صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
کالبدشکافی فیلم/

چگونه یک‌قاتل وحشی را سفید و حملاتمان به دیگران را توجیه کنیم؟

پاسخ یک دودوتا چهارتای ساده است! بناست در فیلمی که می‌بینیم، یک‌اسطوره را پیش چشممان بسازند. او بعد از کشتن زن و بچه عراقی می‌گوید: «تا حالا شیطون رو این‌قدر از نزدیک ندیده بودم!‌»
کد خبر: ۱۳۷۱۸۶۵
| |
1352 بازدید

چگونه یک‌قاتل وحشی را سفید و حملاتمان به دیگران را توجیه کنیم؟

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، چندسال پیش عده‌ای در فضای مجازی دست به مقایسه یکی از تک‌تیراندازان ایرانی دوران دفاع مقدس با یک‌تک‌تیرانداز آمریکایی زدند که در واقعیت امر با هم قابل مقایسه نیستند. 

تک‌تیرانداز ایرانی، عبدالرسول زرین و تک‌تیرانداز آمریکایی کریس کایل نام دارد. جا از این‌که زرین در طول خدمتش ۷۰۰ افسر و نظامی بلندپایه بعثی را کشته و کریس کایل به نقلی ۲۵۵ و طبق نقل رسمی ۱۶۰ عضو مقاومت عراق و زن و کودک را کشته، این‌مقایسه از نظر اخلاقی و اجتماعی کاری است بیهوده چون تک‌تیرانداز ایرانی، صرفا نیروهای نظامی دشمن متجاوز را کشته و تک‌تیرانداز آمریکایی در مقام متجاوز و اشغالگر، نیروهای مقاومت و زن و بچه‌های غیرنظامی را هدف قرار داده است.

تک‌تیرانداز مورد اشاره آمریکایی پس از ۴ سفر اعزامی به عراق، به آمریکا بازگشت و نتوانست بار روانی جنایت‌های خود را به دوش بکشد. در نتیجه اقدام به خودکشی کرد اما اگر این‌روزها در فضای مجازی درباره‌اش جستجو کنید، با این‌جمله روبرو می‌شود که «هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد!» فیلمی هم که سال ۲۰۱۴ براساس کتاب خودنوشت او (سال ۲۰۱۲ چاپ شد) ساخته و اکران شد، ماجرای خودکشی و فروپاشی روانی او را نشان نمی‌دهد و در مقام سفیدکننده و به قول معروف ماست‌مالی کننده جنایت‌های این‌جانی آمریکایی است. 

ساخت فیلم اقتباسی «تک‌تیرانداز آمریکایی» درباره کریس کایل که خون عراقی‌های بی‌گناه زیادی را به گردن دارد، به عهده کلینت ایستوود کارگردان سن و سال‌دار و کارآزموده هالیوودی گذاشته شد و او هم به‌خوبی وظیفه‌اش را انجام داد و یک‌جانی تبهکار و آدم‌کش را تبدیل به «اسطوره» سربازان آمریکایی کرد. در مطلبی که در ادامه می‌آید، بنا داریم این‌فیلم را در حکم سفیدکننده کریس کایل است و توسط خیلی‌ها متهم به تحریف تاریخ شد، کالبدشکافی کنیم! اما بد نیست پیش از شروع بحث، به این‌واقعیت اشاره کنیم که هرچه‌قدر هم که آمریکایی‌ها در سفیدشویی جنایت‌کاران و قاتلان‌شان موفق عمل کنند، در نهایت مکافات عمل گریبان‌شان را گرفته و ناچار به پاسخ‌پس‌دادن (در این‌پرونده با خودکشی) خواهند بود. 

***

فیلم همان‌طور که از تجربه «سقوط شاهین سیاه» (۲۰۰۳) توقع داریم (داستانی در یک‌کشور مسلمان)، با صدای اذان در تاریکی شروع می‌شود و با محو شدن تاریکی و بالا آمدن تصویر، رژه تانک‌های آمریکایی در خیابان‌های خراب عراق را می‌بینیم. تانک‌ها همه‌چیز را زیر شنی‌های خود له کرده و جلو می‌روند و تک‌تیرانداز آمریکایی و همراهش هم از بالای یک‌پشت‌بام هوای کاروان در حال گذر را دارند. تک‌تیرانداز با اسلحه دوربین‌دار خود در کمین است تا کسی یا چیزی امنیت نیروهای آمریکایی را خدشه‌دار نکند و همراهش هم ضمن غر زدن از حضور در عراق می‌گوید «خاک این‌جا مزه آشغال می‌ده!» به این‌ترتیب مخاطب می‌فهمد امنیت شهروند آمریکا به راحتی به دست نیامده و به قیمت خوردن خاکی که مزه آشغال می‌دهد، تامین می‌شود. 

ترفند فیلمنامه‌نویس این‌گونه است که برای ایجاد جذابیت و گرفتن نبض مخاطب در همان‌لحظاتی ابتدایی فیلم، مادر و پسری عراقی مقابل کاروان آمریکایی‌ها قرار بگیرند. مادر از زیر چادرش نارنجکی روسی به پسر بدهد و مای مخاطب هم پی به وجدان‌دار بودن آدم‌کش آمریکایی ببریم. چرا؟ چون پسر می‌خواهد نارنجک را به سمت تانک آمریکایی پرتاب کند و تک‌تیرانداز هم ... 

چگونه یک‌قاتل وحشی را سفید و حملاتمان به دیگران را توجیه کنیم؟

اجازه بدهید با فرم و ساختار فیلم جلو برویم. در لحظاتی که قاب دوربین کلینت ایستوود، چشم خیره کریس کایل به اسکوپ اسلحه را پیش رویمان گذاشته و مخاطب نمی‌داند شلیک انجام می‌شود یا نه، یک‌فلش‌بک داریم و به‌ روزگار کودکی قهرمان می‌رویم؛ زمانی‌که با پدرش در جنگل‌های آمریکا تمرین تیراندازی می‌کند و یک‌گوزن را از پا درمی‌آورد. وقتی هم به سمت شکار می‌رود، اولین‌درس را از پدر می‌گیرد: «دیگه هیچ‌وقت اسلحه‌تو رها نمی‌کنی!» بعد هم تشویق می‌شود که «یه‌روز شکارچی خوبی می‌شی!» بعد هم صحنه‌های حضور در کلیسا و بعد میز نارها را با حضور پدر و مادر و برادر قهرمان می‌بینیم. سر میز ناهار هم پدر درسی دیگر به پسرش می‌دهد؛ این‌که در دنیا ۳ نوع آدم وجود دارد؛ گوسفندها، گرگ‌ها و سگ‌های گله! پدر آمریکایی با جدیت به پسرش می‌گوید «ما توی خانواده گوسفند تربیت نمی‌کنیم. اگر هم بخوای گرگ بشی حسابتو می‌رسم! ولی از خودمون دفاع می‌کنیم!» 

تمام شد! به همین‌راحتی و با فرمول «هلو برو تو گلو!»‌ به مخاطب فهمانده می‌شود که کریس کایل قاتل از بچگی تحت چنین‌تعلیمات منور و مقدسی بوده و از ابتدا مبعوث شده که مواظب گوسفندهای آمریکایی در مقابل گله گرگ‌ها باشد! بعد از سکانس میز ناهارخوری، صحنه به‌سرعت عوض شده و از کودکی به دوران بلوغ و جوانی شخصیت اصلی قصه می‌رویم؛ زمانی که یک‌کابوی است و اسب وحشی رام می‌کند و با برادرش آب جو می‌خورد و این‌قدر مشغول گاوچرانی و گشت و گذار با برادرش است که دوست‌دخترش را فراموش می‌کند! 

اما به پیروی از یک‌فرمول قدیمی و نخ‌نما در فیلم‌های آمریکایی، باید منتظر صحنه‌ای باشیم که قهرمان متوجه درد و رنج سربازان آمریکایی در خارج از مرزها (کیلومترها آن‌سوتر) و وارد معرکه شود! به این‌ترتیب کریس کایل هم در اخبار تلویزیون، متوجه خبر انفجار سفارت آمریکا در دارالسلام و اعلام جنگ به آمریکا می‌شود. در فیلمنامه هم این‌طور گنجانده شده که گوینده خبر بگوید بیشتر تلفات بمب‌گذاری آمریکایی نیستند اما چند آمریکایی هم بین آن‌ها دیده می‌شود! به این‌ترتیب رگ غیرت و وطن‌پرستی آقای گاوچران تحریک شده و برای ورود به ارتش اقدام می‌کند که طبق معمول و توقع‌مان در این‌سکانس، افسر گزینش از او می‌پرسد: «وطن‌پرست هستی؟» و کریس کایل هم برای این‌که ثابت کند با بقیه فرق دارد و کم نمی‌آورد، ورود به یگان «تکاورهای دریایی» را انتخاب می‌کند!

به این‌ترتیب و باز هم همان‌طور که توقع داریم، صحنه‌هایی مربوط از تمرین‌های سخت و سنگین تکاورهای دریایی ارتش آمریکا را پیش رو داریم. بعد هم خستگی در کردن و مخ زدن از دخترها در کافه! اما کابوی قصه ما مرد خانواده است و به روابط زودگذر فکر نمی‌کند چون تبدیل به یک تکاور وطن‌پرست شده! خود کابوی‌اش را هم این‌گونه به دختر زیبا و پری‌روی قصه که می‌دانیم قرارش همسرش شود، معرفی می‌کند: «ما اسب‌سواری می‌کنیم و خوش می‌گذرونیم!» رندی و کابوی‌بودنش در زدن مخ دختر را هم این‌گونه نشان می‌دهد که در عوض هر سوال، یک‌شات نوشیدنی بزنند! بله! توجه داریم که آدم‌کش آمریکایی قصه ما، بانمک هم هست و مثل بقیه پسرها بلد است مخ بزند! او یک ماشین کشتار نیست بلکه در عراق به حسب وظیفه آن‌همه زن و کودک را کشته است! 

