پيامكي از ديار فراموششده شلمچه ـ 1
پس از لختي سكوتِ دو طرفه و در حالي كه از درد به خودم ميپيچيدم و به دستهاي پرستاري كه داشت وسايل دوختن پهلويم را براي پزشك آماده ميكرد، چشم دوخته بودم، گفت: هي چيه؟ سال شمسي، قمري يا سال جديدي اختراع كردي؟
درد و خنده را به هم آميختم و گفتم: شانزده ـ هفده.
گفت: شانزده ـ هفده سال يا ماه؟ اصلا چرا رنگت پريده؟ از يك مرمي كوچك كلاشينكف ترسيدي؟
گفتم: آقاي دكتر! واقعا حالا موقع شوخيه؟ بابا حالا موقع اين سؤالهاست؟! يه كاري بكن درد پهلوم بيفته.
گفت: درد چيه؟ بسيجي و درد؟ الهي دردت بخوره توي قلب دشمن.
برخورد مهربانانه و شوخ طبعي آن پزشك ميانسال و مجادله من با او كه از فرط بي خوابي و خستگي چشمهايش را به سختي باز نگه داشته بود و نگاه به مجروحاني كه وضعشان به مراتب بدتر از من بود و به هيچ روي با من قابل مقايسه نبودند، دردم را تسكين ميداد. حتي وقتي كه روز بعد به بيمارستان شهيد بقايي اهواز و از آنجا با هواپيمايي كه دويست، سيصد مجروح جور واجور داخل آن بودند، به بيمارستاني در تبريز منتقل شدم و وضعيت خودم را با آنها مقايسه كردم، به كلي درد و جراحت خود را فراموش كردم.
آري، هم در آن هواپيما و هم در آن بيمارستان صحرايي با ديدن آن صحنهها، دردم را فراموش كردم.
در بيمارستان صحرايي آن پزشك مهربان، با طمأنينه تير را از پهلويم بيرون كشيد و گفت: آها ا ا ن، بيا اين هم ميهمان ناخوانده كه توي پهلوت جا خوش كرده بود.
سپس آن را همراه تكه زيرپوشم كه به ته آن چسبيده بود، لاي يك باند پارچهاي پيچاند و گذاشت توي جيب بادگيرم و گفت: اين را با خودت داشته باش،بعد كه بابا شدي، به بچههات نشون بده و بگو با چه شجاعتي توي شلمچه جنگيديم، در آينده وقتي بچهها اين را ببيند ميفهمند شلمچه يعني چه.
هر وقت هواي شلمچه به سرم ميزند، آن تير را كه حسابي لاي همان باند پارچهاي پيچيده شده، ميآورم و از خاطرات آن روزها براي بچهها تعريف ميكنم و همه خاطرات برايم تازه ميشود.
اما واقعيت آن است كه نه آن تير و نه قلم و بيان من تا كنون نتوانسته آنچه در خط شلمچه گذشت را براي بچهها بازآفريني كند.
براي همين امسال پيش از عيد، با بچهها قرار گذاشتيم در ايام نوروز سال 87 از شلمچه بازديد كنيم.

به ماهشهر كه رسيديم، نماز مغرب و عشا را در يكي از مساجد شهر خوانديم. از بغل دستيام پرسيدم تا حالا شلمچه رفتهاي؟ گفت: يك بار، ولي اگر قصد رفتن داري، امشب نرو!
گفتم: چرا؟ گفت: براي اينكه گرد و غبار جاده را گرفته و ميگويند پليس راه نيز به خاطر حفظ سلامت مسافران از رفتوآمد خودروها جلوگيري ميكند.
چون خسته هم بودم، ديگر از كسي وضعيت جاده و حقيقت ماجرا را جويا نشدم، گفتم انگار توفيق اجباري نصيب شد كه شبي را هم در ماهشهر بمانيم.
نيم ساعتي داخل شهر به دنبال راهنماي مسافران نوروزي كه معمولا در همه شهرها هستند، گشتيم، ولي كسي را نديدم. يكي از اهالي آدرس آموزش و پرورش را براي اسكان مسافران نوروزي داد، به آنجا رفتم و از كسي كه در اتاقك ورودي اداره مستقر بود، جايي براي ماندن طلب كردم.
گفت: مدارس را براي اين كار خالي كردهايم. گفتم: چادر داريم و ميخواهيم شب را در فضايي باز بمانيم، گفت: بهترين جا، پارك روبهروي نيروي انتظامي است، راستي، اگر بچه كوچك داري مواظبش باش! گفتم چرا؟ گفت: چند شب پيش، بچه يكي از مسافران در فاضلاب شهر افتاد و متأسفانه فوت شد!
پرسان پرسان به راه افتاديم، در حين گشتن در شهر، يكي دو پارك تر و تميز كه با چراغهاي آبي و سبز رنگ با فضايي دلكش، روح آدم را نوازش ميدادند ديديدم. گفتم: به به، چه جاي دلنوازي براي بيتوته پيدا كرديم! اما هر چه چشم دوختم، نه چادري و نه هيچ جنبد اي در زير درختاني كه باد شديد،برگهايشان را تا نزديك زمين شانه ميزد، نديدم و دانستم اين پارك، آن پاركي نيست كه آدرسش را گرفتهام.
اما بالاخره به پارك مورد نظر رسيديم،پارك كه چه عرض كنم از ماشين كه پياده شديم، بوي تعفن و گندِ تندي به مشاممان خورد. وارد پارك شديم و از لابلاي مسافران و انبوه چادرهاي شخصي، هرچه بيشتر از جاده فاصله ميگرفتيم و در عرض پارك جلو ميرفتيم، بوي تعفن بيشتر ميشد.
به پايان عرض پارك رسيديم. بو، آنچنان مشمئز كننده بود كه احساس كردم نفس كشيدن برايم دشوار است! به پايين نگاه كردم. ديدم جلوي پايم موشها در حال رژه رفتن و در انبوهي از زباله و آبهاي كثيف كه احتمالا فاضلاب شهري در آن جريان داشت، در حركتند.
به سرعت بيرون شدم و بار و بنه را دوباره داخل ماشين گذاشته، آدرس جايي ديگر را گرفتيم. جايي نزديك يكي از ترمينالهاي شهر را حواله دادند. به آنجا رفتيم. خبري از چادر نبود صاحب مغازهاي در ترمينال گفت: قبلا پشت همينجا چادر زده بودند، ولي همه را جمع كردهاند. بهترين جا براي ماندن شبانه، يا مدارس است يا همانجايي كه ما تازه از آن برگشته بوديم، گفتم: چرا آنجا؟ گفت: براي اينكه آنجا امن است.
اين بار، آقايي خندهرو جلو آمد و خود را متصدي اسكان مسافران نوروزي در آن پارك معرفي كرده گفت: دنبال جا ميگرديد؟ گفتم: آري، جايي را نشان داد و گفت: اينجا خوب است. گفتم ولي با اين بو چگونه شب را به صبح برسانيم؟ گفت: به هر حال اينجا براي مسافران آماده شده است. حتما تو هم عازم شلمچهاي؟ گفتم: بلي، در حين صحبت با او، چشمم به چند چادر برزنتي بزرگ كه همه خالي بودند، افتاد و چشم آن راهنما نيز به چادري كه در دست من بود.
گفتم: ميشود امشب را در يكي از اين چادرها بمانيم؟ گفت: نه! اينها مال كساني است كه چادر همراه ندارند. [در دلم گفتم: اي كاش چادر را از ماشين بيرون نياورده بودم]. گفتم: نزديك نيمه شب است و اين چادرها هم خالي است و امشب هم شبي استثنايي است، اين باد چادر كوچك ما را با خود ميبرد. گفت: به هر حال، براي من مسئوليت دارد. هرچند از شنيدن پاسخ منفي او ناراحت شدم، ولي در دل به مسئوليت شناسي و گردن نهادن به وظيفهاي كه برايش مقرر كردهاند، آفرين گفتم.
چادر را باز كرده، داخل آن شديم. از شدت باد، هر كداممان گوشهاي از چادر كه نزديك بود در هوا به پرواز درايد چسبيديم.
براي صرف شام آماده ميشديم كه يكي از پشت چادر گفت: يا الله، يا الله، آقا يك لحظه تشريف بياوريد بيرون!
بيرون آمدم و گفتم: چي شده؟ گفت: اگر اينجا اذيت ميشويد، ميتوانيد برويد داخل آن چادرها، زدم پشت شونهاش و گفتم: چي شد از نظرت برگشتي؟ گفت: ظاهرت ميگويد آدم با شخصيتي باشي، زدم زير خنده و گفتم: از كجا به اين كشف رسيدي؟ گفت: از ظاهرت. گفتم: مگر ظاهرم چه جور است؟ گفت: از ريشي كه گذاشتهاي!
گفتم: جل الخالق! يعني هركس ريش ندارد...؟ اولا شما واقعا لطف داري و از مرحمت شما سپاسگزارم، ولي همه اين جوانهايي كه اينجا ميآيند و عازم شلمچهاند و حتي صورت خود را چهار تيغه كردهاند، هم از من با شخصيتترند و هم براي اظهار محبيت و دلجويي از من سزاوارتر. حالا كه اينجور گفتي، اگر داخل ماشين هم بخوابم، داخل آن چادرها نميروم. تو را خدا مبادا اينجوري روي خلق الله قضاوت كني!؟
او كه معلوم بود مردي نجيب و با فرهنگ است، از حرفي كه گويا براي دلخوشي من و ترحم بر چادر محقر و كوچكمان زده بود، پشيمان شد و گفت: شوخي كردم، قصد من خدمت بود، به هرحال، اگر چادر خواستي، هر كدامشان را كه خواستي مال خودت.
از او تشكر كرده، خداحافظي كردم و داخل چادر تاريكمان مشغول خوردن غذاي نيم پخت كه حسابي مزه گرد و خاك هم گرفته بود، شديم.
پس از صرف شام از چند نفر كه چادر زده بودند، مقصدشان را پرسيدم. همگي عازم شلمچه و مناطق جنگي جنوب بودند.
بچهها خوابيدند، اما من كه بيرون چادر دراز كشيده بودم، از بوي نامطبوع پارك خوابم نميبرد و هر لحظه احساس ميكردم، الان است كه موشي مشغول جويدن جورابهايم شود. به داخل ماشين رفتم، صندلي را خواباندم و همانجا دراز كشيدم.
فردا پس از خواندن نماز صبح و كمي استراحت، بار و بنه را جمع كرده و براي خوردن صبحانه دنبال جايي مناسب روانه شديم؛ جايي كه اگر خبر از بوي سرسبزي و خرميِ جنوب كشور، آن هم در فصل بهار نيست، دست كم بدون بوي لجنـزار و... باشد.
صبحانه را وسط يكي از بلوارهاي شهر خورديم و پس از رفع عيبي كه براي وسيله نقليه پيش آمده بود، به سوي شلمچه حركت كرديم.
بعد از ظهر به آبادان رسيديم، در يكي از پاركهايي كه كنارش براي مسافران نورزي دهها چادر برپا شده بود، در اتاقكي حدودا ده متري كه به عنوان نمازخانه آماده شده بود، نماز را به جاي آوردم و همانجا دراز كشيدم كه ناگهان سر و صدايي بلند شد. كارواني از بچههاي استان تهران كه عازم شلمچه بودند، آنجا توقف كرده بودند، ولي جا براي نماز تنگ بود، به ويژه كه كاروانيان هم از برادران بودند و هم از خواهران.
اينكه ماجرا چطور شروع شده بود، نميدانم، اما ديدم يكي از بچهها چفيهاش را از گردنش باز كرده، دور مشتش پيچيد و گفت: اينجوري ميخواهيد ما را با فرهنگ جبهه آشنا كنيد؟ بابا ما پسرها ميريم توي بيابون نمازمون را ميخونيم، ولي دستكم يه جاي مناسب براي اين خواهرها در نظر ميگرفتيد يا نزديك يه مسجد توقف ميكرديد كه بشه دو ركعت نماز را توي اون به جماعت خوند.
