وقتي براي مدرن شدن و پيشرفت نيست
انتصاب محمود ياوري به سرمربيگري تيم فوتبال شاهين پارس جنوبي و توفيق پرسروصدايي كه اين تيم بوشهري در 3 ديدار اولش با هدايت وي در ليگ برتر ايران داشت بحث رويكرد به مربيان مسنتر و پرتجربهتر در اين عرصه را فزونتر از پيش مطرح كرده و به چنين رويكردي وجاهت بيشتري بخشيده است.
به نوشته جام جم؛ با اين حال اين سوال هنوز مطرح و بر سر زبانهاست كه كدام طيف از مربيان براي كار در ليگهاي اصلي ما (برتر و دسته يك) مناسبتر هستند و كدام يك بهتر و بيشتر جواب ميدهند؟ يك بررسي آماري ميگويد، بين سن پيرترين مربي حاضر در ليگ (ياوري با 70 سال سن) و جوانترين مربي حاضر در اين عرصه (فراز كمالوند با 33 سال سن در تراكتورسازي) 37 سال فاصله زماني وجود دارد و اين اصلا زمان و عدد اندكي نيست.
اگر هر يك از اين سنين را نشانه و نماد يك طرز تفكر و طيف و طبقه خاص بدانيم، ليگ برتر ما محل جولان هر دو نوع تفكر سنتي و جديد بوده و با اين كه هيچ يك ديگري را قبول ندارند و گاه براي حذف يكديگر دست به هر كاري ميزنند، فوتبال ما به هيچ كدام بينياز نشده است و نمايندگان نسل ميانه و مربيان نه مسن و نه جوان هم يك پل ارتباطي بينقص نشان ندادهاند و در طيف آخر قلعهنويي، كاظمي، استيلي و كريمي روشنترين نمونهها هستند.
آنها هرگز بيكار نميمانند
مشكل ويژه ليگ ما كه هنوز هم حل نشده و گونهاي از آن همچنان ادامه دارد اين است كه تعدادي خاص از مربيان و همان چهرههاي هميشگي، در اين ليگ و در تيمهاي آن دائما جابهجا ميشوند و فقط مكان خود را با يكديگر عوض ميكنند. همين ياوري كه از سال 1351 مربي شده و بتازگي جاي حميد كلليفرد را در شاهين بوشهر گرفته، تاكنون در 10 تيم حاضر در ليگ برتر (و پيش از آن ليگ دسته اول كشور) مربيگري كرده و اين تيمها؛ ذوب آهن، سپاهان، ابومسلم، فجر سپاسي، برق شيراز، استقلال اهواز، تراكتورسازي، پاس تهران، راهآهن و البته شاهين بوشهر بودهاند. پس از او فيروز كريمي را داريم كه در 9 تيم مختلف به كار مربيگري پرداخته و هر چند امسال دور از ليگ برتر در ليگ دسته اول كار ميكند، اما جاي خالياش در ليگ برتر كاملا احساس ميشود!
تفاوت اين دو مربي در اين است كه ياوري در ليگهاي استاني نيز مربيگري كرده است، اما كريمي در اوايل دهه 1990 ميلادي در جواني به طور مستقيم وارد كار هدايت تيمهاي برجسته و مطرح فوتبال ما شد و هنوز نيامده، پاس را در سال 1992 به قهرماني باشگاههاي آسيا رساند.
براي مربيان كهنهكاري مثل ياوري هيچگاه مساله نبود و حتي كمبود شغل وجود نداشته و در فصولي مثل سالجاري هم كه ليگ را بدون تيم و ظاهرا بيكار شروع كردهاند، بلافاصله يكي دو تيم كم آورده و به ردههاي آخر جدول ردهبندي تنزل كردهاند و در نتيجه به اين رده از مربيان روي آوردهاند كه مشهور به حفظ و نجات تيمهاي بحرانزده و داشتن تخصص در اين زمينه شدهاند.
