از ویتنام تا افغانستان؛ وقتی مثلا ابرقدرت در باتلاق شناخت اطلاعات میدانی فرو میپاشد

به گزارش " تابناک" ؛ وقتی ایالات متحده وارد جنگ ویتنام شد، برتری تکنولوژیک، نیروی هوایی قدرتمند و حجم بالای لجستیک نظامی این تصور را ایجاد کرده بود که یک پیروزی سریع و کنترلشده قابل دستیابی است. اما آنچه در محاسبات اولیه نادیده گرفته شد، ماهیت شبکهای مقاومت محلی، جغرافیای پیچیده جنگلهای استوایی و پیوند عمیق نیروهای بومی با جامعه روستایی بود. دستگاههای اطلاعاتی، ساختار اجتماعی و فرهنگی ویتنام را با الگوهای کلاسیک جنگ سرد تحلیل میکردند، در حالی که میدان واقعی، مبتنی بر جنگ نامتقارن و جنگ فرسایشی بود.
در سطح اطلاعات میدانی، یکی از خطاهای کلیدی، اتکای بیش از حد به دادههای آماری مانند شمار تلفات دشمن (Body Count) بهعنوان شاخص پیشرفت جنگ بود. این معیار ظاهراً عددی و دقیق، عملاً تصویری تحریفشده از واقعیت میدان ارائه میداد. زیرا شبکههای چریکی با تکیه بر ساختار غیرمتمرکز، بهسرعت بازسازی میشدند و از دل جامعه محلی نیرو جذب میکردند. در نتیجه، تحلیل اطلاعاتی بر مبنای دادههای کمّی، جایگزین شناخت کیفی از محیط عملیاتی شد.
جغرافیا نیز عامل دیگری بود که در برآورد اطلاعاتی بهدرستی لحاظ نشد. جنگ در محیط جنگلی، خطوط دید محدود، امکان استتار بالا و قابلیت تحرک نامنظم نیروهای چریکی را فراهم میکرد. حسگرهای شناسایی، سامانههای نظارتی و حتی برتری هوایی در چنین محیطی کارایی کامل نداشتند. این یعنی برتری تکنولوژیک، بدون شناخت دقیق زمین و جامعه، به مزیت تعیینکننده تبدیل نشد.

دههها بعد، در افغانستان، همان الگوی خطای اطلاعاتی با شکل پیچیدهتری تکرار شد. در ظاهر، آمریکا با شبکههای اطلاعاتی گسترده، پهپادهای شناسایی، ماهوارههای ISR و ساختار تحلیل داده پیشرفته وارد میدان شد. اما مسئله اصلی، نه کمبود داده، بلکه سوءتفسیر دادهها و ناتوانی در فهم ساختار اجتماعی-قبیلهای افغانستان بود.
بافت قبیلهای، جغرافیای کوهستانی و اقتصاد غیررسمی محلی، محیطی را ایجاد کرده بود که مدلهای کلاسیک ضدشورش بهسختی در آن کارآمد بودند. گزارشهای میدانی اغلب از طریق واسطههای محلی جمعآوری میشد و همین موضوع، احتمال خطای اطلاعاتی، اغراق یا تحریف داده را افزایش میداد. در بسیاری از موارد، اطلاعات عملیاتی بر پایه منابعی شکل میگرفت که خود درگیر رقابتهای محلی یا منافع قبیلهای بودند.
یکی از خطاهای محوری، برآورد بیش از حد از میزان کنترل دولت مرکزی و کمبرآوردی از شبکههای بومی مقاومت بود. تحلیلهای اطلاعاتی در سطوح کلان، تصویری از ثبات نسبی ارائه میداد، در حالی که در سطح میدانی، بسیاری از مناطق عملاً خارج از کنترل عملیاتی بودند. این شکاف میان “تصویر اطلاعاتی” و “واقعیت میدانی”، به مرور باعث اتخاذ تصمیماتی شد که با شرایط واقعی زمین همخوانی نداشت.
همچنین، وابستگی به فناوریهای نظارتی پیشرفته مانند پهپادها، اگرچه اشراف اطلاعاتی تاکتیکی ایجاد میکرد، اما جایگزین نفوذ انسانی در شبکههای بومی نشد. اطلاعات فنی میتوانست تحرکات را رصد کند، اما قادر به درک انگیزههای اجتماعی، روابط قبیلهای و دینامیک قدرت محلی نبود. همین خلأ، موجب شد تحلیلهای راهبردی بر پایه دادههای ناقص شکل بگیرد.

یکی از مشترکات شکستهای اطلاعاتی در لشکرکشیهای برونمرزی آمریکا، اتکای بیش از حد به برتری تکنولوژیک و کمتوجهی به شناخت بومی است. در مدلهای تحلیل غربی، دادههای ماهوارهای، سیگنالهای الکترونیکی و تحلیلهای الگوریتمی نقش محوری دارند. این ابزارها اگرچه دقت بالایی در رصد دارند، اما نمیتوانند جایگزین شناخت میدانی عمیق شوند.در عراق، سوریه و افغانستان، بارها مشاهده شد که ارزیابی توان دشمن بر اساس شاخصهای کلاسیک نظامی انجام شد، در حالی که نیروهای محلی با ساختارهای نامنظم، شبکههای انعطافپذیر و تاکتیکهای غیرقابل پیشبینی عمل میکردند. این عدم تطابق میان مدل تحلیل و ماهیت واقعی دشمن، به خطا در پیشبینی روند جنگ انجامید.

از منظر چرخه اطلاعاتی، هر ارتش مدرن بر یک زنجیره مشخص تکیه دارد: جمعآوری داده، تحلیل، ارزیابی تهدید و تصمیمسازی. اگر در مرحله نخست، دادهها ناقص یا تحریفشده باشند، کل چرخه تصمیمگیری دچار خطای سیستماتیک میشود. این همان اتفاقی است که در بسیاری از عملیاتهای فرسایشی رخ داد؛ جایی که تحلیلهای اطلاعاتی خوشبینانه، با واقعیت سخت میدان فاصله داشت.
نکته مهم دیگر، مسئله مشروعیت اجتماعی در محیطهای اشغالی یا مداخلهگر است. دستگاههای اطلاعاتی غربی اغلب تلاش کردند با مدلهای امنیتی و نظامی، محیطی که ماهیت اجتماعی و فرهنگی پیچیده داشت را مدیریت کنند. اما مقاومت بومی، نه صرفاً یک پدیده نظامی، بلکه یک پدیده اجتماعی-سیاسی بود. نادیده گرفتن این مؤلفه، باعث شد تحلیل تهدید بهشدت ناقص باشد.
در کل میتوان مشاهده کرد که شکستهای میدانی، معمولاً زمانی آغاز شدهاند که تصویر اطلاعاتی از واقعیت زمین فاصله گرفته است. وقتی تحلیلگران، میدان را از پشت دادههای فنی و بدون درک عمیق از بافت انسانی بررسی میکنند، نتیجه آن تصمیمهایی است که روی کاغذ منطقی اما در عمل ناکارآمد هستند. تجربه ویتنام و افغانستان نشان داد که حتی پیچیدهترین ساختارهای اطلاعاتی نیز اگر از شناخت بومی، نفوذ میدانی و درک جغرافیای انسانی محروم باشند، در برابر جنگهای فرسایشی و نامتقارن دچار خطای راهبردی میشوند؛ خطایی که نه با افزایش نیرو اصلاح میشود و نه با افزایش بودجه نظامی، بلکه نیازمند بازتعریف کامل درک اطلاعاتی از میدان نبرد است.




