بازخوانی تاریخ/ قبر خلیفه مقتول بنی عباس در اصفهان!
به گزارش تابناک، به گفته برخی منابع تاریخی، زیر همان گنبد، جسد یکی از خلفای عباسی هم خفته است؛ خلیفهای به نام الراشد بالله که سرنوشتش را باید در بغداد، موصل، آذربایجان، همدان و خوزستان دنبال کرد تا برسد به همین نقطه از اصفهان، جایی که با ضربه خنجر فداییان اسماعیلی جان داد.
نام کاملش ابومنصور، و به روایتی ابوجعفر، منصور بن فضلِ المسترشد بالله بود؛ نوه المستظهر بالله و از تباری که نسلها بود عنوان خلافت عباسی را در بغداد یدک میکشید. به سال ۵۰۱ قمری به دنیا آمد، از مادری کنیز به نام «خُشف»، همان زنانی که در دربارهای آن دوره فرزندانشان بهراحتی وارث تخت میشدند. در دوازدهسالگی، در دوم ربیعالآخر سال ۵۱۳، پدرش او را ولیعهد خودخواند؛ نشانهای از اینکه مسترشد از همان آغاز چشم به آینده پسرش داشت.
آن آینده زودتر از انتظار از راه رسید و به شکلی خونین. مسترشد بالله سالها با سلاجقه عراق سر ناسازگاری داشت و میکوشید خلافت را از زیر سایه سلطنت آنها بیرون بکشد. هفدهم ذیالقعده ۵۲۹ قمری، در نزدیکی مراغه، همین کشمکش به قیمت جانش تمام شد؛ گروهی که در منابع آن روزگار باطنی خوانده میشوند او را کشتند. وقتی خبر به بغداد رسید، پسرش نخستین کاری که کرد بازداشت خویشاوندان و برادران نزدیک خود بود، شاید از ترس رقابت بر سر تاج، و بعد با لقب الراشد بالله بر مسند خلافت نشست. مراسم بیعتش کمسابقه بود: بیستویک تن از خاندان عباسی در کنار علما، اعیان و عامه مردم بیعت کردند، و شیخ ابونجیب سهروردی، همان بزرگِ صوفیانی که بعدها طریقتشان در سراسر جهان اسلام گسترش یافت، شخصاً با خلیفه بیعت کرد و او را نصیحت گفت.
چهارصد هزار دیناری که نبود
آرامش الراشد چندان نپایید. سلطان مسعود بن محمد بن ملکشاه سلجوقی، فرمانروای عراق، از خلیفه خواست به تعهد مالیای که بهگفته او پدرش پذیرفته بود عمل کند؛ رقمی معادل چهارصد هزار دینار. الراشد پاسخ داد خزانه در حوادث گذشته غارت شده و چنین مبلغی در کار نیست. مسعود کوتاه نیامد. فرستادهاش یارنقوش، همراه امیران بکچیه و شحنه بغداد، به دارالخلافه یورش برد تا پول را بهزور بگیرد. اما اینبار میدان را سپاه خلیفه برد؛ سپاهیان سلجوقی شبانه دست به غارت کاخ حکومتی زدند و شهر را ترک کردند.
همین شکست، ورق را برگرداند. امیران محلی از ترس مسعود سر به شورش برداشتند و به حمایت از خلیفه درآمدند. ملک داوود بن محمود بن محمد ملکشاه از آذربایجان به بغداد آمد، عمادالدین زنگی، اتابک موصل، هم به او پیوست، و امیرانی از قزوین تا اصفهان، از حِله تا شوشتر و مراغه، گرد این ائتلاف جمع شدند. خلیفه داوود را بهجای مسعود سلطان خواند و نامش را در خطبهها جاری کرد. البته این اتحاد خالی از تنش نبود؛ الراشد در جایی چند تن از درباریان را بازداشت کرد و همین کار تا مدتی اوضاع را ملتهب نگه داشت، تا اینکه زنگی میانجیگری کرد و خلیفه، سلطان داوود و زنگی سوگند وفاداری متقابل خوردند. مسعود در برابر این ائتلاف، پیغامی تلخ فرستاد: اعلام کرد دیگر الراشد را بهرسمیت نمیشناسد و بهجایش کسی از نسل امام علی (ع) را خلیفه خواهد کرد؛ تهدیدی که نشان میداد بازی تا کجا سیاسی و تا کجا مذهبی شده بود.
