شوريدگي و شيدايي انسان در محاکمه عشق ورزي
ناکامي، سرخوردگي، تحقير طبقاتي، تحقير جنسيتي و تحقير انساني درسريال دلنوازان به پايان رسيد، و برگي ديگر از پاييز رسانه ملي رقم خورد. به عوامل سازنده آن خسته نباشيد ميگوييم. مردم ما دو ماه از پاييزشان را به تماشا نشستند و بي صبرانه به بارش بلورين دانههاي برفي اميد، دلبستند تا شايد در زماني نه چندان دور شکوفايي بهار را در لابلاي طپشهاي رنجهايشان به تماشا بنشينند. اما افسوس که چنين نشد شايد بيشتر يک خواب بود و يک تصوير جامانده از غبارنيم نگاه ناتوان انسان به پيرامون خود آن هم در سريالي فرمايشي.
به بهانه اين دلنوازي عامه پسند که برگ ريزان حق انتخاب را به تصوير کشيده است پرده از راز دلشکستگي انسانها برمي داشته ميشود، از بهزاد گمگشته که به سبک سريال سازان سفارش پذير، شوريدگي و شيدايي اش تحقير شد و يلدايي که داغ سوختگي جان و مهر کلامش بر روان دختران اين سرزمين باقي خواهد ماند.
هر دو با غفلت پدر و پدر خوانده روزهاي به ياد ماندني زندگي شان از دست رفت تاآنجا که در محيطي پليسي با هم درددل نمودند و راز دورشدنشان را بر ملا ساختند باز هم غفلت و افسوس فرصتهاي از دست رفته. بهزاد با ترحم پدر خوانده و يلدا با تحقير پدر، عمري را سپري کرده بودند آنها خاطرهاي شدند براي کساني که رنج تنهايي انسان را ميشناسند جرأت و استقلال اين دو مورد عتاب قرار گرفت و عشقشان با کلانتري ولنجک گره خورد نه خانه امن رعنا.
داوري پيرامون اهانت به کرامت انسانها را به همه آناني ميسپاريم که غزل شوريدگي و شيدايي آدمي را ميسرايند و ناله جدايي ني را در نيستان با همه وجود لمس و درک ميکنند و باور داشتهاند که نبايدبيننده سريالهاي تلويزيون بود زيرا برنامه سازان اين مجموعهها با ناديده گرفتن مقام انسانها، آنهارا يا درتب، يا مجنون و يا در خواب ميپندارند و مانند خانواده نوکيسه و روشنفکرنماي جهان ملک پور و عمه خانم که سرنوشت بهزاد را با مهتاب رقم زده بودند آنان هم آينده اين مردم را رقم ميزنند بي آنکه بدانند چه خطاي بزرگي را مرتکب ميشوند و چه جفايي بر ايشان روامي دارند. و جاي تأسف بسيار آنکه رجال رسانه ذوق زده به وجد آمدهاندو ميگويند : ما بنا داريم در هر فصل (به مانند اين سريال) سريالهايي فرهنگي متناسب با هويتمان بسازيم.
چه بگويم و چه بنويسم که رنجنامهاي بيش نيست. آقاي مير باقري شما که تا چندي پيش در شورايعالي جوانان بوديد در آنجا هويت و فرهنگ راچگونه تعريف کرديد که سريال دلنوازان را مرتبط با فرهنگ و هويت ما دانستيد؟ با توجه به گفتههاي شما و سطح اين نمايش ، مورد عتاب و سرزنش برخي دوستان قرار گرفتم که چرا در نقد سريالي قلم به دست گرفتهاي که کمتر صاحب فکري به آن توجه ميکند و توجه عامه مردم هم به دليل فقر رسانهاي است. اما نميتوانم ناديده انگاشتن شعور جوانان و مردمي را که هويت خود رامديون در کنار بودن آنها هستم را فراموش کنم، مينويسم براي جوانههاي اميد کشورم و براي آناني که در کلاس درس نگاه صادقانه شان من را از نپرداختن به امروز برحذر ميدارد و شرمنده شايستگي و صداقتشان ميسازد.
اي کاش مسعود رسام زنده بود و از بهزاد، هامون مهرجويي را ميساخت و خوشبتختي يلدا را در خانهاي سبز به تصوير ميکشيد و رامبد جوان هم از گذشتهها به شيريني و افتخار سخن ميگفت تا مردم تماشاگر نجوي مظلومانه يلدا با بهزاد در کلانتري ولنجک و اداره آگاهي در کنار سرکار خانم پليس نباشند و اي کاش مسعود رسام زنده بودو در سرزمين سبزش خندههاي يلدا اميد را در دختران جوان سرزمينمان زنده ميکرد و روزگار خوش بهزاد، پسران ما را به خوشبخت نمودن دختران بي نام ونشان اما انسانهاي با وفا، تشويق مينمود. اما افسوس نه ديروز، که سالهاست مسعود رسام ازميان مارفته است و امروز سرزمين من نگران يلداها و بهزادهاست!
1. فيلمنامه محدود کننده فضاي آزادي بر مبناي يک مغالطه است.
فيلمنامه در يک گزاره شرطي حقيقيه منفصل شکل گرفته و دايره انتخاب بهزاد را محدود به دو گزينه قرارداده است يلدا يا مهتاب واين يک مغلطه آشکار است، چرا از گزينه سوم استفاده نشده و به تعبير منطقيها بايد در مقابل مانعت الجمعي مطرح ميشد. محدود کردن حق انتخاب در چنين شرايطي مخالف پديده آزادي انسان است با اين غفلت عوامل سازنده سريال، عشق بهزاد را در نزد مخاطبين خياباني و ادامه زندگي اش را قرار گرفتن در مقابل عمل انجام شده قلمداد ميکنند - هرچند از نظر ما يلدا گزينه مناسبي است - وقتي پايههاي يک داستان سست و ضعيف باشد به قول اهل منطق، سرنوشتش سالبه به انتفاع موضوع است، همه ابعاد آن به چالش ميافتد اساس اين فيلمنامه باتحقير جامعه، خاصه جوانان شکل گرفته و آنها را سزاوار خوشبختي و آسايش روحي نداسته است و حق انتخاب را لقمه بزرگي ميداند که جوانان ما لايق آن نيستند.
در اينجا نميتوان به بهانه تفاوت ديدگاه منتقد و نويسندگان تمسک جست و از فيلمنامهاي آشفته دفاع کرد. نويسنده سريالي که قرار است در شبکه جوان روي آنتن برودبايد شناخت کافي از جامعه جوان داشته باشد و به آسيبهاي داستاني خود هم آگاه باشد و روان يک جامعه جوان را بيهوده نرنجاند. محدويتي که براي تحقير بهزاد، در اين سريال بوجود آمده از بي توجهي عوامل سازنده به گزارههاي منطقي قابل قبول براي همگان خبر ميدهد.
2. پرداختن به معلولها، بدون نشانه رفتاري بر وجود علتها، گمراه سازي مخاطب، مشخص نبودن شخصيت اصلي (برخي از منتقدان هم به اين موضوع اشاره کردهاند)، ايجاد جهشهاي غير معمول در افراد برخلاف روال انواع فيلمنامهها چه سنتي و غير آن، عدم رعايت حداقل مطلوبيت تعادل براي شخصيتها، الغاء روحيه تشويش، اضطراب، سرخوردگي، ناکامي و نااميدي در مخاطبين و به ترديد واداشتن آنها و ربايش قدرت انتخاب، تقليل روحيه خود باوري و ترويج خشونت از جمله معايب اين فيلمنامه ميباشد از آسيبهاي ماندگار و فراموش نشدني آن هم ميتوان به موار زير اشاره کرد: ترويج اشرافي گري و تشويق ازدواج با دختران مرفه، تثبيت روحيه جبرگرايي و تحقير پذيري در گروهاي آسيب ديده و پر درد جامعه.
3. مفهوم سنت دراين سريال گنگ و نارساست تنها وجه سنتي مشخص آن تعيين ازدواج مهتاب و بهزاد است..
4. تحقير زنان براساس استقرايي ناقص و تعميمهاي ناروا (مغالطه)
وضعيت آشفته و ناکارآمد زنان در اين مجموعه حکايت از پيش فرضهاي ذهني نويسنده فيلمنامه دارد يعني تفکري هرمنوتيکي مبتني بر منفي بودن نقش مادر در ذهن نگارنده، که بر اساس يک استقراء ناقص به موضوع زنان و مادران شکل گرفته است. اين شيوه نيز از انواع مغالطاتي است که به تعميمهاي ناروا از آن ياد ميشود. به نظر ميرسد نويسنده اين فيلمنامه تجربه موفقي از درک مقام مادر نداشته است که نتوانسته حداقل زيبايي عشق مادري را به تصوير بکشاند و با نگاهي غضب آلود و بدبينانه زنان را در اين سريال به تحقير کشانده است.
5. عدم تناسب موضوع (عشق) با هدف (عبرت)، ايجاد آشفتگي و انزوا در جوانان ميانجامد.
سوال مهمي که مخاطب سخت درگير آن است عبارت از اين که آيا بهزاد يک عاشق است يا از روي هوس چنين تصميمي گرفته است؟ با توجه به شخصيت پردازيها و هدف قرار دادن عبرت در روند فيلم مفهوم عشق مورد بي مهري قرار گرقته شده است. عوامل سازنده اين سريال از يک سو با محور قرار دادن بهزاد و شخصيت او همراه با موسيقي پاياني، مخاطب را درگير يک جريان عاشقي مينمايند و از سوي ديگر با بستر سازيهاي گنگ و غير معقول، يک پرونده جنايي را پيش روي مردم باز ميکنند، آنگاه با داستاني آشفته به تحقير و تضعيف روند عاشقي ميپردازند. و باحضور يلدا در کلانتري، مخاطب را به گريز از ازدواج با دختران آسيب ديده و رنج کشيده دعوت ميکنند.
6. حق انتخاب و خانواده در اين سريال نيازمند باز تعريف هستند.
چنين به نظر ميرسد که برخورداري از حق انتخاب و حس علاقه مندي به همسر در نظر عوامل سازنده تنها از يک انسان مطلق و بي نقص بر ميآيددر اين سريال با برداشتهاي غير منطقي، رابطه بين خانواده و حق انتخاب، رابطهاي طولي عنوان شده است. در صورتي که در تعيين سرنوشت افراد يک خانواده، ميان آنها ، تعاملي عرضي برقرار است. القاء گنگ نقش خانواده ميتواند با استقلال شخصيت جوانان در تضاد قرار گيرد و به ترويج غير انساني تربيتهاي کاسب انگارانه درجامعه بيانجامد.
8. خلا يک خانوداه موفق و متعادل در اين سريال، آسيبهاي آن را بيشتر و نگراني جوانان را افزايش ميدهد.
9. کندي سرعت سريال و شوک پاياني آن، با هيچ توجيهي پذيرفتني نيست، آشفتگي مخاطب، يکباره به نقطه اوج رسيد و با ادعاي غير منتظره ساختن نتيجه آن، نه تنها آرامش به مخاطب بازنگشت بلکه پايان دلنوازان به اجتماع نقيضين ختم شد.
در روند تحقيرجامعه و جوانان، منتقدين اين سريال هم با نظر سنجيهاي حرفهاي و يک جانبه دستاندرکاران رسانهاي، مورد تحقير و بيمهري قرار ميگيرند اين تصميم ناعادلانه بر سنت قدرت و ثروتي استوار است که از ابتدا با تهديد بهزاد راه هر گونه گفت وگو را بر او بست و مهر سکوت برکلام يلدا نهاد.
10. در اندوه فرصتهاي از دست رفته، سه دهه نتوانستن يا نخواستن؟
آيا وقت آن نشده تا رجال رسانه به اين سوال پاسخ دهند که به کجا ميرويم؟ آيا يک فيلمنامه نويس مبتدي درشبکه سه سيما وجود نداردکه نظارتي به اين داستانهاي از هم گسيخته داشته باشد تا هويت، فرهنگ و حتي هنرمندان کشور به بازي گرفته نشوند؟ نميتوان از اين همه جفاي بر مخاطب به سادگي عبور کرد بعد از سه دهه هنوز اين توفيق براي رسانه ملي حاصل نشده که حق انتخاب و زيبايي عشق را در جامعه به تصوير بکشاند و در تغييرات اجتماعي آن را عاملي چاره سازو درمانگر معرفي نمايد. حاصل اين بي توجهي، سر در گمي جامعه و ناياب شدن مقام عاشقي است بالا رفتن آمار طلاق و فرار از ازدواج حاصل اين غفلتهاست.
