استراتژي حاكم بر پذيرش قطعنامه 598
حجتالاسلام محمد مهدي بهداروند
کد خبر: ۵۵۴۰۹
| | 5400 بازدید
1 ـ مراحل مواجهه انقلاب اسلامي با تمدن مادي
انقلاب اسلامي ايران حرکتي عميق و باطني عليه تمدن مادي غرب بود که چگونگي تحليل آن، تأثير شگرفي را در تفسير و تبيين استراتژي آينده آن و در پديدههايي مثل جنگ تحميلي و پذيرش قطعنامه 598 بر جاي ميگذارد.
اگر انقلاب اسلامي را يك انقلاب ملي يا ضد استبدادي بدانيم، طبيعتاً بايد پيامدهاي آن را به گونهاي خاص تحليل کرده و مناسبات جهاني و داخلي آن را متناسب با همان تعريف نماييم؛ يعني پتانسيل آن، پتانسيل يك مبارزه ضداستبدادي خواهد بود، اما اگر پتانسيل انقلاب اسلامي را پتانسيل مبارزه ضداستعماري تلقي كنيم، باز بايد آن را به گونهاي ديگر و در همين راستا تحليل نماييم.
حال چنانچه مبارزه ملت ما نه صرفاً عليه استعمار خودشان، بلكه مبارزه يك تمدن براي تغيير مناسبات جهاني بوده باشد ـ كه در مبارزه يك ملت ظهور پيدا كرده است ـ در اين صورت نوع نگاه ما به پيامدهاي انقلاب و امتداد آن، به كلي تفاوت خواهد كرد.
از اين منظر، انقلاب اسلامي سرآغاز يك حركت برهم زننده معادلات جهان، و ايجاد كننده معادلات جديد بوده كه ميخواهد ساختارها و قبل از آن، مفاهيم بينالمللي را تحت تأثير قرار دهد و سپس محصولات و آثار تمدني آن را هم تغيير بدهد. به عبارت ديگر، انقلاب اسلامي ميخواهد ساختارها، مفاهيم و محصولات را در مقياس يك تمدن جهاني، در مقياس دنياي اسلام، و در مقياس يك كشور تغيير دهد.
امام (ره) چنين نگاهي به انقلاب اسلامي داشت و کوشيد با يك مأموريت روشن و در سه گام، تغيير حكومت در داخل ايران، بيداري دنياي اسلام، و خيزش معنوي در جهان را مديريت كند. امام خميني(ره) بارها از جهاني بودن رسالت انقلاب اسلامي سخن گفته و ضمن تشريح فلسفه نهضت انبياء، با صراحت انقلاب اسلامي را دنباله نهضت انبياء و يك نهضت جهاني معرفي كردهاند:
«اسلام، مال طايفه خاصي نيست، اسلام براي بشر آمده است، نه براي مسلمين و نه براي ايران. انبياء مبعوثند براي انسانها و پيامبر اسلام معبوث بود براي انسانها... و ما كه نهضت كرديم براي اسلام نهضت كرديم. جمهوري، جمهوري اسلامي است. نهضت براي اسلام نميتواند محصور باشد در يك كشور و نميتواند محصور باشد حتي در كشورهاي اسلامي. نهضت براي اسلام همان دنباله نهضت انبياست. نهضت انبيا براي يك محل نبوده است. پيغمبر اكرم اهل عربستان است، لكن دعوتش مال عربستان نبود؛ محصور نبوده به عربستان، دعوتش مال همه عالم است.»[1]
«ما اين واقعيت و حقيقت را در سياست خارجي و بينالمللي اسلامي بارها اعلام نمودهايم كه درصدد گسترش نفوذ اسلام در جهان و كم كردن سلطه جهانخواران بوده و هستيم.»[2]
بنابراين هدف انقلاب اسلامي، اداره و سرپرستي تمامي شئون و امور زندگي بشر بر اساس اسلام است:
«حكومت در نظر مجتهد واقعي فلسفه عملي تمامي فقه در تمامي زواياي زندگي بشريت است، حكومت نشان دهنده جنبه عملي فقه در برخورد با تمام معضلات اجتماعي، سياسي، نظامي و فرهنگي است. فقه تئوري واقعي و كامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است.»[3]
اگر چنين تحولي با پرچمداري فقيه جامعالشرايط که از باطن عالم مأموريت ميگيرد، روي ميدهد، طبعاً حركت انقلاب را بايد شروع يك حركت جهاني دانست. شاهد مدعا آن است كه انقلاب اسلامي به سرعت موج برداشته و از مرزها عبور كرده است؛ به گونهاي که يکي از رقباي خود يعني سوسياليسم را از صحنه خارج کرده، و ليبرال دموکراسي را نيز در معرض خطر جدي قرار داده است. در سال 1357 همه انقلابهاي دنيا ـ غير از انقلاب اسلامي ـ کمونيستي بودند اما در سال 1358 و بعد از فتح لانه جاسوسي، حتي يک انقلاب کمونيستي در دنيا وجود نداشت و بلکه همه انقلابها، مذهبي بودند.
شايد از همين رو بود که ساموئل هانتينگتون به عنوان تئوريسين شوراي روابط خارجي آمريکا متوجه شد که دنيا وارد فضاي جديدي گشته و هويتهاي تمدني مختلفي شکل ميگيرد که مهمترين آنها تمدن غرب و تمدن اسلامي ميباشد. از نظر وي، پيروز ميدان بايد در اثر برخورد اين تمدنها مشخص شود و گرنه صرفاً با ادعاي «پايان تاريخ»[4] و محوريت ليبرالدموکراسي در فرايند قهري تاريخ، چنين توهمي در عمل محقق نخواهد شد.[5]
اين اعترافات حاكي از آن است كه ظرفيت توسعه انقلاب، ظرفيت تمدني و خيزشي به سمت احياي عمومي دين است، نه صرفاً ظرفيت ملي. اكنون سؤال اين است که اين رويکرد تمدني چگونه واقع ميشود؟ به بيان ديگر، اگر ساختارهاي موجود در جهان را ساختارهاي كفرآلود و برآمده از دستگاه استكبار تلقي کنيم در اين صورت، چنانچه بخواهيم حركتي را در مقابل آن رهبري كنيم، چگونه ممكن خواهد بود؟
در واقع، اگر تحليل ما اين باشد كه آن مفاهيم و ساختارها و محصولات حاكم بر جهان، مادي بوده، و سازمان ملل و مناسبات سياسي، فرهنگي، اقتصادي كه از آن طريق بر جهان حاكم ميشود به منزله جريان توسعه كفر، و جريان ولايت باطل، و جريان ولايت ظلمت و گسترش و تعميق آن در جهان ميباشد، در مقابل آن چه كار بايد كرد؟ اگر بخواهيم يك خيزش تمدني را به سمت تغيير موازنه و اصلاح ساختار قدرت در جهان هدايت کنيم چه طرحي در اختيار داريم؟
اگر جواب اين پرسشها داده شود مشخص خواهد شد كه انقلاب اسلامي در جامعه جهاني چگونه بايد حركت كند. مثلاً در نگاهي منفعلانه ممكن است مذاکره و گفتوگو را به عنوان استراتژي ـ نه تاکتيک ـ در پيش روي خود قرار دهيم اما به راستي آيا تفاهم از طريق گفتوگو، متغير اصلي تغيير وضعيت جهان ميباشد، يا اينکه اساساً اصول تصاحب قدرت، اصول تغيير موازنه است؟
به عقيده ما امام(ره) اصول تصاحب قدرت را دنبال ميكرد. ميگفتند دليلي ندارد كه مسلمانها را به اصول تصاحب قدرت، دعوت نكنيم:
«من به صراحت اعلام ميكنم كه جمهوري اسلامي ايران با تمام وجود براي احياء هويت اسلامي مسلمانان در سراسر جهان سرمايهگذاري ميكند و دليل هم ندارد كه مسلمانان جهان را به پيروزي از اصول تصاحب قدرت در جهان دعوت نكند و جلوي جاه طلبي و افزون طلبي صاحبان قدرت و پول و فريب را نگيرد.»[6]
در آن هنگام بسيار مايه مباهات بود که امام(ره) گفتند که ما ميخواهيم ريشه صهيونيسم، كمونيسم و سرمايهداري را خشك كنيم. اين خيلي مهم است. امام (ره) نميگفتند که من فقط با آمريكا جنگ ميكنم. ايشان خود را پرچمدار يك تمدن ديني در مقابل مكتبهاي مادي دانسته و مكتبهاي مادي جهان را هم در سرمايهداري، كمونيسم و صهيونيسم خلاصه کرده است. كسي ديگر را نديدهايم که به لطافت ايشان، به اين مسأله توجه كرده باشد.
برخي صهيونيسم را بزرگ ميكنند، بعضي كمونيسم و برخي ديگر، سرمايهداري را، اما ايشان اين مثلث را با هم آورده و نفي كرده است. امام(ره) داراي استراتژي تصاحب قدرت بود که اين کار را از طريق يك انقلاب ملي و سپس در قالب يک خيزش و انقلاب جهاني اداره و پيگيري ميكرد. امام(ره) پرچمدار يك انقلاب ملي و سپس تبديل كردن و تغيير دادن اين انقلاب بر اساس فرهنگ اسلام ـ نه براساس انگيزههاي ناسيوناليستي ـ و سپس تبديل كردن و سوق دادن آن به سمت يك انقلاب تمدني بود.
حركت تمدني، جوشش تمدني به سمت تمدنسازي است و امام (ره) از اين طريق به دنبال تصاحب قدرت بود. از همين روي، وي موضوعات جهاني كه ميتواند ايجاد انگيزش کرده و بستري براي احقاق حقوق باشند را هميشه زنده نگه ميداشت؛ مثلاً امام(ره) روز قدس را به يك جريان چند جانبه و چند منظوره تبديل کرد كه هم عنصر آزادي فلسطين در آن قرار داشت و هم اجماع دنياي اسلام را در پي آورد. امام (ره) بر يك امر اجماعي در دنياي اسلام دست گذاشت که هم موضوع حساس دشمن و نقطه درگيري بود و هم يوم الارض را به يوم القدس تبديل کرد و انگيزش ديني و تمدني را امتداد بخشيد.
وقتي امام (ره) چنين حركتي را انجام داده است دشمن هم ميفهمد كه اين چهره در برابر او چه ميكند؛ ميفهمد كه استراتژي مسلمين، استراتژي انفعال نيست كه خواستههاي خود را صرفاً با اموري از قبيل مذاكره جلو ببرد، و حتي ميفهمد كه جبهه اسلام مذاكره در پشت ميز را نيز از موضع قدرت دنبال مينمايد. آنها در برابر جبهه فعال اسلام ناگزير شدهاند همه راهها را براي براندازي دنبال نمايند؛ از جمله جنگ را برگزيدهاند. بيترديد جنگ آنها، جنگي است كه براي براندازي اسلام به راه انداختهاند؛ خواه براندازي از اساس، يا انقلاب از درون باشد و يا اينکه اساساً ما را به پذيرش اصول جهاني و حاكميت خودشان تسليم كنند!
