قبل از ديدن «كتاب قانون» شخصيت داشتم!
يكي از بينندگان «تابناك» در يادداشتي نوشت:
گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد...
شنيدن انتقاد درباره رفتارهاي اجتماعي آنجا كه با مصاديق حقوق شهروندي و قانون اساسي سنجيده ميشود، از زبان هر كسي كه باشد، دشوار به نظر نميرسد؛ ولي هنگامي كه جزء به جزء رفتار مسلمانان از زبان يك به ظاهر مسيحي به «رخمان»* كشيده ميشود، از شدت شرمندگي روي بلند شدن از صندلي سينما را نداري.
پيش از آن که پاي به درون سينما بگذارم، براي خود شخصيتي داشتم، کمي تا قسمتي محبوب بود و البته قابل احترام، اما به محض ورود و ديدن صحنه آغازين فيلم، ناگهان گويي، اين خود هستم که بي پرده و عريان در پرده سينما هويدا شدهام و هر ميزان که فيلم از جلوي ديدگان من گذر ميکند، سعي من بر اين است، براي اين حقيقت عريان خويش پوششي از مستحبات و مکروهات بدوزم و آنجا که راه به جايي نميبرم چنگ ميزنم بر دامن منتقد به خويش... و به دنبال راهکاري تا چشم منتقد را به درآورده و خود پيروز ميدان باشم، حال آن که زهي خيال باطل...
در فيلم «كتاب قانون»، ژوليت نقش منتقد را براي ما داشت و ميبينيم که انتقاد از دهان و زبان هر موجود با همه علاقهاي که شايد به او داشته باشيم و او را مقدس بدانيم، بر ما آدميان بسي سخت آيد و ناگوار.
ژوليت دانش آموخته زبان و ادبيات فارسي از دانشگاه فرانسه، وجودش چنان با سخن «لسان غيب» درآميخته بود كه نفس حق در روحش به بار نشست و به دين مبين اسلام مشرف شد.
يك هيأت ايراني كه براي پارهاي مذاكرات سهجانبه درباره انجمنهاي زنان در سفرهاي چندباره به لبنان رفت، ژوليت خمسه را مترجم خود يافت. رحمان ـ فرد برگزيده هيأت ـ كه خود رزمنده ساليان دفاع مقدس است، در اين ديدارها دل ميبازد. ـ البته درباره اين هيأت بايد دستمريزادي جداگانه به مازيار ميري گفت كه با ظرافت هرچه تمامتر (و البته اغراقي طنزآميز) نقطهضعفهاي مناسبات بينالمللي به ويژه از نوع فرهنگي ما را به تصوير كشيده است ـ و يك مقدس مآب به نام حاجي همراه اين هيأت است تا مبادا دوستان در ديار غربت دست از پا خطا كنند!
و آن هنگام که ژوليت از سوي حاجي نهي از منکر ميشد، دليل دلرحمي او بر وي چه ميتوانست باشد و براي چه با خود گفت که نميدانم چرا دلم برايش ميسوزد!
ژوليت كه مسلمان شده و نام «آمنه» را براي خود برگزيد، در پي عشق رحمان به ازدواج او درآمد. با ورود اين نو عروس به ايران و خانواده رحمان، همه تضادها و علامت سؤالها آغاز ميشود: كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها!
رفتارها برايش عجيب است؛ او با كساني روبهروست كه تعصباتي دارند كه از كوچکترين حركات او ايراد ميگيرند در حالي كه خود به راحتي خلاف آنچه را كه خداوند امر فرموده، انجام ميدهند. نه تنها افراد درون خانه، كه حتي بقال و قصاب و راننده تاكسي؛ و واكنشها در برابر اعتراض و ذكر او از كتاب خدا، همه شبيه هم است: «همه آدمهاي اين شهر شبيه رحمان هستند».
او بر اساس همان كتاب، در مقام امر به معروف و نهي از منكر، قوانين را يك به يك براي ما بازخواني ميكند! ولي يادآوري اين نكات از زبان «يك تازهمسلمان» براي ما سخت است و تاب شنيدنش را نداريم؛ پس چاره كار را در اين ميبينيم كه او را برنجانيم و به نكاتي «گير» دهيم كه برايمان مهمتر مينمايد! بله ما هم قانون داريم؛ قانون پاي چپ و پاي راست...!
به راستي فاصله ما با زمان جاهليت و پيامبر (ص) چه ميزان است؟ آن زمان که بر سر پيامبر فرو ميريختند آنچه را نبايد ميکردند...درست که ميانديشم هيچ فاصلهاي با آن زمان نداريم و واکنش ما در برابر خوبي همان واکنش مردم زمان جاهليت است که چه کردند با امامان و پيامبران ما.
