نامه يك دختر شش ساله به آناپوليس
آناپوليس عزيز، من ميدانم که سرت خيلي شلوغ است، وقتت را زياد نميگيريم. مختصر مينويسم: لطفا پدرم را به من برگردان.
اين کلمات را «قمانه»، دخترک شش ساله فلسطيني در دفترچه يادداشت خود نوشته است. او چهار سال پيش، هنگامي که دو سال بيشتر نداشت، براي آخرين بار پدرش را ديد. «علا ابو جزار»، پدر قمانه شش سال پيش به دست نيروهاي امنيتي اسرائيل، دستگير و به دنبال آن به هجده سال زندان محکوم شد.
در دنياي کوچک قمانه، مفهوم «صلح» در کنفرانس پاييزه آناپوليس با آن همه سران و رهبراني که قرار است پذيراي آنان باشد، در يک کلمه خلاصه ميشود: «پدر را در کنار خود داشتن».
قمانه هر روز در کنار تصوير پدر با او حرف ميزند و در دفتر يادداشتش مينويسد: «دوستت دارم پدر».
او از خلال گفتوگوهاي روزانهاش در مدرسه، خيابان و رسانهها، دريافته است که رئيس کشورش در کنار ديگر رؤسا و پادشاهان عرب براي گفتوگوهاي صلح با رئيسجمهور آمريکا و رئيس زندانبانان پدرش و پدر هزاران کودک فلسطيني در مکاني به نام «آناپوليس» جمع خواهند شد.
آنان ميخواهند کنار هم بنشينند و درباره صلح با هم سخن بگويند. محمود عباس نيز در راه آناپوليس است. او زبان فلسطينيها در اين جمع خواهد بود. قمانه هفته گذشته شنيده بود که اسرائيل ميخواهد 431 نفر از 11700 فلسطينيهاي در بند زندانهاي اسرائيل را آزاد کند، اما اين در حالي است كه ميگويند: همه اين 431 نفر از کساني هستند که از محمود عباس حمايت ميکنند.
به قمانه گفتهاند، اين هديه ايهود اولمرت به محمود عباس به خاطر اجراي دستورهاي آمريکا و اسرائيل در برکناري اسمعيل هنيه و انحلال دولت منتخب اوست؛ دولتي که با رأي مردم برگزيده شده و ملت فلسطين با رأي خود، آزادي فرزندان و سرزمينهايشان را در اين دولت متبلور کرده بودند، اما قمانه هنوز کوچکتر از آن است که مفهوم اين جملات را خوب دريابد.
ميگويند: تو، آناپوليس، صلح را به ارمغان خواهي آورد، اما صلح براي من زندگي کردن در کنار پدرم است. اينکه او به هنگام خواب برايم قصه بگويد و دست در دست او در روز عيد قدم بزنم؛ بنابراين، اي آناپوليس، لطفا به اسرائيليها بگو پدرم را آزاد كنند؛ فراموش نکن.
اين زبان حال دهها هزار کودک و زن فلسطيني است. آنان به پادشاهان، شيوخ و رؤساي جمهور عرب که دعوت جورج بوش را لبيک گفته و در راه مريلند در آمريکا هستند تا در کنفرانس يک روزه صلح در اين شهر بندري شرکت كنند، ميگويند: آزادي بيتالمقدس و سرزمينهاي اشغالي پيشکش، اگر غيرت داريد پدران و شوهران ما را به ما بازگردانيد.
مادر بزرگ قمانه که دخترش، مادر قمانه را سال گذشته به خاطر بيماري کبد از دست داده، ميگويد قادر به آرام کردن نوهاش نيست. او هر روز نزد من ميآيد و ميگويد: مادر بزرگ، کي پدرم بازميگردد. من نميدانم چه پاسخي به او بدهم! اسرائيل چهار سال است اجازه ملاقات نيز به ما نميدهد.
11700 فلسطيني در زندانهاي اسرائيل، سالهاست که همسران و کودکانشان را نديدهاند. برخي از آنان، همچون مادر قمانه، از دنيا رفتهاند و برخي فرزندان اين زندانيان به دست سربازان اسرائيل به شهادت رسيدهاند و خدا ميداند چه تعداد از آنان در زير شکنجههاي جلادان اسرائيل جان باختهاند!
اين قصه پر غصه فلسطين است، اما در اين سو، شاهان و ملوک و رؤساي جمهور عرب در کاخهاي افسانهاي خود مشغول عيش و عشرت و خوشگذراني هستند. با دستور رايس ـ و نه بوش ـ و براي حفظ سلطنت و رياست خود به آناپوليس روانه ميشوند. آنها چگونه ميتوانند در درون کاخهاي شيشهاي خود، غم و درد قمانه و مادربزرگش را درک کنند؟ درد مادري که نميداند چگونه پاسخ طفل شيرخوارهاي که پس از زنداني شدن پدر پا به جهان گذاشته و نوجواني که تنها تصويري مبهم از پدر در خاطر دارد، بدهد!
اما قمانه هنوز در دنياي کوچک خود، انتظار روزي را ميکشد که دست در دست پدر در خيابانهاي فلسطين قدم بزند. ما ساعتها و ساعتها با هم حرف خواهيم زد. من با او درباره مدرسه و دوستانم سخن خواهم گفت.
قمانه با خود اين سخنان را تکرار ميکند، اما او هم در دنياي کوچک خود، هيچ اميدي به آناپوليس و کساني که در آن جمع شدهاند، ندارد. مادربزرگش، بارها و بارها قصه تکراري آناپوليسها را به او گفته که همين شاهان و ملوک با جلادان فرزندان فلسطين و حاميان آنان در کمپ ديويد، اسلو و آناپوليس جمع شده و شعر تهوعآور صلح را سرودهاند. اما هنوز آنان در عشرتکدههايشان به خوشگذراني مشغولند و پدران قمانهها در زير شکنجههاي جلادان اسرائيلي جان ميبازند.
مادربزرگ به او گفته است نبايد از آزادي پدرش نااميد شود، زيرا هزاران هزار برادر و خواهر او آمادهاند تا جان خود را براي آزادي فلسطين و پدران در بند قمانه فدا کنند. قمانه ميداند که فلسطين را ايمان و اراده همچون کوه و مسلسلهاي متکي به ايمان جوانان کشورش آزاد خواهد کرد. مادربزرگ همين چند روز پيش، قصه «مارون الرأس»، دهکدهاي کوچک در کشور همسايهاش لبنان را تعريف کرده بود. قمانه از مادربزرگش شنيده که اين دهکده کوچک از همه کاخهاي شاهان و رؤساي عرب بزرگتر است. همين روستاي کوچک بود که به اسطوره شکستناپذيري ارتش اسرائيل خط بطلان کشيد.