اينان در اين راستا به تئوريپردازي پرداخته و نظاميگري در جهتِ غلبه ارزشهاي برآمده از تجدد را مشروع و اخلاقي جلوه ميدهند.[7]
2 ـ تحليل استراتژي حاکم بر پذيرش قطعنامه 598
حال در اين ميان چه تلقياي از پذيرش قطعنامه 598 ميتوان ارائه داد؟ اگر برنامهريزي ما يک برنامهريزي مقطعي ـ همچون مذاکرات كنوني هستهاي ـ و متکي بر استراتژي ادامه حركت باشد، بسيار خوب است، اما اين امر را نميتوان در پشت صحنه جريان قطعنامه ديد. در پشت صحنه قطعنامه برخي تعبير ديگري از روش برخورد انقلاب اسلامي با جهان داشتند، و خيال ميكردند راه پيشبرد انقلاب اسلامي، ايجاد مدرنيزاسيون اسلامي، آن هم در مقياس ملي ميباشد. آنها ميخواستند حركت انقلاب را از آن سمت، به سوي ايجاد مدرنيته اسلامي تغيير بدهند. البته ايجاد مدرنيته اسلامي، به معناي مدرنيزاسيون و اصلاح قرائت ديني نيست، گرچه در پايان به همانجا هم ميكشد.
به هرحال، آنها ميخواستند مسير اين حركت و اين جوشش را از آن سمت، كه خيزشي براي ايجاد يك تمدن جهاني بوده است، به سمت الگوسازي از طريق مدرنيته اسلامي پيش ببرند.
امام(ره) در پي تغيير موازنه، تغيير مفاهيم و ساختارها و شيوه جديد زندگي بر اساس تمدن اسلامي بود که راهکار آن همان درگيري همهجانبه سياسي، فرهنگي و اقتصادي ميباشد، اما نگاه آنان اين بوده كه ما بايد از طريق ايجاد مدرنيته اسلامي در جهان اثر بگذاريم. از اين ديدگاه، اولاً نميخواهند مدرنيته را تغيير بدهند؛ حتي معلوم نيست قصد تغيير ساختارهاي جهاني مدرنيته در ذهنشان نقش بسته باشد و از تغيير مفاهيم جهاني حاكم بر مدرنيته و ساختارهايش سخن بگويند. اينان انقلاب را يك حركت تمدني و خيزشي براي تصاحب قدرت و تغيير تمدن، يعني تغيير مفاهيم، ساختارها و محصولات حاكم بر جهان نميدانند. در اين باور، رسالت انقلاب، تغيير مدرنيته نيست، بلکه هدف نهايي، ارائه الگویي از مدرنيته اسلامي است، كه اين الگو ميتواند منشأ تأثير در جهان گردد.
اما نگاه امام(ره) قطعاً نگاه ديگري بوده است. از منظر امام(ره) ما در برنامهريزي تاريخي خود، در يك مقاصد اجتماعي مجبور هستيم حركت تاريخي خود را جهتگيري کرده و تصرفات خاصي انجام دهيم؛ يعني براي يك خيزش تاريخي، كارهاي مقطعي اجتماعي خاصي نياز داريم و ممكن است عقبنشيني هم داشته باشيم؛ اين امر به مقدورات ما و به همراهي آرايش مقدورات انساني با ما برميگردد.
اگر آرايش نيروهاي انساني با ما همراه نبود مجبور هستيم عقبنشيني موضعي نماييم، و لذا عقبنشيني امام (ره)، به عنوان عقبنشيني مقطعي قلمداد ميشود، و در پشت سر پذيرش قطعنامه، خط و استراتژي جهاني خود را دنبال ميكردند. پذيرش قطعنامه به معناي اعلام پايان جنگ به نحو مطلق نبود، سكوت هم نبود. كانّه آرامش قبل از طوفان دوباره بود. برخوردهاي امام(ره) با نامه به گورباچف، و سپس فتواي اعدام سلمان رشدي ادامه يافت و نشان داد كه امام(ره) به صورت دائم ميخواهد اين موضع درگيري در مقياس جهاني را حفظ نمايد. دراين ميان، آنها كه راه تشکيل مدرنيته اسلامي را دنبال ميكردند با خيلي از برنامههاي امام (ره)، موافق نبودند، با فتواي اعدام سلمان رشدي هم توافق نداشتند.
خلاصه اينکه دو نگاه در مواجهه با جهان و در تحليل تعامل انقلاب اسلامي با وضعيت جهاني وجود دارد. در يك نگاه، وضعيت جهان يك وضعت تاريك و ظلماني است كه ناشي از جريان تسلط فرهنگ تجدد در جامعه جهاني ميباشد، كه انقلاب اسلامي بايد اين فضا را به نفع جريان و هدايت تغيير دهد. اما در نگاه ديگر جهان يك تمدن بسيار خوب مادي دارد که بايد اخلاق اسلامي را در آن ترزيق كرد و يك الگوي جديد و يک مدرنيته اسلامي ساخت. طبيعي است كه سازوكارهاي اين دو نگاه، به دو صورت خواهد بود.
به زبان ديگر، بينشهاي بنيادي، زيرساختهاي برنامهريزي توسعه هستند و اختلاف ما با آنها در بينشهاي بنيادي ميباشد. اين دو بينش، در استراتژيهاي خود متفاوت هستند؛ هر دو هم ميخواهند تصرف كنند، و اثرگذار باشند، اما محدوده و نوع اثرگذاري آنها بر اساس بينشهايشان به وجود ميآيد. ما امام(ره) را طرفدار تفكر اول ميدانيم. امام(ره) در پي تغيير جهان و ايجاد يك مدنيت و تمدن جديد بر محور اديان و انبياء الهي و اسلام و مكتب تشيع بود.
