یوسفعلی میرشكاك:
اصلاً در ضمیر ما نمیگنجید كه كسی جانشین امام باشد اما...
سید مرتضی آوینی در جواب گفته بود كه آقا دستور دادهاند. آن مسئول در جواب گفته بوده كه او آقای شماست و رهبر ما كسی دیگر است كه سید مرتضی بهشدت ناراحت شده بود. وقتی موضوع را برایم نقل كرد، به او گفتم كه چیزی به آقا نگفتی؟ در جواب گفت كه من چطوری رویم میشود چنین چیزی را بگویم؟ گفتم من درستش میكنم...
کد خبر: ۱۱۶۵۵۱
| | 24325 بازدید
دیدار رهبر انقلاب با شاعران نسل قدیم و جدید كه هرساله در نیمه ماه رمضان برگزار میشود، از حواشی و جذابیتهایی برخوردار است. به گزارش "تابناک"به گفته بسیاری از پیشكسوتان و نسل اولیهای شعر انقلاب اسلامی، آیتالله خامنهای نقش ویژهای را در شكوفایی شعر و ادبیات انقلاب ایفا كردهاند.
یوسفعلی میرشكاك از همان نسل اولیهای شعر انقلاب است كه مرور خاطرات او از رهبر انقلاب جذاب و خواندنی خواهد بود که به بهانه دیدار شب گذشته اهالی شعر و ادب با رهبر انقلاب، در همین باره گفتاری از وی که در khamenei.ir منتشر شده به شرح زیر است:
آشنایی من از نزدیك با سیدنا القائد، به روزنامه جمهوری اسلامی برمیگردد. البته ورود من به این روزنامه داستان جالبی دارد.
من در شب شعر حسینیه ارشاد برنامه داشتم كه از بد حادثه، بنیصدر سخنران آن بود. پس از آن شب شعر كه مهمان آقای سبزواری بودم، شخصی از طرف بنیصدر به خانه آقای سبزواری آمد و گفت كه آقای بنیصدر گفته است این جوان ـ كه بنده بودم ـ را بفرستید بیاید روزنامه ما؛ انقلاب اسلامی. پیامد همین قضیه آقای سبزواری من را برداشت و برد آنجا، اما بیحجابی جماعت را كه دید، تاب نیاورد و برگشتیم. سوار پژوی آقای سبزواری شدیم و ایشان هم خیلی ناراحت، سرازیر شدیم به سمت میدان توپخانه و ما را برد به روزنامه جمهوری اسلامی و تحویل داد و آنجا مشغول به كار شدیم.
یك روز آقای خامنهای ـ صاحبامتیاز روزنامه ـ وارد شدند. من از سر جایم تكان نخوردم، یعنی مثلاً دارم مینویسیم. خودم را مشغول نشان دادم. جماعت همه رفتند به سمتی كه ایشان بود و پس از اندكی صحبت، آقای خامنهای گفتند كه آقایان بروند سر كارشان، میخواهم از نزدیك ببینم كه كی چه كار میكند. جماعت گروه ادبی ـ فرهنگی هم نشستند؛ یعنی جناب سید مهدی شجاعی، قاسمعلی فراست، سید حبیبالله لزگی، آقای شجاعیان و اكبر خلیلی.
به هر حال جماعت همه نشستند و آقا یكی یكی از بخشهای مختلف بازدید كردند تا اینكه نوبت به بخش ما رسید. من مثلاً سر پایین مینوشتم، اما آقایان بلند میشدند و خودشان را معرفی میكردند. آخرین نفر پس از معرفی خودش، من را نیز معرفی كرد. این اولین برخورد ما با آقا بود. دیدم آقا آمدند جلو و سلام كردند. آمدم بلند شوم كه دستشان را رو شانه بنده گذاشتند و گفتند راحت باشید و بنشینید. بعد گفتند كه اجازه است ما شما را ببوسیم؟ در حالی كه خیلی از آقایان ناراحت بودند كه چرا فلانی بلند نشده است. بعد از این، آقا هر وقت كه میآمدند روزنامه، یك سری به حضرات تكان میدادند و یكسره میآمدند پیش ما.
البته با توجه به علاقه ایشان به شعر و شعرا، ایشان را در كنار فعالیتهای سیاسی و علمی و قبل از اینكه انقلابی اتفاق بیفتد، میتوان به عنوان یكی از منتقدان برجسته شعر فارسی معرفی كرد. البته در حزب جمهوری هم جلسه برگزار میشد یا مثلاً در خانه آقای سبزواری هر وقت جلسه تشكیل میشد، آقا تشریف میآوردند. در جلسات هفتگی حزب جمهوری اسلامی، آقای سبزواری، مرحوم اوستا، آقای مشفق، مرحوم گلشن كردستانی، آقای علی معلم، بنده و آقای شمسایی كه مسئول گروه ادبی حزب جمهوری اسلامی بود، حضور داشتند. گاهی در این جلسات آقا فرصت میكرد بیاید، گاهی اوقات هم به خاطر شورای انقلاب و كارهای حزب نمیشد.
برای فلسطین شعر بگو؛ نه یاسرعرفات
یك بار یاسر عرفات آمده بود ایران و من به همین مناسبت شعری نیمایی سرودم. آقا كه به روزنامه آمده بودند، خطاب به من گفتند كه شعری گفتهاید؟ من همین شعر را خواندم. یكی دو جا را اشكال وزنی گرفتند كه قبول نمیكردم. البته بعدها كه عروضم بهتر شد، فهمیدم اشتباه میكردم. در عین حال درباره محتوای شعر گفتند: خود ایشان لیاقت شعر گفتن ندارد. میدانیم كه ایشان نسبت به مردم فلسطین آدم خائنی است و اگر میبینید كه او را تحویل میگیریم یا پیش امام میبریم، این بهخاطر مردم فلسطین است والاّ این بشر نه از حیث اخلاقی لیاقت دارد و نه از حیث سیاسی. این آدمِ خودِ آنهاست و قابل اعتماد نیست و لیاقت شعر گفتن ندارد. شما اگر قرار شد شعری بگویید، برای مردم فلسطین بگویید.
من در میان آتش و خون ایستادهام
در زمان ریاستجمهوری آقا در جبهه بودم كه البته خاطره جالبی از آن زمان دارم. در قرارگاه و در چادر نشسته بودم كه دو سه ورق روزنامه جمهوری اسلامی را دیدم. دست بر قضا یكی از آن صفحات، صفحه فرهنگی روزنامه بود كه در آن شعری از من چاپ شده بود. این را كه دیدم، نامهای برای مرتضی سرهنگی نوشتم. شروع نامه این بود كه:
«من در میان آتش و خون ایستادهام در ابتدای فتح قرون ایستادهام»
منظور اینكه دیگر من را فراموش كنید و اینجا هستم و دیگر كاری به كار ادبیات ندارم.
بعد از این جریان، روزی حضرت آقا تشریف میبرند روزنامه و آنجا سراغ دوستان را میگیرند. از من كه میپرسند، آقای سرهنگی میگوید ما نامهای از او داریم كه با آن نامه مشخص شده بود كه من در جبهه هستم. البته من اصلاً در جریان این اتفاق نبودم.
ایشان با اهل استعداد همواره با بزرگمنشی برخورد میكنند و حتی گلایهها و بعضاً گستاخیهای جماعت را تحمل میكنند. در حالی كه خیلیها ناراحت میشوند. چون ایشان جنس هنرمند را میشناسند و آن حساسیت اهل هنر را درك میكنند.
یكباره آمدند دنبالم كه فرمانده سپاه با تو كار دارد. رفتم و گفت كه شما فردا بیایید مقر، كارتان دارم؛ یعنی دفتر فرماندهی. وقتی به مقر فرماندهی رفتم، سَرم باندپیچی بود. از بین جمعیت، آقای منتجبنیا ـ نماینده وقت شوش و اندیمشك ـ یكراست به سراغ من آمد و حالم را پرسید. من هم حیران مانده بودم كه ما این همه زخمی دادهایم، چرا حال دیگران را نمیپرسد؟ كاشف به عمل آمد كه آقا ایشان را مأمور كرده تا هر طور كه هست، من را پیدا كنند و به پایتخت برگردانند.
وقتی پیش فرمانده رفتم، آقای منتجبنیا هم آنجا نشسته بود و گفت كه شما دیگر به كار ادبیات برسید. دستور داد كه مكانی در اختیار ایشان قرار دهید تا كارشان را بكنند. اول ترسیدند كه مبادا مشكلی باشد. بعد ایشان گفت كه نترسید؛ جناب رئیسجمهور سفارش ایشان را كرده است. به هر حال منقلب شدم و گریه كردم، برای اینكه فهمیدم این مرد از تهران، با این همه مشغله، ریاستجمهوری، امامت جمعه، آن همه گرفتاری كه دارد، اما حواسش به همه جماعت و دوستان دور و نزدیك است كه مبادا مشكلی برایشان پیش آید. به هر حال بعد از چند مدت دوباره به تهران برگشتم.
پس از امام
اصلاً در ضمیر ما نمیگنجید كه كسی جانشین امام باشد. به محض اینكه كه گفتند قرار است آقای خامنهای رهبر شوند، یعنی همان روز پانزده خرداد، من ادامه مرثیهای را كه برای امام میسرودم، خودبهخود و به قول علما: «منحیث لایشعر»، بقیه شعر را اینگونه ادامه دادم كه: «بر سر ما سایه روح خدایی دیگر است» البته برخی شعرا تعجب كردند و گفتند شما چرا اینطوری میكنید؟ شما نباید شعر میگفتید. معترض بودند كه چرا شما بیعت كردید؟ من هم در ادامه شعر، جواب آنها را دادم:
«یك دو شاعر شعر خود را فقه اكبر كردهاند حظ نفس خویش را با حق برابر كردهاند»
زمانی قرار بود این شعر، چهل بند شود كه دیگر این توفیق پیش نیامد.
برای مناسبتی پس از چند وقت، خدمت آقا رسیدیم و به ایشان گفتم كه شعری را سرودهام و شعر را خواندم. آقا نیز مطابق معمول بزرگواری كردند و شعر را ستودند و گفتند: حالا چون برای من است، خیلی چیزی نمیتوانم بگویم. البته باز هم آقا یك غلط از من گرفتند.
روایت فتح را از سر بگیرید
بعد از اینكه حضرت آقا فرمان دادند كه روایت فتح را از سر بگیرید، سید مرتضی آوینی به جامجم رفت و ماجرا را با یكی از مسئولان بلندپایه وقت سازمان صدا و سیما مطرح كرد. وقتی برگشت، گفتیم چه شد؟ گفت كه سرد برخورد كرد و گفت: دیگر رها كنید؛ عصر سازندگی است و دیگر جنگ و روایت فتح به چه كاری میآید؟
نوبت بعدی كه شهید آوینی رفت، دیگر جر و جدل شده بود و آن مسئول به آقا سیدمرتضی گفته بود كه شما چرا این قضیه را ول نمیكنید؟ من دادهام آرشیو را پاك كردهاند و از روایت فتح چیزی وجود ندارد و حالا هر كاری میخواهید بكنید. سید مرتضی در جواب گفته بود كه آقا دستور دادهاند. آن مسئول در جواب گفته بوده كه او آقای شماست و رهبر ما كسی دیگر است كه سید مرتضی بهشدت ناراحت شده بود. وقتی موضوع را برایم نقل كرد، به او گفتم كه چیزی به آقا نگفتی؟ در جواب گفت كه من چطوری رویم میشود چنین چیزی را بگویم؟ گفتم من درستش میكنم.
در ملاقات بعدی با رهبر انقلاب، به محض اینكه آقا را دیدم، یهكَتی نشستم. آقا یك نگاهی كردند و خندیدند و متوجه شدند كه باز یك خبری است. خدمتشان عرض كردم: آقا من كه از دیشب فهمیدم خدمت حضرتعالی میرسم، شروع كردم تا صبح اسم اجدادتان را آوردم تا بتوانم اینطوری یهكتی خدمت شما بنشینم و حرفهایم را بزنم. بعد هم ماجرای روایت فتح و برخورد و حرفهای آن مسئول را گفتم. در خلال صحبتها یك ناسزاهایی هم گفتم كه حضرت آقا گفتند: این غیبت میشود، اگر حاضر باشند بگو. خلاصه این صحبتها مؤثر واقع شد و آقا واكنش نشان دادند.
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
یعنی در روزنامه جمهوری آقای خامنه ای فقط مرا آدم حساب میکردند ؟
این حرفها نوعی اهانت به رهبریست. طرف میخواهد جایگاه خودش را تعریف کند اما به رهبری اهانت میکند... در حالی که بارها دیده ایم در مجالس و ... رهبری برای فرد فرد حضار محبت و اخترام میکند.
نظرسنجی
آیا جام جهانی میتواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟




