مرور سهخاطره از پیرغلامی که علامه امینی را به هم ریخت/ دوست من نیامد؟

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، زندهیاد حاج حسن فراهتی معروف به جهازچی از مداحان و پیرغلامان فقید امام حسین (ع)، ۱۷ خرداد ۱۲۶۸ هجری شمسی در تبریز متولد شد و سال ۱۳۵۵ هم درگذشت. حاج ابوالقاسم فراهتی پسر اینپیرغلام امام حسین (ع) درباره لحظات مرگ و رحلت پدرش روایت کرده، صبح روز ۲۷ صفر سال ۱۳۵۵ در حالیکه همه اعضای خانواده دور بستر او نشسته بودند، سفارشهای لازم را به پسرش کرده و چندمرتبه در خلال صحبت گفت «دوست من نیامد!»
تکرار اینجمله باعث شد همسر حاجحسن فراهتی نگران شود و تصور کند شوهرش هذیان میگوید. اما پس از چهار یا پنجمرتبه بیان اینجمله توسط حاجحسن جهازچی، ناگهان دست روی سینه گذاشت و به امام حسین (ع) سلام داد و گفت: «آقاجان خیلی منتظر بودم!»
حاجحسن جهازچی پس از بیان اینجمله دوباره در بستر دراز کشید و لحظاتی بعد اطرافیان بسترش متوجه شدند نفس نمیکشد و از دنیا رفته است.
***
حاج احمد رهبر یکی از مداحان و نوحهخوانان قدیمی نقل کرده حاجحسن جهازچی روز عاشورا و در مجلسی روضه میخواند. بعد از مراسم هم برای حضور در مراسم شاهحسین همراه اعضای آنهیات به سمت خیابان حرکت کرد. علامه امینی هم برای شرکت در عزاداری آنجا حضور داشت و مرحوم جهازچی وقتی علامه حضور داشت، اینشعر را خواند:
«ایله مست جام عشقم بولمرم صهباندور/آب کوثر هاردادور، یا ساغر میناندور»
یعنی «آنقدر مست جام عشق خدا هستم که نمیدانم صهبا چیست؟ (ارزشی ندارد)/در مقابل جام عشق، آب کوثر کجاست یا ساغر مینا چه ارزشی دارد؟»
حاجحسن جهازچی خواند تا به اینبیت رسید:
«باش ورن من باش کسن سیزقیل و قال ایتماق نچون/بیر نفر مظلوم اولدور ماقه بوغوغاندور»
یعنی «من سر میدهم و شما سرم را میبرید پس اینهمه قیل و قال برای چیست؟/کشتن یکنفر مظلوم اینهمه غوغا و قیل و قال لازم ندارد.»
علامه امینی پس از شنیدن این ابیات از حال رفته و به زمین خورد. نقل کردهاند علامه پس از آنماجرا گفت: اینشخص (حاجحسن جهازچی) از سر تا پا مملو از ولایت است.
***
حاج یعقوب حقیقت از مداحان اهل بیت و پیرغلامان امام حسین (ع) در خاطرهای درباره حاجحسن جهازچی اینگونه روایت کرده است:
در ایام جوانی و در زمانی که در خیلی از هیاتها میخواندم و مستعمین هم خیلی استقبال میکردند، همراه حاجحسن جهازچی در میدان شاپور نشسته بودیم، ایشان به من گفت: یعقوب یکچیز میگویم همیشه در ذهنت نگه دار و آن اینکه الان که برای مردم نوحهخوانی میکنی و مردم از تو استقبال میکنند، بدان یکروز هم همه اینها تمام میشود و مردم حتی سراغ تو را نمیگیرند و تنها میشوی با آقایت امام حسین (ع).
گفتم: حاجآقا منظورتان چیست؟
گفت: همانطور که برای مردم میخوانی، سعی کن روزی ۲ بیت هم برای خودت بخوانی و کاری به مردم نداشته باشی! بعد از نماز یا هنگام حرکت در بازار بخوان و با اسم آقا امام حسین (ع) عشقبازی کن!
بعد از چند سال به خاطر مسایلی که پیش آمده بود، گفتم برای ماه محرم برای مداحی و نوحهخوانی به هیات نمیآیم. همانمردمی که در هیاتها استقبال میکردند و پای مداحی من میآمدند، گفتند نیا! حتی سراغ از من نگرفتند و تنهای تنها شدم. در آنحال یاد حرف مرحوم جهازچی افتادم.
شبهای محرم تنها به چهارراه گلوبندک میرفتم و جلوی حسینیه کربلاییها مینشستم و با نگاه کردن به خیمه و عکس سیدالشهدا اشک میریختم. حدود شب ششم محرم بود که آقا مصطفی نقاش از تبریز به من تلفن کرد و حالم را پرسید. پس از اطلاع از جریان گفت: این ۲ بیت شعر را خودت در تنهایی خودت بخوان و گریه کن! این برای شما بس است.
گفتم: بفرمایید!
گفت: «حدیث محنتین اولموش مَنَه ورد زبان گونده/ مسیر مده آچار دیو زمانه هفت خوان گونده/ خانملیگ ایله بیرسنده الیمی توت یامان گونده/ یخیلیسم نوکریم قویما سنه ای دن تو تان زینب/»
یعنی (حدیث محنتهای شما هر روز ورد زبان من است/در مسیر من دیو زمانه هر روز هفتخوان بازی میکند/ حضرت زینب (س) شما خانمی کن و دستم را در روزهای بد زندگیام بگیر/ راضی نشوید ایننوکر شما پایمال شود، شما که دست همه نوکرها را میگیرید»
و آنمحرم را با همین دو بیت که برای خودم خواندم سر کردم.
***
حاج حسین فرشی نقل کرده روزی پس از اتمام جلسه هیات قاسمیه، همراه حاجابراهیم سلماسی راهی منزل علامه امینی شده است. علامه امینی عازم سفر مشهد و زیارت امام رضا (ع) بود و افراد مختلفی برای درخواست دعا نزد او آمده بودند.
راوی خاطره میگوید با خود فکر کرده برای التماس دعا چیزی به علامه بگوید که یادش آمد روزی که خودش عازم مشهد بود و مردم به او التماس دعا میگفتند، زندهیاد جهازچی او را صدا کرده و گفته: «حسین! وقتی کنار مرقد مطهر آقا امام رضا (ع) رفتی، بگو حسن سلام رساند و گفت یا امام رضا شما خودتان از حسن صاحبی و دستگیری کنید و کار او را به خودش نسپارید!
حاجحسین فرشی میگوید من هم با همینرویکرد بعد از التماس دعا به علامه امینی گفتم حضرت آیتالله به امام رضا بگو حسین گفت شما خودتان از ما صاحبی و دستگیری کنید و کار ما را به خودمان نسپارید!
علامه امینی از شنیدن اینحرف جا خورد و گفت: حاجحسین این حرف تو نیست، بگو حرف کیست؟
گفتم حرف خودم است.
گفت: نه این حرف تو نیست. بگو حرف کیست؟
در نتیجه گفتم جرف حاج حسن جهازچی است.
علامه گفت برو او را بیاور اینجا!
با آمدن مرحوم جهازچی، علامه امینی او را در آغوش گرفت و گفت: من تا به حال، ذاکری با ولایت مثل شما ندیدهام!