آقاي ضرغامي! به دنبال گمشده جوانان باشيد! به پاسداشت صداقت و درستي آنها از سهم خود در ساختن سرنوشت شان هزينه کنيد و فرصت را مغتنم بشماريد. بيابيد آنچه را که امروز جامعه ما سخت نيازمند آن است، آن را به جوانان معرفي کنيد و هراسي نداشته باشيد. درآن صورت در راه سعادت و سرنوشت يک ملت گام برداشته ايد. آقاي ضرغامي! گمشده جوانان ما، همان شراب پردرد هدايتي است، که حيات خسته دلان امروز به سيراب شدن از آن نيازمند است ، همان زلال رواني که اگر با قدرت ازلي اش جاري شود بنيانهاي ترحم و تحقير و تهديد انسان را از ريشه بر خواهد کند و بشارت نجات درسايه عشق عاقلانه را به ارمغان خواهد آورد و آن نيست مگر ازليت عشق ملانا به شمس، نيست مگر آفرينش روح اميددر زيباي شيرين و فرهاد و شکسته شدن جام دل به دست عشقي زميني آن هم از نوع آسماني اش يعني ليلي، همان واژه غريبهاي که اين روزها بيشتر زميني است.
ازچهره است و با چهره به پايان ميرسد، مرگ زود هنگامش، جوانان، بنيانهاي خانواده و هويت ما را سياه پوش نموده و رسانه ملي سالهاست که آن لباس سياه را از تن درنمي آورد و در پايکوبي از خودبيگانگي انسان، جشن تبليغات بازرگاني برپا ميکند و هر روز در عزاي نبود راه و رسم عاشقي، برگي از تنهايي انسان را رقم ميزند و او را که در همين نزديکي هاست از ما دور ميکند يعني آن خدايي که خودعاشق است و تضمين عاشقي و دلدادگي انسان است..
سر دفتر عالم معاني عشق است
سر بيت قصيده جواني عشق است
اي آنکه خبر نداري از عالم عشق
اين نکته بدان که زندگاني عشق است
عمر خيام
تحليلي بر شخصيت پردازيها در سريال دلنوازان
عمه خانم زني فلج نه سنتي
عمه خانم مانند مادر يلدا فلج است، اما از آنجايي که روي ثروت خانوادگي و حامي قدرتمندي چون برادر وکيلش تکيه زده، دست تحقير به رويش بسته است. اما مادر يلدا در بهزيستي بر حقارت دخترش تکيه زده و نامي از او باقي نميماند. مبالغه نيست اگر بيشتر مشکلات را زيرسرعمه خانم بدانيم کارگردان فقط او را يک زن سنتي معرفي ميکند آه و نفرين و بستن در بر روي بهزاد و شکار ترحم اطرافيان با اشک ريزان مکرر و حضور روشنک لجباز و مهتاب با توهم عقلانيت (خاصه در برخورد با مادر) شاهدان مناسبي بر خودخواهي و خود شيفتگي شخصيت عمه خانم هستند، به همين سبب و به تعبير اريک فروم مفهومي از مهرورزي در او يافت نميشود لذت بردن در او فلج شده است.
يلدا را نميشناسد اما تحقير و نفرينش مينمايد، با تهديد اقدام به تعيين ارثيه ميکند چنين به نظر ميآيد که قصد داشته بهزاد را در مقام دامادي خود خريداري نمايد. محروميت مخاطب از اين فهم به عهده کارگردان است نپرداختن به شخصيت عمه خانم وگذشته اش، اينکه چرا همسرش را از دست داده و در اين مدت رابطه اش با برادر وکيلش چگونه بوده است، مي توانست به فهم مخاطب کمک نمايد، اينکه ثروت خانوادگي آنها از کجا آمده چرابين اين دوتا تقسيم شده وحتي راز تضاد شخصيت روشنک و مهتاب، را هم آشکار کند ضعف نپرداختن به علتها و درگير کردن مخاطب با معلولها از اشکالات ديگر اين فيلمنامه است که بر خلاف روند فيلمنامه نويسي تماشاگر را به خطا و اشتباه وادار ميکند عمه خانم نه تنها نماد يک مادر سنتي نيست که بيشتر ما رابه ياد خشونتهاي کليساي قرون وسطي مياندازد و نمادي از مقابله با عقلانيت و انسان ستيزي است و شايد به همين سبب آقاي کارگردان گه گاهي با چادر سفيد و تسبيح در دست او را به ما نشان ميدهد و براستي اگر چنين باشد نقطه مقابل اين سنت خشن کدامين عقلانيت است؟ آيا بهزاد در نزدکارگردان نماد عقلانيت است ؟ آيا بهزاد نماد مدرنيته است؟ ظاهر فيلمنامه نشاني از اين امر ندارد وآشفتگيهاي داستان به تفالههاي مدرنيته بيشتر تکيه کرده تابه حقيقت آن.
رعنا فاقد هرگونه رفتار مادرانه و همسري بي تدبير
شخصيت مادر بهزاد آنقدر ضعيف است که مقام مادري را زير سوال ميبرد احساس مادري در چهره اش نيست، حتي کلام مادرانه هم ندارد. خيلي راحت به بهزاد ميگويد يلدا را طلاق بده، مي گويد با مهتاب ازدواج کن تا بعدا او رابشناسي ، بهزاد خبر پدر شدن خود رابه او ميدهد اما مادر عاري از يک واکنش عاطفي است. اولين ديداراو با ستايش باعث رنجش و عصبانيت روان مخاطب شد اين صحنه ميتوانست نقطه اوجي در سريال باشد اما آنقدر بي روح و سرد بود که به رنجش از رعنا انجاميد تمايل رعنابه ازدواج بهزاد و مهتاب شايد گريزي باشد بر سنتي بودن او اما رعنا يک فرهنگي است و درگير مشکلات زمانه خود است چرا اينقدر ناتوان عمل ميکند و مهرورزي مادرانه را زير سوال ميبرد انتخاب نشانه رفتاري فيلمنامه نويس، در مورد رعنا گنگ است.
آيا بنابر توصيههاي کارگردان با مقام مادري در ستيز است يا واقعا بيش از اين توان اجرا ندارد؟ اميدوارم همه بينندهاي اين سريال تحقير يلدا در خانه رعنا را فراموش کنند، ميز شامي که بدون يلدا ترتيب داده شده بودو يک مادر فرهنگي و وکيلي متنفذ بر گردآن جمع شده بودند و به نوازش فرزند خود مشغول بودند تا شايد بهزاد آشفته، يلدا رابيشتر فراموش کند. آيا اين صحنه به بي انصافي و بي رحمي اين خانوداه دلالت ندارد مادري باردار حتي اگر جنايت کرده باشد، مستحق اين تحقير نيست.
ياد مادران سنتي و مهرباني که از غذاي خود کم کرده و به عروسشان ميدادند بخير. آنهايي که غذا دادن ودر کنار خانم بارداربودن را عبادت و سبب رزق زياد ميدانستند. وقتي آقايان سازنده تصميم دارند جريان عاشقي را جنايي کنند مردم ما بايد بهاي آن را بپردازند و فرهنگ و هويتشان اينچنين بي رحم و ضد انساني معرفي شود. اميدوارم غير ايرانيها اين صحنه را نديده باشند و در آينده هم نبينند. تعدادي از بينندههاي اين سريال آن شب براي يلدا گريستند و از فرهنگي بودن رعنا عصباني شدند و در وکالت جهان ملک پور و گذشته اش ترديد کردند.
رعايت حداقل مطلوبيت تعادل براي شخصيتهادر اين صحنه از بارزترين معايب فيلمنامه است. ناگفته نماند که همسرداري رعنا هم چندان جالب نيست خيلي زود در مورد همسرش قضاوت ميکند و بي مقدمه هم به دفتر او ميرود و عذر خواهي مينمايد. آقاي کارگردان شما بهزاد رابه اعتراف نزد اين خانواده فرستاديد ؟ آيا تأکيدتان بر توجه جوانان به مشارکت با خانواده، خانواده ملک پور است؟ اي کاش ريشه اين ناتواني هارا به تصوير ميکشيديد، اين همه معلول به رخ مخاطب کشيده شده اما همچنان علتها ناپيدا و مخفي ماندهاند.
دکتر فرهاد زند شخصيتي ناباور براي مخاطب
يکي ديگر از شخصيتهاي اغراق آميز دکتر فرهاد زنداست اوبه کدامين دليل هنري نقش آفرين يک پزشک جراح قلب شده است؟ سن تقويمي کم، چهره آشفته و خشن نه افسرده، گريم نامناسب، کلام ناموزون و... هيچکدام از اينها نسبتي با يک جراح قلب ندارند جالبتر آنکه بي هيچ نشانه رفتاري، شخصيتي عاشقي به او نسبت داده ميشودما از ارتباط او با خانوداه اش خبري نداريم او مقصر يک حادثه رانندگي است که دچار عذاب وجدان شده و به بيماري افسردگي مبتلا گشته است اين بيماري آنقدر شديد است که جسم اوراهم تحت تأثير قراداده تا آنجايي که دست لرزانش در اطاق عمل با جان بيماران درگير ميشود و اگر مهتاب منجي نباشد بيمار زير عمل جراحي خواهد مرد.
در روزهاي پاياني سريال با لباسهايي ظاهر ميشود که شايد دانشجويان سال اول پزشکي بيشتر آن را قبول دارند تايک جراح حاذق قلب. خوشبختانه افسردگي حاد او هم در دو سه جلسه آشنايي با مهتاب رفع شد. آقايان نويسندگان محترم و جناب کارگردان، چگونه فرهاد را عاشق معرفي ميکنيد و ازهمه رنج آورتر آنکه او را به رخ بهزاد ميکشيد البته در جاي خود به شخصيت بهزاد بيشتر ميپردازم اما کافي است يک مقايسه بين اين دو داشته باشيد تا عشق را به سادگي درک کنيد بهزادبا همه تحقيرهاي عمه خانم وقتي خبر بيماري او رامي شنود صادقانه متأثر ميشود و به عيادت او ميآيد اما فرهاد شما با همه درگير است از پرستار تا مهتاب و... او آسيب رواني ديده و با عذاب وجدان به گذشته اش زندگي نگاه ميکند به خود بدبين است و اين بدبيني را به همه سرايت ميدهد نسبت ناروا به او نميدهيم اما اصراري هم بر عاشقي اش نداريم از گذشته فرهاد جز يک تصادف نشاني ديده نميشود پس به کدامين علت او عاشق است؟ چون نويسندگان درک درستي از عشق ندارند؟ يا به اين دليل که نامش فرهاد است؟ باز هم تصوير نادرست عشق در دلنوازان و اثبات گم شدن بهزاد درنزد مخاطب با هنر نويسندگان آن.
مهتاب، اگر دينداري عاقلانه را به تصوير ميکشيد در نمرات منفي دلنوازان، بيست ماندگاري بود.
مهتاب دختري که ميتوانست درخشش ماندگاري داشته باشد اما در دام سفارشات و ناشناسي کارگردان افتاد و در نزد بيشتر مخاطبان به نتيجهاي خلاف انتظار کارگردان کشيده شد ، آنقدر کارگردان در مورد او مبالغه کرده که برخي منتقدان او را فرشته کنش، برخي قديس، برخي ديگر کدخداي دهکده ناميدهاند و نگارنده هم آن رامنجي مينامد. گريم اخيرش هم تغيير کرده گاهي در بيمارستان، آنقدر دوربين به او نزديک ميشودکه گريمي قجري در صورتش نقش ميبندد او ميتوانست الگوي مناسبي براي دختران جامعه باشد و تفکر و ارزشمندي را به زيبايي به تصوير بکشاند اما چنين نشد.
