در حال و هوای نجوای شعبانیه، آنها چه کردند؟
سید حبیب حبیب پور
کد خبر: ۱۰۹۷۶۰
| | 7046 بازدید
سرویس دفاع مقدس ـ هر سال ماه شعبان که از راه می رسد بی آنکه بخواهم پرت می شوم به تابستان 1365. آن ظهر شرجی، نمی دانم چند شنبه بود که شهیدان عزیزم "سید هبت الله فرج اللهی" و "سید مصطفی حبیب پور" از روحانی مسجد محل که بعد از نماز ظهر و عصر عازم منزل بود پرسیدند: حاج آقا! در مناجات شعبانیه آمده است:
« الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الی معدن العظمه و تصیر ارواحنا معلقه بعز قدسک»: خدایا به من کمال انقطاع به درگاهت را ارزانی دار و دیده های دل ما را به تابش نظر خود روشن نما تا دیده های دل، پرده های نور را دریده و به سرچشمه عظمت و بزرگواری رسد و ارواح ما به مقام قدس و عزتت آویزان گردند.
سوال ما این است که چگونه می شود از هرچه جز خدا منقطع شد؟ چگونه می توان به سرچشمه عظمت حق رسید؟
حاج آقا قدری تامل کرد و گفت: عزیزانم! باید خود را ساخت. باید خود را به خدا سپرد. این مقام انقطاع، آسان به دست نمی آید. باید از خیلی چیزها چشم پوشید تا پرده های نور دریده شوند. باید از خیلی چیزهای حقیر گذشت تا به آن عظمت رسید.
ان دو باز هم در این باب سوالاتی کردند و حاج آقا با مهربانی پاسخشان را داد. گویی در چشم هایشان چیزی خوانده بود.
از آن روز به بعد زمزمه مناجات شعبانیه آن دو با سوز و گداز بیشتری همراه بود. به این فراز از دعا که می رسیدند، هق هق گریه هایشان جمع را مبهوت می کرد.
"سید هبت الله" در چندین دفتر یادداشت خود این فراز از مناجات شعبانیه که "الهی فسرنی بلقایک..." ـ خدایا به دیدار خود، مرا مسرور ساز ـ را با خط زیبا و درشت نوشته بود.
"سید مصطفی" هم در یکی از دفترچه هایش آورده بود:
دلم می خواهد دیگر نمانم. بنالم و بخوانم سرود خوش رفتن را. سوار بر مرکب زیبای شهادت تا منزلگه دوست برانم. خدایا شهادت را هدیه ام کن.
"سید هبت الله" در اسفند ماه همان سال، از شلمچه پر کشید و به دیدار دوست مسرور شد و "سید مصطفی" هم یکسال بعد سرود خوش رفتن و رسیدن را خواند و از کوه های کردستان، هدیه شهادت را دریافت کرد.
در مراسم تشییع پیکر خونين و پاك آنها حزن و اندوه بچه های مسجد و همرزمان آنها تاثر انگیز بود ولی اشک های حاج آقای مسجد رنگ و بوی دیگری داشت.
سالهاست که در هر ماه شعبان، تاثری بزرگ و عمیق چنگ بر جانم می زند و از خود می پرسم: مگر آنها چه کردند که پرده های بین خود و خدا را دریدند؟
راستی، به نظر شما آنها چه کردند؟...
sayyedhhp.blogfa.com / amirhabib47@yahoo.com
« الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الی معدن العظمه و تصیر ارواحنا معلقه بعز قدسک»: خدایا به من کمال انقطاع به درگاهت را ارزانی دار و دیده های دل ما را به تابش نظر خود روشن نما تا دیده های دل، پرده های نور را دریده و به سرچشمه عظمت و بزرگواری رسد و ارواح ما به مقام قدس و عزتت آویزان گردند.
سوال ما این است که چگونه می شود از هرچه جز خدا منقطع شد؟ چگونه می توان به سرچشمه عظمت حق رسید؟
حاج آقا قدری تامل کرد و گفت: عزیزانم! باید خود را ساخت. باید خود را به خدا سپرد. این مقام انقطاع، آسان به دست نمی آید. باید از خیلی چیزها چشم پوشید تا پرده های نور دریده شوند. باید از خیلی چیزهای حقیر گذشت تا به آن عظمت رسید.
ان دو باز هم در این باب سوالاتی کردند و حاج آقا با مهربانی پاسخشان را داد. گویی در چشم هایشان چیزی خوانده بود.
از آن روز به بعد زمزمه مناجات شعبانیه آن دو با سوز و گداز بیشتری همراه بود. به این فراز از دعا که می رسیدند، هق هق گریه هایشان جمع را مبهوت می کرد.
"سید هبت الله" در چندین دفتر یادداشت خود این فراز از مناجات شعبانیه که "الهی فسرنی بلقایک..." ـ خدایا به دیدار خود، مرا مسرور ساز ـ را با خط زیبا و درشت نوشته بود.
"سید مصطفی" هم در یکی از دفترچه هایش آورده بود:
دلم می خواهد دیگر نمانم. بنالم و بخوانم سرود خوش رفتن را. سوار بر مرکب زیبای شهادت تا منزلگه دوست برانم. خدایا شهادت را هدیه ام کن.
"سید هبت الله" در اسفند ماه همان سال، از شلمچه پر کشید و به دیدار دوست مسرور شد و "سید مصطفی" هم یکسال بعد سرود خوش رفتن و رسیدن را خواند و از کوه های کردستان، هدیه شهادت را دریافت کرد.
در مراسم تشییع پیکر خونين و پاك آنها حزن و اندوه بچه های مسجد و همرزمان آنها تاثر انگیز بود ولی اشک های حاج آقای مسجد رنگ و بوی دیگری داشت.
سالهاست که در هر ماه شعبان، تاثری بزرگ و عمیق چنگ بر جانم می زند و از خود می پرسم: مگر آنها چه کردند که پرده های بین خود و خدا را دریدند؟
راستی، به نظر شما آنها چه کردند؟...
sayyedhhp.blogfa.com / amirhabib47@yahoo.com
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۳
انتشار یافته: ۰
شهدا بزرگترین مردان تاریخ ایران زمینند.
روی دیوار مدرسه کاشف با خط بسیار درشت نوشته شده بود "شهید قلب تاریخ است " .
ای کاش اسم روحانی عالقدر مسجد محل را می نوشتی (البته شاید راضی نبود ....).
پایدار باشید. یک بچه محل
تا در تو نظر كردم رسواي جهان گشتم
آري همه رسوايي اول ز نظر خيزد
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟




