حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت ؛ محمدرضا شجریان
حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت
آری، به اتفاق، جهان میتوان گرفت
افشایِ رازِ خلوتیان خواست کرد شمع
شُکرِ خدا، که سِرِ دلش در زبان گرفت
زین آتشِ نهفته که در سینه من است
خورشید، شعلهایست که در آسمان گرفت
میخواست گُل که دَم زند از رنگ و بویِ دوست
از غیرتِ صبا، نفسَش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چُو پرگار میشدم
دوران، چو نقطه، عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوقِ ساغرِ مِی، خرمنم بسوخت
کآتش زِ عکسِ عارضِ ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کویِ مُغان آستینفشان
زین فتنهها که دامنِ آخرزمان گرفت
مِی خور که هر که آخرِ کارِ جهان بِدید
از غم سبک برآمد و رَطلِ گران گرفت
بر برگِ گُل به خونِ شقایق نوشتهاند
کآن کس که پخته شد، مِیِ چون اَرغَوان گرفت
حافظ چو آبِ لطف ز نظمِ تو میچِکد
حاسِد چگونه نکته تواند بر آن گرفت؟
سینه از آتش دل، در غمِ جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوریِ دلبر بگداخت
جانم از آتشِ مهرِ رخِ جانانه بسوخت
سوزِ دل بین که ز بس آتش اشکم، دلِ شمع
دوش بر من ز سرِ مِهر، چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوزِ من است
چون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت
خرقه زهدِ مرا، آبِ خرابات ببُرد
خانه عقلِ مرا، آتشِ میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله، جگرم بی می و خُمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردمِ چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و مِی نوش دمی
که نَخُفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

