آیا جهان بدون خالق، میتواند جهانی اخلاقی باشد؟
استیون هاوکینگ در آخرین تئوری خود، معتقد است که جهان ازلی و ابدی است، لذا نیاز به خالق ندارد. یعنی خود بسنده است. او جهان بدون مرزی را معرفی میکند که لبه و کرانهای ندارد. برخی هم گفتهاند برای اینکه بتواند نظریات علمی را با نفی وجود خدا سازگار کند چنین نظریهای را جایگزین تئوریهای قبلی خود کرد.
اما واقعا اگر جهان فاقد مرز باشد، یعنی نیازی به خالق ندارد؟ آیا ما به دنبال خالق مادی هستیم که لازم باشد که جهان را ازلی و ابدی بدانیم؟ و مگر آیا ازلی بودن عالم به معنی نفی وجود خدا است؟
از این سوالات که بگذریم، چیزی که میان خداناباوران اهمیت ویژهای دارد، مرتبط ساختن خداناباوری با التزام بیشتر به قوانین اخلاقی است. اما آیا جهان بدون خالق، میتواند جهانی اخلاقی باشد؟
در این نوشتار سعی کردهایم تا نشان دهیم که چگونه وجود خدا میتواند دلیلی بر ضرورت وجود احکام اخلاقی باشد و بدون خدا نه انسانی وجود داشت و نه اخلاقی.
چرا تنها در پرتو خداباوری میتوان به واقعیت اخلاق دست پیدا کرد؟
ابتدا این را در نظر داریم که هر آنچه در جهان، بهرهای از وجود دارد، نیاز به علت دارد. اکنون آیا از هستی شناسی میتوان به باید و نباید اخلاقی رسید؟ بدین معنا که آیا هستی جهان میتواند راهی برای اثبات اخلاق باشد؟ و آیا همانگونه که وجود خالق را برای هستی جهان میتوان اثبات کرد، همان خالق، علت احکام اخلاقی نیز هست؟ و این رابطه چه ثمرات عملی در زندگی انسان دارد؟
از نگاه فلسفی برای اثبات واقعی بودن هر چیزی، اصل بر این است که بتوان موجودیت آن را ثابت کرد. بدین معنا که اگر بتوان متعلقی عینی برای احکام اخلاقی در نظر گرفت، میتوان ادعا کرد، همانطور که گزارههای علمی واقعنما هستند و از روابط و حقایق موجودات جهان خارج حکایت میکنند، گزارههای اخلاقی نیز از چنین دلالتی برخوردار هستند
از آنجا که در جهان ما، هر موجودی در مسیر فعلیت خود قرار دارد، ابتدا باید بررسی کنیم که انسان به عنوان یک موجود طبیعی چه رابطهای با احکام اخلاقی پیدا میکند؟
من اینگونه پاسخ میدهم که انسان نیز به عنوان یکی از موجودات طبیعی، دائما در حرکت تکاملی و فعلیتی جدید است. از طرفی انسان، به سبب برخورداری از ویژگی ذاتی تعقل، گسترهای از خوب و بد و باید و نباید، را پیش روی خود دارد.
در واقع، خوب و بد اخلاقی، از نحوه ارتباط انسان با عوامل فعلیتبخش او حکایت دارد. همان موجودات عینی جهان؛ مانند غذا، لباس، مسکن، همسر و... پس چرا این موجودات، گاهی خوب هستند و گاهی بد؟ مثلا اگرفردی برای بهدست آوردن امکانات زندگی، دروغ بگوید و یا مرتکب قتل شود و یا دزدی کند، این فعل بد است. در حالیکه اگر برای داشتن خانه و امکانات، تلاش کند، عملی خوب است. با روشن شدن ارتباط احکام اخلاقی با امور عینی و فعلیت انسان، نیازمندی آنها به علت، نیز روشن و بدیهی است. چرا که ذوات جهان و قوانین موجود در آنها یک حقیقت واحد هستند.
در واقع با این ارتباط ذاتی، بهدست میآید که احکام اخلاقی، محدوده بهرهگیری انسان از این امور عینی را مشخص میکند. از طرفی، هر چیزی که بر فعلیت موجودی اثر دارد، در روند علی- معلولی جهان نقش دارد؛ پس واقعی است و محتاج به علت؛ مانند نور که بر فعلیت گیاه موثر است و گزارههای علمی که حکایت از این روند علّی در جهان واقع دارند. پس هر کدام از لوازم فعلیت ذات انسان مانند ثروت و غذا و همسر که متعلق احکامی همچون دروغ و دزدی و صداقت و عدالت و وفای به عهد و... شود، تاثیرات علی- معلولی بر روند فعلیت انسان و جهان دارند. مثلا ثروت در شرایط مختلف، تاثیرات علّی-معلولی مختلفی را در قالب احکام اخلاقی به خود میگیرد. بدینسان احکام اخلاقی، قوانینی برای فعلیت ذاتی انسان را به دست میدهند.
اما هر چند خوب و بد، هر دو از امور واقعی و عینی حکایت دارند، مبنا و معیار خوب و بد چگونه به دست میآید؟ از طرفی انسانها طبق ویژگی ذاتی خود و بنا بر سطوح شناختی خود، درک مطلقی از خوب و بد ندارند. بهگونهای که هر انسانی خیر بیشتر را در چیزی میبیند که با دیگری متفاوت است، تا جائیکه نسبیگرایی اخلاقی از پیامدهای نداشتن یک مبنای واحد در کشف خیر بیشتر است. علاوه بر اینکه موجودی که ذاتا دارای قوه تعقل و اراده است را نمیتوان به کاری مجبور کرد و اگر احتمال خیر بیشتر را در کاری ندهد، آن را انجام نمیدهد. پس باید بتوان یک درک مشترک در تبعیت از اخلاق مبتنی بر مبنای توحیدی در همه انسانها ایجاد کرد تا همه به خیر واقعی خود ملتزم گردند.
ابن سینا نیز معتقد است که سعادت و خیر واقعی انسان تنها در بهرهمندی از ویژگی ذاتیاش امکانپذیر است، زیرا سعادت و خیر واقعی، چیزی است که در پرتو دستیابی به غایت هر موجودی به دست آید. از این رو ابن سینا معتقد است که هر لذتی جز لذت واقعی، لذت حیوانی و غیرانسانی است که اصلا تکاملی برای ذات در پی ندارد.
روشن است که نقش انسان در کشف خیر بیشتر او را به موجودی خاص تبدیل کرده است. ارسطو نیز ارسطو سعادت را در ضمن فعالیت عقلانی تفسیر میکند و قائل است که فعالیت طبق عقل، خود فضیلت است. از این رو سعادت انسان، فعالیت نفس در انطباق با فضیلت حاصل میگردد و اگر هم فضایل متعددی وجود داشته باشد، ملاک سعادت انطباق با کاملترین فضائل است.
دستیابی به چنین نگرشی، تنها در پرتو توحید میسر میشود؛ بنابراین توحید از حب ذات ناشی میشود، در غیر اینصورت با جامعهای مواجه هستیم که در ظاهر دیندار است، ولی نمیداند دینداری قوانین تکامل ذات اوست. بدین ترتیب فرد موحد دین را تنها در عبادت خلاصه نمیکند بلکه همواره مراقب افعال اخلاقی خود است تا ذات انسانی خود را از مسیر تکامل واقعی و منطبق بر خیر بیشتر خارج نسازد.
طیبه خسروی/ دکترای فلسفه و کلام
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۴
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۶
نظرسنجی
در صورت تجاوز به خاک ایران، کدام گزینه باید در اولویت هدف قرار دادن باشد؟





