صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

شب‌های ساسان: روایتی کوتاه از دردهایی زیبا +صوت

این قصه روایتی است از مردانی که‌ چه زجر‌ها کشیدند پس از دفاع مقدس‌ و چه خاموش جان دادند! تقدیم می‌شود به جانبازانی که هیچ گاه از گذشتهٔ خود پشمان نشدند. به سرفه‌های خشک و سوت‌دارشان، به دردهای طاقت‌فرسای قطع نخاعی‌ها، به چشمان بارانی‌ مردان، زنان و کودکانی که شاهد سوختن شمع‌گونه جانبازان بودند
کد خبر: ۳۶۱۹۸۰
| |
14454 بازدید
|
مجید مرادی متولد ۱۳۴۶ همدان و دانش‌آموخته رشته سینما و عکاسی است و هم اکنون مدرس عکاسی و داور ملی در بخش عکس است که از سال ۸۵ تا ۸۹ به علت عوارض شیمیایی، پنج بار در بیمارستان ساسان بستری شده است. این روز‌ها نیز دوباره در اتاق ۹۱۲ این بیمارستان روزهای تحمل دردهای زیبا را می‌گذراند و توانسته است کتابی با نام شب‌های ساسان که روایتی کوتاه از دردهای زیباست، در بیمارستان به نگارش درآورد. این کتاب ‌در سال ۹۱ منتشر شده و همچنین نمایشنامه رادیویی آن ـ که نخستین مستند اقتباسی در حوزه دفاع مقدس بوده و رتبه الف را از آن خود کرده‌ ـ‌ در رادیو نمایش پخش شده است.

این کتاب شامل خاطرات نویسنده در کودکی، دفاع مقدس‌ و روزهایی است که در بیمارستان ساسان بوده. طراحی کتاب به مانند دفتر خاطرات زمان جنگ است، به گونه‌ای که احساس می‌کنید، یکی از‌‌ همان دفا‌تر به دستتان رسیده و هم‌اکنون آنچه‌ می‌خوانید، گوشه‌ای از این روایت است که فایل صوتی نمایشنامه آن نیز حضورتان تقدیم می‌شود.


این قصه روایتی است از مردانی که‌ چه زجر‌ها کشیدند پس از دفاع مقدس‌ و چه خاموش جان دادند! تقدیم می‌شود به جانبازانی که هیچ گاه از گذشتهٔ خود پشمان نشدند، به سرفه‌های خشک و سوت دارشان، به دردهای طاقت‌فرسای قطع نخاعی‌ها، به چشمان بارانی‌ مردان، زنان و کودکانی که شاهد سوختن شمع‌گونه جانبازان بودند. به رزمندگان هشت سال دفاع مقدس، به رزمندگان سپید‌پوش، پزشکان و پرستاران بیمارستان‌ها، به ویژه رزمندگان سپید‌پوش بیمارستان ساسان، به شب نخوابی‌ها، تلاش‌ها و کوشش‌های خالصانه آنان.



تهران سال ۱۳۸۵ بانه سال ۱۳۶۶

روی صندلی نشسته‌ام و تک سرفه می‌زنم. سعی می‌کنم جلوی دهنم را بگیرم که پرستار‌ها متوجه نشوند. آخر اگر بفهمند از بخش بیرونم می‌کنند. پا می‌شوم از پنجرهٔ ICU ایرج را نگاه می‌کنم. چشمم به دستانش می‌افتد. ناخن‌هایش همه سیاه شده‌اند و این نشانهٔ کمبود شدید اکسیژن بدنش است.

شب عملیات بیت‌المقدس ۲ در ماووت، نزدیکی‌های شهر بانه‌ بودیم. (رسم بود که شب‌های عملیات، بچه‌ها دست‌هایشان را حنا می‌گرفتند. خیلی مراسم قشنگی بود. می‌گفتیم: شب دامادی ماست، وقتی شهید بشویم، خوشگل می‌رویم پیش خدا‌) به من چند کیسه حنا دادند تا آماده کنم. همهٔ بچه‌های گردان دست‌هایشان را حنا بستند و رفتیم خط. عملیات سختی بود. در کوهستان وبرف و کولاک شدید، دشمن به ما مشرف بود. باورتان نمی‌شود. برای فتح هر یک متر چند شهید و مجروح دادیم. وقتی صبح شد، همه دست‌هایشان را نگاه می‌کردند. همه سیاه شده بودند؛ اول فکر کردیم از سرمای شدید است، ولی این جور نبود. به جای حنا توی کیسه‌ها، مازو بود. (مازو: ماده‌ای است که اگر آن را با حنا ترکیب کنند، برای پوست پا که ترک خورده، آن را مقاوم و بازسازی می‌کند‌) حالا به جای اینکه دست‌ها قرمز خوشرنگ حنایی بشوند، سیاه شده بودند.

روایتی کوتاه از دردهای زیبا

ایرج و چند تا از بچه‌ها چون به صورتشان هم مالیده بودند قیافه‌شان شده بود مثل حاجی فیروز! اول همه خیلی ناراحت بودند، چون چند ماهی طول می‌کشید که جای آن از بین برود. ایرج که قیافه‌اش از همه بامزه‌تر شده بود، در گرماگرم آن جنگ سخت، مرتب شلیک می‌کرد و می‌خواند: رزمندگان حاجی فیروزی، به پیش.

یکی از سنگرهای تیربار عراقی‌ها، بچه‌ها را زمین‌گیر کرده بود. ایرج به یک آر‌پی‌جی زن که قیافه‌اش از خودش بامزه‌تر شده بود، خندید و گفت: حاجی فیروز آرپی جی زن، سنگر تیربار و بزن!
بچه‌ها دیگر به دست و صورت سیاهش توجه نمی‌کردند؛ تازه‌ در آن سرما و جنگ سخت، حاجی فیروز بودن، شده بود اسباب روحیه دادن به بچه‌ها.

نزدیک عصر بود که عملیات تمام شد. برف‌های سپید و قشنگ، پر بود از حاجی فیروزهایی که با قرمزی خونشان رفته بودند به حجله دامادی... .

صدای سرفه‌های خشک چند نفر از ‌ICU خلوتم را بر هم می‌زند. بوق ممتد دستگاه اعلام حیات ‌ به صدا درآمده. پرستار‌ها و کمک بهیار‌ها می‌دوند. دستگاه ایرج است. فریاد می‌زنم: ایرج ایرج! ولی او آرام در قصر پلاستیکی‌اش خوابیده است. نگاهش می‌کنم. نگاه، گریه، نگاه، گریه... سرفه امانم را می‌برد. همه جا دور سرم می‌چرخد و سیاه می‌شود. چشم‌هایم را باز می‌کنم. خودم را در قصر پلاستیکی می‌بینم. کمی هاج و واج بلند می‌شوم به اطراف نگاه می‌کنم، چادر را کنار می‌زنم و می‌پرسم:
ایرج، ایرج کجاست؟

پرستار دوان دوان می‌آید و می‌گوید:
آروم باش!
سعی می‌کردند مرا آروم کنند، ولی من...
دکتر توانا می‌آید و با عصبانیت می‌گوید:
می‌خوای خوب بشی یا نه؟! بابا جان استرس برات مثل سمه!
ازش خجالت می‌کشم. حسابی برایش دردسر درست کرده‌ام. مثل بچه‌هایی که تکلیفشان را انجام نداده‌اند، سرم را پایین می‌اندازم و می‌گویم:
ـ آقای دکتر منو ببخش، باعث زحمت شدم.
ـ ای زحمت بی‌نقطه؛ آخه عزیزم...
روی خندان دکتر را که می‌بینم کمی پر رو می‌شوم، می‌پرسم: ایرج کجاست؟

دکتر سرش را پایین می‌اندازد. ساکت است. چشم‌هایم به نگاه دکتر است. انگار کرهٔ زمین غرق در سکوت شده است. می‌فهمم که دیگر ایرج را نمی‌بینم.
سلامتی همه جانبازان عزیزمان، علی الخصوص آقا مجید مرادی را از خداوند منان خواستاریم.

فایل صوتی نمایشنامه رادیویی کتاب شب‌های ساسان

 
دانلود



دانلود


دانلود



دانلود
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۱۶
انتشار یافته: ۱۲
ناصر
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۱۴ - ۱۳۹۲/۰۹/۱۷
جانبازان شریف ترین ، مخلص ترین ، پاک ترین ودر عین حال مظلوم ترین فشرهای جامعه هستند . دست شان را می بوسیم بخصوص جانبازان ۷۰ درصد را .
پاسخ ها
اهل دل
| Iran, Islamic Republic of |
۱۳:۵۲ - ۱۳۹۲/۰۹/۱۸
جالبه ، چه کسی یه این نظر منفی داده!!!!!؟؟؟؟؟
علی اکبر جعفرنیا
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۱۹ - ۱۳۹۲/۰۹/۱۷
با سلام وادب به تمامی جانبازان دلسوخته شیمیایی بیش ازبیست سال ازاتمام هشت سال دفاع مقدس می گذرد در روزهایی که صدها ملیارد تومان دارد هزینه میشود ما هنوز یک بیمارستان مخصوص مداوای جانبازان نداریم!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۰۸ - ۱۳۹۲/۰۹/۱۸
این جانبازان عزیز راهمیشه دوستشان داشته وخواهیم داشت.
محمد رضا
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۰۹ - ۱۳۹۲/۰۹/۱۸
آقا مجید دوست بسیار عزیز من میباشد.
زمانیکه من کتاب را میخواندم اشکهایم بر روی کتاب جاری میشد، طوریکه عیال میگفت داری گریه میکنی. گریه نه بخاطر روایتهای کتاب بلکه بخاطر درهای بزرگ که این جانبازان باید هر روزه آنرا با خود همراه داشته باشند.
تابناک عزیز شما تازه مجید مرادی را شناخته اید بنده صدها نفر محید سراغ دارم، که هیچ کس حتی جرات نمی کند، نگاه کند، حرفهایشان را بشوند، ظلمهای که به آنها شده را پیگیری کند و ...
بگذرد و بگذریم
ناشناس
|
United States
|
۱۲:۲۴ - ۱۳۹۲/۰۹/۱۸
ناز نفست - به خدا شرمنده - کاش میشد ریه مان را شریکی استفاده میکردیم -- خدایا به ما شعور همراهی با این فرشته ها را در این دنیا بده -- امین
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۴۱ - ۱۳۹۲/۰۹/۱۸
هميشه بهتون افتخار مي كنيم كه خواسته يا ناخواسته جوانمردي به خرج داديد و از جونتون در راه مملكتتون گذشتيد. ولي خب به عنوان يه جوون مي گم شرمنده كه خيلي از ارزشها رو هم نتونستيم حفظ كنيم
رعنا
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳:۴۲ - ۱۳۹۲/۰۹/۱۸
عزیزان جانباز تا آخر دنیا شرمنده تان هستیم و دستمان از همه جا کوتاه
سید
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳:۴۵ - ۱۳۹۲/۰۹/۱۸
کاشکی عملمون هم مث شعارامون بود.کیه که جانباز ها رو درک کنه
اهل دی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳:۵۸ - ۱۳۹۲/۰۹/۱۸
یاد داستان پرستویی تو آژانس شیشه ای به خیر.
حاتمی کیا مجید ها رو درک کرده بود.
من هنوز کتاب رو نخوندم.حتما خواهم خواند.
کاش حاتمی کیا فیلمشو بسازه.
علی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۵:۱۴ - ۱۳۹۲/۰۹/۱۸
ما شرمندهایم ، تا حالا شده به مناسبتی یا عیدی به خونه شهدا بریم ، بخدا خیلی خوشحال میشن ،
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
آیا جام جهانی می‌تواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