امام (ره) ميخواست اين مفاهيم را جهاني كند، و ساختارها و محصولات تمدني را بر اساس اين مفاهيم و بر محور تغيير انگيزههاي ملتها پيگيري نمايد. اينها براي امام(ره) محسوس بود، ولي برخي در اين مقياس نميفهميدند و هدف ديگري را براي انقلاب اسلامي ترسيم ميكردند. امام(ره) ميخواست بازسازي و تمدنسازي را انجام دهد اما در فضايي كه، اين بازسازي به معني مدرنيزاسيون و ايجاد مدرنيته اسلامي نباشد، يعني كار به حدي پيش رفته باشد كه بازسازي معناي جديد پيدا كند، ولي در مجموع تا اين مقطع، امام(ره) ادامه آن مسير را با آن كيفيت، مقدور ميدانست.
3 ـ لزوم طراحي سازوکار مبارزه با تمدن مادي
به نظر ميرسد پذيرش قطعنامه 598 در نگاه منفعلانه به اين معناست که ما مناسبات بينالمللي را قبول كرده و نميخواهيم با اين مناسبات درگير شويم؛ در نتيجه بايد اقتضائات آنها را در داخل کشور نيز رعايت كنيم؛ مثلاً الگوي سرمايهداري و يا حقوق بشر را بايد رعايت کنيم و قواعد آنها در محيط زيست را پذيرا گرديم.
نمونه ديگر، قبول موافقتنامه NPT است كه با آن درگير هستيم، و يكي از فروع پذيرش قطعنامه 598 ميباشد. به نظر ميرسد ما اگر حساب خود را با سازمان ملل تصفيه ميكرديم، در زير مجموعه سازمان ملل نميتوانستند براي ما ايجاد مزاحمت كنند؛ اما اکنون لوازم همه ساختارهاي جهاني را بايد در نظر بگيريم، و آنها هم از طريق همين ساختارها راه ما را سد ميكنند.
اين كه اکنون اين گونه ما را تحت فشار قرار ميدهند به خاطر اين است كه ميخواهند ساختارشكني كنند، و الا صرفاً به جهت داشتن انرژي هستهاي نيست! مسأله اين است كه آنها ميخواهند از طريق اين ساختارها جهان را كنترل نمايند و از طريق ساختارها و نهادهاي جهاني براي ما تصميم بگيرند. در واقع، ما ميگوييم که شيوه تصميمگيري اين نهادهاي جهاني بايد عوض شود و عادلانه گردد اما آنها مقاومت ميكنند و از طريق نهاد سازمان ملل، كه پنج قدرت برنده جنگ جهاني دوم آن را براي حاکميت خودشان توليد و ايجاد كردند، به ما زور ميگويند.
خيلي عوامانه است كه خيال كنيم سازمان ملل براي حقوق بشر و براي صلح ايجاد شده است؛ آنها صلح را براي منافع خودشان ميخواهند، و اگر فرياد بزنيم که اين ساختارها بايد به نفع ملتها كار كنند، با شما مقابله خواهند کرد. ما اگر ساختارهايي كه حامي منافع قدرتهاي استکباري هستند را قبول کرديم، و به عبارت ديگر، هر چند تسليم آنها نشدهايم ولي برتري و غلبه خود را هم نتوانستيم اثبات كنيم، در اين صورت، آنها اين شيوه را الگوي خود قرار ميدهند و در جاهاي ديگر ميتوانند خواستههاي خود را از طريق فشار به ما تحميل كنند. اگر ما مقاومت كنيم و همين جا مسأله را حل و فصل نماييم نهادهايي چون سازمان ملل حساب کار خود را ميفهمند و بيجهت با ما درگير نميشوند.
استراتژي ما بايد مبارزه باشد، و بايد ساز و كار مقاومت را متناسب با مبارزه طراحي كنيم؛ يعني زيرساختهاي ملت خود را آماده نماييم. همانگونه که مقام معظم رهبري (مدظله) تعريف ميکنند بايد به فرهنگسازي پرداخته و ملت را براي مقاومت آماده کنيم. اين كه ما بگوييم که ابتدا کشور را بسازيم و ذائقه ملت را با رفاه و خوشي آماده كنيم به اين معناست كه اساساً قصد درگيري با جهان را نداريم و ميخواهيم منفعل باشيم.
ما وقتي ذائقه ملت خود را نسبت به جهان منفعل ميكنيم در تصميمگيري هم منفعل خواهيم بود. وقتي الگوي اقتصادي ما تابعي از الگوي سرمايهداري و تحريك به دنيا ميشود، و اين راه را راه جهان ميدانيم، ملتسازي ما ملتي را به وجود خواهد آورد که ملت مقابله و مبارزه نخواهد بود.
اما اگر بخواهيم استراتژي مبارزه در پيش بگيريم بايد يك برنامهريزي همهجانبه ارائه دهيم که سياست، فرهنگ و اقتصاد جامعه را بر محور مبارزه تعريف کند. ما بايد بدانيم غرب جرياني دنيامحور است که با آن درگير هستيم، سرآشتي با آن هم نداريم. آنها دنبال جهانيسازي هستند، و به صراحت ميگويند که دين بايد به يک خردهفرهنگ در درون فرهنگ تجدد تبديل شود. آنها جايگاه ما را اين گونه تعريف ميكنند و دين را به عنوان يك فرهنگ نازل كه درگير با تجدد و اصول ليبرال دموكراسي نيست به رسميت ميشناسند، اما آيا ما اين را ميپذيريم؟ اگر ميپذيريم بايد به تدريج، به لوازم آن ملتزم شويم تا فرهنگ مذهب تابعي از فرهنگ معيشت مادي گردد. لکن اگر نميپذيريم كه فرهنگ مذهب، تابع معيشت مادي گردد، و بلکه فرهنگ مذهب را همواره برتر و بالاتر ميخواهيم مسير آن تقابل با تمدن مادي است. آنها براي تحقق خواستههاي همهجانبه خود، تدبير ميكنند، ما هم بايد تدبير كنيم و استراتژيمان بايد بر پايه تقابل باشد، بنابراين ملتسازي در درون و در بيرون بايد بر اين پايه انجام داد.
در كوتاهمدت هم بايد مناسبات همان محور را اجرا كنيم. هيچ وقت نميتوانيم استراتژي خود را ناديده بگيريم. در دوره اصلاحات و بازسازي، اين استراتژي در برنامهها ناديده گرفته شد و استراتژي را تغيير دادند؛ نه تاكتيك را. آنها به خيال اينكه ميتوان در جامعه، هم با اخلاق بود و هم زندگي مادي داشت احساس شد که ما بايد ژاپن اسلامي بسازيم. اما در عمل، کار معكوس شد و اخلاق مادي به نسبت، بر ما جاري گشت. در دوره اصلاحات اين تفكر پيدا شد كه بايد زيرساختها هم متناسب با همين جهت مادي، تغيير يابند و قانون اساسي هم عوض گردد؛ يعني مدرنيزاسيون و اصلاح قرائت ديني جامعه، حتي در مقياس حقوق اساسياش را تجويز کردند و ولايت فقيه و حکومت ديني را زير سؤال بردند و حکومت سکولار و دموکراتيک را توصيه کردند.
آنها قدمهاي بعد از قطعنامه را نه بر محور استراتژي جهاني انقلاب اسلامي، بلکه با همان آهنگ قطعنامه پيش بردند. اما استراتژي امام(ره) به گونهاي ديگر بود. رهبر انقلاب نيز در راستاي جهت امام(ره)، مرتب از تهاجم فرهنگي و بحث امر به معروف سخن گفته و تدريجاً بحث توليد علم را مطرح ميفرمايند و ميکوشند تا استراتژي تمدني و تاريخي انقلاب اسلامي حفظ شود.
-------------------------------------
پي نوشت ها:
[1] ـ امام خميني، صحيفه نور، ج 10، ص 115.
[2] ـ صحيفه نور، ج 8، ص 57
[3] ـ صحيفه نور، ج 15، ص 120.
[4] ـ فرانسيس فوكوياما، فرجام تاريخ و آخرين انسان، ترجمه عليرضا طيب، نشريه سياست خارجي، ش 2 و 3 (1372).
[5] ـ ساموئل هانتينگتون، رويارويي تمدنها، ماهنامه سياسي و اقتصادي، خرداد و تير 1372، ص 4.
[6] ـ ر.ك: سخنراني امام خميني(ره)، مورخه 29/2/1367.
[7] ـ براي نمونه ر.ک: ديويد بلنکن بورن،نامه روشن فکران آمريکا به بوش، هفته يالثارات،25 اسفند 1380.
انقلاب اسلامي ايران حرکتي عميق و باطني عليه تمدن مادي غرب بود که چگونگي تحليل آن، تأثير شگرفي را در تفسير و تبيين استراتژي آينده آن و در پديدههايي مثل جنگ تحميلي و پذيرش قطعنامه 598 بر جاي ميگذارد.
اگر انقلاب اسلامي را يك انقلاب ملي يا ضد استبدادي بدانيم، طبيعتاً بايد پيامدهاي آن را به گونهاي خاص تحليل کرده و مناسبات جهاني و داخلي آن را متناسب با همان تعريف نماييم؛ يعني پتانسيل آن، پتانسيل يك مبارزه ضداستبدادي خواهد بود، اما اگر پتانسيل انقلاب اسلامي را پتانسيل مبارزه ضداستعماري تلقي كنيم، باز بايد آن را به گونهاي ديگر و در همين راستا تحليل نماييم.
حال چنانچه مبارزه ملت ما نه صرفاً عليه استعمار خودشان، بلكه مبارزه يك تمدن براي تغيير مناسبات جهاني بوده باشد ـ كه در مبارزه يك ملت ظهور پيدا كرده است ـ در اين صورت نوع نگاه ما به پيامدهاي انقلاب و امتداد آن، به كلي تفاوت خواهد كرد.
از اين منظر، انقلاب اسلامي سرآغاز يك حركت برهم زننده معادلات جهان، و ايجاد كننده معادلات جديد بوده كه ميخواهد ساختارها و قبل از آن، مفاهيم بينالمللي را تحت تأثير قرار دهد و سپس محصولات و آثار تمدني آن را هم تغيير بدهد. به عبارت ديگر، انقلاب اسلامي ميخواهد ساختارها، مفاهيم و محصولات را در مقياس يك تمدن جهاني، در مقياس دنياي اسلام، و در مقياس يك كشور تغيير دهد.
امام (ره) چنين نگاهي به انقلاب اسلامي داشت و کوشيد با يك مأموريت روشن و در سه گام، تغيير حكومت در داخل ايران، بيداري دنياي اسلام، و خيزش معنوي در جهان را مديريت كند. امام خميني(ره) بارها از جهاني بودن رسالت انقلاب اسلامي سخن گفته و ضمن تشريح فلسفه نهضت انبياء، با صراحت انقلاب اسلامي را دنباله نهضت انبياء و يك نهضت جهاني معرفي كردهاند:
«اسلام، مال طايفه خاصي نيست، اسلام براي بشر آمده است، نه براي مسلمين و نه براي ايران. انبياء مبعوثند براي انسانها و پيامبر اسلام معبوث بود براي انسانها... و ما كه نهضت كرديم براي اسلام نهضت كرديم. جمهوري، جمهوري اسلامي است. نهضت براي اسلام نميتواند محصور باشد در يك كشور و نميتواند محصور باشد حتي در كشورهاي اسلامي. نهضت براي اسلام همان دنباله نهضت انبياست. نهضت انبيا براي يك محل نبوده است. پيغمبر اكرم اهل عربستان است، لكن دعوتش مال عربستان نبود؛ محصور نبوده به عربستان، دعوتش مال همه عالم است.»[1]
«ما اين واقعيت و حقيقت را در سياست خارجي و بينالمللي اسلامي بارها اعلام نمودهايم كه درصدد گسترش نفوذ اسلام در جهان و كم كردن سلطه جهانخواران بوده و هستيم.»[2]
بنابراين هدف انقلاب اسلامي، اداره و سرپرستي تمامي شئون و امور زندگي بشر بر اساس اسلام است:
«حكومت در نظر مجتهد واقعي فلسفه عملي تمامي فقه در تمامي زواياي زندگي بشريت است، حكومت نشان دهنده جنبه عملي فقه در برخورد با تمام معضلات اجتماعي، سياسي، نظامي و فرهنگي است. فقه تئوري واقعي و كامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است.»[3]
اگر چنين تحولي با پرچمداري فقيه جامعالشرايط که از باطن عالم مأموريت ميگيرد، روي ميدهد، طبعاً حركت انقلاب را بايد شروع يك حركت جهاني دانست. شاهد مدعا آن است كه انقلاب اسلامي به سرعت موج برداشته و از مرزها عبور كرده است؛ به گونهاي که يکي از رقباي خود يعني سوسياليسم را از صحنه خارج کرده، و ليبرال دموکراسي را نيز در معرض خطر جدي قرار داده است. در سال 1357 همه انقلابهاي دنيا ـ غير از انقلاب اسلامي ـ کمونيستي بودند اما در سال 1358 و بعد از فتح لانه جاسوسي، حتي يک انقلاب کمونيستي در دنيا وجود نداشت و بلکه همه انقلابها، مذهبي بودند.
شايد از همين رو بود که ساموئل هانتينگتون به عنوان تئوريسين شوراي روابط خارجي آمريکا متوجه شد که دنيا وارد فضاي جديدي گشته و هويتهاي تمدني مختلفي شکل ميگيرد که مهمترين آنها تمدن غرب و تمدن اسلامي ميباشد. از نظر وي، پيروز ميدان بايد در اثر برخورد اين تمدنها مشخص شود و گرنه صرفاً با ادعاي «پايان تاريخ»[4] و محوريت ليبرالدموکراسي در فرايند قهري تاريخ، چنين توهمي در عمل محقق نخواهد شد.[5]
اين اعترافات حاكي از آن است كه ظرفيت توسعه انقلاب، ظرفيت تمدني و خيزشي به سمت احياي عمومي دين است، نه صرفاً ظرفيت ملي. اكنون سؤال اين است که اين رويکرد تمدني چگونه واقع ميشود؟ به بيان ديگر، اگر ساختارهاي موجود در جهان را ساختارهاي كفرآلود و برآمده از دستگاه استكبار تلقي کنيم در اين صورت، چنانچه بخواهيم حركتي را در مقابل آن رهبري كنيم، چگونه ممكن خواهد بود؟
در واقع، اگر تحليل ما اين باشد كه آن مفاهيم و ساختارها و محصولات حاكم بر جهان، مادي بوده، و سازمان ملل و مناسبات سياسي، فرهنگي، اقتصادي كه از آن طريق بر جهان حاكم ميشود به منزله جريان توسعه كفر، و جريان ولايت باطل، و جريان ولايت ظلمت و گسترش و تعميق آن در جهان ميباشد، در مقابل آن چه كار بايد كرد؟ اگر بخواهيم يك خيزش تمدني را به سمت تغيير موازنه و اصلاح ساختار قدرت در جهان هدايت کنيم چه طرحي در اختيار داريم؟
اگر جواب اين پرسشها داده شود مشخص خواهد شد كه انقلاب اسلامي در جامعه جهاني چگونه بايد حركت كند. مثلاً در نگاهي منفعلانه ممكن است مذاکره و گفتوگو را به عنوان استراتژي ـ نه تاکتيک ـ در پيش روي خود قرار دهيم اما به راستي آيا تفاهم از طريق گفتوگو، متغير اصلي تغيير وضعيت جهان ميباشد، يا اينکه اساساً اصول تصاحب قدرت، اصول تغيير موازنه است؟
به عقيده ما امام(ره) اصول تصاحب قدرت را دنبال ميكرد. ميگفتند دليلي ندارد كه مسلمانها را به اصول تصاحب قدرت، دعوت نكنيم:
«من به صراحت اعلام ميكنم كه جمهوري اسلامي ايران با تمام وجود براي احياء هويت اسلامي مسلمانان در سراسر جهان سرمايهگذاري ميكند و دليل هم ندارد كه مسلمانان جهان را به پيروزي از اصول تصاحب قدرت در جهان دعوت نكند و جلوي جاه طلبي و افزون طلبي صاحبان قدرت و پول و فريب را نگيرد.»[6]
در آن هنگام بسيار مايه مباهات بود که امام(ره) گفتند که ما ميخواهيم ريشه صهيونيسم، كمونيسم و سرمايهداري را خشك كنيم. اين خيلي مهم است. امام (ره) نميگفتند که من فقط با آمريكا جنگ ميكنم. ايشان خود را پرچمدار يك تمدن ديني در مقابل مكتبهاي مادي دانسته و مكتبهاي مادي جهان را هم در سرمايهداري، كمونيسم و صهيونيسم خلاصه کرده است. كسي ديگر را نديدهايم که به لطافت ايشان، به اين مسأله توجه كرده باشد.
برخي صهيونيسم را بزرگ ميكنند، بعضي كمونيسم و برخي ديگر، سرمايهداري را، اما ايشان اين مثلث را با هم آورده و نفي كرده است. امام(ره) داراي استراتژي تصاحب قدرت بود که اين کار را از طريق يك انقلاب ملي و سپس در قالب يک خيزش و انقلاب جهاني اداره و پيگيري ميكرد. امام(ره) پرچمدار يك انقلاب ملي و سپس تبديل كردن و تغيير دادن اين انقلاب بر اساس فرهنگ اسلام ـ نه براساس انگيزههاي ناسيوناليستي ـ و سپس تبديل كردن و سوق دادن آن به سمت يك انقلاب تمدني بود.
حركت تمدني، جوشش تمدني به سمت تمدنسازي است و امام (ره) از اين طريق به دنبال تصاحب قدرت بود. از همين روي، وي موضوعات جهاني كه ميتواند ايجاد انگيزش کرده و بستري براي احقاق حقوق باشند را هميشه زنده نگه ميداشت؛ مثلاً امام(ره) روز قدس را به يك جريان چند جانبه و چند منظوره تبديل کرد كه هم عنصر آزادي فلسطين در آن قرار داشت و هم اجماع دنياي اسلام را در پي آورد. امام (ره) بر يك امر اجماعي در دنياي اسلام دست گذاشت که هم موضوع حساس دشمن و نقطه درگيري بود و هم يوم الارض را به يوم القدس تبديل کرد و انگيزش ديني و تمدني را امتداد بخشيد.
وقتي امام (ره) چنين حركتي را انجام داده است دشمن هم ميفهمد كه اين چهره در برابر او چه ميكند؛ ميفهمد كه استراتژي مسلمين، استراتژي انفعال نيست كه خواستههاي خود را صرفاً با اموري از قبيل مذاكره جلو ببرد، و حتي ميفهمد كه جبهه اسلام مذاكره در پشت ميز را نيز از موضع قدرت دنبال مينمايد. آنها در برابر جبهه فعال اسلام ناگزير شدهاند همه راهها را براي براندازي دنبال نمايند؛ از جمله جنگ را برگزيدهاند. بيترديد جنگ آنها، جنگي است كه براي براندازي اسلام به راه انداختهاند؛ خواه براندازي از اساس، يا انقلاب از درون باشد و يا اينکه اساساً ما را به پذيرش اصول جهاني و حاكميت خودشان تسليم كنند!
اينان در اين راستا به تئوريپردازي پرداخته و نظاميگري در جهتِ غلبه ارزشهاي برآمده از تجدد را مشروع و اخلاقي جلوه ميدهند.[7]
2 ـ تحليل استراتژي حاکم بر پذيرش قطعنامه 598
حال در اين ميان چه تلقياي از پذيرش قطعنامه 598 ميتوان ارائه داد؟ اگر برنامهريزي ما يک برنامهريزي مقطعي ـ همچون مذاکرات كنوني هستهاي ـ و متکي بر استراتژي ادامه حركت باشد، بسيار خوب است، اما اين امر را نميتوان در پشت صحنه جريان قطعنامه ديد. در پشت صحنه قطعنامه برخي تعبير ديگري از روش برخورد انقلاب اسلامي با جهان داشتند، و خيال ميكردند راه پيشبرد انقلاب اسلامي، ايجاد مدرنيزاسيون اسلامي، آن هم در مقياس ملي ميباشد. آنها ميخواستند حركت انقلاب را از آن سمت، به سوي ايجاد مدرنيته اسلامي تغيير بدهند. البته ايجاد مدرنيته اسلامي، به معناي مدرنيزاسيون و اصلاح قرائت ديني نيست، گرچه در پايان به همانجا هم ميكشد.
به هرحال، آنها ميخواستند مسير اين حركت و اين جوشش را از آن سمت، كه خيزشي براي ايجاد يك تمدن جهاني بوده است، به سمت الگوسازي از طريق مدرنيته اسلامي پيش ببرند.
امام(ره) در پي تغيير موازنه، تغيير مفاهيم و ساختارها و شيوه جديد زندگي بر اساس تمدن اسلامي بود که راهکار آن همان درگيري همهجانبه سياسي، فرهنگي و اقتصادي ميباشد، اما نگاه آنان اين بوده كه ما بايد از طريق ايجاد مدرنيته اسلامي در جهان اثر بگذاريم. از اين ديدگاه، اولاً نميخواهند مدرنيته را تغيير بدهند؛ حتي معلوم نيست قصد تغيير ساختارهاي جهاني مدرنيته در ذهنشان نقش بسته باشد و از تغيير مفاهيم جهاني حاكم بر مدرنيته و ساختارهايش سخن بگويند. اينان انقلاب را يك حركت تمدني و خيزشي براي تصاحب قدرت و تغيير تمدن، يعني تغيير مفاهيم، ساختارها و محصولات حاكم بر جهان نميدانند. در اين باور، رسالت انقلاب، تغيير مدرنيته نيست، بلکه هدف نهايي، ارائه الگویي از مدرنيته اسلامي است، كه اين الگو ميتواند منشأ تأثير در جهان گردد.
