اندر وصف ترجیح استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی
از سی و چند پله که بالا رفتی و از سی و چند پله که سرازیر شدی... میرسی به یک ایستگاه سرپوشیده که ورودی آن با چند سکو و مسئول محصور شده است. به یاد بلیتهای کاهی چند تومانی چندسال پیش میافتی که هر آدم تنگدستی به هر ترتیب میتوانست آن را تهیه کند. کارت را روی کارت خوان میزنی و چراغ قرمز روشن میشود به این معنی که کارت را باید شارژ کنی... هزار و پانصد تومان به جناب مسئول و معذور... میدهی و با سبز شدن چراغ اجازه پیدا میکنی در صف منتظران بایستی.
چهرههای سر در گریبان و مغموم منتظران توجهت را جلب نمیکند. آخر هر چه حساب و کتاب میکنی نمیفهمی چرا این قدر زود شارژ کارتت تمام میشود؟! یا چرا مسافری که دو سه ایستگاه از اتوبوس استفاده میکند باید هزینهٔ مسیر کامل را پرداخت کند! ناگهان ناچار میشوی دستهایت را به میلههای درگاه چفت کنی تا فشار جمعیت پشت سرت تو را به روی زمین و محل ایستادن اتوبوس پرت نکند. اتوبوس که میرسد اگر بخت با تو یار باشد میتوانی خودت را، لابه لای جمعیت خشمگین و دمقی که دیگر حتی نای غر زدن هم ندارد جاکرده و در دلت خدا را شکر کنی... آخر با این اوضاع دیگر نیازی نیست به دنبال میلهای دستگیرهای... بگردی ازدحام جمعیت تو را با وجود ترمزهای ناگهانی جناب راننده سر جایت محکم نگه میدارد. طوری که اگر موبایلت زنگ بخورد هم نمیتوانی حتی دستت را در جیب کنی و.. چهل و پنج دقیقهای که میگذرد و به ایستگاههای پایانی که نزدیک میشوی، ازدحام کم اما ذوق ذوق کف پا و و زانو و کمرت لحظه به لحظه شدت میگیرد.
کم کم میتوانی به چپ و راست متمایل بشوی به خودت اجازه بدهی به دنبال جای نشستن زیر چشمی اطرافت را بپایی. یادت میافتد که مسئولان محترم برای رعایت احترام و حق تقدم خانمها قسمت جلوی اتوبوس را به آنها بخشیدهاند و برای اینکه همین خانمهای محترم به جان و ناموس آقای راننده دست درازی نکنند، از پشت سر او تا سمت راست یک حصار کشیدهاند. فضای خالی آن سوی حصار را که حساب میکنی خندهات میگیرد... دست کم ده، پانزده خانم به همان حالت ایستاده و فشرده در آن فضا جا میشوند. بعد درد استخوانها یادت میاندازد که به دنبال یک کف دست جا برای نشستن میگشتی. میبینی ردیف بعد از حصار را دو سکوی بزرگ و بلند اشغال کرده است به اندازهٔ تقریبی دو ردیف صندلی یعنی هشت تا جای نشستن... اما نه جا برای ایستادن هست و نه نشستن... به دنبال پیدا کردن چیزی به نام صندلی میچرخی و بله عاقبت میتوانی در گوشه و کنار قسمت خانمها پنج عدد صندلی پیدا کنی. عیبی ندارد اگر لبخند روی لبت آن جماعت خسته را متعجب کند آخر تو داری به این فکر میکنی که چه کسانی با چه تخصص، وسواس و دقت نظری و با صرف چقدر هزینه وزمان توانستهاند برای رفاه حال مردم شریف ایران اسلامی چنین اتوبوسهای جاداری با این همه امکانات رفاهی طراحی کنند! به این دلیل که به هر حال به حتم خودشان، رئیسانشان و زن و فرزندانشان از این وسایل حمل و نقل عمومی استفاده میکنند! فقط امیدواریم در این چند روز برگزاری اجلاس چنین وسایلی را از سطح شهر برای حفظ آبرو هم که شده پاک سازی کنند تا...