پيرمردي كه گويا آنجا وظيفهاي داشت و خيلي غيرتي و پر جنب و جوش به نظر ميآمد، آنها را به طرف چادرها هدايت كرد. تا خواهرها خواستند به طرف چادر بروند، شخصي ميانسال از يكي از چادرها بيرون آمد و با صداي بلند گفت: كي اجازه داده اينها برن توي چادر؟ اي بابا، آقاي [...] اينها چادر استراحت مسافران هستند، چرا هي براي من درد سر درست ميكني و...؟
پيرمرد كه هم رگ غيرتش گل كرده بود و هم حسابي جلوي اون بچهها كنف شده بود و ميخواست حرمت اون شخص را كه به نظر ميرسيد مافوقش باشه، نگه داره، خيلي تقلا كرد كه كارش را يه جوري توجيه كند، اما آن شخص به قدري جوش آورده بود كه پيرمرد نتونست چيزي بگه. در همين حين، يكي ديگه از بچهها اومد بازوي رفيقش را كه ميان آن پيرمرد و شخص ميانسال گير كرده بود و نميدونست طرف كي را بگيره گرفت و عقب كشيد و گفت: بيا كنار داداش، خونت را كثيف نكن، بذار اينها بيان شاه عبدالعظيم، اون وقت ما يه جوري از اونها پذيرايي كنيم كه شرمنده اين رفتارشون بشن. يكي ديگه دويد وسط حرفش و دستي به سر و صورت پيرمرد كشيد و گفت: بابا اينها كه تقصير ندارند، بايد يقه مسئولان را گرفت؛ اينها مأمورند و معذور.
گفتم: سه هزار تومن براي چي بدم؟ احتمال داره شب توي خرمشهر بمونيم، گفت: شهرداري اين اجاره را تعيين كرده، تو پول را بده نخواستي بموني، چادر اينجا محفوظه، خاطرت جمعه كسي اون را اشغال نميكنه. گفتم: اي بابا! اين چادرها كه همش خاليه. گفت: الان خاليه، ولي شب غلغلهاي ميشه و خيليها بدون چادر ميمونند.
دستي توي جيبم كردم و پس از لمس پولهايي كه توي اون بود از قيد اجاره چادر گذشتم.
يادم به تبليغات مغرضانهاي افتاد كه ميگويند دولت، براي مناطق جنگي و راهيان نور ميليارد، ميليارد خرج ميكند!
بعد از ظهر از آبادان بيرون زديم و جاده خرمشهر را در پيش گرفتيم. بوي خرمشهر را كه استشمام كردم، همه خاطرات سالهاي دفاع مقدس برايم زنده شد؛ خاطراتي كه براي يادآوري بسياري از آنها، بايد به دفترچه خاطراتم از آن دوران مراجعه ميكردم.
اما انگار هر آنچه در عملياتهاي والفجر 8 و كربلاي 4 و 5 و جزيره مجنون، برايم رخ داده بود و هر آنچه را در جنوب و غرب جبهه ديدها فقط شنيده بودم، همه را در نخلهاي افراشته و سنگفرش تر و تميز و ساختمانهاي نسبتا شيك خرمشهر به يكباره ديدم حتي در هيبت و قيافه مردمان شيكپوش و به ويژه جوانهايش كه با هيبت جوانهاي آن دوران زمين تا آسمان فاصله داشتند.
صداي بلند موزيك فارسي و گاه عربي و گاه رپ غربي كه از داخل اتومبيلها شنيده ميشد و جوانهايي كه با غرور ويراژ ميدادند و به سرعت ميگذشتند.
پل قديم و جديد خرمشهر با ماشينهايي كه در حدفاصل دو پل پارك شده بود، دو تلويزيون بزرگ كه آنجا تعبيه شده بود و از فاصله 300 متري هم ميشد تصويرشان را ديد و آقاي مهران مديري كه مرد هزار چهره را بازي ميكرد و انبوهي از جمعيت كه تا دهها متري به آن خيره شده بودند.
چند جوان شاد و شنگول هم نزديك لنجهاي بزرگي كه كنار گذرگاه پل لنگر انداخته بودند، در حال انجام حركات موزون و سر دادن ترانههاي شاد و دست تكان دادن براي كساني كه از كنار گذرگاه روي پل در حال آمدوشد بودند و قايقهاي تندرويي كه مسافران را در آن شب زيبا سوار ميكردند و انگار در نور چراغ برقهاي بزرگ ِشكسته در موجهاي آب به يك پرواز رويايي ميبرند.
شب را در خرمشهر مانديم و فردا صبح راهي شلمچه شديم... .
سلام : همین که مردم شاد باشند وآسوده زندگی کنند خود یکی از امید ها وآرزو های ایثارگران ورزمندگان سال های سخت جنگ بود.به شکرانه ی چنین گشایش می توان از سایر کاستی ها،جوان سری ها و فراموشی ها صرفنظر کرد.