به‌هرحال، دختر قصه یا همان‌همسر آینده در حال مستی به کریس کایل می‌گوید هیچ‌وقت با سربازهای نیروی دریایی دوست نمی‌شود چون دوستش تجربه خوبی از این‌ماجرا نداشته است. اما اسطوره و قهرمان داستان این‌گونه، تحسین دختر قصه و البته مخاطب را برمی‌انگیزد که بگوید: «چرا؟ من (سرباز نیروی دریایی) خودم رو برای کشورم به خطر می‌اندازم. چون کشورم بهترین کشور دنیاست!» 

بعد از صحنه اولین‌دیدار کریس کایل و تایا (دختری که همسرش شد)، روال تند و سریع قصه، باعث می‌شود دوربین به میدان تیر و لحظات تمرین تک‌تیراندازی برود و مخاطب دوباره با جملاتی روبرو شود که تبرئه آدم‌کش‌های ارتش آمریکا هستند. چون مربی تک‌تیراندازها، در حالی‌که آن‌ها مشغول نشانه‌روی هستند بالای سرشان قدم می‌زند و این‌گونه خطابه می‌خواند که «ما این‌جوری (با تک‌تیراندازی و کشتن آدم‌ها) مناجات می‌کنیم!»‌ 

بعد از نشان‌دادن تمرین‌ها و سختی‌های تک‌تیرانداز شدن، دوباره کات و دوباره حضور در محضر یار را داریم؛ گفتگوهای عاشقانه و دل و قلوه گرفتن کریس کایل قاتل و همسر آینده‌اش! شهربازی رفتن و تیراندازی با تفنگ بادی و خرس عروسکی جایزه گرفتن و دادنش به دختر! بعد هم قدم زدن و گفتن از آرزوها و این‌که مرد قصه می‌خواهد همیشه سرباز (آمریکا) باشد. او به عشقش می‌گوید می‌خواسته کابوی شود اما حالا می‌خواهد کار بیشتری کند (و مفیدتر باشد!)

طبق طراحی فیلمنامه‌ای که جیسون هال نوشته، به جایی رسیده‌ایم که قهرمان باید دوباره تلنگر و مشتی بخورد تا برای خروج از آمریکا و مثلا دفاع از کشورش مصمم‌تر شود! چگونه؟ یک‌روز همراه با دختر مورد علاقه‌اش در خانه است که تلویزیون، لحظات فرو ریختن برج‌های تجارت جهانی در ماجرای ۱۱ سپتامبر را نشان می‌دهد. بعد هم به سرعت وارد جشن ازدواج کریس کایل و تایا می‌شویم. داماد فداکار و آمریکایی قصه هم ضمن حضور در مجلس عروسی، به عروس می‌گوید تا ۲ ساعت قبل مشغول تمرین نظامی بوده و حالا خودش را به جشن رسانده! بعد هم زمزمه رفتن به جنگ در عروسی می‌پیچد و داماد، دوستانش را می‌بیند که جام‌های خود را برای رفتن به جنگ ( و کشتن غیرنظامی‌های عراقی) به هم می‌کوبند. او هم با نگاهی معنادار به آن‌ها، به نشان نیروی دریایی آمریکا که روی کت دامادی خود نصب کرده، اشاره می‌کند؛ یعنی که من هم هستم و می‌آیم تا با هم برویم پدر آدم‌بدها (غیرنظامی‌های بیچاره عراقی) را در بیاوریم! 

وقتی عروس با همه ناز و غمزه‌اش نمی‌تواند حریف رفتن قهرمان به معرکه کشتار غیرنظامی‌ها شود، او این‌گونه به عروسش دلداری می‌دهد: «فقط ۶ هفته طول می‌کشد!»

کات بعدی، جامپ و گذار سریع به اولین‌سفر کریس کایل به آمریکاست. او بعد از جشن عروسی به‌سرعت راهی ماموریت شده؛ جایی‌که به او می‌گویند «غرب وحشی خاورمیانه است و القاعده برای سرتان جایزه گذاشته است!» 

در بدو ورود به عراق هم قطب منفی قصه که قرار است قهرمان در آخر قصه او را حذف کند و پدرش را در بیاورد، معرفی می‌شود؛ تک‌تیرانداز دشمن که می‌تواند از ۴۵۰ متری سر هدف را بترکاند و اسمش مصطفی است. این‌هدف خطرناک و هیولای وحشی که بناست حقایق آدم‌کشی کریس کایل را کم‌رنگ کند، در زمینه تیراندازی مقام المپیک هم دارد! 