عوامل سازنده اگر جرأت ميکردند از او يک برنادت ميساختند والبته گامهايي هم در اين مسير برداشتند مثل شفاي افسردگي فرهاد با مشاورها وابراز محبتهايي که در تماسهاي تلفني با او گرفته ميشد. حرف زدن يلدابا بهزاد اشکال دارد اما مهتاب مجوز دارد خيلي خودماني از حال فرهاد بپرسد هرچه باشد او يک پزشک است، و معاشرتهاي اومي تواند به عشقي حلال بيانجامد اما يلدا از طبقه محروم است اصلا نبايد مورد علاقه قرار بگيرد چه آنکه بخواهد با بهزاد درددل کند. دفتر آژانس تعطيل است اما راهرو بيمارستان برقرار است و هر عشقي آنجا ايجاد بشود حلال شرعي است اينقدر اين عشق قداست دارد که قبل از دوران عقد شفا هم ميدهد.
دوربين دلنوازان هم روز به روز هم بر نورانيت مهتاب ميافزايد غافل از اينکه نورانيت قلبهاي آسماني فقط با چشمان بصيرت دار مخاطبان قابل مشاهده و تماشاست نه دوربينهاي رسانهاي. راستي آقاي کارگردان استفاده از عينک آفتابي و تيره ضد ارزشهاي ديني است؟ شما به مهتاب اجازه استفاده از آن ر ا در سر مزار مادر يلدا نداديد؟ چرا؟ همينطوري پرسيدم ناراحت نشوييد.
مينا
خواهر رامين، بدبين و رنجيده تقريبا تاريخ مصرفش گذشته و خيلي کم مانند او ديده ميشود، هرچند براي تعادل روشنک وجودش ضروري است.
رامين ساده دل و وروشنک به دنبال اقتدار بي منطق
رامين، شخصيتي که خوب نقش آفريني ميکند و انتظار ميرود در تعريف از کارگردانها دچار افراط نشود در نزد مردم استعداد هنري بسيار بالايي دارد که با شکوفا شدن هرچه بيشتر آن کارگردانها او را رها نخواهندکرد. آقاي رامين داماد شکوه خانم، حقير و درمانده است هنوز به سن انتخاب نرسيده است، ازدواج او، پاسخ به يک هيجان شخصيتي بود بي سرمايه و بي عزت نفس است بايد تسليم روشنک و يا سياستهاي مادرش بشود.
شکوه خانم مخالف است که رامين با مادرش زندگي کند اين هم از اقتدار طبقاتي و تحقير رامين و مادرش. در اين خانواده پول، قدرت به همراه ميآورد و تصميمات توسط سهامدارن آژانس گرفته ميشود رامين قدرت مانور ندارد نه بخاطر آنکه بي پول است، بلکه به دليل تحقيرهاي طبقاتي مجبور است در آژانس بماند احتمالا هيچ وقت نميتواند سرمايه گذار يک آزانس بشود پس به انفعال و رفتار روشنک بايد عادت کند و ژست دروغين مردانگي نگيرد.
آقاي کارگردان هم که روشنک را از زبان خودش معرفي کرد او گفت خانواده ما روشنفکر هستند (در اينجا از همه روشنفکران عذر خواهي ميکنم) تکبر طبقاتي او سرمايه سريال است. در اين خانواده براي آرامش روحي به سفر خارجي ميروند و اين خود دليلي است بر روشنفکريشان و روشنکها حق دارند به يلدا و رامينها فخر بفروشند. نويسندگان محترم، کمتر دختري اينقدر با حقارت با همسرش رفتار ميکند اگر يادتان باشد اخبار اين روزها را بهزاد به رامين گفته بود (همان بهزادي که از نظر شما اشتباهات زيادي دارد) شما قداست ازدواج را زير سوال برده ايد و از تاثير روشنک در خانوادهها و خاصه در نزد مردان بيخبر هستيد.
تحمل شخصيت روشنک براي مخاطب سخت است اگر روشنک را که خوب نقشش را ايفا کرده در قالب طنز مطرح ميکرديد نتيجه بهتري داشت تا اينکه افکار عمومي را درگير چهره گستاخ و زبان تند او نماييد و موجي از بدبيني در جامعه ايجاد کنيد عروسهاي سريال شما يا حرف نميزنند مثل يلدا و يا اينقدر حرف ميزنند مثل روشنک.
بهزاد، گمشده و قرباني
هنرمندجوان و خوش آيندهاي است مشروط بر اينکه در خستگيها نقش آفريني نکند پتانسيل هنري خوبي دارد تلاش قابل توجهي براي ايفاي نقش بهزاد از خود به جاي گذاشت کارگردان فشار زيادي را به او تحميل کرد به تعبير بعضيها شايد به مادرش رعنا برده. اين جوان هنرمند، اگر به ماندگاري و جاودانگي هنر اعتقاد راسخ داردو نميخواهد فقط با تصوير شدن بر جلد مجلهها ماندگاري اش رااثبات کند بهتراست از هنرآفرينيهاي فرمايشي پرهيز کند تاهمواره ازمحبوبيتي ماندگار و اخلاقي بهره مند باشد و مراقب باشد همانطور که بهزادقرباني اين سريال شد او هم مهره سوخته هنرنماييهاي رسانهاي نشود و حرف پدرخوانده اش راجدي تلقي کند و از شرکت در نمايشهاي عامه پسند دوري نمايد و نگران آينده نباشد و اينقدر هم در مصاحبهها عليه بهزاد سخن نگويد!.
غالب مردم او را خوش آينده ميبينند و بعضيها ميگويند درفيلمهاي پرتحرک که مربوط به گروههاي جوان است آقاي استخري قطعا جزءبهترينها خواهد بود، همانطور که در دلنوازان نسبتا خوب درخشيد، باز تعريف شخصيت اوبه دگرگوني سريال خواهد انجاميد، او در خانوادهاي بزرگ شده که به نوکيسه بيشتر شباهت دارند تصميم او يک شورش بر عليه خانواده بود به نظر شناخت خوبي از اطرافيانش داشت و با آرزوهاي بزرگش ميخواست مانند اطرافيانش زندگي نکند يلدا را انتخاب کرد، اما جامعه اجازه نداد تا از تواناييهاي بهزاد براي خوشبختي يلدا استفاده شود و او را ملامت کرد و عمو منصور هم با تهديدات خود مهر خاموشي بر لبان يلدا زد تا بهزاد بيشتر عصباني شود مادر فرهنگي او هم کمک چنداني نکرد مگر پرداخت پولي که جز آن سرمايهاي نداشت و پدر خوانده هم صبورانه شکست او را تماشا کرد تا ادب شود و در آينده بازگردد و آژانس را اداره کند.
بهزاد نمايش نسلي است که کمترين تلاشي براي تعالي شخصيش صورت نگرفته، بيشتر از آنکه به عنوان يک انسان به او نگريسته شود رعيت اطرافيان محسوب ميشده او هم بارها در دفتر آژانس مورد تحقير روشنک قرار گرفت و منت پدر خوانده و ترحماتش با صداي بلند در آژانس به گوش همه رسيد. خانواده مرفه و خودشيفته شکوه خانم تا زماني بهزاد را ميخواهند که در خدمتشان باشد و استقلال بهزاد را برنمي تابند زيرا برده وار به او نگريستهاند وهر تصميم مستقل بهزاد براي آنها سنگين و ناراحت کننده است و به نتيجه هم نبايد برسد چون با فلسفه زيستن عمه خانم و پدرخوانده قابل پذيرش نيست.
بهزاد ميخواهد رنج انتخاب را تحمل کند. اما روندسريال عشق او راخياباني جلوه ميدهد و عوامل سازنده را وادار ميکند که فيلمنامه را به انتحار بکشانند و در روزهاي پاياني سريال که شخصيت اصلي (با فرض اينکه اين سريا ل شخصيت اصلي داشته باشد) بايد به روال فيلمنامهها ، تعالي پيدا کند آنقدر کوچک و حقير جلوه داده شود که از طلاق و جدايي سخن بگويد و مورد نصيحت ستايش قرار گيرد. افت شخصيت بهزاد، اقدام کشنده کارگردان است و از انفعال نادرست او در روزهاي پاياني خبر ميدهد جالب است بهزاد هم از تضاد سنت خانواده با شتاب زدگي شخصيت خود سخن ميگويد از چه روي شتاب جواني و سنت مقابل هم هستند.؟
اين شعاري که اجبارا به بهزاد تحميل شده، با کدام پيشنه جامعه شناسي بررسي شده است؟ کدام خانواده؟ کدامين سنت؟ فقط شخصيت بهزاد شعارزده نبود که به مبارکي تغييرات نادرست فيلم اين هم اتفاق افتاد. سنت ترحم و تحقير که معمولا بعد از تهديد جاري ميشوددر جامعه ما کارکردي ديرينه دارد. وقتي مخاطبان سخنراني بهزاد عليه خودش را شنيدند خنديدند و گفتند چه انشاي خوبي حتما پدر خوانده ات آن رانوشته است. بعضيها هم ياد گاليله افتادند آنگاه که از دست کليسا جان سالم بدر برد.
او از يلدا عصباني است و حق هم دارد چون يلدا بايد آنقدر حرف نزند که به روزهاي پاياني سريال نزديک شويم امابهزاد عاشق واقعي است براي حفظ تعلقات قلبي خود و آرامش يلدااز همه چيز گذشت از خانوادهاي که چندان محبت در آن ديده نميشد از ماشين و شغل تا... اتفاقا معجزه سريال بهزاد است که با اين جامعهاي که نويسنده در اين سريال به تصوير کشيده بالاخره جرأت ميکند سراغي از عشق بگيرد.
هرچند بهاي عاشقي خودرا هم ميپردازد، از شدت علاقه يلدارا در خانه حبس ميکند ، مسافر در راه زندگي اش رابچه خويش خطاب ميکند و اين براي مردي که با مشکلات جدي روبرواست سخن زيبا و پسنديدهاي است. همه رنجهاي يلدا در خانه بهزاد نشانه از عصبانيت بهزاد نيست بلکه روند تحميلي است که اين عشق را حرام جلوه ميدهد اما تفسير خوشبينانه منتقداز اين حوادث اثبات عاشقي بهزاد و انتظار صادقانه اش از يلداست. زماني دست به روي يلدا بلند ميکند که او حقوق خود و جنين درراهش را ناديده ميگيرد. ويلدا را براي يلدا و آنگاه فرزندش ميسازد.
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
برو اي خواجه عاقل! هنري بهتر از اين؟
اما عوامل سازنده، اين عشق را برنمي تابند و براي بيحرمتي به آن در روزهاي پاياني نمايش، اقدامات جنايي را به اوج ميرسانند و پدر خوانده اش را توسط عموي همسرش به قتل ميرسانند تا حاصل اين انتخاب را مقصر جلوه دهند و مهر تأييدي بزنند بر کلام عمه خانم که گفت نبايد يلدا را به اين خانه راه ميداديدهمه تقصيرها گردن يلدا و منصور است. آنها عادت کردهاند يلدا و منصور را کنار هم ببينند. و انگيزهاي براي نگاه منفردانه به يلدا ندارند.
بهزاد اگر چه زود عصباني ميشود و ظاهرا داد پشيماني زده امايک سرمايه اجتماعي است که عقلانيت او بر عقلانيت بسنده آقاي وکيل ارجحيت دارد و قابل مقايسه با عقل ستيزي عمه شکوه نيست و عقل ستايي مهتاب را هم برنمي تابد او با مدرنيته و سنت هم کاري ندارد او بهاي خود آگاهي خويش را در مقابل عمه خانم، مادر ناتوان، پدر خوانده، اتابک بي سرانجام و منصور پليد به يلدا ميپردازد و خستگي ناپذير ميان اهرمهاي شکننده ميايستد آنجايي با يلدا سخن ميگويد که دست بند مجازات به دست اوست.
و اينچنين است که مردماني به مانند عوامل دلنوازان دست از تحقير و عتاب او بر نميدارند و در دادگاه رسانه او را به محاکمه ميکشانند و از او اعتراف ميگيرند و به قول لوتريها برايش بهشتي کليسايي خريداري ميکنند. تا عمه خانم بماند و بهزاد فراموش ومحکوم شود و جهان ملک پور با مرگ مشکوکش قهرمان شود و عوام خردگير هم عشقش را خياباني بخوانند. .. در حالي که عشق بهزاد "کوشش فعالي است براي بسط خوشبختي(يلدا) که از تواناييهاي اوبراي عشق ورزيدن سرچشمه ميگيرد " (اريک فروم) او عاشقي است که در رفتار خود به اثبات ميرساند که "تنها يک احساس شديد را تجربه نميکند بلکه عاشقي او يک تصميم است يک قضاوت است و يک قول است" (اريک فروم)... حتي اگربراي مدت کوتاهي شعار طلاق سر دهد آنهم نه به ميل خود که به سفارش ديگران. عشق او با ايثاري کريمانه (مرحوم زرين کوب) توأم شده و يلدارا به واکنش عليه ترس درون و منصور پليد ميشوراند.
يلدا، مهمان نا خواندهاي براي همه
يلدا هنرمند تازه واردي که در اداره آگاهي نشان داد که ميتواند خوب نقش آفريني کند به شرط آنکه در پخش زنده تمرين کرده باشد. دختري از طبقه محروم، ناتوان در تبيين و بروز عشق خود به بهزاد، فقط با بخشش مهريه اش از صداقتش خبر داد، نگران است که هماي خوشبختي اش را از دست بدهد سعي ميکند خود تحميل شده اش را پنهان کند ترس يلدا رنج همه دختران محرومي است که اميد به آينده ندارند، او جرم بهزاد است، اضطراب و تشويشش، رنجنامهاي است که با تحقير روشنک آميخته و محاکمه شده است مستحق خوشبختي نيست زيرا مادري به مانند عمه خانم ندارد، نه تنها دايي وکيل ندارد که عمويش هم منصور خرسند است، به جبر طبقاتي و نابودي تهديدات اجتماعي محکوم است از شدت تحمل رنج و تنهايي حرف زدن را فراموش کرده، محبتهاي بهزاد در او اثر بخش بوده تا آنجا که جرأت پيدا کرد و زندگي اش را از سايه شوم منصور نجات داد.
اي کاش زودتر اين کار را انجام داده بود تا يلداهاي جامعه ما به پنهان کردن خود اقدام نکنند زيرا اين سريال سبب شده بعضيها نگران پسران خود بشوند!. گاهي آرزو ميکنم اي کاش يک بابا لنگ دراز پيدا ميشد تا دختران ما که نشاني از اشرافي گري ندارند طعم خوش دوست داشتن را تجربه کنند و کمي بخندند.
مادر يلدا و داستان غم انگيز آلزايمر روزگار
سبدهاي گل تهديد، تحقير، ترحمي که رعنا از دفترخانه ازدواج تا ندامتگاه ملک پور به دخترش هديه کرد را با خود به زير خروارها خاک برد تا فراموشي دردمندانه اش را به يلدا هديه کند ومردم را امانت دار تنهايي دخترش قرار دهد تاکنار ش بنشينند و شام را در کنار او و مسافر معصومش صرف نمايند تا جهان و رعنا در محاصره بهزاد در ميز شام به ذوق باهم بودن با اشتهاي بيشتري غذا ميل نمايند. اگر مادر يلدازنده بود و اين نمايش درد آور رامي ديد حتما تلويزيون کوچک سياه و سفيدش راخاموش ميکرد و يواشکي گريه ميکرد تا صدايش راکسي نشنود و او رامزاحم آرامش خود نخواند. او هم به خاطر زن بودنش محکوم شده و يک مرد با شلاقههاي خود سرنوشت او راتا ويلچر بهزيستي بدرقه کرده و به دختري سپرده که منتظر بوده پسر به دنيا بيايد.
ستايش شخصيتي شفاف، نمايان و پيدا با حضور هنرمندانه
ستايش دختر با هوشي که شانس آورد و در کودکي ربوده شد هر چند چشمانش را از دست داد اما از بيناهاي سريال خوشبخت ترو بيناتر است او کسي را دردادگاه ذهنش محاکمه و مجازات نميکند خيلي زود با يلدا مأنوس ميشود عميق و فهميده است خانم فکور صبور خيلي خوب درخشيد و شانس آورد که نقش نابينا را بازي کرد و موجب اميدواري جامعه شد. بهانه پليسي شدن عشق بهزاد بود نه گم شده سريال، او آنقدر قوي، خوشبخت و تأثير گذار است که هرگز مفهوم انتظار خانواده اش را در ذهن ندارد شايد اگر او نبود ازدواج سوم اين سريال انجام نميشد و اين مادر مهتاب را آزرده ميکرد. ناگفته نماند که خوب اسلحه به دست ميگيرد!
مادر رامين، مهربان و بيادعا و دوست داشتني
باديدن او در اواسط سريال باور کردم مادر واقعي رامين باشد. اگر چه مادر رامين هم با تجربه و به نظر منصف به نظر ميآيد، اما چون مستأجر است و پسرش زير دست خانواده عروس کار ميکند، کارگردان او را در حاشيه نگهداشته است. تا در امور آنها دخالتي نداشته باشد. (به نظر ميرسد طبقه وکلا و اطبا از منزلت خاصي در نزد کارگردان برخوردارند)
پدر خوانده
پدرخوانده ميتوانست با وکالت يلدا، منصور را از سرنوشت جامعه بيرون کند و به ترويج خشونت پايان دهد.
هنرمندي توانا که با اقتدار وکالت و سرمايه، بهزاد را محاکمه، تنبيه آنگاه تخفيف در مجازات و عفو نمود. مرد دانا و صبوري بود اما نتوانست يلدا را مانند روشنک ببيند حس بيگانهاي با او داشت و منصور را وارد خانه بهزاد کرد هم بهزاد از او ضربه خورد و هم او جانش را به دست منصور از دست داد. اگر داوطلبانه وکالت يلدا را ميپذيرفت و برايش مانند مهتاب و روشنک پدري ميکرد پدر خواندهاي بود با فرزنداني از چند خانواده، اما افسوس که موشکافانه به همه امور ميپرداخت مگر يلدا و بهزاد. هرچند آبروي افراد راحفظ ميکرد اما مشغله آژانس او را از يلداغافل کرد در اولين نشست خانوادگي با بهزاد در موردآژانس و آينده اش صحبت کرد و اصلا در مورد يلدا سوالي نپرسيد. مرگ او به پنهان شدن بيشتر شبيه بود تا مردن. چرا براي قهرمان کردن شخصتهاي فيلم، جان آنها فدا ميشود اگر زنده بود شايد جبران ميکرد و نميگذاشت يلدا حتي براي يک روز هم در زندان بماند اما کارگردان اين فرصت طلايي را از او گرفت، او هم به نوعي مورد بازي ويژه کارگردان قرار گرفت. غفلت پدر خوانده باعث شد که رامين و روشنک و بهزاد و يلدا آزرده شوند اما بيشتر از همه اين غفلت به خود او ضربه زد و دفتر وکالتش براي هميشه بسته شد. و مسئول دفترش هم...
اتابک، آتشي براي سوزاندن انسانها
آنقدر بازي خوبي ارائه ميدهد که جرأت نقد را از منتقدمي گيرد. پدري که از پدر بودن تنها بدست آوردن ثروت را فهميده است او هشداري است به پدران مال اندوز که از همسر و خانواده غافل نشوند و آينده بهزاد و ستايشها را مسئولانه تعقيب کنند. تا مجبور نباشند با قاتلان سرنوشت فرزندانشان هم پيمان شوند.
منصور، مروج خشونت در فضاي عشق ورزي
نقش آفريني او به قدري زيباست که اگر هرکجا او راببينيم به پليس معرفي اش ميکنيم اميداست در يک نمايش خانوادگي موفق او رادر نقش عموي فداکار ببينيم و منصور را فراموش کنيم. او نماد تهديدات دروني و بيروني انسان است و بايد خطر او را به فرزندان خود از دوران کودکي تا هميشه زندگي نشان دهيم و منطق مبارزه با منصور را در اقتدار شخصيتشان بگنجانيم. و جسارت هرچند، دير هنگام يلدا را به آنها آموزش دهيم تا با آرامش زندگي کنند و شجاعت را جانشين ترس نمايند.
تناقضات و معجزات دلنوازان
ستايش با يک جلسه شيفته مهتاب ميشود و بهزاد هم در يک جلسه سر درد دل با دکتر زند را باز ميکند، اين کار با شخصيت بهزاد در تناقض است. پيداشدن يک روزه ستايش و معجزه آقاي وکيل، سفره عقد زود هنگام رامين و روشنک اگر مهتاب قرار ازدواج با بهزاد داشت چرا اجازه ميداد تا برايش خواستگار بيايد؟ يلدايي که در خانه حبس شده بود چگونه سر از خانه عمو منصور در آورد؟ چگونه با او قرار گذاشت؟ يلدا قرص آرامش بخش ميخورد آيا براي بارداري مضر نيست؟ چرا رامين مسئوليت خانواده روشنک را خيلي زود قبول کرده و بايد براي آنها خريد کند؟ آيا قرار است داماد سرخانه شود و يا اين يک سنت جديد است؟ چرا مهتاب خانم که متوجه مشکلات همه است متوجه اين اتفاق نيست؟ چرا مادر يلدا در آخرين لحظات زندگي اش معجزه کرد و نشاني از ستايش داد؟ مگر يلدا نميدانست ستايش کجاست او در خانه خود به منصور گفته بود که ميداند ستايش کجاست؟ ستايش با وجود اينکه نابيناست خوب اسلحه به دست ميگيرد!
آقاي کارگردان لطف کنيد نام بيمارستاني که شکوه خانم در آنجا مورد جراحي قرار گرفت را به مردم اعلام کنيد چون هم دکترش معجزه ميکند وهم آنکه وسايلش اينقدر پيشرفته هستند که عمل باز قلب در آنجا بهاندازه يک جراحي سرپايي هم رسيدگي نميخواهد. فکر کنم اين بيمارستان در شمال تهران باشد و حتما خصوصي است و با هيچ بيمهاي هم قرارداد ندارد و مريضهاي آن هم بعداز عمل جراحي براي باز تواني روحي به خارج از کشور ميروند. ميتوان اسم اين بيمارستان را به مسابقه گذاشت و چند تا از آن سکههايي را که به عوامل دلنوازان در مراسم تجليل ميدهند به تماشاچيهاي مظلوم داد تا عدالت برقرار شود!
تهیه و تنظیم: صدیقه قاسمی
نقدتون جالب بود
درک این مسائل و اینچنین بیان زیبایی نشان از توانایی بالای این نویسنده خوش قلم دارد.
باز هم تشکر از متن زیباتون
از نقد خوبتون ممنون كه واقعا حرف دل من بود واقعا كجا مادري رو سراغ دارين كه اينقدر بي احساس باشه يا يه فرهنگي كه كار همه رو حل و فصل مي كنه اما تو اداره و حفظ زندگيش مونده زني كه به همين راحتي مردي رو كه سالهاست باهاش زندگي مي كنه و كمكش كرده به همين راحتي!!! مخكوم مي كنه و در كنارش نمي مونه تا واقعيت معلوم شه؟ هر كي هر چي مي گه قبول مي كنه؟ با پسر و عروسش با بي مهري رفتار مي كنه؟ روشنك كه واقعا اعصاب همه رو به هم ميريزه كجا زني پيدا ميشه كه با همسرش با تحقير و كنايه حرف بزنه اونم جلو همه؟ اگه هم هست نه تا اين حد!!!!!! مهتاب كه متانت و عقلانيتش زيادي تو ذق مي زنه يلدا كه چرا با همسرش تعارف مي كنه و خرف نمي زنه ميدونم تهديدي شده است يا از ابروش مي ترسه ولي پاي زندگيو عشق و اينده و اعتبارش در ميونه عمه واژه اي كه خيلي غريبه تو اين فيلم
و.......