طبيعت محافظهكار و رواج رويكردهاي همراه با ترس و امنيتجويي در تيمهاي ما موجب شده كه كمتر باشگاهي جرات، حوصله و عزم واقعي براي كار كردن طولانيمدت با مربيان جوان و نسل نو را داشته باشد. درست است كه راهآهن فصل گذشته به داوود مهابادي روي آورد و ابتدا هم از او راضي بود، اما طاقت نياورد و با از راه رسيدن ناملايمات، در اواسط فصل همين ياوري را استخدام و وي را جانشين مهابادي كرد و چون ابقاي راهآهنيها در ليگ برتر با هدايت ياوري (و سپس مشاركت مهدي تارتار) امكانپذير شد و ياوري فقط در يك ماه پاياني ليگ از آن تيم دور ماند، سند توفيق تازهاي درخصوص مربيان آشنا و هميشگي ليگ در كسب نتايج موردنياز به دست آمد.
همين گمانهزني در مورد كريمي (صبا)، پيرواني (مقاومت)، مظلومي (مس)، احمدزاده (ملوان) و طبعا در بالاترين درجه براي قلعهنويي كه استقلال را قهرمان ليگ كرد، مصداق داشت و برخلاف آنچه برخي تصور ميكنند ابراهيمزاده نيز جوان نيست و به نسل ميانه تعلق دارد و حتي چيزي بين نسل ميانه و گروه مربيان مسن ليگ است و بنابراين دستاوردهاي او در ذوب آهن را نميتوان به مربيان جوان فوتبال كشور نسبت داد و محصول كار چنان نسلي تلقي كرد و اين را كه وي تازه و طي پنج شش سال اخير مطرح شده است، دال بر جوان بودن او دانست.
وقتي تعداد مشخص و محدودي از مربيان ما دائما جابهجا ميشوند و هر سال به يكي از تيمها كوچ ميكنند و بيش از 2 دهه است كه همان چهرههاي آشنا را در حال كوچ به تيمها و تعويض جا با يكديگر و اين سناريو را دائما در حال انجام و تكرار ميبينيم، نميتوان به آينده چندان اميدوار بود، زيرا اين روزمرگي، مربيان ما را از تلاش بيشتر و كسب فزونتر دانش روز باز ميدارد.
آنها نه وقتي آزاد براي اين مهم خواهند داشت و نه نيازي به اين كار خواهند ديد. طبيعت محافظهكار در تيمها موجب شده كه كمتر باشگاهي جرات كار كردن طولانيمدت با مربيان جوان و نسل نو را داشته باشد
وقتي يك مربي ببيند كه تحت هر شرايطي شغل براي او فراهم است و دير يا زود يكي از تيمهاي بحرانزده يا حتي بدون بحران ليگ را به او ميسپارند راحت گوشهاي در انتظار مينشيند و نگراني هم نخواهد داشت و سرانجام به سراغش خواهند رفت. اين مربيان معمولا به سبب تجربه زيادشان و آشنايي با اهرمهاي نجات و چگونگي كسب امتياز در شرايط سخت، معمولا تيمهاي محوله به خود را نيز از ته جدول بالا ميكشند و منجي لقب ميگيرند و بيشتر توي بورس قرار ميگيرند.
حتي گاهي بر سر تصاحب شان بين تيمهاي متقاضي آنها رقابت و دعوا ميشود! اينچنين است كه اين مربيان به ركود كشيده ميشوند، حركتي خاص نميكنند و چون فرمولهاي كار و فضاي ليگ را مثل كف دستشان ميشناسند، ميتوانند همان كارهايي را صورت دهند كه باشگاه متقاضي از آنها ميخواهد و مصداق موفقيت محسوب ميشود. اين اقدامات و ماموريتهاي نجات لزوما مشتق و نشات گرفته از فوتبال و سيستمهايي نيست كه اين ورزش در آستانه سال 2010 در جاي جاي جهان ميطلبد و اگر آن روشها نباشد، فوتبال رشد نخواهد كرد.
خسرانساز
وقتي پاي صحبت اين مربيان مينشينيد و يا كارنامهشان را بررسي ميكنيد، ميبينيد كه هركدام حداقل از كلاسهايA وB كنفدراسيون آسيا (AFC) و حتي بالاتر از آن مدرك گرفته و گاه پاي درس امثال راكس بورو و كرامر نشسته و به كلاسهاي ممتاز خارجي رفتهاند، اما هم اين كلاسها معمولا مربوط به يكي دو سال اخير نيست و هم كاربرد آن بعد از مدتي سپري شده و آن مربيان درصدد به روز كردن خود نبودهاند.
با اين كه ارزشهاي فني اين مربيان غيرقابل انكار و دستاوردهايشان ارزشمند است، اما نبود برخي روشهاي نو در كارشان محسوس و خسرانساز است و هرچند اين سيستمها به خاطر سيستمهاي تدافعي و تخريبي رايج در ليگ ما كاربرد چنداني هم ندارد (و اگر از آنها استفاده هم بشود بيحاصل ميماند) اما به هر حال نبود اين روشها در نهايت فوتباليستهايي را بار ميآورد كه وقتي به تيم ملي پا ميگذارند، از سلاحهاي لازم براي ابراز وجود در اين سطح بيبهرهاند و حاصل آن چيزي است كه ميبينيم؛ كره جنوبي 7 دوره متوالي است كه به جام جهاني ميرود، ژاپن از 1998 به بعد غايب نبوده، عربستان از 1994 به بعد 4 بار مسافر جام جهاني بوده و ما از 1978 به بعد فقط 2 مرتبه بار سفر بستهايم.
اين كه تيمهاي حاضر در ليگ ما حتي از همان ابتداي فصل فقط درصدد جمعآوري حداقل امتيازها به قصد ابقا در ليگ هستند و تنها به سيستمهاي تامينكننده همين مهم و مربيان مجري آن روي ميآورند و تدافعي و محتاط و بسته توپ ميزنند، شايد نيازهاي آنها را برآورده كند و از ضايعات مخارج ميلياردي آنها بكاهد، اما براي فوتبال ما بهرهاي ندارد و در چرخه تكراري كار مربيان ما و تعويض دائمي جايشان با يكديگر، چيزي را در عرصههاي بينالمللي نصيب ما نميكند و نوعي اتلاف وقت است.
در اين سيستم مربيان معروف و غيرمعروف خارجي هم محكوم به دفع شدن هستند، چون اين روش را بلد نيستند و ميخواهند با انديشههايي مدرنتر در زمينهايي ناهموار و محيطهايي نامساعد و شرايط منفي و در سيستمهايي شبيه به ضد فوتبال با مربيان و تيمهايي بجنگند كه استاد در اين روشها هستند. پيير ليت بارسكي آلماني فصل پيش بسرعت از سايپا رفتني شد و بسيار خوشبينانه و سادهانگاري است اگر تصور كنيم كه مثلا ارني برنتس هلندي و حتي زلاتكو كرانچار كروات براي مدتي قابل توجه در راهآهن و پرسپوليس ماندنياند و نفسهاي اولي، به واقع به شماره افتاده است.
درد و مشكل
اگر امثال كريمي و ميثاقيان به خاطر برخي مسائل انضباطي گذرشان به «ليگ يك» نيفتاده بود و محكوم به كار در اين عرصه نبودند، اينك مثل ياوري آماده بودند تا يكي از تيمهاي بحران زده و مايل به تعويض مربي را در دست گيرند.
ابومسلم، استقلال اهواز و پاس نيز در اين تعريف ميگنجند. با اين بساط فقط تغيير و تعويض مربيان است كه در دستور كار تيمهاي محتاج امتياز و بقا قرار دارد و نه تغيير عمقي و تاثيرگذار و رويكرد به فوتبالهاي مدرن.
درد و مشكل نيز در همين جاست، زيرا چرخه كار همان مربيان آشنا را استمراري بيشتر و بيشتر ميبخشد و فقط نيازهاي موقتي روز را جواب ميگويد و كمتر كسي احتياج به پيشرفت فني در فوتبال ما را حس خواهد كرد.