چگونه یک‌قاتل وحشی را سفید و حملاتمان به دیگران را توجیه کنیم؟

تا این‌جا، ۲۸ دقیقه از فیلم گذشته و کلینت ایستوود با ضرباهنگ سریع، بدون اتلاف زمان، پیشینه کریس کایل، تا ‌لحظه کشتن مادر و پسر عراقی را برایمان روایت کرده است. به این‌ترتیب به صحنه ابتدایی فیلم برمی‌گردیم؛ جایی که تک‌تیرانداز باوجدان آمریکایی مردد بود ماشه را بچکاند یا نه! به این‌ترتیب و با دقایقی که تا این‌جا دیده‌ایم، متوجه می‌شویم اگر آدم‌کش‌های آمریکا در عراق (یا دیگر نقاط دنیا)، آدم‌های بی‌گناه را کشته‌اند، افرادی مثل مردم معمولی بوده‌اند و با چیزی به اسم وجدان، درگیرند! به بیان ساده‌تر؛ آدم‌کش‌های آمریکایی هم وجدان دارند و شاخ و دم ندارند! 

حالا وقتش است که قهرمان تردید را کنار گذاشته و برای حفظ جان سربازان آمریکایی، ماشه را بچکاند. به این‌ترتیب، تک‌تیرانداز دخل پسربچه نارنجک‌به‌دست را با یک‌گلوله می‌آورد! اما پیش از شلیک گلوله به بچه فرصت داده از کار زشتش منصرف شود و مثلا مثبت‌اندیشی کرده که می‌گوید «شاید داره با مادرش حرف می‌زنه!» 

به‌هرحال بعد از به خاک افتادن پسربچه عراقی، مادرش در حالی که باد در چادر سیاه عربی‌اش افتاده جلو می‌رود و نارنجک را برمی‌دارد که به سمت سربازان آمریکایی پرتاب کند، که آقای تک‌تیرانداز او را هم نقش زمین می‌کند! معلوم نیست چرا هیچ‌کدام از پیاده‌های اطراف تانک زحمت حذف این‌تروریست‌های بیچاره که کشورشان در اشغال آمریکاست، به خود نمی‌دهند و باید اسطوره فیلم آن‌ها را به قتل برساند! پاسخ یک دودوتا چهارتای ساده است! بناست در فیلمی که می‌بینیم، یک‌اسطوره را پیش چشممان بسازند. او بعد از کشتن زن و بچه عراقی می‌گوید: «تا حالا شیطون رو این‌قدر از نزدیک ندیده بودم!‌»

تک‌تیرانداز آمریکایی کلا باعث ناامیدی عراقی‌هاست و همه را پیش از انجام خراب‌کاری‌شان ناکام می‌گذارد. او بعد از مادر و پسر عراقی، خودروی انتحاری را که به‌سمت کاروان نظامیان آمریکایی می‌تازد، از کار می‌اندازد و عامل انتحاری در فاصله‌ای دور از کاروان منفجر می‌شود. تله‌گذار و چریک مسلح را هم شکار می‌کند و جنبنده‌ای از دشمن نیست که از دستش فرار کند؛ الا همان‌قطب منفی قصه که اسمش «مصطفی» (لقب پیامبر مسلمانان) است و خیلی شیطان‌صفت است؛ چون سربازان آمریکایی را یک به یک شکار می‌کند!

به رخ‌کشیدن ایثارگری و فداکاری کریس کایل به‌عنوان اسطوره سربازان آمریکایی، در صحنه‌های مختلفی از فیلم «تک‌تیرانداز آمریکایی» اتفاق می‌افتد اما این‌ویژگی در صحنه‌ای که او به سینه خوابیده و از طبقه چندم یک‌ساختمان خراب، دشمن را هدف می‌گیرد، به‌طور بارز مشهود است؛ نور روز در یک‌تایم‌لپس و دور تند می‌آید و می‌رود و شب می‌شود. بعد دوباره روز می‌شود و سربازان آمریکایی به مخفیگاه او آمده و می‌گویند: «چه بوی گندی می‌آد! تو از ما محافظت می‌کنی؟» به این‌ترتیب مخاطب می‌فهمد امنیت سربازان آمریکایی، اتفاقی نیست و یک‌آدم‌کش فداکار ساعت‌ها در یک‌نقطه بی‌حرکت دراز کشیده و عرق کرده و اتاق هم از بوی عرقش پر شده تا کاروان‌های نظامیان کودک‌کش آمریکایی از یک‌مسیر، عبور کنند. 

اما نویسنده فیلمنامه، هنوز بی‌خیال چپاندن موضوع وجدان‌دار بودن قاتل آمریکایی در ذهن مخاطب نشده است؛ این‌گونه که نشان بدهد کریس کایل هم به این‌سادگی‌ها و مثل آب‌خوردن آدم نکشته و مافوق‌هایش از او سوال و جواب کرده‌اند. یک‌بار به او می‌گویند کسی را کشته که همسرش مدعی است قرآن در دست داشته! و کایل هم با خشمی مقدس که مخصوص سربازان آمریکایی است می‌گوید «من نمی‌دونم قرآن چه شکلیه! ولی اون یه‌چیزی شبیه کلاشنیکف دستش داشت!»‌