محاصرهای بینتیجه و خلعی با فتوا
مسعود با سپاهش تا دروازه بغداد پیش آمد، اما محاصره نتیجهای نداد و ناچار راه همدان را در پیش گرفت. در نهروان، اتفاقی پیشبینینشده ورق را دوباره برگرداند: امیر واسط، طورونتای، کشتیهایی در اختیار سپاه مسعود گذاشت تا از دجله بگذرند و کرانه غربی بغداد را اشغال کنند. ائتلاف خلیفه در برابر این غافلگیری از هم پاشید. داوود به آذربایجان گریخت، الراشد همراه زنگی راهی موصل و از آنجا نصیبین و سنجار شد. از آقسنقریان و سلجوقیان روم و دانشمندیان کمک خواست، اما دستش خالی ماند.
مسعود اینبار بیآنکه اجازه غارت به سپاهیانش بدهد وارد بغداد شد و از الراشد خواست بازگردد؛ خلیفه نپذیرفت. مسعود آنگاه با سلطان سنجر، بزرگترین سلطان سلجوقی، مکاتبه کرد که میخواهد خلیفهای دیگر بنشاند. سنجر پیشنهاد داد نظر بزرگان دوران مسترشد را جویا شود. آنگاه سندی رو شد که کار را یکسره کرد: عهدنامهای به خط خود الراشد، که در آن پذیرفته بود اگر روزی سپاه گرد آورد و بر ضد سلطان بشورد، خلعشده بهحساب آید. فقها و قضات بر همین اساس فتوا به خلع او دادند و مسعود نامش را از خطبهها انداخت.
محمد بن مستظهر، عموی الراشد، با لقب المقتفی لأمرالله خلیفه تازه بغداد شد.
الراشد، اما هنوز تسلیم نشده بود. در موصل، از بیم سازش پنهانی زنگی با مسعود، نامهای به سنجر نوشت و کمک خواست؛ با پاسخ مثبت سنجر راهی آذربایجان و مراغه شد. اینبار امیرانی که خود از خشم مسعود بیمناک بودند، از امیر فارس تا نایب او در خوزستان و امیر خلخال، به دَوْر داوود و الراشد جمع شدند تا دوباره او را بر تخت بنشانند؛ هرچند خودِ الراشد اینبار حتی در میدان جنگ هم حاضر نشد. مسعود این ائتلاف تازه را هم درهم شکست. الراشد و داوود اینبار به همدان و سپس خوزستان عقب نشستند؛ مسعود پیشدستی کرد و به بغداد رفت، داوود ناامید به فارس بازگشت، و الراشد تنها ماند.
ترور در اصفهان، و پرسشی که باید درست پرسید
اصفهان آخرین ایستگاه او شد. در رمضان سال ۵۳۲ قمری، بهاحتمال زیاد در ۲۵ رمضان، الراشد بالله در اصفهان به دست فداییان اسماعیلی کشته شد.
به روایتی هنگامی که در بستر خود آرمیده بود، گروهی از خدمتکاران خراسانیاش که بعدها هویت باطنیشان آشکار شد بر او تاختند و با خنجر کارش را تمام کردند؛ همراهانش پس از حادثه با مهاجمان درگیر شدند و شماری از آنان را کشتند. قتلی که کمتر از یک سال پیش از آن، سرنوشت مشابهی برای پدرش رقم زده بود.
اینجا باید یک روایت رایج را دقیقتر کرد. در بسیاری از بازگوییهای عامیانه آمده که الراشد «به فرمان حسن صباح» ترور شد. این تعبیر با گاهشمار وقایع نمیخواند؛ حسن صباح خود سالها پیشتر، در ۵۱۸ قمری، درگذشته و رهبری الموت را به جانشینش کیا بزرگامید سپرده بود. آنچه در ۵۳۲ رخ داد، کار دستگاهی بود که صباح بنیانش را گذاشته بود، نه فرمان مستقیم خودش. حتی درباره قتل پدرش، مسترشد، در مراغه هم برخی پژوهشگران احتیاط بیشتری به خرج دادهاند و احتمال دخالت انگیزههای سیاسی سلجوقی را در کنار عامل باطنی مطرح کردهاند؛ نشانهای از اینکه میان «آنچه در منابع آمده» و «آنچه بعدها روایت قطعی شده» همیشه باید فاصلهای برای شک باقی گذاشت.
پیکرش را در بیرون اصفهان، در مسجد جامع محله جی (شهرستان)، در جایی که برای آرامگاهش کنار گذاشته بودند به خاک سپردند. یاقوت حموی و بُنداری، دو مورخ آن دوران، هر دو نوشتهاند که آرامگاه او بهزودی یکی از معتبرترین زیارتگاههای منطقه شد؛ زیارتگاهی که هنوز هم، هرچند با نامی دیگر، سرپا مانده است.
بنایی با لایههایی از سه دین
اینجاست که ماجرا برای اصفهان امروز جالبتر میشود. پژوهشی که چند سال پیش در دانشگاه تهران روی همین بنا انجام شده، تصویری لایهلایه از محل به دست میدهد: در همان نقطه، پیش از اسلام، معبدی برای مهر و آناهیتا بوده، بعد آتشکدهای زرتشتی جایش را گرفته، و پس از حمله عربها به ایران، در قرن دوم و سوم هجری مسجدی مستحکم روی ویرانههایش ساختهاند. در قرن ششم، وقتی الراشد در اصفهان کشته میشود، او را در بخش شمالی همین مسجد دفن میکنند و برایش گنبد و منارهای میسازند. مسجد و مناره در قرنهای بعد رفتهرفته تخریب میشوند و تنها همین گنبد آجری، همان که امروز رهگذران جی از کنارش میگذرند، سرپا میماند؛ گنبدی به سبک اواخر دوره سلجوقی، بیکتیبه تاریخ، اما با نشانههایی از کتیبههای کوفیِ گچبری بر پیکرهاش که در منابع معماری بهعنوان یکی از عناصر تزئینی شاخص آن ذکر شده است.
نکتهای که سنگبنای ابهام درباره این بقعه است، هویت مدفونان آن است. مردم محل قرنهاست آن را قبر دو نفر از سادات، «شاهزاده ابراهیم» و «حسین بن زید بن حسن بن علی» میدانند و به همین نامها زیارتش میکنند؛ همان روایتی که امروز به عنوان امامزاده ابراهیم و حسین شناخته میشود. اما اسناد تاریخی، از عماد کاتب اصفهانی تا یاقوت حموی، به دفن الراشد بالله در همین محله هم گواهی میدهند. یک مورخ معاصر اصفهان حتی این فرضیه را مطرح کرده که بعید است سلاطین صفوی، با آنهمه حساسیت مذهبی و در حالی که اصفهان را پایتخت خود کرده بودند، قبر یک خلیفه عباسی را دستنخورده در شهرشان باقی گذاشته باشند؛ به باور او شاید قبر واقعی راشد در محل دیگری بوده، جایی که امروز به «باغ مشهد» معروف است، و این گنبد از ابتدا متعلق به مسجد جامع شهرستان بوده، نه به خلیفه. جای دقیق قبر عباسی هنوز محل بحث است.

آنچه مسلم است اینکه همین آجرهای ساده در جیِ اصفهان، شاهد یکی از خونینترین فصلهای تاریخ خلافت عباسی و قدرتگیری فرقه حشاشین بودهاند؛ فرقهای که با ترور سیاستمداران و عالمان، از سلطان و وزیر تا خلیفه، برای چند دهه رعب را بر سرزمینهای اسلامی حاکم کرد. الراشد بالله، خلیفهای که خلافتش کمتر از یک سال دوام آورد و خودش کمتر از سه سال پس از نشستن بر تخت، در غربت اصفهان کشته شد، امروز نامش را کمتر کسی میشناسد؛ اما بنایی که شاید قبرش باشد، هنوز در گوشه محله جی ایستاده و هر روز رهگذرانی از کنارش میگذرند که فکرش را هم نمیکنند زیر آن گنبد چه داستانی خفته است.
نکته جالب این است که امروز دو خلیفه بنی عباس یعنی هارون الرشید و الراشد بالله در داخل مرزهای ایران امروز مدفون هستند، یکی مشهد و دیگری اصفهان و این هم از عجایب و ظرایف تاریخ در هم تنیده ایران و اسلام است.