صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

«انگار دارم خفه می‌شوم، باید هر چه زودتر به آزادی برسم»

یک بار در حین دعا کردن به دعایش گوش می‌کردم و چون تاب و تحمل دوری اش را نداشتم محکم به پنجره اتاق زدم که چرا اینگونه دعا می‌کنی. شیشه شکست و دستم زخمی شد. او با دیدن من ناراحت شد و آمد و با پارچه‌ای دستم را بست و گفت: مادر چرا این کار را کردی؟ گفتم: چون...
کد خبر: ۱۹۵۷۸۱
| |
12239 بازدید
|
سرويس دفاع مقدس «تابناک» ـ شهید محمدرضا زاده علی از روستا برخاسته بود و صميميت و مهرباني روستايي اش را با خود به جبهه آورد تا كنار رزمندگان اسلام با دشمن متجاوز بجنگد. پس از فتح خرمشهر ديگر طاقت نداشت و در تشييع شهدا ناراحت و افسرده بود و مي گفت: پس كي نوبت من فرا مي رسد؟

ماه مبارك رمضان كه بوي عمليات به مشامش رسيد سراسيمه خود را به صف رزمندگان رسانيد و باز هم شد گل سرسبد گردان. در 26 تير 1361 بيست ساله بود كه در عمليات رمضان پرواز كرد و چه زيبا در ماه خدا به مهماني خدا راه يافت.



سالها پيكرش مطهرش زينت دشت هاي سوزان جنوب بود تا آنكه در دوم آبان ماه 1375 بار ديگر نام و يادش و تابوتي كه در بر دارنده استخوان هاي معطرش بود زادگاهش را صفايي كربلايي بخشيد و از آن روز مزار پاكش در شهرك شهيد محمد منتظري دزفول زيارتگاه ياران و دوستانش شد.

خاطرات شهید محمدرضا زاده علی از زبان مادر صبور و فداكارش شنيدني است. مادري كه در تشييع فرزند شهيدش صلوات مي فرستاد و مي گفت: «عزيزم شهادتت مبارك».

مادر! تو را به خدا به کسی نگو

یک روز محمدرضا از من پرسيد: مادرجان! آیا نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شوی؟ پاسخ دادم: عزيزم! به قدری کارهای روز مره سنگین هستند که وقتی به خواب رفتم تا صبح بیدار نمی‌شوم. نمی‌دانستم منظورش چیست. آن روز گذشت تا آنكه یک شب خواهر کوچکش مریض بود و نیمه شب بیدار شد٬ موقعی که من برای پرستاری از او بیدار شدم دیدم که انگار کسی در اتاق است. رفتم و سرک کشیدم و دیدم محمدرضا مشغول نماز و عبادت است. او مرا ندید. من هم چیزی نگفتم. بعد از چند روز که با هم گرم صحبت شده بودیم به او گفتم: آره مثل خودت که شبها بیدار می‌شوی و نماز شب می‌خوانی. با شنیدن این حرف رنگش عوض شد و گفت: مادر! تو را به خدا به کسی نگویی که من نماز شب می‌خوانم. به او قول دادم و تا زنده بود اين ماجرا را به هيچ كس نگفتم.
 

 
مگر من بهتر از دیگر برادران رزمنده ام هستم

به مرخصی كه می‌آمد، می‌گفت: مادر ! اگر دوست داری من خوشحال باشم یک قطعه نان در هوای آزاد برایم بگذار تا خشک شود. من هم همیشه این کار را می‌کردم و یک قطعه نان خشک برایش کنار می‌گذاشتم.

یک بار به او گفتم: محمد رضا ! من از اين كار ناراحتم. آخر مگر ما غذا نداريم كه تو نان خشك بخوري؟ او گفت: مادرم! مگر من بهتر از دیگر برادران رزمنده ام هستم که در جبهه جنگ و در رویارویی با دشمن غذایشان این تکه نان و مقداری آب است؟ من با اين كارم می‌خواهم که آنها را فراموش نکنم.
 
 مادر! در اين دنيا جایم تنگ است

محمدرضا همیشه روزهای پنج شنبه روزه بود و در دعاهایش دستهایش را بالا می‌برد و می‌گفت: خدایا هر چه زودتر رو سفیدم کن و شهادت را نصیبم کن.

یک بار در حین دعا کردن به دعایش گوش می‌کردم و چون تاب و تحمل دوری اش را نداشتم محکم به پنجره اتاق زدم که چرا اینگونه دعا می‌کنی. شیشه شکست و دستم زخمی شد. او با دیدن من ناراحت شد و آمد و با پارچه‌ای دستم را بست و گفت: مادر چرا این کار را کردی؟ گفتم: چون دوست ندارم مرا ترک کنی. گفت: مادر! در اين دنيا جایم تنگ است. انگار دارم خفه می‌شوم. باید هر چه زودتر به آزادی برسم.



همیشه اشعاری ورد زبانش بود از جمله اینکه «من قفسم تنگ است ـ مردنم بهتر از ننگ است»
او به من مي گفت: آیا دوست داری در بستر بیماری بمیرم یا در راه خدایی که مرا آفریده است جانم را فدا کنم؟
عاقبت هم از اين قفس پركشيد و مرا تنها گذاشت.
 
بخشی از وصیتنامه شهید محمدرضا زاده علی:

پس از انتخاب راه، تنهاترین آرزوی من شهادت و یا بهتر است بگویم کشته شدن در راه خداست و اکنون از تو ای برادر و ای خواهر که ندای این بنده خدا را می‌شنوی، از تو استدعا و تمنا دارم برای شهدا و این بنده حقیر دعاکن که خدا گناهان مرا ببخشد.

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۱
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱۱۴
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۹:۴۴ - ۱۳۹۰/۰۷/۱۸
مادرم چگونه بچه تربیت کردی؟ما که هر چی تو سر خودمون میزنیم به گرد پای دسته گل تو نمیرسند
خادم شهدا
|
Netherlands
|
۰۹:۴۹ - ۱۳۹۰/۰۷/۱۸
سلام و درود بر ارواح پاكتان . چه اكيزه رفتيد . و چه عارفانه . اصلا اينطور بگويم خداوند خودش شما رابرد . چون شما آسماني بوديد.
عليرضا طول‌لاتي
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۹:۵۷ - ۱۳۹۰/۰۷/۱۸
چه خوش حال مرغي كه قفس نديده باشد/ چه خوش است حال مرغي كه زقفس پريده باشد/ پر و بال ما بريدند در قفس گشودند/ چه رها چه بسته مرغي كه پرش بريده باشند
سال‌ها از دفاع مقدس مي‌گذرد و ما هر چه به سن كهولت و پيري مي‌رسيم بيشتر افسوس روزهاي طلايي جبهه‌ها را مي‌خوريم. كاش ما هم از اين كاروان جا نمي‌مانديم. حالا كه از محمدرضاها جا مانده‌ايم از محمدرضا زاده‌علي عزيز مي خواهم كه ما را در آن دنيا فراموش نكنند.
پاسخ ها
ناشناس
| Iran, Islamic Republic of |
۱۴:۵۹ - ۱۳۹۰/۰۷/۱۸
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد/چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد/پر و بال ما شکستند و در قفس گشودند/چه رها چه بند مرغی که پرش شکسته باشد
ح--ر--چارک
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۰۹ - ۱۳۹۰/۰۷/۱۸
به به روحش شاد..او وجودش را بوی ایمان میداد ما ایمانمان بومی دهد.. خدایا خودت به ما رحم کن
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۱۳ - ۱۳۹۰/۰۷/۱۸
برادر شهيدم ما به دعاي تو براي تطهير از گناهانمان نيازمنديم ... ما به شفاعت تو محتاجيم ... تو كه آزاد شدي از اين جسم پاكت ، حالا ما چكنيم كه در اين تن اسير دنياييم
ناصر
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۱۷ - ۱۳۹۰/۰۷/۱۸
خوشا به حال آنها که با شهادت رفتند
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۵۲ - ۱۳۹۰/۰۷/۱۸
سلام ورحمت خدا بر او و امثال او.ونفرين و لعن ابدي خداوند بركساني كه به نام اين عزيزان چه كارها كه نكرده ونميكنند.
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۵۶ - ۱۳۹۰/۰۷/۱۸
کجایند مردان بی ادعا؟...
محمد
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۵۷ - ۱۳۹۰/۰۷/۱۸
خدا روحش رو شاد کنه
چه شهدایی که از دارالمومنین دزفول مایه مباهات خدا به ملائک نگشتند
افسوس شهدا گمنامند
حسین
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۵۸ - ۱۳۹۰/۰۷/۱۸
ای بنده خدا شما شفاعت ما را در آن دنیا کن که خیلی محتاجیم .
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
آیا جام جهانی می‌تواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