فيلم كتاب قانون، آيينهاي است تمام نما که هرچه بيشتر پيش ميرود، زشتي رفتارهامان عيانتر ميشود. به راستي، جامعه كنوني ما نياز به ژوليتي دارد كه باز بخواند براي ما که آيا روا ميداريد گوشت برادر مرده خود را بخوريد؟ واقعا سخت و سنگين است وقتي به اين ميانديشم که با وجود اين همه نعمتهاي آسماني و زميني خدا، باز هم ارتزاق ما بايد از گوشت برادر مرده خويش باشد! با زندگي پر از دروغ، غيبت و تهمت؛ به راستي چرا؟ اين پرسش هميشه با ما هست اما در پس انديشه ماست و قادر به شنيدن و ديدن آن نيستيم و هر روز به نوعي عمر خويش تباه ميکنيم.
در بخشي از فيلم ميبينيم که ژوليت باردار است و در اين ميان بيماري عجيبي گريبانگيرش ميشود و بر نگرانيهايش ميافزايد. خانواده رحمان که ادعاي مسلماني دارند، به محض آگاه شدن از بيماري ژوليت شروع به آزار و اذيت كرده و او را با بيماريش رها ميكنند؛ يعني در واقع رحمت خدا را فراموش کرده و همگان به دنبال همسري شايسته براي رحمان ميگردند. ما را چه شده است؟ و مگر نه اين که اين خداوند متعال است که شفاي همه بيماران از اوست؛ خدا در خانواده رحمان کجاي داستان نهفته است؟!
افسوس كه برخورد ما مردم با ژوليت تازه مسلمان شده، هماني است که با پيامبر و صالحان کردند و آنقدر پيش ميرويم كه رخت خويش را از اين شهر بيرون كشد و بازگردد به بخت خويش.
در ميان اين همه تنها يك نفر از خانواده رحمان، خواهر کوچکش کوکب است که اعتقادات او را ستايش كرده و به خاطر شعله انسانيتي كه وجودش هست، تاب کارهاي ديگران را نميآورد. ولي تنها يك حامي در ميان چنين جمعي كافي نيست. براي يک زمان که چشمهايم را به فيلم دوخته بودم در درون خود به اين ميانديشيدم که چه شده ما آدميان همگي خواهان بدي شدهايم و چه بازار داغي دارد اين شيطنت! در پي اين نباشيم که بگوييم اين درست نيست، همه ما خواهان خوبي و نيکي هستيم، چرا که خود از زانوي خودمان پيداست...در فيلم هيچ کس خواهان ژوليت نبود و او را به زور پذيرفتند، حتي حاجي که ادعاي ديانت و مسلماني اش هماينک بود که چشم همه را کور كند!
و در پايان فيلم که بس دلنشين و شيوا بود، گفتوگوي راننده و رحمان که همه اديان را يکي دانسته بود و آنچه وجه مشترک ميان همه آنها بود و آدميان را به هم پيوند ميداد، همانا مکارم اخلاق است و بس. و مگر نه اين است که دين مبين اسلام سراسر مکرمت اخلاق است؟! چگونه ممکن است که اديان الهي، راه و روشي گوناگون داشته باشند، حال آن که همه آنها از سوي خداوند به وسيله رسول و فرستادهاي براي آدميان فرستاده شده و مگر نه اين است که همه اديان راه راست و راه رسيدن به تعالي و الي الحق را براي ما نشان ميدهند؟ هدف اديان يکي است، اما راههايي که ما مردمان براي رسيدن به آن برميگزينيم متفاوت است و ديري نيست که همه به يک چيز ميرسيم و همان وحدانيت خداست؛ خدايي که آکنده است از رحمت و مرحمت.
گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد/ واي اگر از پس امروز بود فردايي...
------------------------
* ژوليت نام رحمان را «رخمان» تلفظ مي كرد؛ كه آن هم موجب تمسخرش شده بود!
لیلا میرزایی
كارشناس ادبيات فارسي
آزار از حد طبعی گذشته بود که به نظر به سادیسم نزدیک بود.
آن حاج آقا هم که نقش گزینش را داشت خواستار نماز جعفر طیار را از ژولیت شده بود. ولی خود به دلیل به درازا کشیده شدن این نماز قش کرد و بیرون بردند.
....گفت بسم الله حرف آخر است. روزی که به زبان خود به زبان آیی مدهوش می شوی که بسم الله چگونه در ابتدا آمده و تو ساده می گویی بسم الله و می گذری. مردمان نام را می خوانند و عامل به عمل نمی گردند.
برگرفته از:
www.iranjoy.com
آفرین پسرم آفرین !
غیر از اینکه درست گفته بودی ، خیلی هم قشنگ نوشته بودی !
بابا فردوسی ! ههههه





