حبس يكهفتهاي دخترك گرسنه در زيرزمين تاريك
تهران امروز: پدري بدن دخترش را با قاشق سوزاند و او را در زيرزمين تاريك خانهاش حبس كرد تا انتقام جدا شدن همسر دومش را از اين دختر 14ساله بگيرد.
پاي اين پدر شكنجه گر وقتي به پليس آگاهي باز شد كه زني حدودا 40 ساله به دادسراي محل سكونت خود در شيراز مراجعه كرده و شكايتي را عليه شوهر خود تنظيم كرد.
زن مضطرب كه با بغضي فروخفته صحبت ميكرد از شكنجه شدن دختر بزرگش توسط شوهر سابق خود صحبت كرد و گفت: چند سال قبل از حسين، شوهرم جدا شدم؛ او مرد به شدت بداخلاقي بود و روز و شب من و دو دخترمان راسياه كرده بود. وقتي از هم طلاق گرفتيم از دادگاه خواستم كه حضانت دو فرزندمان را به من بسپرد اما اين درخواست من مورد قبول واقع نشد و دخترها به پدرشان سپرده شدند. من هم اجازه پيدا كردم هفتهاي يك روز بچهها را پيش خودم ببرم.
مدتي گذشت تا اينكه يك روز باخبر شدم حسين با زني ديگر ازدواج كرده است. دختر بزرگم پريسا كه 14 سال دارد چند بار بعد از اين ازدواج وقتي پيشم ميآمد از اذيت و آزار نامادرياش و شوهرم گله ميكرد و ميگرفت از اين وضعيت خسته شده است. اما من مدام او را به آرامش دعوت ميكردم و از او ميخواستم با شرايط جديد كنار بيايد.
پنج شنبه اين هفته هم قرار بود طبق روال دخترهايم به خانه ام بيايند اما فقط سارا دختر كوچكم آمد. وقتي از او سراغ پريسا را گرفتم او چيزي نگفت. من كه از رفتار او دچار شك و ترديد شده بودم از او خواستم كه به من راست بگويد. سارا در حالي كه گريه ميكرد و دست و پايش ميلرزيد از حبس پريسا در زيرزمين خانه شان خبر داد و گفت: بابا پريسا را شكنجه كرده و بعد هم در زيرزمين زنداني كرده است.
با تشكيل پرونده براي اين ادعا بلافاصله با دستور قضايي ماموران خانه حسين همسر اين زن را محاصره كرده و وي را دستگيرو در بررسي خانه متوجه پريسا شدند كه از حال رفته و كم رمق گوشه زيرزمين افتاده و شرايط جسمي و روحي بسيار بدي را ميگذراند.
پدر پريسا هم به اداره آگاهي منتقل و مورد بازجويي قرار گرفت و اين طور به پليس گفت: ميخواستم دخترم را ادب كنم. يك سال بعد از جدا شدن از همسر اولم با مهناز ازدواج كردم. تا قبل از ازدواج با مهناز ميانه دخترهايم با من خوب بود و همه چيز بروفق مراد بود اما تازه چند روزي از ازدواج دومم ميگذشت كه بهانه گيريهاي پريسا شروع شد. او همسرم را اذيت ميكرد و از او ميخواست خانه ما را ترك كند. مهناز زن خوبي بود و آزارش به كسي نميرسيد. او بعد از مدتها سختي آرامش را به زندگي من برگردانده بود. مهناز تا مدتها اين وضعيت را تحمل كرد و حتي چند بار مورد حمله پريسا قرار گرفته و از او كتك خورد. اما بالاخره صبرش سر آمد و يك روز به من گفت ديگر نميتواند اين وضعيت را تحمل كند و از من جدا شد.
با رفتن مهناز دوباره تشويش و بدبختي من شروع شد. مهناز مدتي بعد از ترك خانه طلاقش را هم گرفت و براي هميشه رفت. تصميم گرفتم به پريسا بفهمانم كه اين طور نيست كه هر چه او بخواهد همان بشود.
يك روز كه به خانه آمدم و جاي خالي همسرم را ديدم بدجوري ناراحت شدم.او را آزار دادم تا تنبيه شود. اما او با من درگير شد؛ اين بود كه كتك مفصلي به او زدم. اما او دوباره پرخاش كرد من هم آنقدر او را زدم تا از حال رفت. او را بغل كرده و به زيرزمين بردم و به تخت بستم. زيرزمين تاريك بود و پريسا كه به شدت از تاريكي ميترسيد شروع به جيغ زدن كرد اما من اهميتي ندادم. يك هفتهاي پريسا در زيرزمين بود تا اينكه روز قرار ملاقات دخترها با مادرشان سررسيد.
مي دانستم كه اگر مادرشان دخترها را نبيند مشكوك و دردسرساز ميشود به همين خاطر هم سارا را به خانه مادرش فرستادم وگفتم اگر مادرت سراغ پريسا را گرفت بگو خانه يكي از اقوام پدر است. سارا را تهديد كردم مبادا راست بگويد اما او ماجرا را به مادرش گفت.
سپس سارا مورد سوال قرار گرفت و در حالي كه به سختي صحبت ميكرد گفت:پدرم پريسا را با زنجيربست و آنقدر او را كتك زد تا از حال رفت به او غذا نميداد و ميگفت با اين كار ميخواهد او را كه باعث جدايي مهناز از او شده را تنبيه كند.من ازترس پدرم نميخواستم اين ماجرا را به مادرم بگويم اما او خودش از حالت چهره من فهميد و من هم قضيه را براي او تعريف كردم.
تحقيقات از حسين پيرامون اين كودك آزاري ادامه دارد و پريسا هم در حال حاضر در بيمارستان بستري است.



