوزدهمی محتمل نیست. اما اگر معیار را خودکفایی نسبی در تولید غذا و کمترین وابستگی به واردات میاناستانی بگیریم، الگوی مشابهی با گذشته دیده میشود:
گیلان و مازندران (رشت، ساری، آمل، بابل): به دلیل اقلیم مرطوب، بارندگی بالا و تولید برنج، مرکبات و محصولات باغی، همان نقشی را دارند که استرآباد برای شاهرود در قرن نوزدهم داشت — منطقهای که کمتر از خشکسالیهای فلات مرکزی آسیب میبیند.
فارس (مرودشت، شیراز) و خوزستان (دشت آزادگان، شوشتر): بهواسطهٔ دشتهای حاصلخیز گندم و وجود رودخانههای دائمی (کارون، دز، کر)، از مناطق عمدهٔ تأمین گندم کشورند.
آذربایجان شرقی و غربی (دشت مراغه، ارومیه): اقلیم نیمهمرطوب و کشاورزی متنوع (گندم، باغات، دامداری) این منطقه را از نظر تاریخی هم نسبت به فلات مرکزی مقاومتر کرده است — نکتهای که در گزارش قحطی ۱۸۶۰-۶۱ نیز بهعنوان منطقهای «نسبتاً درامان» ثبت شده است.
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۵
در انتظار بررسی: ۲
انتشار یافته: ۱۱
مردم شمیران و پس قلعه به باغها حمله میکردند و سر های گندم ها را میبردند. قحطی که بیاد همه را میبرد مثل سیل
خیلی قلم فرسایی کرده است
لبنیات در قفسه فروشنده فاسد و دور ریخته می شود
در هر دوره ای منجر به سقوط می شود، زیرا دست بر قضا، در چنین شرایطی ، یک عامل سوم به نام دشمن قدرتمند هم ظهور می کند.
دقت کرده اید که نه اسکندر می توانست در زمان داریوش به ایران حمله کند
و نه داریوش می توانست در زمان رامسس به مصر حمله کند
و نه چنگیز می توانست به چین قدرتمند حمله کند.
آنچه باعث شکست می شود، بی کفایتی داخلی است نه دشمن خارجی ،
دشمن که همیشه هست، آنچه که همیشگی نیست، حاضر یراق بودن حکومت است
ضریب اتلاف میوه چقدر است؟
چقدر می فروشند و چقدرش دور می ریزند.
بی کفایتی شاخ و دم ندارد.
نظرسنجی
با کدام نرخ بنزین موافقید؟


