استعدادهاي درخشان، قطعهِ چند؟ رديفِ چند؟
رضا امیرخانی در گزارشی مفصل که به گفته خود با "هدف ملی" نگاشته، سازمان
استعدادهای درخشان را از ابتدای آغاز کار تا حال حاضر به نقد کشیده است و
نسبت به اتفاقات اخیر در این سازمان هشدار داده است.
به گزارش
خبرنگار تابناک، امیرخانی گزارش خود را با این جمله آغاز کرده است که: اين
پارهخط را نه به جهتِ جوشِ مسوولان مينويسم -كه خدا نياورد شيرشان
خشك شود و نه به نيتِ خروشِ مردمان -كه خدا نكند حنجرهشان خش بردارد- كه
مدتهاست نااميدم... اين نوشته را مينويسم در اين روزگارِ وانفسا فقط به
يك هدف؛ يك هدفِ ملي.
وی در ادامه با اشاره به تشکیل این سازمان
در دوران طاغوت آورده است: و كه بودند اين نوخاستهگان؟! ايشان قرار بود
رجالِ دورهي وليعهد باشند. صبح به صبح دكتر برومند، كه به همراهِ
ليليِ اميرارجمندِ كانونِ پرورش و رضا قطبيِ راديووتلهويزيون، سوگليهاي
علياحضرت فرحِ پهلوي بودند، سرِ صفوفِ منظمِ مدرسهي مختلطِ تيزهوشان كه
زيرِ نظرِ مستقيمِ مستشارانِ امريكايي در سالِ 54 و 2535 تاسيس شده بود،
حاضر ميشد و براي بچههاي تيزهوش سخنراني ميكرد كه "ما رجالِ دورهي
درخشانِ انقلابِ سفيديم و پاسبانانِ آستانِ اعلاحضرت محمدرضا... اما شما
تربيت ميشويد تا رجالِ وليعهد -رضا- باشيد..." تيزهوشان، نه زيرِ نظرِ
آموزش و پرورش كه مستقيما زيرِ نظرِ دفترِ علياحضرت فرحِ پهلوي بود و اين
دقيقا همان ايدهاي بود كه در هر نظامِ آموزشِ همهگانيِ غيرِعادلانهاي
كه نياز به آموزشِ مجزا براي تيزهوشان پيدا ميكرد، به درستي رعايت ميشد.
تيزهوشانِ تايلند زيرِ نظرِ پادشاه بودند و تيزهوشانِ استراليا غيرمستقيم
زيرِ نظرِ ملكه و... و تيزهوشان فرانسه را مستقيما مديا حمايت ميكرد كه
مسوولِ كنترلِ افكارِ عمومي بود و در حقيقتِ سلطانِ معاصر...
و
قرار بود همهي اين خردسالانِ تيزهوش، از همان دورهي راهنمايي، آشنا
شوند با مظاهرِ تمدن، پس خانم معلمِ رقص از اروپا واردات ميشد و آقا
معلمِ زبان از امريكا... هنوز اين جمعِ كوچكِ خردسالان، دو-سه سالي بيشتر
در مدرسهي تيزهوشان درس نخوانده بودند كه توافقنامهي استعدادهاي درخشان
با بركلي و استنفوردِ ايالاتِ متحدهي امريكا براي ادامهي تحصيلشان
نهايي ميشد و خودِ شاه كه كمتر از جشنهاي دو هزار و پانصد ساله در جايي
حاضر نميشد، براي بازديد از وضعِ تحصيليِ دانشآموزانِ تيزهوش، به
مدرسهي خيابانِ الوند ميآمد و... و نميدانست كه در ميانِ همان
دانشآموزانِ دستچينشده كسي هست كه طرحِ ترورِ وي را ريخته است... طرحي
كه هيچوقت عملي نشد و هيچ زماني هم در تاريخِ افتخاراتِ دانشآموزيِ اين
ملك، كسي نخواست ببيندش...
در ادامه نیز آورده است: نيمهي اولِ دههي شصت، پايانِ هر سال، بيش از آن كه از نمراتِ
كارنامههامان بترسيم، از تعطيليِ مدرسه ميترسيديم كه مسوولانِ چپگراي
وقت با هر مدرسهاي خارج از نظامِ همهگاني مخالفت ميكردند. زورشان به
مدارسِ زنجيرهايِ اسلامي نرسيد، اما تخته كردنِ دكانِ دو مدرسهي كوچكِ
آموزشِ تيزهوش، زيرِ نظرِ دفتركي در معاونتِ آموزشِ استثنايي كار چندان
سختي نبود. هنوز پانزده ساله نشده بوديم، كه مدير روزي جمعمان كرد و گفت
امسال، سالِ آخرِ عشق است... سردرگريبان شديم و عاقبت به همدليِ همان
نوخاستهگانِ فارغالتحصيل و معلمانِ كمشمارِ قديمي، ايدهاي به كلهمان
زد. كلاسها را تعطيل كرديم تا نمايشگاهي درست كنيم به نامِ دستآوردهاي
تيزهوشان!
امیرخانی به اشاره به سرنوشت این سازمان در دوران پس از انقلاب نوشته است:
اين گونه شد كه مردي آمد كه نمايشگاه را نديد و گيل-هارد-بنك را نديد و
روپوشهاي سپيد را نديد و عينكيترينها را نديد و در عوض انسان ديد! و
وقف نمود خود را، نه به بيع و نه به شرط. امروز ما نه دانشآموختهگانِ
سمپاد كه درآمدِ جاريِ آن موقوفهايم و مديونِ آن وقف... وقفي كه عمر بود
و موقوفهاي كه نسل شد. و امروز همهي نگراني آن است كه اوقاف نيز در
كنارِ آموزش و پرورش و وزارتِ علوم و بنياد نخبهگان و سازمانِ جوانان و
ستادِ فلان و بهمان، از اين پارهخط به صرافتِ تملكِ تكهي ديگري از اين
گوشتِ قرباني بيافتد.
اين گونه شد كه مردي آمد به نامِ جوادِ
اژهاي كه حجهالاسلام و المسلمين و دكتر چيزي به شانش نميافزايد،
سازمانِ استعدادهاي درخشان را پايه گذاشت روي اين دو مركزِ آموزشِ تيزهوش،
به سالِ 1366. سازماني كه هيچ نبود، نه ميز بود و نه صندلي و نه پست و نه
تشريفات... هيچ نبود الا يك وقف و يك موقوفه هر دو از جنسِ انسان...
نفوذِ
جوادِ اژهاي باعث شد تا سازمان، خارج از مجموعهي آموزش و پرورش، زيرِ
نظرِ نخستوزيري و بعدتر رياستجمهوري ببالد و بركشد. مدارس توسعهي كيفي
پيدا كنند و با ملاكها و مناطهاي دقيقِ علمي گزينش انجام شود. گزينشي كه
هيچ بچهمسوولِ خنگ و خلي از سوراخش به اشتباه رد نشود و هيچ گربهرويي
براي فرزندِ صاحبِ ثروت و صاحبِ قدرت در آن تعبيه نشود. و البته همين
موضوع هم هماره باعثِ گرفتاريهاي سازمانِ مليِ پرورشِ استعدادهاي درخشان
يا سمپاد بود.
حالا ديگر به همان ترتيبِ سابق، زيرِ نظرِ همان
معلمانِ عاشقپيشهي قديميِ كمشمار و فارغالتحصيلانِ تيزهوشي كه قرار
بود رجالِ دورهي وليعهد باشند، مثلِ همان چاق و دراز و ريشو، فرهنگي شكل
ميگرفت به نامِ فرهنگِ سمپاد. بالاترين تعدادِ المپياديها از مدارسِ
سمپاد بود. ما، چهل نفر رياضي بوديم، كه در سالِ آخرِ تحصيلمان، از شش
نفر تيمِ جهاني المپيادِ رياضي، پنج نفر همكلاس بودند و همان سال بهرنگ و
پيمان اولين مدالهاي طلاي تاريخِ المپيادها را گرفتند. سالي بعد، مريمِ
فرزانگاني اولين مدالِ دختران را گرفت در آوردگاهِ جهاني و يكي دو سالِ
بعد بچههاي شهرستان هم كه حالا قد كشيده بودند، به بچههاي تهران اضافه
شدند و مهدي، به عنوانِ اولين نسلِ فارغالتحصيلِ اصفهاني، اولين مدالِ
طلاي جهانيِ خارجِ تهران را گرفت. در بعضي آبساليها صد در صد و در بعضي
خشكساليها دستِ كم نود در صدِ مدالآورانِ جهاني از بچههاي سمپاد
بودند... و البته همين را آموزش و پرورشيها تاب نميآوردند و براي همين
چيزي تعبيه كردند به نامِ باشگاهِ دانشپژوهانِ جوان تا سمپاديهاي سالِ
آخري را بر بزنند ميانِ آموزش و پرورشيها و بعد دوباره چونان مقامرانِ
ماهر بيرون بكشندشان، و كسي نفهمد شعبده با اهلِ راز كردن چه آخر و عاقبتي
دارد... سمپاد هم به دليل همين "حسد" مجبور بود چراغِ خاموش حركت كند و
هيچجا از دستآوردهاش صحبتي نباشد...
سازمان كه در زمانِ رياست
جمهوري مقام معظم رهبري تاسيس شد، در زمانِ رياستِ جمهوري آقاي هاشمي
رفسنجاني، با هوشمندي و عدمِ دخالتِ دكتر نجفي، باليد و رشد كرد. در
زمانِ آقاي خاتمي، و وزراي ناكارآمدِ دولتِ هفتم و هشتم، رشدش متوقف شد و
در زمانِ آقاي احمدينژاد و وزراي! دولتِ نهم، تمام شد...
آرام
آرام آموزش و پرورشيها با كم شدنِ نفوذِ رئيسِ سمپاد، سازمان را بيشتر
زيرِ اخيه كشيدند و دورِ سمپاد را گرفتند... ايرادات را به روزنامهها و
سخنگاهها كشانده بودند كه سمپادي بيدين است و سمپادي طراحي ميشود براي
فرارِ مغزها و سمپادي ضدانقلاب است و...
ما را ميخواستند آموزش و
پرورش و از نظام ميپرسيدند! ميگفتيم از خاطراتمان در طرحِ كادِ ابداعيِ
پتوشوييِ اميرالمومنين(ع) كه پتوهاي معراج را بچههاي دبيرستان ميشستند و
حالا هم خس خسِ سينهي مهندس مهدي از تبعاتِ همان شرابي است كه شهيد سهيل
را به آسمان كشانده بود...
ما را ميخواستند آموزش و پرورش و از دين
ميپرسيدند! ميگفتيم مثلا در شبِ بيست و يكم هزار ظرفِ يكبار مصرف سحري
داده ميشود در مدرسهي هشتصد نفره، عددِ تدين چند ظرفِ يكبار مصرف است؟
برايشان از آشپزخانهي هياتِ فارغالتحصيلان ميگفتيم كه آبكش دستِ كسي
است كه پذيرشِ بركلي دارد و كفگير دستِ ديگري است كه همانجا پشتِ مبايل،
نفت سوآپ ميكند و نثارريز عضوِ ارشد تيم ملي المپياد فيزيك در سالهاي
دور است... چيزي كه در اتاقِ فكر بنياد فلان و سازمانِ بهمان هم پيدا
نميشود!از آن طرف سينهزنِ چنين هياتي نيز يك رقميِ كنكور بود و استادِ
نمونه و دانشآموزِ برجسته...
برای مطالعه متن کامل این گزارش خواندنی و جذاب اینجا را کلیک کنید./ متن کامل خبر در صفحه اجتماعی


