«یواشکی های» بچه های زمان جنگ برای رفتن به جبهه!
قصه مقاومت ما در سال های دفاع مقدس از آن قصه
هایی است که خیلی شباهت به ماجرای کربلا دارد، زیرا بارها شده یک خانواده
چند شهید داده است؛ اما باز هم خود را بدهکار انقلاب می داند و این بار به پای
خاطرات رزمنده ای نشستیم که از تبار همین قهرمانان است. مهدی شاه بیک متولد 30
اردیبهشت 1350 فرزند شهیدی است که نگذاشت اسلحه پدرش بر زمین بماند و در حالی که
نوجوانی بیش نبود خود را به قافله رزمندگان اسلام رساند و به درجه جانبازی نائل
آمد.به گزارش «تابناک»، وی در خانواده ای مذهبی در
محله امیریه تهران چشم به جهان گشود و تعالیم دینی و مذهبی را از خانواده روحانی
خود آموخت و غیر از پدر شهیدش، شهیدان سید مسعود و سید محسن مدرس و همچنین شهید
آیت الله مهدی شاه آبادی از دیگر شهدای خانواده اش هستند.
آنچه در ادامه می خوانید، مصاحبه ای خواندنی با این فرزند شهید و جانباز سالهای دفاع مقدس است.

از آخرین باری که پدر به جبهه رفتند و نحوه شهادت ایشان بگویید.
چند روزی بود با مادرم زیاد صحبت می کرد و روزها برای حلالیت نزد دوستان و آشنایان و اقوام می رفت. شبی به مادرم می گفت که سه شب پشت سر هم خواب دیده که بیاید و خداحافظی کند و پس از سومین بار با فرمانده مافوقش در میان گذاشته و او گفته عملیاتی در پیش داریم. برو و سه چهار روزه برگرد؛ گویا تو هم رفتنی شدی.
مسئول گروهان بود و بچه های گروهان به پدرم می گفتند دایی؛ شب آخری که پیشمان بود نیمه شب مرا بیدار نمود و مقابلم نشست و کلی حرف های مردانه زدیم و قول و قرارهایی گذاشتیم و در آخر گفت: مهدی جان برای تعطیلات عید (سال 64) مگذار مادرت شکلات و تنقلات بخرد، خودم شکلات پیچ میایم. (به اینجا که می رسد اشکش جاری میشود) متوجه منظور بابا نشدم. خیال کردم بابا از جبهه با شکلات بر میگردد و خودش را برای تعطیلات نوروز می رساند، اما حیف که دیر منظورش را فهمیدم.
بابا فردا صبحش رفت و هنوز خاطره رفتنش در ذهنم منقوش است. رفت و هفته بعد برگشت اما شکلات پیچ، آری هفته بعد رفتنش عملیات غرور آفرین بدر بود. 21 اسفند ماه سال 1363 بود و قرار بود گروهان از رودخانه بگذرند. در حالی که گل گروهان با طناب به یکدیگر متصل بودند و پدر که فرمانده گروهان بود، طناب در دست و نفر اول بود که خمپاره دشمن او را از ما گرفت.
بعدها دوستانش گفتند خمپاره که خورد زمین همین زمین گیر شدیم بعد از فروکش گرد و خاک، بلند شدیم دیدیم دایی (پدر من) روی زمین است، بالای سرش رفتیم؛ اما گویا سالهاست به آرامی خوابیده است. پدر که در معرکه جنگ به شهادت رسیده بود و نیاز به غسل نداشت با همان لباس خاکی نظامی، پوتین و دستکش، داخل نایلونی که بعد کفن روی میت می کشند، برگشت درست همان طور که گفته بود "شکلات پیچ".

از خودتان و نحوه حضورتان در جبهه بگویید.
برای اعزام سپاهیان حضرت محمد(ص) که قبل عملیات کربلای پنج بود اقدام کردم، اما گویا قسمت نبود بروم. رفتم از روی شناسنامه ام (شناسنامه های قدیم که یادتونه) کپی گرفتم. آن موقع دستگاه ها پیشرفته نبود و کپی ها خیلی خط و خش دار بود، کپی که گرفتم به مسجد آمدم و مسئول تبلیغات آنجا بودم. درب اتاق را بستم و نشستم با لاک غلط گیر سال تولدم را لاک گرفتم و 1350 را به 1348 تغییر دادم که سنم برای اعزام به جبهه بخورد. بعد به زحمت توانستم در مدرسه از کپی اصلاح شده کپی بگیرم. ظهر هم رفتم پایگاه مقداد قدیم که همین ناحیه مقداد(غرب تهران) فعلی است فرم پر کردم و مدارک دادم. چون شلوغ بود توانستم بدون دردسر مدارک رو بدهم و برگردم.
برای روز اعزام که رفتم پایگاه مقداد که فکر میکنم همین آقای سروری فرمانده اش بود؛ مرا صدا زدند و فردی که فرم ها را می دید گفت: بچه جان چرا شناسنامه ات را دستکاری کردی؟ آخه به تو با این قد و قواره میخوره متولد 1348 باشی! خلاصه از من اصرار از او انکار برای اعزام و برگه ام را پاره کرد و مرا فرستادند بیرون. خیلی ناراحت بودم و کلی گریه کردم. همه دوستان هم محلی من اعزام شده بودند. دوستانی که بعدا به شهادت رسیدند.
خلاصه نشد با این اعزام بروم. برگشتم منزل و کارم شده بود مدرسه رفتن و مسجد رفتن. تا اینکه عملیات کربلای پنج شد و کلی از محل و مسجد شهید دادیم. توی مسجد مشغول تبلیغات برای شهدا بودم که باز از تعاون سپاه آمدند، دیگر آنها را می شناختم، سلام و علیکی کرد و گفت خانواده سید محسن مدرس را می شناسید در محل؟ درجا خشکم زد؛ بله آقا محسن ما هم پر کشیده بود. گفتند چی شد؟ بچه ها گفتند این بار خراب کردی برادر، به خود خانواده گفتی. بگذریم بعد چهارمین شهید خانواده عزم خود را جزم کردم به جبهه بروم؛ اما با مخالفت شدید کل خانواده روبهرو شدم، نمی گذاشتند بروم، راه ها برایم بسته بود. به مسجد سپرده بودند، از آنجا نمی توانستم، مدرسه هم همینطور، نمی شد اقدام کنم.

بالاخره چگونه به جبهه رفتید؟
خودم مستقیم رفتم پایگاه مقداد در میدان جمهوری گفتم هرچه بادا باد. رفتم اتاقی که کار اعزام میکردند. اعزام سپاهیان حضرت مهدی (عج) بود. سوال کردند متولد چه سالی هستی و این بار گفتم 1349 که شک نکنند. گفت باید فرم پر کنی و علاوه بر مدارک لازم باید رضایت نامه پدر هم داشته باشی. با خودم گفتم اگر بگویم پدرم شهید شده محال است مرا ببرند. گفتم اجازه دهید فرم پر کنم و فردا مدارک بیاورم، گفتند اول مدارک و رضایت نامه پدرت را بیاور بعد فرم می دهیم؛ البته پدرت هم باید همراهت بیاید.
حالم گرفته بود برگشتم و یک راست رفتم مسجد توی اتاق تبلیغات. چند ساعتی وقت داشتم تا بازگشت به منزل، فکری در ذهنم جرقه زد و بلند شدم برگ سفید برداشتم. من که راست دست هستم شروع کردم با دست چپ تمرین کردن برای نوشتن رضایت نامه. اولش خیلی سخت بود ولی دو ساعتی که نوشتم دستم یک مقدار عادت کرد و بهتر می نوشتم.
بالاخره با یک خط خرچنگ قورباغه ای رضایت نامه ای از قول پدر شهیدم نوشتم، مبنی بر اینکه اینجانب محمد شاه بیک رضایت می دهم تا فرزند بزرگم مهدی شاه بیک برای دفاع از اسلام و انقلاب در جبهه نبرد حق علیه باطل شرکت نماید. لبخند رضایت بر لبانم نشست. کار عالی شده بود و محال بود کسی شک کند. خب حال مانده بودم در مورد حضور پدر چه بگویم. خیلی فکر کردم، یک راه بیشتر نبود باید اثر انگشتی روی امضا میزدم و بهانه ای می تراشیدم.
انگشتان دست خودم که خیلی کوچک بود و به انگشت دست یک پدر نمی خورد، معما را حل کردم استامپ داشتیم، به آرامی جورابم را درآوردم و انگشت شصت پای راستم را روی استامپ زدم و بعد بر روی رضایت نامه گذاشتم، بهتر از این نمی شد ولی کمی بزرگ به نظر می رسید [به اینجا که می رسد می خندد و می گوید یواشکی های ماها با جوان های امروز خیلی فرق داشت، یواشکی کلک می زدیم برای رفتن به جبهه و مبارزه با دشمن].

صبح اول وقت مدارک و رضایت نامه ساختگی را برداشتم و رفتم پایگاه مقداد فرم گرفتم و پر کردم. وقتی مدارک را دادم و رضایت نامه را هم فرد مسئول گرفت، گفت پدرت که نیامده، چرا اثر انگشت این رضایت نامه اینقدر بزرگه (می خندد و می گوید هنوز یادم می افتد خنده ام می گیرد از حاضر جوابی و دروغ مصلحتی که گفتم) یک دفعه به ذهنم آمد گفتم: آقا پدرمان کارگر است و آهنگری کار می کند هفت هشت تا بچه قد و نیم قدیم، اگر سر کار نمی رفت که نمی شد، اونوقت محتاج نان شب می شدیم؛ برای همین رضایت نامه نوشت و اثر انگشت زد، خب کارگر آهنگری است و آنقدر پتک بر آهن گداخته می کوبد که انگشتانش پهن شده؛ طرف مسئول نگاهم کرد و گفت: خدا حفظش کند که برای خانواده تلاش می کند. آخرش هم گفت: برو پسر جان برای اعزام آماده شو خدا قبول کند از شما.
از خاطرات جبهه و نحوه مجروحیتتان بگویید.
یک بار در شلمچه مجروح شدم. توی خط مقدم خمپاره خورد بین دیواره سنگر و مخزن آب، نشستم روی زمین وکلی سنگ و خاک روی هوا بلند شد و فرود آمد. احساس کردم پشتم درد گرفت، دست چپم رو بردم پشتم که انگشت سبابه ام فرو رفت توی پشتم و داغ شد. فهمیدم ترکش بوده نه سنگ، بردنم بیمارستان شهید بقایی اهواز، بعد از دوران نقاهت می خواستند بفرستندم مرخصی ولی قبول نکردم چراکه دوست نداشتم از آن محیط دور بشوم و هم می ترسیدم خانواده نگذارند برگردم جبهه. ضمن اینکه چیزی مهمی نبود و فقط یک ترکش کنار نخاع بود، که هنوز هم یادگار من را همراهی می کند.

سختترین خاطرات دوران دفاع مقدس چه بود؟
بعد از پذیرش قطعنامه توسط ایران، شاخ شمیران بودیم که پاتک شد. ما جلوی شاخ شمیران روی تپه المهدی (عج) مستقر بودیم. پاتک که کردند توی محاصره افتادیم؛ تقریبا از یک گروهان ما حدود 60 نفر مانده بودیم و کل منطقه را پوشش می دادیم. شب پاتک، گردان علقمه که آخرین آموزشی های اعزام شده به جبهه را داخل گردانشان داشتند، در دشت جلوی ما بودند و صبح دشت رو از بالا که نگاه می کردیم پر بود از پیکرهای تکه تکه شده بچه ها، عراقی ها چند نفری را اسیر گرفته بودند و جلوی تپه ای که ما روی آن مستقر بودیم به خودرو می بستند، به این ترتیب که یک دست و یک پا به یک ماشین و دست و پای دیگر به ماشین دوم و از دو طرف می کشیدند تا طرف بدنش قطعه قطعه شود و به شهادت برسد و در کمال قساوت قلب این کار را می کردند تا روحیه بچه ها تضعیف بشود.
متن کامل این مصاحبه را در اینجا بخوانید.
دیگه تو خواب هم نمیشه او روزها رو تصور کرد . یادش بخیر چه صفای و چه صمیمیتی ولی حالا چی درست بلعکس اون زمان و دوره شده..... پول و ثروت و حرام خواری قاپ خیلی ها رو دزدیده و رقابتی سخت و تنگاتنگ بین طلحه و زبیرهای دوران در حال انجام ولی برن عاقبت طللحه و زبیرها رو بخونند که چی شدند....
یاد امام و شهدا بخیر




