به علی گفتم: پسرم اجازه میدهی بگویم جرمت چه بوده است؟
گفتوگو با رئیس پیشین کانون اصلاح و تربیت
حقوقدان است و هنرمند؛ در جلسات مرجع ملی کنوانسیون حقوق کوک با انرژی تمام به حرفهای اعضا گوش میدهد و از طرحها و نوآوریها استقبال میکند. اولين كسي است که رويه حاكم بر سيستم مديريت کانون اصلاح و تربیت را تغيير داد و آن را به مكاني دلپذير براي نوجواناني كه آنجا نگهداري ميشدند تبديل كرد.
شيوه جديد مديريتي او باعث شد تا حتي ادبيات به كار برده شده درباره اين كودكان هم تغيير كند. ديگر همه آنها را با عنوان كودكان «معارض با قانون» میشناسند و كانون هم حكم خانهشان را دارد.
نام «منصور مقاره عابد» تحول در محكوميتهاي كودكان و شيوه مجازات آنها را تداعي میكند. او معتقد است که اکثر کودکانی که به کانون میآیند قربانی تصمیمات اشتباه بزرگترهایشان میشوند. قرار مصاحبه ساعت 12:30 است؛ در دبیرخانه مرجمع ملی کنوانسیون حقوق کودک طبقه هشتم وزارت دادگستری، ولی حجم بالای کاری مرجع ملی کنوانسیون حقوق کودک، زمان را یک ساعت به تأخیر میاندازد. مصاحبه با مدیر سابق کانون اصلاح و تربیت از آن مصاحبههایی بود که دلت نمیخواست هیچگاه تمام شود.
- چه شد که آقای مقاره عابد مدیر کانون اصلاح و تربیت شد؟
من در سال 1376 و قبل از اینکه وارد کانون اصلاح و تربیت شوم، در اصفهان کارگردان و تهیهکننده تئاتر بودم، ریاست انجمن نمایش را نیز به عهده داشتم و در شورای نمایش ارشاد هم عضو بودم. 16-15 اثر در حوزه تئاتر داشتم که تنها 2 تا از این آثار مربوط به کودکان بود و در جشنوارههای کشور شرکت کردم. پس از آن برای انجام امور هنری به تهران آمدم و چون مدیر فرهنگی زندان اصفهان بودم، آنجا نیز یک حکم مدیریتی به من دادند و در سال 76 به عنوان مدیر وارد کانون اصلاح و تربیت شدم و کارم را در آنجا شروع کردم.
البته از طرف مدیران قبلی اقداماتی در کانون صورت گرفته بود، ولی به نظر میرسید که هنوز خیلی کارها باقی مانده است. اولین کاری که باید میکردم این بود که فضا و اتمسفر کانون را عوض کنم و آن را به کانونی با فضای سبز، مرتب و منظم تبدیل کنم که روابط ساختمانها با هم درست باشد و چون در عالم تئاتر بودم از نظر زیباشناختی نیز محیط کانون برایم مهم بود. در ابتدا سعی کردم اتمسفر کانون را با کمک دوستان و کارمندان تغییر دهم.
دومین موضوعی که خیلی مهم به نظر میرسید خود پرسنل بود که بایستی نگاهشان تغییر میکرد. در سال 77 در کانون حدود 120 سرباز کار میکردند و 35 کارگر؛ یعنی محیط شبیه به یک پادگان بود تا یک مرکز اصلاح و تربیت. کلاً یک یا دو روانشناس داشت و یک مددکار اجتماعی که خودش قبلاً آنجا سرباز بود و لیسانس مددکاری داشت. فضا خیلی سرد بود، آموزش و پرورش و سازمان فنی و حرفهای از آنجا رفته بودند و دیگر حضور نداشتند. وضعیت تغذیه کودکان زیاد خوب نبود، ولی خب با همت دوستان و کمکهایی که از سوی نهاد سازمان زندانها انجام شد، ما اقداماتی را انجام دادیم و اول اتمسفر و فضای کانون را تغییر دادیم و با کمک شهرداری و خود بچههای کانون، فضای سبز ایجاد کردیم.
پنجرههای کانون به قطعات 10 در 10 و 20 در 20 بود تا اگر اینها شیشهها را شکاندند خسارت زیادی وارد نکند و شکل خیلی بدی داشت؛ با گچ پشت ان آن پوشانده بودند. فضای کانون از نظر زیباشناختی فضای مرتبشده و تمیزی نبود و این میتوانست در روحیه بچهها اثر بگذارد. ما این پنجرهها را را بزرگ کردیم، رنگ دیوارها را تغییر دادیم و آنها را به سمت رنگهای هارمونیک بردیم. سعی کردیم با این کارها، کانون را به سمت یک مدرسه شبانهروزی؛ چه از نظر ساختمان و چه از نظر بنا و معماری، تبدیل کنیم.
کمکم سربازان را از کانون خارج کردیم؛ چون سربازان همسن و سال بچهها بودند و اکثر مواقع با هم دعوا میکردند و از هم، حرفشنوی نداشتند و آنها هم که چکمه پوشیده بودند و سرباز بودند، برخورد نظامی میکردند.
- در حوزه قضایی چه اقداماتی برای این کودکان معارض با قانون انجام دادید؟
باید نگرش قضات و جامعه را نسبت به این بچهها تغییر میدادیم. وقتی یک نفر میآید داخل کانون به این معنا نیست که به آخر رسیده و باید آن را طرد کرد و کنار گذاشت. یک کودک وقتی به دنیا میآید با فطرت و طینتی پاک به دنیا میآید. روح خدا در آن دمیده شده است و به نظر من اصلاً درست نیست که بگوییم اصلاحپذیر نیست. درست نیست به کسی که جانشین خداوند است، و روح خدا در او دمیده شده است، بگوییم غیرقابل اصلاح.
ما مدتی بعد از شروع کار، با قضات ارتباط گرفتیم و طوری شد که با یکی از قضات، احکام جایگزین حبس صادر شد و آن یک موفقیت بزرگ بود و نتیجهاش شد فصل دهم قانون مجازات اسلامی. مجازاتهای تدریجی برای کودکان اعمال شد و بهگونهای نبود که دفعی باشد که بگوییم هر وقت به بلوغ رسیدند مثل بزرگترها محاکمه شوند. قوانین جدیدی اعمال شد و اینها همه مدیون آن روندی است که ما پشت سر گذاشتیم. چرا ما باید مجازات حبس داشته باشیم، در صورتیکه میتوانیم از مجازاتهای جایگزین استفاده کنیم و روی آن فرد خاطی یا بزهکار تأثیر بهتری بگذاریم؟
این عقلانی نیست که ما از آن مجازات استفاده کنیم. منطق و اعتدال ایجاب میکند که ما از مجازاتهای جایگزین درخصوص کودکان استفاده کنیم. این نگرش آرام آرام با کلاسهایی که قوه قضائیه برگزار کرد، عوض شد.
حتی آموزش و پرورش هم آنجا را به صورت مدرسه شبانهروزی دید. تابلوی کانون اصلاح و تربیت را که شما ببینید، در بخشی از آن نوشته شده است: "مجتمع آموزشی کانون ایران". حتی برای دو نفر که داخل کلاس بنشینند یک معلم دارند و آموزش و پرورش اینجا هزینه میکند. البته اوایل اصلاً با این موضوع کنار نمیآمدند. سازمان فنی- حرفهای همهجا پول میگیرد، تنها جایی که پول نمیگیرد کانون اصلاح و تربیت است و برای کانون مربی و انرژی میگذارد. بعضیها خون دل خوردند تا این فرهنگسازی و تغییر نگرشها و اصلاح نگرشها به وجود بیاید.
- با ورود شما به کانون، دختران معارض با قانون به جای زندان زنان به کانون آمدند و شما محیطی برای نگهداری آنها در کانون ایجاد کردید. چه شد که به این فکر افتادید؟
من اولین باری که رفتم کانون دیدم دختران داخل کانون نیستند و وقتی رفتم اوین دیدم بخش قابل توجهی از بند زنان، دختران کمتر از هجده سال هستند. همین موضوع باعث شد که ما با رئیس سازمان زندانهای بخش، آقای بختیاری، و مدیر کل زندانهای استان تهران به این فکر افتادیم که بخشی از کانون را به کانون دختران تبدیل کنیم و بدین ترتیب اولین کانون اصلاح و تربیت دختران در سال 1379 در کشور ساخته شد و این یک موفقیت بسیار بزرگ بود که دختران را از بزرگسالان جداسازی کنیم. در مورد معماری محیطش نیز خیلی کار کردم و آنجا مثل یک پانسیون است تا مثل یک زندان یا مرکز بسته. امیدوارم همیشه این نگرش وجود داشته باشد.
- آقای مقاره عابد مهمترین جرایمی که کودکان معارض با قانون اعم از دختران و پسران انجام میدهند، چیست؟
در زمان حضورم در کانون تحقیق پنج سالهای را در خصوص آمار بزهکاری کودکانی که وارد کانون میشوند، انجام دادیم. جهت جمعآوری این آمار برای هر کودک معارض با قانونی که وارد کانون میشد، پرونده شخصیتی درست میکردیم و یک کلینیک داشتیم که مداخلههای روانشناختی، مددکاری و قضائی ... را انجام میداد.
طبق این آمار بیشترین بزه یا جرائمی که کودکان و نوجوانان انجام میدادند جریان ناشی از خشونت بود و بعد از آن سرقت و مواد مخدر. یعنی جرم سوم و چهارم مواد مخدر بود، ولی اولین جرم جرائم ناشی از خشونت بود؛ مثل اخاذی، زورگیری، قتل،... و ما همه اینها را در یک گروه قرار میدادیم و به آنها لقب جرائم ناشی از خشونت یا پرخاشگری، دادیم.
در دختران بیشترین فراوانی، رابطه نامشروع بود. و برای همین وقتی دختران را جابهجا کردیم و آمدند در کانون، واقعاً اتفاقات خیلی مهمی افتاد. مثلاً من دختری را دیده بودم که مواد مخدر را توسط والدینش برده میشد به بندر عباس و حدود پانصد یا ششصد گرم مواد مخدر را به صورت بلع میخورد و در کرج پایین میآورد و به قول خودش تخلیه میکرد. اگر یکی از این بستهها باز میشد، آن دختر 13-12 ساله جابهجا میمرد.
ولی وقتی من متوجه شدم که او پانصد گرم تریاک را در داخل کانون تخلیه کرده است، از او دفاع کردم و گفتم این به اکراه آورده شده است. هر چند که برابر آییندادرسی و کیفری هیچ فرقی بین جرم مواد مخدر دختر 13-12ساله با آدم چهل ساله نبود، ولی قضات رسیدگیکننده به جرائم اطفال یک جریمه بسیار کوچک را برای آن دختر در نظر گرفتند؛ البته دختر نگران پدرش بود که حالا که این مواد را ما دیدم مجازات پدرش بیشتر میشود؟ چون کودک بود حس خودش را نسبت به پدرش حفظ کرده بود و نگران بود و گریه میکرد و میگفت حالا پدرم چطور میشود؟
خیلی از این کودکان، قربانی هستند. قربانی تصمیم بزرگترها و متأسفانه چون نمیتوانند خوب از خودشان دفاع کنند و بخش حمایتی آنها خیلی ضعیف است، واقعاً این اتفاقات برای کودکان میافتد.
برای کودکانی که بعضاً 14، 15 یا 16 ساله هستند و به آن درک واقعی نسبت به جرم نرسیدهاند، در ماده 91 درباره قصاص و اعدام، میگوید باید به درک آن جرمی که انجام دادهاند، رسیده باشند و فهم و درک درستی از آن جرم داشته یا به کمال رشد عقلانی رسیده باشند. اگر نرسیده باشند تبدیل به سایر مجازاتها میشوند و قانون این را در نظر گرفته است که از نقاط بسیار مثبت قانون مجازات اخیرالتصویب است.
خب این واقعاً چیزی بود که ما را داخل کانون آزار میداد و بسیاری از مواقع همکاران گریه میکردند و ما ناراحت میشدیم. یادم است یک کودک شش ساله را داخل کانون آورده بودند که از بغل پدرش پایین نمیآمد. به نظر من آن قاضی اشتباه کرده بود و وقتی ما اشتباه را به مراجع قضایی ارجاع دادیم، در نهایت این اشتباه تصحیح شد.
- جرم این کودک شش ساله چه بود؟
به یک کودک سنگ زده بود و باعث نابینا شدن یک چشم آن کودک شد. برای بچه شش ساله که از آغوش پدرش جدا نمیشد حکم صادر کرده بودند که در کانون نگهداری شود. واقعاً عذاب آور و غیرقانونی بود.
- ارتباط قضات دادگاه اطفال با کانون چگونه بود؟
بسیار عالی بود. آنها رابطه خیلی خوبی با کانون داشتند حتی طوری بود که اگر مددکار اجتماعی و روانشناس ما درخصوص ویژگیهای شخصیتی یک کودک اعلام نظر نمیکردند، به محاکمهاش رسیدگی نمیشد و بر اساس این نظر کارشناسی محاکمه صورت میگرفت. این خیلی اتفاق خوشایندی برای بچهها بود که به اصطلاح معارض با قانون شده بودند.
وقتی یک قاضی نمیداند که این بچه پدر دارد یا ندارد، یا حتی نمیداند که این بچه بیماریای دارد یا ندارد یا از لحاظ ضریب هوشی در کجا قرار گرفته است یا وضع اقتصادیاش را نمیداند، ویژگیهای اجتماعیاش را نمیداند. شخصیتش را نمیداند و... چهطور میخواهد محاکمه کند؟ چهطور میخواهد حکم صادر کند؟ من اعتقاد به دادرسی افتراقی داشتم.
- دادرسی افتراقی چه نوع دادرسیای است؟
دادرسیای که کاملاً جدا از دادرسی بزرگسالان باشد و تأسیسات جدیدی میخواست. از جمله تأسیس پلیس ویژه کودکان، مددکاران اجتماعی ویژه کودکان، دایره مددکاری ویژه کودکان. زمانی که من کانون را تحویل گرفتم اسمش کانون ایران بود. یعنی از تمام کشور، بچهها را میآوردند تهران. یعنی از خانوادهاش جدا میکردند و رابطه خانواده با فرزندشان کاملاً قطع میشد. بچه از تبریز یا مازندران میآمد داخل کانون اصلاح و تربیت. به جز مشهد بقیه شهرها کانون نداشتند.
کانون در سال 76 تنها یک سالن داشت. ولی بعدها گسترش پیدا کرد و خیلی مورد توجه قرار گرفت. بهگونهای که در سال 83 از حقوق بشر سراسر دنیا به تهران آمدند و از کانون بازدید کردند. شاید بیش از پنجاه کشور در دوره من از کانون بازدید کردند. رؤسای قوه و رئیسجمهور آمدند و از کانون اصلاح و تربیت بازدید کردند. بیشتر نمایندگان مجلس نیز برای بازدید به کانون آمدند و با این اقدامات کانون از پیله بسته سخت و سرد و سنگین خود خارج شد و توانستیم در یک فضای باز جیغ بزنیم، داد بزنیم و صدای ما را شنیدند و بعد آن کودکان مورد توجه قرار گرفتند؛ چه از لحاظ قانونی، چه از لحاظ مؤسسات جدید، چه از لحاظ بودجه و اعتبار و چه از نظر گسترش کانون اصلاح و تربیت.
بر این اساس در برنامه پنجم توسعه تجهیز کانون اصلاح و تربیت مورد توجه قرار گرفت. این یک موفقیت برای دیدن این بچهها بود؛ ولی من معتقدم به اندازه باید این بچهها را ببینیم؛ اندازهای که هستند. من معتقد نیستم که بسیار لوکس با اینها برخورد کنیم؛ نه! بلکه گلخانهای برخورد کنیم.
- خب این برخورد گلخانهای باید چگونه باشد؟
باید ببینیم کودکان ایران کجا قرار گرفتهاند. نباید آنها در یک فضای خیلی لوکس قرار بگیرند. این بچهها وقتی از کانون بیرون میآیند آنچنانکه باید خیلی مورد توجه قرار نمیگیرند و دوباره به سمت اشباهاتشان میروند و احتمالاً مشکلاتی برایشان پیش میآید.
- در زمان ورود و خروج شما از کانون چند کودک معارض با قانون در آنجا حضور داشتند؟
آن زمان بیشتر بچههای کانون از کرج که هنوز استان نشده بود به کانون میآمدند. شهر کرج خیلی جرمخیز است، چون بیشتر مهاجر هستند. خب زمانی که من کانون را تحویل گرفتم، 310 نفر در کانون از کل کشور موجود بودند. وقتی کانون را تحویل دادم 210 نفر شدند؛ یعنی هفت سال و نیم بعدش. الان هم که کرج از تهران جدا شده آمار کانون حدود 160 نفر است.
- چه چیزهایی در محیط کانون شما را بیش از سایر موارد رنج میداد و شما چه اقداماتی برای کمرنگ شدن آن انجام دادید؟
در ابتدا خردهفرهنگهای غلط زندانیان در کانون دیده میشد که باید آنها را میزداییدیم؛ البته کار بسیار سختی بود. مثلاً خودزنی اتفاق میافتاد. خودزنی یکی از مسائلی بود که ما را رنج میداد. در سال حدوداً 192 تا 193 نفر در کانون خودزنی کردند؛ واقعاً خودزنیهای عجیب و غریب؛ جوری که رودههایشان بیرون بزند یا از مغز سر تا پیشانی را با شیشه پاره میکردند یا رگ خود را میزدند.
وقتی کودکی راه به جایی نمیبرد و روش اعتراض برای آنها تدوین نشده است، آنها یا اعتراض خودشان را به صورت خودزنی نشان میدادند یا اینکه این کار را انجام میدادند تا بر سایر کودکان تسلط پیدا کنند. مثلاً بزرگترها خودشان را میزدند، و کوچکترها وقتی میدیدند این که بزرگتر است خودش را اینگونه میزند؛ از او تمکین میکردند و از او حساب میبردند.
خب این فرهنگ آرام آرام کنار رفت و من یادم است که آمار خودزنی به چهار یا پنج نفر در سال رسید. ازطرفی آنها در کانون تحصیل میکردند، هویت پیدا میکرد. مورد احترام بودند و مشارکت میکرد. این کارها باعث میشد که دیگر خودزنی علتی نداشته باشد.
وقتی انتخابات شورای شهر در کانون برگزار میشد، همه جمع میشدند، خانوادهها هم جمع میشدند، از ده روز قبل هم تبلیغات شروع میشد، حتی بر دیوار تبلیغات را با عکس رنگی میچسباندند. مثلاً یکی میگفت من مرخصیها را زیاد میکنم، دیگری میگفت من فضای سبز را آباد میکنم، گروههای دو یا چهار نفره با هم ائتلاف میکردند و با این اقدامات اتمسفر کانون عوض شد. مثلاً دیواری درست کردیم گفتیم این دیوار بشود سنگ صبور؛ هر کسی میخواهد توهینی، فحشی، بد و بیراهی را بگوید بیاید و روی این دیوار بنویسد. هر نقاشی زشتی هر چیزی که میخواهد برود و روی آن دیوار پیاده کند. مخصوصاً برای دخترها که این اقدام را انجام دادیم خیلی خوب جواب داد و باعث شد برونریزی کنند.
البته این اقدامات برای گروههای سنی مختلف متفاوت بود؛ برای نوجوانان، کودکان زیر پانزده سال، انیمالتراپی انجام دادیم. چند حیوان را آوردیم، آنها را بزرگ کنند و آب و غذا بدهند، یا من به بچهها حقوق میدادم- که البته باباتش داشتم محاکمه میشدم- مثلاً هر کودکی که وارد کانون اصلاح و تربیت میشد، ماهیانه به او هزار و پانصدتومان حقوق میدادیم، ولی میگفتیم حالا که حقوق داری خودت مسواکت را بخر یا لباس زیرت را تهیه کن. چون وقتی ما لباس زیر در اختیارشان قرار میدادیم، به محض اینکه کثیف میشد دیگر از آن استفاده نمیکردند و آن را داخل سطل آشغال میانداختند. فهمیدم که بچهها نسبت به البسه خودشان هم احساس تعلق و مالکیت ندارند، من با این کار حس مالکیت را در این بچهها تقویت کردم و دخل و خرج را یاد گرفتند.
من برای این که احساس مالکیت را در آنها تقویت کنم گفتم خودت بخر، با پول خودت؛ من بهت حقوق میدهم، خودت بخر. اگر خوب بخری در سه ماه حدود هزار تا هزار و پانصد تومان هم میتوانی پسانداز داشته باشی. دخل و خرج را هم یاد میگرفتند.
بعد این کار غیرقانونی تعریف شد. چرا؟ چون تخصیص بودجه برای آن نشده بود و من بابت این کار تربیتی توبیخ شدم. متأسفانه ما یاد گرفتیم که کار آموزشی یعنی یک تابلو به دیوار بزنم و چهار تا مطلب را به صورت تئوریک یاد بدهیم. در حالیکه من فکر میکنم که بچه معارض به قانون نیاز به اینها ندارد. باید محیط و فضا و اتمسفرش آموزشی باشد.
- این کودکان معارض با قانون که به گفته شما اکثراً قربانی شرایط خانوادگی میشوند، اغلب از چه طبقه اجتماعیای بودند؟
معمولاً زیر خط فقر بودند، بهندرت میدیدیم که متمکن باشند. برخی اوقات مددکاران اجتماعی ما میگفتند اگر ما هم در این خانه و محله زندگی میکردیم، به احتمال بسیار بزهکار میشدیم. مددکاران اجتماعی ما از وضعیت زندگی این کودکان گزارش تهیه میکردند؛ مخصوصاً کودکانی که به صورت خاص روی آنها کار میکردیم، آخر ما نمیتوانستیم در مورد همه کودکان این گزارشها را تهیا کنیم؛ چون بعضی از آنها کمتر از ده روز در کانون بودند. اکثر بچههای کانون کمتر از بیست روز در داخل کانون نگهداری میشوند؛ کسانی که میمانند و ما مجبور بودیم کارهای ویژه بر روی آها انجام دهیم ،باید از وضعیت خانواده و زندگیشان گزارش تهیه میکردیم.
این یک واقعیت است که فقر اقتصادی گریبانگیر فقر فرهنگی میشود؛ ما کودکی داشتیم که حسرت دوچرخهسواری را داشت. خب باید بتواند یکبار دوچرخه سوار شود؛ نتواند میرود از یک نفر میدزد بعد محاکمه میشود به عنوان دزد دوچرخه یا کودکی که کودک کار بوده کسی نبوده که بتواند حق و حقوقش را از صاحبکارش بگیرد به سمت جرم و جنایت حرکت میکند.
من یادم میآید یکی از این بچهها در یک رستوران کار میکرد، صاحبکار حقوقش را چند ماه نداده بود. آن کودک هم یک روز همه گوشتها و سیبزمینیها را قاطی کرده بود و هرچه انجام بود را از بین برد و بعد هم یک بخشی را آتش زده بود. این کودک این مهارت را ندارد که برود دادگاه شکایت کند
ازطرفی بسیاری از آنها بازمانده از تحصیل بودند، مثلاً 16 سالش است و باید الان دوم دبیرستان باشد، ولی تا دوم راهنمایی بیشتر درس نخوانده است. آیا حتماً باید خانواده تمکن مالی داشته باشد تا کودک درس بخواند؟؛ اگر نداشته باشد کودک کار میشود و هم خانواده نیاز به کارش دارد و هم امکان تحصیل برای خودش فراهم نیست؟.
این میشود که بازمانده از تحصیل میشود، وقتی بازمانده از تحصیل شد؛ کودک خیابانی میشود، بعد کودک کار، بعد کودک معارض با قانون؛ و اینها زنجیروار و متصل به هم هستند.
یکی از ضعفهای بزرگ سازمانها این است که پازلی کار میکنند؛ بهزیستی کار خودش را میکند، مراجع قضایی کار خودشان را میکنند، بحث تقنینی کار خودش را میکند؛ اما الان خیلی بهتر شده وقتی میخواهند یک قانونی را در مجلس تصویب کنند، همه کارشناسان اظهارنظر میکنند و بهواسطه همین است که مرجع ملی کنوانسیون حقوق کودک تأسیس شده است.
- کار مرجع ملی کنوانسیون حقوق کودک دقیقاً چیست؟
کار مرجع ملی هماهنگی بین سازمانهای مرتبط است که در حوزه حقوق کودک کار میکنند. وقتی یک مصدوم را به بیمارستان میبرند، همان موقع یک مأمور کلانتری میآید میپرسد کجا مصدوم شده؟؛ جریان چه بوده؟؛ طرف را بازجویی میکنند و بلافاصله مورد پرسش قرار دهند، ولی پزشکی که آثار اذیت و آزار را بر روی بدن یک کودک مشاهده میکند، آیا آن را به عنوان یک جرم عمومی که نیاز به شاکی ندارد مطرح میکند؟؛ نهً این سیستم وجود ندارد. لذا کار مرجع این است که تعامل بین نهادها را ایجاد کند.
- چرا مرجع کارش را انقدر دیر شروع کرد؟
از سال 72 تا حالا هیچ متولی در این زمینه وجود نداشت. گزارش ادواری ایران نیز توسط وزارت امور خارجه با کمک سایر دستگاهها نوشته میشد، منتهی یک مرجع ملی وجود نداشت؛ حالا به اعتقاد من ما نیاز به نهاد ملی حقوق کودک داریم؛ نهاد ملی فراتر از مرجع ملی است؛ چراکه مرجع ملی مصوبه هیئت دولت است؛ در حالیکه نهاد ملی باید قانونش ایجاد شود تا تضمینی برای همه دستگاهها به وجود آید.
البته مرجع ملی آییننامهای را اتخاذ کرده و از قوه قضائیه و مجلس نیز عضو دارد. اخیراً رئیس قوه قضائیه به یک نفر مأموریت دادند که عضو مرجع شوند. این اتفاقات در حوزه کودک خیلی مهم است؛ به شرطی که خوب به مرحله اجرا برسد. مرجع سه عضو ان جی او دارد که بر اساس انتخابات به عضویت درمیآیند. نماینده حوزه علمیه هم در آن عضو است. درحقیقت سعی کردهایم در آییننامه مرجع همه نهادهای ذیربط را ببنیم و همه مشارکت داشته باشند.
- در این مدتی که مرجع کارش را شروع کرده، چه اقداماتی انجام داده است؟
مرجع ملی سند همکاری با یونیسف دارد که 5 سال است دولت جمهور اسلامی با آنها منعقد کرده و بخشی از این سند به همکاری مرجع ملی با یونیسف بر میگردد. نوشتن خود آییننامه مرجع ملی کار بسیار ارزشمندی بود؛ چهار کارگروه تخصصی در آییننامه مرجع تشکیل شده است؛ پایش و ارزیابی، اطلاعرسانی و آموزش، حقوقی و قضایی و هماهنگی و حمایت؛ ازجمله کارگروههای این مرجع هستند که اعضای آن مشخص شده و کار میکنند. الان موضوع بازمانده از تحصیل را به عنوان یک اولویت در دست بررسی داریم. خشونت علیه کودکان یکی از موضوعات ماست، تعامل بینبخشی یکی از دغدغههای ماست، همچنین کارگروه حقوقی- قضایی شرط حق تحفظ را بررسی میکند؛ یکی از موضوعات مهم پیماننامه موضوع حق تحفظ است.
گروه آموزش و اطلاعرسانی بحث آموزش اولیا و مربیان و سرپرستان قانونی را در اولویت کار خودش قرار داده و باید بارش فکری در این خصوص از سوی اعضا انجام شود تا کمک دستگاهها مشخص شود و نوع تعاملات تعیین گردد تا ببنیم در بخش سیاستها چه تأثیراتی میتوانیم داشته باشیم.
در قوانین هم مداخلاتی داشتهایم؛ از جمله در همین لایحه حمایت از کودکان بیسرپرست و بدسرپرست.
در هفته جهانی کودک هم مشارکت داشتیم و دو میزگرد تلویزیونی برگزار کردیم. برای انجیاوها کارگاه آموزشی گذاشتیم؛ به اعتقاد من دولت باید به جامعه مدنی برای مشارکت بیشتر فرصت بدهند.
یکی از کارهای ما که در شورای هماهنگی مورد تصویب قرار گرفته است، فراکسیون حقوق کودک در مجلس بود که خود نمایندگان خودجوش و داوطلبانه این کار را پیش میبرند و این خیلی عالی است.
تشکیل دپارتمان حقوق کودک در دانشگاه شهید بهشتی نیز با پیگیری وزارت علوم در حال انجام است. اعضای شورا با رئیس دانشگاه جلسه داشتند و آقای دکتر روشن در پژوهشگاه خانواده این موضوع را به جدیت دنبال میکنند تا دپارتمان حقوق کودک را تشکیل دهیم.
همچنین گزارش ادواری ایران را برای امسال آماده کردیم. ما در تهیه این گزارش متوجه شدیم که به یک بانک اطلاعاتی نیاز داریم و باید به آمار و ارقام دسترسی داشته باشیم تا بتوانیم وضع موجود را بررسی کنیم.
- ارزیابی شما از قوانین مصوب حوزه کودک چیست؟
من معتقدم در مسائل تقنینی حوزه کودک رشد خوبی داشتیم و نگاه خوبی حاکم است، ولی کمی با تأخیر و کند به اینجا رسیدهایم. یک مقدار هم اشکالاتی وجود دارد؛ مثلاً همین تبصره 26 قانون حمایت از کودکان و نوحوانان بیسرپرست و بدسرپرست، همه نقاط مثبت قانون را زیر سؤال میبرد و تحتالشعاع قرار میدهد. در حالی که میشد اصلاً به این موضوع نگاه نشود.
روح قانون حمایت از کودکان، تحکیم خانواده و رابطه والد با فرزند است و قرار است یک رابطه والد با فرزند ایجاد کند. ماده 17 این قانون به صراحت نام برده که یک رابطه والد و فرزند است حالا چه میشود که یکباره تبصره ماده 26 تصویب میشود؟؛ اگر قرار است این رابطه ایجاد شود، که کودک دچار تعارض و نقشهای متعدد خواهد شد؛ یک روزی کودک و فرزند خانواده است بنا بر روح و تأکید این قانون، و یک روزی همسر زوجه یا زوج.
- به عنوان سؤال پایانی، آیا واقعا کانون اصلاح و تربیت مکانی برای اصلاح و تربیت است؟
خوابگاه شبانهروزی و ازجمله کانون اصلاح و تربیت، در بهترین شرایط، بدترین مکان برای اصلاح و تربیت است و خانواده در شرایط بد، بهترین مکان برای اصلاح و تربیت است. من خانواده میشناسم که کودک را مورد ضرب و شتم قرار میدهند؛ درست است که این کار خیلی بدی است و خشونت علیه کودک است، ولی بهتر از این است که در هر خوابگاه شبانهروزی باشد.
ما میگوییم اول خانواده و تحکیم خانواده. هر سرمایهگذاری هم که میخواهیم داشته باشیم، باید در جهت حمایت از خانواده لحاظ شود. وقتی کودکآزاری در خانوادهای اتفاق میافند، باید شبهخانواده درست کنیم نه یک خوابگاه شبانهروزی.
یکی از کارهایی که من پس از خروج بچهها از کانون انجام دادم این بود که چند خانه در سطح تهران درست کرده بودم که اسم آن را "خانه من" گذاشتم؛ حتی صاحبخانه نیز نمیدانست که اینها بچههای کانون هستند و این کار را بر اساس سه اصل کوچکسازی، مؤسسهزدایی و شاملسازی اجتماعی انجام دادم.
مؤسسهزدایی یعنی اینکه هیچکس نمیدانست این مؤسسه است و همه فکر میکنند یک خانه است؛ بچهها میگفتند اینجا خانه من است؛ نمیگفتند خانه سبز، خانه ریحانه یا هزار اسم. حداکثر 5 نفر در این خانهها بودند.
بعد از آن شاملسازی اجتماعی را انجام دادیم و به آنها گفتیم میخواهید درس بخوانید به بیرون از این خانه برو و درس بخوان، میخواهی ورزش کنی من امکاناتش را در اختیارت قرار میدهم. میخواهی کار کنی برو کار کن؛ ولی شبها بیا در خانهات بخواب؛ خانهای که بوی غذا در آن نباشد خانه نیست؛ به همین خاطر به آنها یاد دادم که خودشان غذا بپزند. خانهای داشتیم که 5 تا از دختران کانون در آن زندگی میکردند یک مادر که مددکار اجتماعی بود در این خانه میماند و در کنار آنها زندگی میکرد. خیلی زحمت کشید و فقط عشق بود که آنها را در این فضا نگه میداشت، ولی به خانه پسرها همیشه خودم سر میزدم یا دوستانم را گاهی به آنجا میفرستادم. هر وقت آنجا میرفتیم و بوی غذا نمیآمد، اعتراض میکردیم. ظرفشان را خودشان میشستند، مدرسه میرفتند.
در مجتمع هیچکس نمیدانست این دخترها بچههای کانون هستند. من خودم با صاحبخانه قرارداد میبستم و میگفتم اینها آمدند تهران تا درس بخوانند؛ قطعاً اگر کسی میدانست که آنها بچههای کانون هستند، نگاهها به آنها تغییر میکرد.
یکبار رئیس قوه قضائیه وقت، برای بازدید به کانون رفتند. یکی از این پسرها در این خانهها زندگی میکرد و 14 ساله بود؛ از او خواستم که در این مراسم بازدید باشد. جلوی آیتالله شاهرودی من به علی گفتم پسرم اجازه میدهی من به رئیس قوه بگویم جرمت چه بوده؟؛ اصلاً رئیس قوه قضائیه مرا یک جور نگاه کرد که من چگونه از یک پسری که قبلاً معتاد و دزد بود برای بیان جرمش اجازه میگیرم؟!؛ ایشان بعد از این اتفاق خیلی از من تشکر کرد. علی به من اجازه داد که جرمش را به رئیس قوه بگویم و من هم گفتم او معتاد تزریقی بوده، ولی الان هم درس میخواند و هم کار میکند و همه نمرههایش 20 است. آیتالله شاهرودی خیلی لذت برد. لذا باید حمایتگری جای مجازاتگرایی را بگیرد.
منبع: مهرخانه
شيوه جديد مديريتي او باعث شد تا حتي ادبيات به كار برده شده درباره اين كودكان هم تغيير كند. ديگر همه آنها را با عنوان كودكان «معارض با قانون» میشناسند و كانون هم حكم خانهشان را دارد.
نام «منصور مقاره عابد» تحول در محكوميتهاي كودكان و شيوه مجازات آنها را تداعي میكند. او معتقد است که اکثر کودکانی که به کانون میآیند قربانی تصمیمات اشتباه بزرگترهایشان میشوند. قرار مصاحبه ساعت 12:30 است؛ در دبیرخانه مرجمع ملی کنوانسیون حقوق کودک طبقه هشتم وزارت دادگستری، ولی حجم بالای کاری مرجع ملی کنوانسیون حقوق کودک، زمان را یک ساعت به تأخیر میاندازد. مصاحبه با مدیر سابق کانون اصلاح و تربیت از آن مصاحبههایی بود که دلت نمیخواست هیچگاه تمام شود.
- چه شد که آقای مقاره عابد مدیر کانون اصلاح و تربیت شد؟
من در سال 1376 و قبل از اینکه وارد کانون اصلاح و تربیت شوم، در اصفهان کارگردان و تهیهکننده تئاتر بودم، ریاست انجمن نمایش را نیز به عهده داشتم و در شورای نمایش ارشاد هم عضو بودم. 16-15 اثر در حوزه تئاتر داشتم که تنها 2 تا از این آثار مربوط به کودکان بود و در جشنوارههای کشور شرکت کردم. پس از آن برای انجام امور هنری به تهران آمدم و چون مدیر فرهنگی زندان اصفهان بودم، آنجا نیز یک حکم مدیریتی به من دادند و در سال 76 به عنوان مدیر وارد کانون اصلاح و تربیت شدم و کارم را در آنجا شروع کردم.
البته از طرف مدیران قبلی اقداماتی در کانون صورت گرفته بود، ولی به نظر میرسید که هنوز خیلی کارها باقی مانده است. اولین کاری که باید میکردم این بود که فضا و اتمسفر کانون را عوض کنم و آن را به کانونی با فضای سبز، مرتب و منظم تبدیل کنم که روابط ساختمانها با هم درست باشد و چون در عالم تئاتر بودم از نظر زیباشناختی نیز محیط کانون برایم مهم بود. در ابتدا سعی کردم اتمسفر کانون را با کمک دوستان و کارمندان تغییر دهم.
دومین موضوعی که خیلی مهم به نظر میرسید خود پرسنل بود که بایستی نگاهشان تغییر میکرد. در سال 77 در کانون حدود 120 سرباز کار میکردند و 35 کارگر؛ یعنی محیط شبیه به یک پادگان بود تا یک مرکز اصلاح و تربیت. کلاً یک یا دو روانشناس داشت و یک مددکار اجتماعی که خودش قبلاً آنجا سرباز بود و لیسانس مددکاری داشت. فضا خیلی سرد بود، آموزش و پرورش و سازمان فنی و حرفهای از آنجا رفته بودند و دیگر حضور نداشتند. وضعیت تغذیه کودکان زیاد خوب نبود، ولی خب با همت دوستان و کمکهایی که از سوی نهاد سازمان زندانها انجام شد، ما اقداماتی را انجام دادیم و اول اتمسفر و فضای کانون را تغییر دادیم و با کمک شهرداری و خود بچههای کانون، فضای سبز ایجاد کردیم.
پنجرههای کانون به قطعات 10 در 10 و 20 در 20 بود تا اگر اینها شیشهها را شکاندند خسارت زیادی وارد نکند و شکل خیلی بدی داشت؛ با گچ پشت ان آن پوشانده بودند. فضای کانون از نظر زیباشناختی فضای مرتبشده و تمیزی نبود و این میتوانست در روحیه بچهها اثر بگذارد. ما این پنجرهها را را بزرگ کردیم، رنگ دیوارها را تغییر دادیم و آنها را به سمت رنگهای هارمونیک بردیم. سعی کردیم با این کارها، کانون را به سمت یک مدرسه شبانهروزی؛ چه از نظر ساختمان و چه از نظر بنا و معماری، تبدیل کنیم.
کمکم سربازان را از کانون خارج کردیم؛ چون سربازان همسن و سال بچهها بودند و اکثر مواقع با هم دعوا میکردند و از هم، حرفشنوی نداشتند و آنها هم که چکمه پوشیده بودند و سرباز بودند، برخورد نظامی میکردند.
- در حوزه قضایی چه اقداماتی برای این کودکان معارض با قانون انجام دادید؟
باید نگرش قضات و جامعه را نسبت به این بچهها تغییر میدادیم. وقتی یک نفر میآید داخل کانون به این معنا نیست که به آخر رسیده و باید آن را طرد کرد و کنار گذاشت. یک کودک وقتی به دنیا میآید با فطرت و طینتی پاک به دنیا میآید. روح خدا در آن دمیده شده است و به نظر من اصلاً درست نیست که بگوییم اصلاحپذیر نیست. درست نیست به کسی که جانشین خداوند است، و روح خدا در او دمیده شده است، بگوییم غیرقابل اصلاح.
ما مدتی بعد از شروع کار، با قضات ارتباط گرفتیم و طوری شد که با یکی از قضات، احکام جایگزین حبس صادر شد و آن یک موفقیت بزرگ بود و نتیجهاش شد فصل دهم قانون مجازات اسلامی. مجازاتهای تدریجی برای کودکان اعمال شد و بهگونهای نبود که دفعی باشد که بگوییم هر وقت به بلوغ رسیدند مثل بزرگترها محاکمه شوند. قوانین جدیدی اعمال شد و اینها همه مدیون آن روندی است که ما پشت سر گذاشتیم. چرا ما باید مجازات حبس داشته باشیم، در صورتیکه میتوانیم از مجازاتهای جایگزین استفاده کنیم و روی آن فرد خاطی یا بزهکار تأثیر بهتری بگذاریم؟
این عقلانی نیست که ما از آن مجازات استفاده کنیم. منطق و اعتدال ایجاب میکند که ما از مجازاتهای جایگزین درخصوص کودکان استفاده کنیم. این نگرش آرام آرام با کلاسهایی که قوه قضائیه برگزار کرد، عوض شد.
حتی آموزش و پرورش هم آنجا را به صورت مدرسه شبانهروزی دید. تابلوی کانون اصلاح و تربیت را که شما ببینید، در بخشی از آن نوشته شده است: "مجتمع آموزشی کانون ایران". حتی برای دو نفر که داخل کلاس بنشینند یک معلم دارند و آموزش و پرورش اینجا هزینه میکند. البته اوایل اصلاً با این موضوع کنار نمیآمدند. سازمان فنی- حرفهای همهجا پول میگیرد، تنها جایی که پول نمیگیرد کانون اصلاح و تربیت است و برای کانون مربی و انرژی میگذارد. بعضیها خون دل خوردند تا این فرهنگسازی و تغییر نگرشها و اصلاح نگرشها به وجود بیاید.
- با ورود شما به کانون، دختران معارض با قانون به جای زندان زنان به کانون آمدند و شما محیطی برای نگهداری آنها در کانون ایجاد کردید. چه شد که به این فکر افتادید؟
من اولین باری که رفتم کانون دیدم دختران داخل کانون نیستند و وقتی رفتم اوین دیدم بخش قابل توجهی از بند زنان، دختران کمتر از هجده سال هستند. همین موضوع باعث شد که ما با رئیس سازمان زندانهای بخش، آقای بختیاری، و مدیر کل زندانهای استان تهران به این فکر افتادیم که بخشی از کانون را به کانون دختران تبدیل کنیم و بدین ترتیب اولین کانون اصلاح و تربیت دختران در سال 1379 در کشور ساخته شد و این یک موفقیت بسیار بزرگ بود که دختران را از بزرگسالان جداسازی کنیم. در مورد معماری محیطش نیز خیلی کار کردم و آنجا مثل یک پانسیون است تا مثل یک زندان یا مرکز بسته. امیدوارم همیشه این نگرش وجود داشته باشد.
- آقای مقاره عابد مهمترین جرایمی که کودکان معارض با قانون اعم از دختران و پسران انجام میدهند، چیست؟
در زمان حضورم در کانون تحقیق پنج سالهای را در خصوص آمار بزهکاری کودکانی که وارد کانون میشوند، انجام دادیم. جهت جمعآوری این آمار برای هر کودک معارض با قانونی که وارد کانون میشد، پرونده شخصیتی درست میکردیم و یک کلینیک داشتیم که مداخلههای روانشناختی، مددکاری و قضائی ... را انجام میداد.
طبق این آمار بیشترین بزه یا جرائمی که کودکان و نوجوانان انجام میدادند جریان ناشی از خشونت بود و بعد از آن سرقت و مواد مخدر. یعنی جرم سوم و چهارم مواد مخدر بود، ولی اولین جرم جرائم ناشی از خشونت بود؛ مثل اخاذی، زورگیری، قتل،... و ما همه اینها را در یک گروه قرار میدادیم و به آنها لقب جرائم ناشی از خشونت یا پرخاشگری، دادیم.
در دختران بیشترین فراوانی، رابطه نامشروع بود. و برای همین وقتی دختران را جابهجا کردیم و آمدند در کانون، واقعاً اتفاقات خیلی مهمی افتاد. مثلاً من دختری را دیده بودم که مواد مخدر را توسط والدینش برده میشد به بندر عباس و حدود پانصد یا ششصد گرم مواد مخدر را به صورت بلع میخورد و در کرج پایین میآورد و به قول خودش تخلیه میکرد. اگر یکی از این بستهها باز میشد، آن دختر 13-12 ساله جابهجا میمرد.
ولی وقتی من متوجه شدم که او پانصد گرم تریاک را در داخل کانون تخلیه کرده است، از او دفاع کردم و گفتم این به اکراه آورده شده است. هر چند که برابر آییندادرسی و کیفری هیچ فرقی بین جرم مواد مخدر دختر 13-12ساله با آدم چهل ساله نبود، ولی قضات رسیدگیکننده به جرائم اطفال یک جریمه بسیار کوچک را برای آن دختر در نظر گرفتند؛ البته دختر نگران پدرش بود که حالا که این مواد را ما دیدم مجازات پدرش بیشتر میشود؟ چون کودک بود حس خودش را نسبت به پدرش حفظ کرده بود و نگران بود و گریه میکرد و میگفت حالا پدرم چطور میشود؟
خیلی از این کودکان، قربانی هستند. قربانی تصمیم بزرگترها و متأسفانه چون نمیتوانند خوب از خودشان دفاع کنند و بخش حمایتی آنها خیلی ضعیف است، واقعاً این اتفاقات برای کودکان میافتد.
برای کودکانی که بعضاً 14، 15 یا 16 ساله هستند و به آن درک واقعی نسبت به جرم نرسیدهاند، در ماده 91 درباره قصاص و اعدام، میگوید باید به درک آن جرمی که انجام دادهاند، رسیده باشند و فهم و درک درستی از آن جرم داشته یا به کمال رشد عقلانی رسیده باشند. اگر نرسیده باشند تبدیل به سایر مجازاتها میشوند و قانون این را در نظر گرفته است که از نقاط بسیار مثبت قانون مجازات اخیرالتصویب است.
خب این واقعاً چیزی بود که ما را داخل کانون آزار میداد و بسیاری از مواقع همکاران گریه میکردند و ما ناراحت میشدیم. یادم است یک کودک شش ساله را داخل کانون آورده بودند که از بغل پدرش پایین نمیآمد. به نظر من آن قاضی اشتباه کرده بود و وقتی ما اشتباه را به مراجع قضایی ارجاع دادیم، در نهایت این اشتباه تصحیح شد.
- جرم این کودک شش ساله چه بود؟
به یک کودک سنگ زده بود و باعث نابینا شدن یک چشم آن کودک شد. برای بچه شش ساله که از آغوش پدرش جدا نمیشد حکم صادر کرده بودند که در کانون نگهداری شود. واقعاً عذاب آور و غیرقانونی بود.
- ارتباط قضات دادگاه اطفال با کانون چگونه بود؟
بسیار عالی بود. آنها رابطه خیلی خوبی با کانون داشتند حتی طوری بود که اگر مددکار اجتماعی و روانشناس ما درخصوص ویژگیهای شخصیتی یک کودک اعلام نظر نمیکردند، به محاکمهاش رسیدگی نمیشد و بر اساس این نظر کارشناسی محاکمه صورت میگرفت. این خیلی اتفاق خوشایندی برای بچهها بود که به اصطلاح معارض با قانون شده بودند.
وقتی یک قاضی نمیداند که این بچه پدر دارد یا ندارد، یا حتی نمیداند که این بچه بیماریای دارد یا ندارد یا از لحاظ ضریب هوشی در کجا قرار گرفته است یا وضع اقتصادیاش را نمیداند، ویژگیهای اجتماعیاش را نمیداند. شخصیتش را نمیداند و... چهطور میخواهد محاکمه کند؟ چهطور میخواهد حکم صادر کند؟ من اعتقاد به دادرسی افتراقی داشتم.
- دادرسی افتراقی چه نوع دادرسیای است؟
دادرسیای که کاملاً جدا از دادرسی بزرگسالان باشد و تأسیسات جدیدی میخواست. از جمله تأسیس پلیس ویژه کودکان، مددکاران اجتماعی ویژه کودکان، دایره مددکاری ویژه کودکان. زمانی که من کانون را تحویل گرفتم اسمش کانون ایران بود. یعنی از تمام کشور، بچهها را میآوردند تهران. یعنی از خانوادهاش جدا میکردند و رابطه خانواده با فرزندشان کاملاً قطع میشد. بچه از تبریز یا مازندران میآمد داخل کانون اصلاح و تربیت. به جز مشهد بقیه شهرها کانون نداشتند.
کانون در سال 76 تنها یک سالن داشت. ولی بعدها گسترش پیدا کرد و خیلی مورد توجه قرار گرفت. بهگونهای که در سال 83 از حقوق بشر سراسر دنیا به تهران آمدند و از کانون بازدید کردند. شاید بیش از پنجاه کشور در دوره من از کانون بازدید کردند. رؤسای قوه و رئیسجمهور آمدند و از کانون اصلاح و تربیت بازدید کردند. بیشتر نمایندگان مجلس نیز برای بازدید به کانون آمدند و با این اقدامات کانون از پیله بسته سخت و سرد و سنگین خود خارج شد و توانستیم در یک فضای باز جیغ بزنیم، داد بزنیم و صدای ما را شنیدند و بعد آن کودکان مورد توجه قرار گرفتند؛ چه از لحاظ قانونی، چه از لحاظ مؤسسات جدید، چه از لحاظ بودجه و اعتبار و چه از نظر گسترش کانون اصلاح و تربیت.
بر این اساس در برنامه پنجم توسعه تجهیز کانون اصلاح و تربیت مورد توجه قرار گرفت. این یک موفقیت برای دیدن این بچهها بود؛ ولی من معتقدم به اندازه باید این بچهها را ببینیم؛ اندازهای که هستند. من معتقد نیستم که بسیار لوکس با اینها برخورد کنیم؛ نه! بلکه گلخانهای برخورد کنیم.
- خب این برخورد گلخانهای باید چگونه باشد؟
باید ببینیم کودکان ایران کجا قرار گرفتهاند. نباید آنها در یک فضای خیلی لوکس قرار بگیرند. این بچهها وقتی از کانون بیرون میآیند آنچنانکه باید خیلی مورد توجه قرار نمیگیرند و دوباره به سمت اشباهاتشان میروند و احتمالاً مشکلاتی برایشان پیش میآید.
- در زمان ورود و خروج شما از کانون چند کودک معارض با قانون در آنجا حضور داشتند؟
آن زمان بیشتر بچههای کانون از کرج که هنوز استان نشده بود به کانون میآمدند. شهر کرج خیلی جرمخیز است، چون بیشتر مهاجر هستند. خب زمانی که من کانون را تحویل گرفتم، 310 نفر در کانون از کل کشور موجود بودند. وقتی کانون را تحویل دادم 210 نفر شدند؛ یعنی هفت سال و نیم بعدش. الان هم که کرج از تهران جدا شده آمار کانون حدود 160 نفر است.
- چه چیزهایی در محیط کانون شما را بیش از سایر موارد رنج میداد و شما چه اقداماتی برای کمرنگ شدن آن انجام دادید؟
در ابتدا خردهفرهنگهای غلط زندانیان در کانون دیده میشد که باید آنها را میزداییدیم؛ البته کار بسیار سختی بود. مثلاً خودزنی اتفاق میافتاد. خودزنی یکی از مسائلی بود که ما را رنج میداد. در سال حدوداً 192 تا 193 نفر در کانون خودزنی کردند؛ واقعاً خودزنیهای عجیب و غریب؛ جوری که رودههایشان بیرون بزند یا از مغز سر تا پیشانی را با شیشه پاره میکردند یا رگ خود را میزدند.
وقتی کودکی راه به جایی نمیبرد و روش اعتراض برای آنها تدوین نشده است، آنها یا اعتراض خودشان را به صورت خودزنی نشان میدادند یا اینکه این کار را انجام میدادند تا بر سایر کودکان تسلط پیدا کنند. مثلاً بزرگترها خودشان را میزدند، و کوچکترها وقتی میدیدند این که بزرگتر است خودش را اینگونه میزند؛ از او تمکین میکردند و از او حساب میبردند.
خب این فرهنگ آرام آرام کنار رفت و من یادم است که آمار خودزنی به چهار یا پنج نفر در سال رسید. ازطرفی آنها در کانون تحصیل میکردند، هویت پیدا میکرد. مورد احترام بودند و مشارکت میکرد. این کارها باعث میشد که دیگر خودزنی علتی نداشته باشد.
وقتی انتخابات شورای شهر در کانون برگزار میشد، همه جمع میشدند، خانوادهها هم جمع میشدند، از ده روز قبل هم تبلیغات شروع میشد، حتی بر دیوار تبلیغات را با عکس رنگی میچسباندند. مثلاً یکی میگفت من مرخصیها را زیاد میکنم، دیگری میگفت من فضای سبز را آباد میکنم، گروههای دو یا چهار نفره با هم ائتلاف میکردند و با این اقدامات اتمسفر کانون عوض شد. مثلاً دیواری درست کردیم گفتیم این دیوار بشود سنگ صبور؛ هر کسی میخواهد توهینی، فحشی، بد و بیراهی را بگوید بیاید و روی این دیوار بنویسد. هر نقاشی زشتی هر چیزی که میخواهد برود و روی آن دیوار پیاده کند. مخصوصاً برای دخترها که این اقدام را انجام دادیم خیلی خوب جواب داد و باعث شد برونریزی کنند.
البته این اقدامات برای گروههای سنی مختلف متفاوت بود؛ برای نوجوانان، کودکان زیر پانزده سال، انیمالتراپی انجام دادیم. چند حیوان را آوردیم، آنها را بزرگ کنند و آب و غذا بدهند، یا من به بچهها حقوق میدادم- که البته باباتش داشتم محاکمه میشدم- مثلاً هر کودکی که وارد کانون اصلاح و تربیت میشد، ماهیانه به او هزار و پانصدتومان حقوق میدادیم، ولی میگفتیم حالا که حقوق داری خودت مسواکت را بخر یا لباس زیرت را تهیه کن. چون وقتی ما لباس زیر در اختیارشان قرار میدادیم، به محض اینکه کثیف میشد دیگر از آن استفاده نمیکردند و آن را داخل سطل آشغال میانداختند. فهمیدم که بچهها نسبت به البسه خودشان هم احساس تعلق و مالکیت ندارند، من با این کار حس مالکیت را در این بچهها تقویت کردم و دخل و خرج را یاد گرفتند.
من برای این که احساس مالکیت را در آنها تقویت کنم گفتم خودت بخر، با پول خودت؛ من بهت حقوق میدهم، خودت بخر. اگر خوب بخری در سه ماه حدود هزار تا هزار و پانصد تومان هم میتوانی پسانداز داشته باشی. دخل و خرج را هم یاد میگرفتند.
بعد این کار غیرقانونی تعریف شد. چرا؟ چون تخصیص بودجه برای آن نشده بود و من بابت این کار تربیتی توبیخ شدم. متأسفانه ما یاد گرفتیم که کار آموزشی یعنی یک تابلو به دیوار بزنم و چهار تا مطلب را به صورت تئوریک یاد بدهیم. در حالیکه من فکر میکنم که بچه معارض به قانون نیاز به اینها ندارد. باید محیط و فضا و اتمسفرش آموزشی باشد.
- این کودکان معارض با قانون که به گفته شما اکثراً قربانی شرایط خانوادگی میشوند، اغلب از چه طبقه اجتماعیای بودند؟
معمولاً زیر خط فقر بودند، بهندرت میدیدیم که متمکن باشند. برخی اوقات مددکاران اجتماعی ما میگفتند اگر ما هم در این خانه و محله زندگی میکردیم، به احتمال بسیار بزهکار میشدیم. مددکاران اجتماعی ما از وضعیت زندگی این کودکان گزارش تهیه میکردند؛ مخصوصاً کودکانی که به صورت خاص روی آنها کار میکردیم، آخر ما نمیتوانستیم در مورد همه کودکان این گزارشها را تهیا کنیم؛ چون بعضی از آنها کمتر از ده روز در کانون بودند. اکثر بچههای کانون کمتر از بیست روز در داخل کانون نگهداری میشوند؛ کسانی که میمانند و ما مجبور بودیم کارهای ویژه بر روی آها انجام دهیم ،باید از وضعیت خانواده و زندگیشان گزارش تهیه میکردیم.
این یک واقعیت است که فقر اقتصادی گریبانگیر فقر فرهنگی میشود؛ ما کودکی داشتیم که حسرت دوچرخهسواری را داشت. خب باید بتواند یکبار دوچرخه سوار شود؛ نتواند میرود از یک نفر میدزد بعد محاکمه میشود به عنوان دزد دوچرخه یا کودکی که کودک کار بوده کسی نبوده که بتواند حق و حقوقش را از صاحبکارش بگیرد به سمت جرم و جنایت حرکت میکند.
من یادم میآید یکی از این بچهها در یک رستوران کار میکرد، صاحبکار حقوقش را چند ماه نداده بود. آن کودک هم یک روز همه گوشتها و سیبزمینیها را قاطی کرده بود و هرچه انجام بود را از بین برد و بعد هم یک بخشی را آتش زده بود. این کودک این مهارت را ندارد که برود دادگاه شکایت کند
ازطرفی بسیاری از آنها بازمانده از تحصیل بودند، مثلاً 16 سالش است و باید الان دوم دبیرستان باشد، ولی تا دوم راهنمایی بیشتر درس نخوانده است. آیا حتماً باید خانواده تمکن مالی داشته باشد تا کودک درس بخواند؟؛ اگر نداشته باشد کودک کار میشود و هم خانواده نیاز به کارش دارد و هم امکان تحصیل برای خودش فراهم نیست؟.
این میشود که بازمانده از تحصیل میشود، وقتی بازمانده از تحصیل شد؛ کودک خیابانی میشود، بعد کودک کار، بعد کودک معارض با قانون؛ و اینها زنجیروار و متصل به هم هستند.
یکی از ضعفهای بزرگ سازمانها این است که پازلی کار میکنند؛ بهزیستی کار خودش را میکند، مراجع قضایی کار خودشان را میکنند، بحث تقنینی کار خودش را میکند؛ اما الان خیلی بهتر شده وقتی میخواهند یک قانونی را در مجلس تصویب کنند، همه کارشناسان اظهارنظر میکنند و بهواسطه همین است که مرجع ملی کنوانسیون حقوق کودک تأسیس شده است.
- کار مرجع ملی کنوانسیون حقوق کودک دقیقاً چیست؟
کار مرجع ملی هماهنگی بین سازمانهای مرتبط است که در حوزه حقوق کودک کار میکنند. وقتی یک مصدوم را به بیمارستان میبرند، همان موقع یک مأمور کلانتری میآید میپرسد کجا مصدوم شده؟؛ جریان چه بوده؟؛ طرف را بازجویی میکنند و بلافاصله مورد پرسش قرار دهند، ولی پزشکی که آثار اذیت و آزار را بر روی بدن یک کودک مشاهده میکند، آیا آن را به عنوان یک جرم عمومی که نیاز به شاکی ندارد مطرح میکند؟؛ نهً این سیستم وجود ندارد. لذا کار مرجع این است که تعامل بین نهادها را ایجاد کند.
- چرا مرجع کارش را انقدر دیر شروع کرد؟
از سال 72 تا حالا هیچ متولی در این زمینه وجود نداشت. گزارش ادواری ایران نیز توسط وزارت امور خارجه با کمک سایر دستگاهها نوشته میشد، منتهی یک مرجع ملی وجود نداشت؛ حالا به اعتقاد من ما نیاز به نهاد ملی حقوق کودک داریم؛ نهاد ملی فراتر از مرجع ملی است؛ چراکه مرجع ملی مصوبه هیئت دولت است؛ در حالیکه نهاد ملی باید قانونش ایجاد شود تا تضمینی برای همه دستگاهها به وجود آید.
البته مرجع ملی آییننامهای را اتخاذ کرده و از قوه قضائیه و مجلس نیز عضو دارد. اخیراً رئیس قوه قضائیه به یک نفر مأموریت دادند که عضو مرجع شوند. این اتفاقات در حوزه کودک خیلی مهم است؛ به شرطی که خوب به مرحله اجرا برسد. مرجع سه عضو ان جی او دارد که بر اساس انتخابات به عضویت درمیآیند. نماینده حوزه علمیه هم در آن عضو است. درحقیقت سعی کردهایم در آییننامه مرجع همه نهادهای ذیربط را ببنیم و همه مشارکت داشته باشند.
- در این مدتی که مرجع کارش را شروع کرده، چه اقداماتی انجام داده است؟
مرجع ملی سند همکاری با یونیسف دارد که 5 سال است دولت جمهور اسلامی با آنها منعقد کرده و بخشی از این سند به همکاری مرجع ملی با یونیسف بر میگردد. نوشتن خود آییننامه مرجع ملی کار بسیار ارزشمندی بود؛ چهار کارگروه تخصصی در آییننامه مرجع تشکیل شده است؛ پایش و ارزیابی، اطلاعرسانی و آموزش، حقوقی و قضایی و هماهنگی و حمایت؛ ازجمله کارگروههای این مرجع هستند که اعضای آن مشخص شده و کار میکنند. الان موضوع بازمانده از تحصیل را به عنوان یک اولویت در دست بررسی داریم. خشونت علیه کودکان یکی از موضوعات ماست، تعامل بینبخشی یکی از دغدغههای ماست، همچنین کارگروه حقوقی- قضایی شرط حق تحفظ را بررسی میکند؛ یکی از موضوعات مهم پیماننامه موضوع حق تحفظ است.
گروه آموزش و اطلاعرسانی بحث آموزش اولیا و مربیان و سرپرستان قانونی را در اولویت کار خودش قرار داده و باید بارش فکری در این خصوص از سوی اعضا انجام شود تا کمک دستگاهها مشخص شود و نوع تعاملات تعیین گردد تا ببنیم در بخش سیاستها چه تأثیراتی میتوانیم داشته باشیم.
در قوانین هم مداخلاتی داشتهایم؛ از جمله در همین لایحه حمایت از کودکان بیسرپرست و بدسرپرست.
در هفته جهانی کودک هم مشارکت داشتیم و دو میزگرد تلویزیونی برگزار کردیم. برای انجیاوها کارگاه آموزشی گذاشتیم؛ به اعتقاد من دولت باید به جامعه مدنی برای مشارکت بیشتر فرصت بدهند.
یکی از کارهای ما که در شورای هماهنگی مورد تصویب قرار گرفته است، فراکسیون حقوق کودک در مجلس بود که خود نمایندگان خودجوش و داوطلبانه این کار را پیش میبرند و این خیلی عالی است.
تشکیل دپارتمان حقوق کودک در دانشگاه شهید بهشتی نیز با پیگیری وزارت علوم در حال انجام است. اعضای شورا با رئیس دانشگاه جلسه داشتند و آقای دکتر روشن در پژوهشگاه خانواده این موضوع را به جدیت دنبال میکنند تا دپارتمان حقوق کودک را تشکیل دهیم.
همچنین گزارش ادواری ایران را برای امسال آماده کردیم. ما در تهیه این گزارش متوجه شدیم که به یک بانک اطلاعاتی نیاز داریم و باید به آمار و ارقام دسترسی داشته باشیم تا بتوانیم وضع موجود را بررسی کنیم.
- ارزیابی شما از قوانین مصوب حوزه کودک چیست؟
من معتقدم در مسائل تقنینی حوزه کودک رشد خوبی داشتیم و نگاه خوبی حاکم است، ولی کمی با تأخیر و کند به اینجا رسیدهایم. یک مقدار هم اشکالاتی وجود دارد؛ مثلاً همین تبصره 26 قانون حمایت از کودکان و نوحوانان بیسرپرست و بدسرپرست، همه نقاط مثبت قانون را زیر سؤال میبرد و تحتالشعاع قرار میدهد. در حالی که میشد اصلاً به این موضوع نگاه نشود.
روح قانون حمایت از کودکان، تحکیم خانواده و رابطه والد با فرزند است و قرار است یک رابطه والد با فرزند ایجاد کند. ماده 17 این قانون به صراحت نام برده که یک رابطه والد و فرزند است حالا چه میشود که یکباره تبصره ماده 26 تصویب میشود؟؛ اگر قرار است این رابطه ایجاد شود، که کودک دچار تعارض و نقشهای متعدد خواهد شد؛ یک روزی کودک و فرزند خانواده است بنا بر روح و تأکید این قانون، و یک روزی همسر زوجه یا زوج.
- به عنوان سؤال پایانی، آیا واقعا کانون اصلاح و تربیت مکانی برای اصلاح و تربیت است؟
خوابگاه شبانهروزی و ازجمله کانون اصلاح و تربیت، در بهترین شرایط، بدترین مکان برای اصلاح و تربیت است و خانواده در شرایط بد، بهترین مکان برای اصلاح و تربیت است. من خانواده میشناسم که کودک را مورد ضرب و شتم قرار میدهند؛ درست است که این کار خیلی بدی است و خشونت علیه کودک است، ولی بهتر از این است که در هر خوابگاه شبانهروزی باشد.
ما میگوییم اول خانواده و تحکیم خانواده. هر سرمایهگذاری هم که میخواهیم داشته باشیم، باید در جهت حمایت از خانواده لحاظ شود. وقتی کودکآزاری در خانوادهای اتفاق میافند، باید شبهخانواده درست کنیم نه یک خوابگاه شبانهروزی.
یکی از کارهایی که من پس از خروج بچهها از کانون انجام دادم این بود که چند خانه در سطح تهران درست کرده بودم که اسم آن را "خانه من" گذاشتم؛ حتی صاحبخانه نیز نمیدانست که اینها بچههای کانون هستند و این کار را بر اساس سه اصل کوچکسازی، مؤسسهزدایی و شاملسازی اجتماعی انجام دادم.
مؤسسهزدایی یعنی اینکه هیچکس نمیدانست این مؤسسه است و همه فکر میکنند یک خانه است؛ بچهها میگفتند اینجا خانه من است؛ نمیگفتند خانه سبز، خانه ریحانه یا هزار اسم. حداکثر 5 نفر در این خانهها بودند.
بعد از آن شاملسازی اجتماعی را انجام دادیم و به آنها گفتیم میخواهید درس بخوانید به بیرون از این خانه برو و درس بخوان، میخواهی ورزش کنی من امکاناتش را در اختیارت قرار میدهم. میخواهی کار کنی برو کار کن؛ ولی شبها بیا در خانهات بخواب؛ خانهای که بوی غذا در آن نباشد خانه نیست؛ به همین خاطر به آنها یاد دادم که خودشان غذا بپزند. خانهای داشتیم که 5 تا از دختران کانون در آن زندگی میکردند یک مادر که مددکار اجتماعی بود در این خانه میماند و در کنار آنها زندگی میکرد. خیلی زحمت کشید و فقط عشق بود که آنها را در این فضا نگه میداشت، ولی به خانه پسرها همیشه خودم سر میزدم یا دوستانم را گاهی به آنجا میفرستادم. هر وقت آنجا میرفتیم و بوی غذا نمیآمد، اعتراض میکردیم. ظرفشان را خودشان میشستند، مدرسه میرفتند.
در مجتمع هیچکس نمیدانست این دخترها بچههای کانون هستند. من خودم با صاحبخانه قرارداد میبستم و میگفتم اینها آمدند تهران تا درس بخوانند؛ قطعاً اگر کسی میدانست که آنها بچههای کانون هستند، نگاهها به آنها تغییر میکرد.
یکبار رئیس قوه قضائیه وقت، برای بازدید به کانون رفتند. یکی از این پسرها در این خانهها زندگی میکرد و 14 ساله بود؛ از او خواستم که در این مراسم بازدید باشد. جلوی آیتالله شاهرودی من به علی گفتم پسرم اجازه میدهی من به رئیس قوه بگویم جرمت چه بوده؟؛ اصلاً رئیس قوه قضائیه مرا یک جور نگاه کرد که من چگونه از یک پسری که قبلاً معتاد و دزد بود برای بیان جرمش اجازه میگیرم؟!؛ ایشان بعد از این اتفاق خیلی از من تشکر کرد. علی به من اجازه داد که جرمش را به رئیس قوه بگویم و من هم گفتم او معتاد تزریقی بوده، ولی الان هم درس میخواند و هم کار میکند و همه نمرههایش 20 است. آیتالله شاهرودی خیلی لذت برد. لذا باید حمایتگری جای مجازاتگرایی را بگیرد.
منبع: مهرخانه
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱۲
چه فعالیتی
یاعلی
امیدورام نگاه همه مسئولین مثل آقای مقاره عابد باشد
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟



