كادو عروسي قدس به زوج احمدينژادـمشايي
اون روز كه پدر محترمتون اومد ميوه بخره عينكم همراهم نبود، قيمتها رو به جاي تومن به ريال ديدم!
کد خبر: ۹۳۰۵
| | 45984 بازدید
ارژنگ حاتمي در صفحه طنز روزنامه «قدس» نوشت:
خبر مراسم عقد پسر دكتر احمدينژاد و دختر مهندس مشايي رئيس سازمان گردشگري را كه به صورت ساده و صميمي برگزار شده است را ميخوانيم، خوشحال ميشويم و ضمن تبريك، به عنوان كادوي عروسي اين مطلب طنز را تقديم اين عروس و داماد كنيم، انشاءالله كه خوشبخت شوند.
چند صفحه از دفتر خاطرات يك تازه داماد:
ـ براي خريد ميوه عروسي رفتم ميوه فروشي عباس آقا كه سر كوچمونه و شهرتش جهاني شده، كلي تعجب كردم، چقدر ميوه گرون شده، با اين پول دستم كه نميشه چهار كيلو ميوه هم خريد؟! علتش رو پرسيدم عباس آقا گفت: «اون روز كه پدر محترمتون اومد ميوه بخره عينكم همراهم نبود، قيمتها رو به جاي تومن به ريال ديدم!»، كاش عباس آقا يه روز ديگه هم عينكش رو گم كنه!
ـ مديريت عروسي با پدرزنم بود، مدام ميگفت «بايد بتوانيم فضاي شادي را مثل عزا مديريت كنيم.»، هر چي ميگفتم نميشه، زشته، فيلم ميگيرن مثل قضيه تركيه شر ميشه، قبول نميكرد، ميگفت: «مؤمن، بشاش، زيرك، عليم و بصير است.»، جاي شما خالي، تا توانستيم سعي كرديم بشاش باشيم.
- پدرزنم گفت: «بايد به رغم تمامي مشكلات اقتصادي و معيشتي، دلخوش، بانشاط و شادمان باشيد.» گفتم خب چطوري؟ گفت: «بايد بريد مسافرت، چون هر كي ميره مسافرت يعني كه دلش خوشه!»
با اين مخارج اول زندگي كه نميشه مسافرت رفت، با بابا صحبت ميكنم شايد بذاره از اين به بعد توي سفرهاي استاني همراهش باشيم.
- امروز رفتم دانشگاه، بچهها خيلي تحويلم گرفتند، همه تبريك ميگفتند ...
يكي از دوستام پرسيد پدرزنت چه كاره است؟ تعجب كردم كه چطور نميدونه با كي ازدواج كردم! من هم بهش گفتم كه پدر زنم رئيس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري و رئيس مركز بينالمللي جهاني شدن و همچنين رئيس شوراي ايرانيان خارج كشور و... كه دوستم وسط حرفم پريد و گفت: «مگه تو چند تا پدرزن داري؟» و وقتي براش توضيح دادم كه همه اين مناصب رو يك نفر اداره ميكنه، يه جملهاي گفت كه من درست متوجه نشدم، فقط ميدونم توي جملهاش كلمه «الهام» و «صد رحمت» بود.
ـ من هميشه به بابا ميگم يه سخنگوي ديگه براي دولت انتخاب كن، آخرش اين الهام باعث دردسر ميشه، ديروز به همراهم زنگ زد و معذرتخواهي كرد كه نتونسته در مراسم شركت كنه، ميگفت گرفتار بوده، من هم آخر مكالمه گفتم: «ممنون زنگ زدي، لطف داري الهام جان!» اگه بابام نرسيده بود و توضيحات نداده بود احتمالا اولين لنگه كفش با سرم اصابت ميكرد!
ـ پدرزنم گفت كه هر روزنامهنگار و خبرنگاري كه اذيتت كرد، اسمش رو بده به من، اونطوري كه شنيدم يه زهر چشم اساسي از بعضي خبرنگارها گرفته و از يكي دوتا سايت هم شكايت كرده، البته ميدونم بابام اصلا با اين جور كارهاش موافق نيست، اما چه كار كنم، پدرزنمه ديگه و احترامش واجب! حالا نميدونم اسم اين طنزنويس صفحه سوسه رو بدم بهش يا نه؟!!
خبر مراسم عقد پسر دكتر احمدينژاد و دختر مهندس مشايي رئيس سازمان گردشگري را كه به صورت ساده و صميمي برگزار شده است را ميخوانيم، خوشحال ميشويم و ضمن تبريك، به عنوان كادوي عروسي اين مطلب طنز را تقديم اين عروس و داماد كنيم، انشاءالله كه خوشبخت شوند.
چند صفحه از دفتر خاطرات يك تازه داماد:
ـ براي خريد ميوه عروسي رفتم ميوه فروشي عباس آقا كه سر كوچمونه و شهرتش جهاني شده، كلي تعجب كردم، چقدر ميوه گرون شده، با اين پول دستم كه نميشه چهار كيلو ميوه هم خريد؟! علتش رو پرسيدم عباس آقا گفت: «اون روز كه پدر محترمتون اومد ميوه بخره عينكم همراهم نبود، قيمتها رو به جاي تومن به ريال ديدم!»، كاش عباس آقا يه روز ديگه هم عينكش رو گم كنه!
ـ مديريت عروسي با پدرزنم بود، مدام ميگفت «بايد بتوانيم فضاي شادي را مثل عزا مديريت كنيم.»، هر چي ميگفتم نميشه، زشته، فيلم ميگيرن مثل قضيه تركيه شر ميشه، قبول نميكرد، ميگفت: «مؤمن، بشاش، زيرك، عليم و بصير است.»، جاي شما خالي، تا توانستيم سعي كرديم بشاش باشيم.
- پدرزنم گفت: «بايد به رغم تمامي مشكلات اقتصادي و معيشتي، دلخوش، بانشاط و شادمان باشيد.» گفتم خب چطوري؟ گفت: «بايد بريد مسافرت، چون هر كي ميره مسافرت يعني كه دلش خوشه!»
با اين مخارج اول زندگي كه نميشه مسافرت رفت، با بابا صحبت ميكنم شايد بذاره از اين به بعد توي سفرهاي استاني همراهش باشيم.
- امروز رفتم دانشگاه، بچهها خيلي تحويلم گرفتند، همه تبريك ميگفتند ...
يكي از دوستام پرسيد پدرزنت چه كاره است؟ تعجب كردم كه چطور نميدونه با كي ازدواج كردم! من هم بهش گفتم كه پدر زنم رئيس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري و رئيس مركز بينالمللي جهاني شدن و همچنين رئيس شوراي ايرانيان خارج كشور و... كه دوستم وسط حرفم پريد و گفت: «مگه تو چند تا پدرزن داري؟» و وقتي براش توضيح دادم كه همه اين مناصب رو يك نفر اداره ميكنه، يه جملهاي گفت كه من درست متوجه نشدم، فقط ميدونم توي جملهاش كلمه «الهام» و «صد رحمت» بود.
ـ من هميشه به بابا ميگم يه سخنگوي ديگه براي دولت انتخاب كن، آخرش اين الهام باعث دردسر ميشه، ديروز به همراهم زنگ زد و معذرتخواهي كرد كه نتونسته در مراسم شركت كنه، ميگفت گرفتار بوده، من هم آخر مكالمه گفتم: «ممنون زنگ زدي، لطف داري الهام جان!» اگه بابام نرسيده بود و توضيحات نداده بود احتمالا اولين لنگه كفش با سرم اصابت ميكرد!
ـ پدرزنم گفت كه هر روزنامهنگار و خبرنگاري كه اذيتت كرد، اسمش رو بده به من، اونطوري كه شنيدم يه زهر چشم اساسي از بعضي خبرنگارها گرفته و از يكي دوتا سايت هم شكايت كرده، البته ميدونم بابام اصلا با اين جور كارهاش موافق نيست، اما چه كار كنم، پدرزنمه ديگه و احترامش واجب! حالا نميدونم اسم اين طنزنويس صفحه سوسه رو بدم بهش يا نه؟!!
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
اميدوارم همه زوج هاي جوان خوشبخت شوند.
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟






