صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

روی اعلامیه‌ام نوشتند: محل شهادت، خرمشهر 20/2/61

محمدجواد بربریان
کد خبر: ۱۹۹۰۲۳
| |
8447 بازدید
|
۵

برای جانبازان، همیشه هفته دفاع مقدس است، ولی برخی روزها و به ویژه هفته دفاع مقدس، یادآور ایثارگری‌ها و رشادت‌های بچه‌های جبهه و جنگ است که هشت سال رزمیدند تا ما و ایران، سرفراز و سربلند بمانیم، اما چه کوته‌نظری است که فکر کنیم آن ایثارگری‌ها پایان یافته و تنها در آن زمان جریان داشته است! و این را وقتی بیشتر لمس و احساس می‌کنی که در جمع شهدای زنده، جانبازان قرار گیری و برای آنان که همیشه هفته جنگ و یادآور حماسه پرافتخار دفاع مقدس هشت ساله ملت ایران است، این را عزیز برادری گفت که همچون دیگر جانبازان، با پوست و خون و روح خویش، آن روزهای زیبا را لمس کرده تا امروز برای ما نماد آن روزهای فراموش نشدنی باشند؛ دوستی که نخستین خواننده این یادداشت نیز بود.
 
وقتی به اصفهان می‌روی، کمی آن طرف‌ پل معروف خواجو، تابلویی خودنمایی می‌کند، البته کمی دقت می‌خواهد، اما می توان آن را یافت؛ درست در دل شهر، تابلو جایگاهی را نشان می‌دهد که جانبازان دلاور لشکر 14 امام حسین(ع) و لشکر 8 نجف اشرف سپاه در آن حضور دارند.

 


آنها روزگاری نه تنها روی پاهای خود می‌ایستادند که در برابر دشمن این مرز و خاک ایستادند تا دیگر هیچ کس فکر تجاوز به این سرزمین اسلامی را هم نکند و امروز هرچند روی ویلچر نشسته‌اند، اما چون کوه ایستاده‌ و چون سرو قد برافراشته‌اند تا سند افتخار ایران اسلامی باشند.
 
چه نیک که در این هیاهوهای سیاسی و دعواهای زندگی اجتماعی که برای ما دعواهای معمول شده‌اند، برای نسل امروز از آن روزگار نیز بگوییم؛ بگوییم و ببینیم و دریابیم که هنوز سند زنده آن روزگار در گوشه و کنار جامعه ما وجود دارد؛ هرچند بسیاری پرواز کرده اند تا کنار دوستان شهید و امام‌ و مقتدایشان باشند و بدانیم که فقط باید همتی کرد.

 
وقتی وارد آسایشگاه شهید مطهری اصفهان می‌شوی، فکر می‌کنی در مقر لشکر 14 امام حسین(ع) قرار گرفته‌ا‌ی، لهجه شیرین اصفهانی آنها بسیار دلنشین است. اما در این آسایشگاه، 23 جانباز قطع نخاعی بچه اصفهان از دیگر لشکرهای سپاه و ارتش بستری هستند و روزانه هشتاد جانباز همشهری‌شان و نیز اصفهانی شده‌ها، یعنی بچه رزمنده‌های دیگر که به دلایلی نیک، ساکن اصفهان شده و خیلی‌ها آنها را اصفهانی می‌دانند، به این آسایشگاه می‌آیند تا درمان شوند.
 
اما وقتی وارد می‌شویم، شمار جانبازان حاضر بیشتر نمود دارد. وقتی پرس و جو می‌کنم درمی‌یابم پیشتر به آنها اطلاع داده‌اند تا امروز با فرمانده خود در دفاع مقدس و به قول خودشان، آقا محسن (دکتر رضایی) دیدار دارند؛ محفل بسیار با صفا و خودمانی می‌شود.
 
آقا محسن، یکی یکی با آنها به گفت‌وگو می‌نشیند، برخی می‌خواهند خصوصی باشد و ایشان هم با اشاره‌ای همراهان را دور می‌کند تا این اسوه‌های مهربانی و رشادت، راحت سخن بگویند.

 
دهقان جانباز 70 درصدی است، از پرسنل فدارکار ارتش بوده که در عملیات مرصاد، مورد اصابت ترکش گلوله توپ قرار گرفته است. می‌گوید ورزش می‌کنم، تیر و کمان را حرفه ای یاد گرفته ام. بچه‌های تهران بهتر فرا می‌گیرند، چون  مربی خارجی دارند، اما ما خودمان مربی خودمان هستیم. روحیه خوبی دارد. راحت صحبت می‌کند، بعد از جانبازی درسش را ادامه داده و لیسانس گرفته است.
 
دیگری از سال 65 روی ویلچر نشسته است؛ یعنی تا امروز می‌شود 25 سال. لشکرش هم 25 کربلا بوده و فرمانده‌اش حاج مرتضی قربانی، که امروز نیز سرداری است دوست داشتنی. از خاطراتش می‌گوید. از جانبازی‌اش. می‌گوید در فاو کنار کارخانه نمک مجروح شده. اصفهانی است و همراه مرتضی قربانی که او نیز اصفهانی است، به لشکر 25 کربلای شمال رفته و همراه او و کنار بچه‌های شمال رزمیده. با ترکش خمپاره نیز مجروح شده است.
 
دیگری می‌گوید: از سیزده، چهارده سالگی در جبهه و عضو گردان ضربت لشکر بودم. سال 63 در عملیات خیبر در طلاییه مجروح شدم. می‌گوید برادرم علی اشجع در آزادی خرمشهر در ایستگاه حسینیه شهید شد. خودش، حمید رضا، جانباز 70 درصد است و از ناحیه سر مجروح شده. تحرک اعضای بدنش بر اثر ضربه مغزی با مشکل روبه‌روست. نبودی ببینید این بچه خوب اصفهان، چه شیرین با لهجه اصفهانی صحبت می‌کند.
 
علی، دیگر جانبازی است که او نیز این گونه سخن گفت: می‌خواستیم پل دوم دجله را منفجر کنیم که تیربارچی دشمن بعثی، مرا هدف قرار داد. علی عابدینی، 70 درصد جانبازی دارد و در شرق دجله مجروح شده. می‌گفت: سه چهار روز پس از عملیات با بچه‌های اطلاعات و عملیات رفتیم تا پل را منفجر سازیم که مجروح شدم. به زیبایی سخن می‌گوید و کمی هم درددل می‌کند. می‌خواهد تا دعایش کنیم؛ اما خودم را  نیازمندتر می‌بینم.
 
دیگری، هنوز لشکر محمدرسول الله(ص) تهران شکل نگرفته بود که همراه حاج احمد متوسلیان، ربوده شده در لبنان، که هر کجا هست، خدایا به سلامت دارش، در مریوان می‌جنگیده، درست سی سال است که راه نرفته، در سال 60 مجروح شده است.
می‌گوید: ترکش خوردم و از کوه به پایین پرتاب شدم و از آن روز تا کنون روی ویلچرم. نامش احمد است و فامیلی او نعلچی.

 
روی اعلامیه‌ام نوشتند: محل شهادت، خرمشهر ـ تاریخ شهادت: 20 / 2 / 61 متولد مشهد داستان این جانباز نیز جالب است.

آری، در کنار تخت او اعلامیه شهادتش را می توانی ببینی. او را در سال 61 یک بار تشییع کرده‌اند، اما پس از سه سال یعنی در سال 64 توسط صلیب سرخ مبادله می شود. تازه می‌فهمند که حسین علی صبوری زنده و مجروح در دست دشمن است. او به سختی روزگار می‌گذراند و هنوز زخم جراحت دارد، زخم اسارت را هم که کشیده و امروز هم زخم بستر بر تن.

می‌پرسم چرا تشییع شده و سپس آزاد؟ می‌گوید من و رزمنده دیگری که شهید شده فانسخه‌هامان با هم عوض شده بود. قصه همین و روی فانسخه‌ پیکر پاک این شهید، نام من را می‌بینند، مدرک شناسایی دیگری هم وجود نداشته است؛ بنابراین آن شهید را به نام من اعلام و تشییع می‌کنند.

می‌گفت: بعضی وقت‌ها واقعا امکانات نبود، حتی لیوان هم نداشتیم. یک بار داخل شیشه مربا برای حاج حسین خرازی، سردار شهیدی که نور به قبرش ببارد، چای ریختم. خورد و تشکر کرد.

این جانباز، برایمان شعری هم در وصف امیرالمومنین، علی مرتضی (ع) خواند. هرچند دست‌ها و پاهایش از نارسایی در بدن، باد داشت و به سختی سخن می‌گفت، اما از مجروح شدنش گفت: گردان زرهی بودم، داخل تانک، تانک را که زدند، بیرون آمدم و پریدم پایین که با تیر زدنم، دیگر نتوانستم حرکت کنم و اسیر شدم. در اسارت هم تا توانستند شکنجه‌ام کردند.


دیگری در عملیات خیبر در طلاییه مجروح شده است، آن هم در شب اول عملیات. از بچه‌های لشکر 14 امام حسین (ع)  بوده است. می‌گفت عملیات خیلی مشکل بود و به سختی پیش می‌رفتیم، اما ما توانستیم جزایر را بگیریم و تا چزابه هم پیش رفتیم. با ترکش خمپاره مجروح شدم. وقتی آقا محسن به او گل داد، گفت: خداوند از گل‌های بهشتی نصیب‌تان کند.

آقا محسن هم گفت: انشاءالله از شهدا جدا نشویم. نامش سیدحسین ریخته گران بود. درد دل کوتاهی کرد، گفت رسیدگی‌ها بهتر و بیشتر شده، اما از عاطفه و احساس تهی. حالت ماشینی و کارمندی پیدا کرده، روح ندارد. قبلا محیط‌ها دوستانه بود، اما امروز نه. پیشتر برایمان اردوهای مشهد و زیارتی برگزار می‌کردند، امروز پول می‌دهند تا انفرادی برویم.

و من به یاد آن جمله امام افتادم که فرمود: نگذارید پیشکسوتان جهاد و شهادت در پیچ خم زندگی به فراموشی سپرده شوند. باز تلنگری خوردم و چند دقیقه ای در فکر رفتم، خودم را مصداق سخنش یافتم. واقعا آنها را فراموش کرده‌ایم؟ دیگر ندانستم چه گفت و چه شنید. به خود که آمدم، پیش عزیز دیگری بودیم.
 
از بچه‌های ژاندرامری سابق بوده که در سال 64 در غرب کشور مجروح و ویلچر نشین شده است. نامش محمدرضا صفایی است. زیاد صحبت نمی‌کند، فقط تشکر می کند و مطالبی را برای آقا محسن، به صورت خصوصی بیان می‌کند.

 
از پیش ایشان که برمی‌گردیم، امیر سرتیپ امیر نظام اکبری، فرمانده ارشد نظامی منطقه را می‌بینیم که ایشان هم به دیدار جانبازان آمده است. خوش به حالش، هنوز به یاد همرزمانش هست؛ بسیار متواضع. روبوسی کرده و دعوتمان می‌کند.
 
اهل خوزستان است. به آقا محسن می‌گوید: وقتی من مسجد سلیمان بودم شما مدرسه می‌رفتید. اسم آن وقت برخی محلات مسجد سلیمان را هم می‌برد. می‌گوید در سال 63 در عملیات والفجر 3 مجروح شده است.
 
دیگری جانبازی است که روی ویلچر نشسته و بسیار هم سروحال و سرزنده است. می‌گویند هم خود جانباز است و هم پزشک جانبازان. دکترایش را بعد از جانبازی گرفته. پزشک ضایعات نخاعی است. می‌گوید وضعیت بچه‌هایی که زخم بستر می‌گرفتند، به مراتب بهتر شده است.
از آنجایی که به مشکلات همرزمانش آن هم به صورت تخصصی آشنایی دارد، بسیار مستدل و دقیق مشکلات را بازگو می‌کند، نامش محمد توکلی است و از خودش هیچ نمی‌گوید. از قانون جدید درمانی و بیمه‌ای جانبازان بسیار گله دارد، می‌گوید تبعیض‌ها، رنج آور است. اگر امکانات نیست و نارسایی وجود دارد، باید برای همه یکسان باشد، نه اینکه کسی برخوردار و کسی دیگر گرفتار باشد.

می‌گوید: بنا بر قانون جدید، هزینه درمانی جانبازان بر عهده سازمان‌ها  و دستگاه‌های مربوطه (پیش از جانبازی) گذاشته شده است، هرچند جانبازان 70 درصد فعلا مستثنا شده‌اند، اما این قانون، سبب تبعیض شده و جانبازان را بلاتکلیف. خودش در والفجر 8 عملیات در فاو مجروح شده است.
راستی این قانون جامع جانبازان و ایثارگران کی قرار است اجرایی شود؟!

شماری از جانبازان در حال بازی پینگ پنگ هستند. وارد سالن می‌شویم. یکی از جانبازان آقا محسن را دعوت به بازی می‌کند، او نیز رد نمی‌کند، چند دقیقه ای بازی می‌کنند. مجید کشاورزیان است که حرفه‌ای بازی می‌کند. او در شلمچه در عملیات کربلای پنج مجروح شده است. از بچه‌های لشکر 14 امام حسین (ع) بوده و اکنون 70 درصد جانبازی دارد. کمی درباره ورزش جانبازان صحبت می‌کند و آن را برای جانبازان ضروری می‌داند.
 
در همان سالن عزیز دیگری را می‌بینیم، نامش محمدعلی امینی و از بچه‌های خمینی شهر اصفهان است که در سال 1345 به دنیا آمده و در شرق دجله بر اثر خمپاره مجروح شده. می‌گوید: هوا تاریک بود، یک خمپاره زمانی، نزدیکی‌ام منفجر شد و ترکش آن چشم، سر و بازویم را نوازش داد، به بیمارستان نمازی منتقل شدم، سپس در اصفهان تحت درمان قرار گرفتم. او از بچه‌های لشکر 8 نجف اشرف بوده است. حجب و حیای بسیار دارد و سخن گفتن برایش مشکل. از افزایش تعطیلات رسمی انتقاد دارد و می‌گوید، کشور نیاز به تلاش و توسعه دارد. به سختی راه می‌رود، اما به فکر توسعه و پیشرفت کشورش است.

 
جانباز دیگری می‌گوید: دو تا داداش بودیم، اون شهید شد و پدرم هم فوت کرده، اما اگر امروز هم جمهوری اسلامی نیاز داشته باشد، آماده جانفشانی‌ام. ایثار و ایستادگی هنوز پایان نیافته است.

می‌گوید: برای کشور و اسلام رفتیم، برادرم در اصفهان با خود حاج حسین خرازی تشییع شد و چه خوب به تشییع یکدیگر آمده بودند. او مثل کوه استوار است، هرچند روی ویلچر نشسته است.
 
و جانباز دیگر را می‌بینیم که از 61 تا 90 ویلچر نشین است، چند سال می‌شود برادر، نزدیک 30 سال. بنازم به استقامتت پسر. تک پسر خانواده است. عکس‌هایش که در دکوراسیون اتاق کوچکش جای داده، نشان می‌دهد از جوانی پای در جبهه گذاشته است. خودش می‌گوید از چهارده سالگی رزمنده بوده‌ام. کمی از عملیات رمضان می‌گوید و سپس از عملیات والفجر مقدماتی و مجروحیتش: در نزدیکی‌ها پاسگاه زید محاصره شدیم، تانک‌های دشمن دنبالمان کردند که گلوله‌ای شلیک و پشت سرم منفجر شد، موج انفجار به داخل میدان مین پرتابم کرد، گل بود به سبزه نیز آراسته شد، مین والمری منفجر و پاهایم از بالای مچ قطع شد، اما بقیه آن هم قابل ترمیم نبود و پاهایم را قطع کردند، به بچه‌ها می‌گفتیم لحظه شهادت به طرف حرم امام حسین (ع) برگردید، اما خودم نمی‌توانستم، زیرا پاهایم قطع شده بود، عراقی‌ها پاتک کرده بودند و به همه بچه‌ها تیر خلاصی می‌زدند، به یاد کربلای امام  حسین (ع) افتادم، نمی‌خواستم اسیر شود.

نمی‌دانم چی شد، یکباره مثل اینکه کسی کمکم کند، کنار میدان مین آمدم، 48 ساعت که عملیات ادامه داشت و ایران تک می‌کرد و عراق پاتک، بین آتش دو طرف قرار داشتم، هم ایرانی‌ها می‌زدند هم عراقی‌ها، بسیار سخت بود. پس از مرحله سوم عملیات، بچه‌ها آمدند و به عقب برگشتیم.
 
التماس دعا
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۵
حسن
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۹:۰۱ - ۱۳۹۰/۰۸/۰۷
اجر این عزیزان با خداوند منان
سلیمان
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۴:۵۷ - ۱۳۹۰/۰۸/۱۱
فقط یک کلمه میگم درود بر صبرو استقامتتان ای بلند سروقامتان جبهه و جهاد.شماها مظهر ایثارو از خودگدشتگی و استقامت و دردانه انقلاب و اسلام هستید براستی 30سال به پشت خوابیدن و درد کشیدن و خم به ابرو نیاوردن هنر است.
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۹:۱۲ - ۱۳۹۰/۰۸/۱۱
اجرشان با حضرت ابوالفضل (ع)
حسین
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۸:۴۱ - ۱۳۹۰/۰۸/۱۱
خدا یاورشون
شاکری
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۵:۳۱ - ۱۳۹۰/۰۸/۱۲
دست تک تک این عزیزان را میبوسم.
شاکری از اهواز
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
آیا جام جهانی می‌تواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