در قدم بعدی قصه، کریس کایل، به‌عنوان قهرمان، اسطوره و ناجی سربازان آمریکا در عراق معرفی می‌شود. همسرش هم حامله است و این‌آدم‌کش مهربان، در حالی که هدفون در گوش دارد و مشغول مکالمه با همسر باردار خود است، در چشمی دوربین اسلحه‌اش نگاه می‌کند. نویسنده فیلمنامه هم مثلا صحنه‌ای تاثیرگذار و انسان‌شناسانه برایمان تدارک دیده که در این‌حال، همسرش بپرسد «تا حالا کسی رو کشتی؟» و او هم مثل یک‌مرد متعهد بگوید «عزیزم نمی‌شه درباره این‌چیزا حرف زد» بعد هم زن و مرد عاشق‌پیشه قصه، خنده و گریه را قاطی کرده و هم می‌خندند و هم گریه می‌کنند. کریس کایل هم در نقش یک‌مرد آمریکایی متعهد به همسرش قوت قلب می‌دهد: «مطمئنم بهترین مادر دنیا می‌شی!»‌ حالا وقتش است نویسنده فیلمنامه یک‌کلک دیگر را رو کند؛ این‌که در همین میانه گریه و خنده زن و شوهری، زن فراموشکار یادش بیاید بگوید برادر تک‌تیرانداز هم اعزام شده و به‌زودی به عراق می‌رسد! به این‌ترتیب متوجه می‌شویم کابوی‌های آمریکایی که در کار کشتن و مشروب‌خوردن هستند، به‌طور خانوادگی از آمریکا دفاع می‌کنند!

چگونه یک‌قاتل وحشی را سفید و حملاتمان به دیگران را توجیه کنیم؟

بعد از استراحت چند دقیقه‌ای مخاطب، دوباره نوبت جنگ و فداکاریِ حضور در باتلاق کثیف عراق است و فرماندهان در تجمع نیروها اعلام می‌کنند دنبال «زرقاوی» نفر دوم سازمان تروریستی القاعده (سازمانی که آمریکا و عربستان سعودی با هم ساختند) هستند. زرقاوی هم یک‌ارتش ۵ هزار نفری دارد و این‌گروه بعد از جنگ ویتنام، خطرناک‌ترین دشمنان آمریکا هستند. این‌میان، نکته جالبی هم اطلاع‌رسانی می‌شود؛ این‌که دشمن درجه یک آقای تک‌تیرانداز با وجدان آمریکایی؛ یعنی مصطفی، عراقی نیست. بلکه اهل سوریه است! ما هم در ناخودآگاهمان متوجه می‌شویم آمریکا فقط با عراقی‌ها طرف نیست. بلکه رزمنده‌های صلح‌طلب آمریکا که از قضا در کار کشتن زن و بچه‌ها هستند، باید با تروریست‌هایی از ملیت‌های مختلف طرف شوند تا امنیت را برای مردم کشورها و البته کشور خودشان به ارمغان بیاورند. 

این‌میان برای تنوع و فاصله‌گرفتن موقت از قطب منفی قصه (مصطفی)، باید یک‌دشمن بزرگ و خون‌خوار دیگر معرفی شود؛ «قصاب» که دست راست زرقاوی است و دور از جان آمریکایی‌ها، خیلی هم وحشی و عجیب و غریب است. 

حالا دوباره نوبت این است که وجهه دیگری از قهرمان را به مخاطب نشان بدهند؛ این‌که وقتی می‌بیند سربازان آمریکایی برای جستجوی قصاب، در پاکسازی و تجسس ساختمان‌های مختلف زخمی می‌شوند، رگ غیرتش به جوش آید و از جایگاه تک‌تیراندازی پایین آمده و همراه سربازها، درها را بکشند و خانه به خانه تفتیش کند. در تفتیش خانه به خانه هم به شیخی می‌رسند که قصاب را می‌شناسد و در نهایت پس از مذاکره، اسم واقعی قصاب را لو می‌دهد. اما جالب است بدانیم نقش شیخ عراقی را چه‌کسی بازی می‌کند؛ نوید نگهبان بازیگر ایرانی – آمریکایی که در فیلم‌های هالیوودی همیشه نقش اعراب یا ایرانی‌های منفی را بازی می‌کند. فیلم‌بین‌ها او را با فیلمی مثل «سنگسار ثریا.م» به یاد دارند.

در سکانس بعدی قرار است مخاطب خر پنداشته‌شده آمریکایی‌ فیلم، بیشتر بترسد و باور کند که حضور آمریکایی‌ها در عراق چه‌قدر لازم بوده است؛ از طریق این‌که پسر شیخ توسط قصاب، پیش چشم شیخ و خانواده سلاخی شود. در این‌لحظات که کارگردان تلاش کرده نفس‌گیر به تصویر کشیده شوند، قصاب ابتدا دریل را در پای پسربچه عراقی و سپس در سرش فرو می‌کند. شیخ را هم به رگبار می‌بندند و این‌میان، تک‌تیرانداز آمریکایی هرچه تلاش می‌کند برای نجات پسربچه و شیخ کاری کند، مصطفی (تک‌تیرانداز منفی فیلم) اجازه نمی‌دهد و پدر و پسر عراقی توسط دار و دسته قصاب کشته می‌شوند و آمریکایی‌ها به ظاهر شکست می‌خورند. ماموریت هم از گروه کریس کایل گرفته می‌شود و او ۳ هفته باقی مانده از ماموریت را با تمرین و بدن‌سازی مي‌گذراند تا به خانه برگردد. 

چگونه یک‌قاتل وحشی را سفید و حملاتمان به دیگران را توجیه کنیم؟

قصاب؛ پا و مغز پسربچه را با دریل سوراخ می‌کند

همان‌طور که توقع داریم، پس از بازگشت از سفر اول از عراق، همسر قهرمان باید آه و ناله کند که قهرمان به میدان جنگ برنگردد اما مگر او می‌تواند بی‌خیال دشمن شود؟ حتی شکم برآمده و حاملگی و خبر شیرین فرزند در راه هم نمی‌تواند او را وسوسه کند. خانم دکتر سونوگرافی هم فشار قهرمان را می‌گیرد و زن و شوهر می‌فهمند فشار تک‌تیرانداز آمریکایی، ۱۷ روی ۱۲ است؛ چون حرص و جوش جنگ آمریکا در عراق را می‌خورد. 

اتفاق بعدی، تولد فرزند دلبند قهرمان است و خانه و کاشانه و درخت کریسمس و نوزاد تودل‌برو! اما مگر «مصطفی» از عراق می‌گذارد روح و روان قهرمان آسوده باشد؟ او سربازهای آمریکایی را شکار می‌کند و فیلم تیرخوردنشان را می‌فروشد. به این‌ترتیب قهرمان قصه، بین ماندن پیش زن و فرزند و رفتن به جنگ با مصطفی گیر می‌کند. اما فکر می‌کنید کدام گزینه را انتخاب می‌کند؟ مشخص است که غیرت سرباز آمریکایی نمی‌گذارد زن و بچه‌های بی‌گناه عراقی سالم بمانند. بنابراین راهی جنگ می‌شود و برادر ناامیدش را پای هواپیمای ترابری می‌بیند که آرزوی پایان جنگ و برگشت به خانه را دارد و از این‌خواسته برادرش متعجب می‌شود! 

تا سفر دوم کریس کایل به آمریکا و آگاهی از جایزه عراقی‌ها به مبلغ ۱۸۰ هزار دلار برای سرش، ۵۹ دقیقه از فیلم را تماشا کرده‌ایم. او گروهی را برای شکار قصاب تاسیس می‌کند و مکالمه معنوی و تاثیرگذاری با یکی از همرزمانش دارد! این‌که چرا انجیل را روی قلبش می‌گذارد ولی تا به حال لای کتاب را باز نکرده؟ تک‌تیرانداز آمریکایی هم این‌گونه جواب می‌دهد که «خدا، کشور، خانواده!» و به دوستش می‌گوید دلیل بودنشان در عراق، این است که «شیطان اینجاست! من هم او را دیده‌ام!» او از دوستش می‌پرسید «می‌خوای این‌حرمزاده‌ها بیان سن‌دیه‌گو؟» و دوباره بازدارندگی ارتش آمریکا برای برپایی امنیت این‌کشور هزاران کیلومتر دورتر از خاک این‌کشور به مای مخاطب تذکر داده می‌شود. پاسخ دوست متحول‌شده کریس کایل هم این‌گونه است: «خیلی خب! بریم بکشیمشون!»

جستجوی قصاب، سربازان آمریکایی را به خانه‌ای در عراق می‌رساند که در آن دست و پا و سر بریده آدمیزاد پیدا می‌کنند؛ دقیقا مثل خانه‌هایی که محل برگزاری مراسم‌های یهودیان و قربانی‌کردنشان هستند. به هرحال کریس کایل موفق می‌شود قصاب را در حال فرار بکشد و باز هم پای یک‌زن چادری عراقی به میان می‌آید تا با دیدن صحنه کشته‌شدن قصاب، با تلفن همراه به «مصطفی» زنگ بزند و آمار کریس کایل را بدهد! مصطفیِ قاتل هم با عزم جزم اسلحه خود را آماده کند و از کادر خارج شود تا آمریکایی‌ها را بکشد. 

قهرمان داستان «تک‌تیرانداز آمریکایی» پس از کشتن قصاب، به آمریکا برمی‌گردد اما باید توجه داشت که او هنوز رسالت اصلی خود یعنی کشتن مصطفی را به سرانجام نرسانده است. به هرحال او به آمریکا برمی‌گردد و فرزندش را به گردش می‌برد و وقتی صدای دریل می‌شنود به هم می‌ریزد چون یاد قصاب می‌افتد! اما در همان‌لحظات به‌هم ریختگی یک‌سرباز آمریکایی با لباس شخصی او را می‌شناسد و ضمن نشان‌دادن پای مصنوعی‌اش، او تشکر مي‌کند که جانش را نجات داده است. به فرزند خردسال کریس کایل هم می‌گوید «پدرت یه قهرمانه!» بعد هم سلام نظامی می‌دهد. 

چگونه یک‌قاتل وحشی را سفید و حملاتمان به دیگران را توجیه کنیم؟

بازیگر و کارگردان سر صحنه فیلمبرداری

فرزند دوم قهرمان و اسطوره آدم‌کش آمریکایی‌ها، یک‌دختر است؛ یک‌بهانه دیگر برای پابندی به زن و زندگی و خانه و نرفتن به میدان جنگ! فیلمنامه‌نویس این‌مقطع را هم برای نشان‌دادن دل‌کندن و عمل به وظیفه آدم‌کشان ارتش آمریکا در نظر گرفته است؛ تایا گلایه دارد و می‌گوید «من خاطراتم رو در تنهایی می‌سازم! تو اینجا نیستی. من از گروهت متنفرم!» 

مشخص است که قهرمان، بی‌توجه به این‌گریه و زاری‌ها راهی سفر سوم به عراق شود و در کمین عراقی‌ها بیافتد تا مصطفی بتواند او را شکار کند و وقتی خانه به خانه مشغول پاکسازی و تفتیش است، سرباز کناری‌اش (بیگلز) که مشغول حرف‌زدن از جشن عروسی و ساقدوشی است، هدف گلوله مصطفی قرار بگیرد و با صورت خون‌آلود به زمین بیافتد. این‌اتفاق و این‌سرباز زخمی را در خاطر نگه دارید تا فایده‌اش را در لحظات بعدی فیلم متوجه شویم! 

این‌اتفاق و هدف‌قرار گرفتن یک‌سرباز نیروی دریایی، خون آمریکایی‌های فرارکرده را به جوش می‌آورد و تصمیم می‌گیرند برگردند و با دندان‌های به هم فشرده، قانون «چشم در مقابل چشم» را اجرا کنند. اما دوباره کمین مي‌خورند و یک‌سرباز دیگر نیروی دریایی هدف قرار می‌گیرد. صحنه بعدی، هواپیمای ترابری ارتش آمریکا با تابوت‌های سربازان است که به خانه برمی‌گردد. صحنه بعدی هم قبرستان سرسبز و شیک آمریکایی و اشک و آه‌های خانواده‌های عزادار است که با نوای حزین شیپور نظامی همراه است و در آن، پرچم آمریکای روی تابوت سربازان را به خانواده‌هایشان تقدیم می‌کنند. 

نویسنده فیلمنامه «تک‌تیرانداز آمریکایی» برای شورتر کردن آش خود، علاوه بر صدای دریل و مته، دیدن خودروهای ون را هم به فهرست چیزهایی که اعصاب و روان قهرمان را به هم می‌ریزند، اضافه کرده است. او با دیدن ون، یاد همان‌کمینی می‌افتد که در آن با چنین‌خودروی برای کاروان آمریکایی‌ها گذاشتند و به‌خاطر تعقیب ون بود که با کمین‌گذاران عراقی درگیر شدند. او در ادامه به بیمارستان و ملاقات دوست در شرف ازدواج خود می‌رود که تیر مصطفی به صورتش برخورد کرده و به مجروح آمریکایی، اطمینان خاطر می‌دهد که به عراق برمی‌گردد. چون «تو برادر منی! باید به خاطر کاری که باهات کردن جواب پس بدن!» و طبق معمول کسی نمی‌پرسد چرا عراقی‌ها باید مردان متجاوزی را که به کشورشان حمله کرده‌اند مورد حمله و هدف قرار دهند!

چگونه یک‌قاتل وحشی را سفید و حملاتمان به دیگران را توجیه کنیم؟

در ادامه مهندسی فیلمنامه‌ «تک‌تیرانداز آمریکایی»، دوباره صحنه جروبحث زن و شوهری برای نشان‌دادن اهمیت رسالت کریس کایل (آدم‌کشی در عراق) تدارک دیده شده است. این‌گفتگو و جدل، ظاهرا واقع‌گراتر نوشته و اجرا شده است. مرد به زن می‌گوید «عزیزم، من به‌خاطر تو این‌کار رو می‌کنم!» و زن می‌گوید «من اینجام!‌ به اندازه کافی فداکاری کردی! بذار یکی دیگه بره! من می‌خوام تو یه انسان بشی! بهت احتیاج دارم!‌» بعد هم قهرمان قصه را تهدید می‌کند اگر این‌بار به عراق برود، پس از برگشت به آمریکا دیگر او را نخواهد دید. اما قهرمان آمریکایی فیلم، به این‌راحتی‌ها بی‌خیال موجودات خطرناکی که هزاران کیلومتر دورتر از آمریکا، مردم آمریکا را تهدید می‌کنند، نمی‌شود! بنابراین به سفر چهارم خود به عراق می‌رود؛ به‌ویژه وقتی پس از رسیدن به عراق، خبردار می‌شود که دوست صورت‌زخمی‌اش (بیگلز) در بیمارستان مُرده و دیگر جشن عروسی نخواهد داشت!

بعد از صحنه مادر و پسر عراقی و نارنجک‌شان برای انهدام تانک آمریکایی، صحنه تاثیرگذار بعدی که فیلمنامه‌نویس «تک‌تیرانداز آمریکایی» برای تبرئه آدم‌کش‌های آمریکایی در عراق تدارک دیده از این‌قرار است: مردی عراقی با آرپی‌جی می‌خواهد در آرامش کوچه و خیابان، یک‌تانک آمریکایی را هدف بگیرد. اما تک‌تیرانداز دخلش را می‌آورد. بعد یک‌پسربچه کوچک که زورش نمی‌رسد آرپی‌جی را بلند کند می‌آید و سعی می‌کند تانک آمریکایی را بزند. شیطان الرمادی هم دل دل می‌کند که بچه را بزند یا نزد و در حالی که انگشتش روی ماشه می‌لرزد، به بچه فحش می‌دهد که آرپی‌جی را بیانداز و برو دیگر! بچه هم در نهایت آرپی‌جی را انداخته و می‌دود! و قهرمان هم نفس عمیق خود را با آه بیرون می‌دهد!

چگونه یک‌قاتل وحشی را سفید و حملاتمان به دیگران را توجیه کنیم؟

اما ماموریتی که بناست قطب مثبت فیلم در آن، به خدمت قطب منفی برسد؛ ساخت یک‌دیوار حایل است؛ شبیه همان دیواری که در برلین و فلسطین و مرز مکزیک و آمریکا کشیده شد. اما یک‌ تک‌تیرانداز خبره عراقی مانع کار است و سربازهای آمریکایی را از ۱۰۰۰ متری می‌زند. کریس کایل هم می‌فهمد آن‌تک‌تیرانداز، خود مصطفی است و راهی می‌شود تا او را بزند. اما متوجه می‌شود فاصله‌اش تا هدف نه هزار متر که هزار و ۹۰۰ متر است. این‌جا لحظه، سرنوشت و تصمیم نهایی است؛ در حالی‌که سربازان دیگر می‌گویند بی‌خیال شود و منتظر نیروهای کمکی شود! ولی تک‌تیرانداز آمریکایی با ذکر زیر لبی این‌شعار که «نشونه دقیق، شلیک دقیق!» و این‌جمله «به‌خاطر بیگلز!» گلوله را رها می‌کند و گلوله هم درست وسط پیشانی تک‌تیرانداز عراقی می‌نشیند و کارش را تمام می‌کند. بعد هم نیروهای عراقی مثل مور و ملخ وارد کادر می‌شوند و آمریکایی‌ها در حالی که در انتظار نیروهای کمکی هستند، مقاومت می‌کنند. کریس کایل هم همان‌لحظه تلفن ماهواره‌ای را برداشته و به همسرش زنگ می‌زند و با گریه می‌گوید «من آماده‌ام بیام خونه! دیگه می‌خوام بیام خونه!»

بعد هم طوفان شن می‌شود هلی‌کوپترها در حالی که معلوم نیست چگونه، همه آمریکایی‌ها را سوار کرده و از معرکه بیرون می‌برند. جنازه تک‌تیرانداز عراقی هم بی‌جان و بی‌حرکت باقی می‌ماند. 

چگونه یک‌قاتل وحشی را سفید و حملاتمان به دیگران را توجیه کنیم؟

فصل بازگشت قهرمان به خانه، در فیلمنامه «تک‌تیرانداز آمریکایی» همراه با چند مفهوم است؛ یکی به هم ریختگی روحی و روانی‌اش که به تلویزیون خاموش نگاه می‌کند و با دیدن سگ خانگی که با بچه‌ها بازی می‌کند، یاد قربانی‌شدن پسر شیخ بیافتد و بخواهد سگ را بکشد! دیگر این‌که سعی کند خود را از جنایاتش تبرئه کند و بگوید: «حاضرم با خدا ملاقات کنم و جواب هر شلیکم رو بدم! ولی ناراحتم که نتونستم آدمای بیشتری رو نجات بدم!» 

خودکشی کریس کایل در پایان‌بندی فیلم جایی ندارد. فقط زندگی معمولی او و روز آخرش به تصویر کشیده می‌شود که یک‌سرباز سابق آمریکایی سراغ می‌آید و با هم بیرون می‌روند و پیش از تیتراژ پایانی فیلم این جمله روی صفحه نقش می‌بندد که «کریس کایل توسط سربازی که قصد داشت به او کمک کند، مورد اصابت گلوله قرار گرفت و کشته شد!» بعد هم تصاویر واقعی تشییع جنازه مهندسی‌شده کریس کایل پخش می‌شود که با صفوف آمریکایی‌های پرچم به دست در اتوبان‌های این‌کشور تدارک دیده و انجام شد. صحنه آخر هم تابوت کریس کایل است که روی بدنه‌اش، پر از نشان نیروی دریایی ارتش آمریکاست!

به همین‌راحتی!

صادق وفایی

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
برچسب ها
سفرمارکت
گزارش خطا
مطالب مرتبط
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟
توافق و پایان جنگ
32.04%
عدم توافق و از سرگیری جنگ
67.96%
تعداد کل آراء : ۸۶۴۷۲
آخرین اخبار