اما نگاه امام(ره) قطعاً نگاه ديگري بوده است. از منظر امام(ره) ما در برنامهريزي تاريخي خود، در يك مقاصد اجتماعي مجبور هستيم حركت تاريخي خود را جهتگيري کرده و تصرفات خاصي انجام دهيم؛ يعني براي يك خيزش تاريخي، كارهاي مقطعي اجتماعي خاصي نياز داريم و ممكن است عقبنشيني هم داشته باشيم؛ اين امر به مقدورات ما و به همراهي آرايش مقدورات انساني با ما برميگردد.
اگر آرايش نيروهاي انساني با ما همراه نبود مجبور هستيم عقبنشيني موضعي نماييم، و لذا عقبنشيني امام (ره)، به عنوان عقبنشيني مقطعي قلمداد ميشود، و در پشت سر پذيرش قطعنامه، خط و استراتژي جهاني خود را دنبال ميكردند. پذيرش قطعنامه به معناي اعلام پايان جنگ به نحو مطلق نبود، سكوت هم نبود. كانّه آرامش قبل از طوفان دوباره بود. برخوردهاي امام(ره) با نامه به گورباچف، و سپس فتواي اعدام سلمان رشدي ادامه يافت و نشان داد كه امام(ره) به صورت دائم ميخواهد اين موضع درگيري در مقياس جهاني را حفظ نمايد. دراين ميان، آنها كه راه تشکيل مدرنيته اسلامي را دنبال ميكردند با خيلي از برنامههاي امام (ره)، موافق نبودند، با فتواي اعدام سلمان رشدي هم توافق نداشتند.
خلاصه اينکه دو نگاه در مواجهه با جهان و در تحليل تعامل انقلاب اسلامي با وضعيت جهاني وجود دارد. در يك نگاه، وضعيت جهان يك وضعت تاريك و ظلماني است كه ناشي از جريان تسلط فرهنگ تجدد در جامعه جهاني ميباشد، كه انقلاب اسلامي بايد اين فضا را به نفع جريان و هدايت تغيير دهد. اما در نگاه ديگر جهان يك تمدن بسيار خوب مادي دارد که بايد اخلاق اسلامي را در آن ترزيق كرد و يك الگوي جديد و يک مدرنيته اسلامي ساخت. طبيعي است كه سازوكارهاي اين دو نگاه، به دو صورت خواهد بود.
به زبان ديگر، بينشهاي بنيادي، زيرساختهاي برنامهريزي توسعه هستند و اختلاف ما با آنها در بينشهاي بنيادي ميباشد. اين دو بينش، در استراتژيهاي خود متفاوت هستند؛ هر دو هم ميخواهند تصرف كنند، و اثرگذار باشند، اما محدوده و نوع اثرگذاري آنها بر اساس بينشهايشان به وجود ميآيد. ما امام(ره) را طرفدار تفكر اول ميدانيم. امام(ره) در پي تغيير جهان و ايجاد يك مدنيت و تمدن جديد بر محور اديان و انبياء الهي و اسلام و مكتب تشيع بود.
امام (ره) ميخواست اين مفاهيم را جهاني كند، و ساختارها و محصولات تمدني را بر اساس اين مفاهيم و بر محور تغيير انگيزههاي ملتها پيگيري نمايد. اينها براي امام(ره) محسوس بود، ولي برخي در اين مقياس نميفهميدند و هدف ديگري را براي انقلاب اسلامي ترسيم ميكردند. امام(ره) ميخواست بازسازي و تمدنسازي را انجام دهد اما در فضايي كه، اين بازسازي به معني مدرنيزاسيون و ايجاد مدرنيته اسلامي نباشد، يعني كار به حدي پيش رفته باشد كه بازسازي معناي جديد پيدا كند، ولي در مجموع تا اين مقطع، امام(ره) ادامه آن مسير را با آن كيفيت، مقدور ميدانست.
3 ـ لزوم طراحي سازوکار مبارزه با تمدن مادي
به نظر ميرسد پذيرش قطعنامه 598 در نگاه منفعلانه به اين معناست که ما مناسبات بينالمللي را قبول كرده و نميخواهيم با اين مناسبات درگير شويم؛ در نتيجه بايد اقتضائات آنها را در داخل کشور نيز رعايت كنيم؛ مثلاً الگوي سرمايهداري و يا حقوق بشر را بايد رعايت کنيم و قواعد آنها در محيط زيست را پذيرا گرديم.
نمونه ديگر، قبول موافقتنامه NPT است كه با آن درگير هستيم، و يكي از فروع پذيرش قطعنامه 598 ميباشد. به نظر ميرسد ما اگر حساب خود را با سازمان ملل تصفيه ميكرديم، در زير مجموعه سازمان ملل نميتوانستند براي ما ايجاد مزاحمت كنند؛ اما اکنون لوازم همه ساختارهاي جهاني را بايد در نظر بگيريم، و آنها هم از طريق همين ساختارها راه ما را سد ميكنند.
اين كه اکنون اين گونه ما را تحت فشار قرار ميدهند به خاطر اين است كه ميخواهند ساختارشكني كنند، و الا صرفاً به جهت داشتن انرژي هستهاي نيست! مسأله اين است كه آنها ميخواهند از طريق اين ساختارها جهان را كنترل نمايند و از طريق ساختارها و نهادهاي جهاني براي ما تصميم بگيرند. در واقع، ما ميگوييم که شيوه تصميمگيري اين نهادهاي جهاني بايد عوض شود و عادلانه گردد اما آنها مقاومت ميكنند و از طريق نهاد سازمان ملل، كه پنج قدرت برنده جنگ جهاني دوم آن را براي حاکميت خودشان توليد و ايجاد كردند، به ما زور ميگويند.
خيلي عوامانه است كه خيال كنيم سازمان ملل براي حقوق بشر و براي صلح ايجاد شده است؛ آنها صلح را براي منافع خودشان ميخواهند، و اگر فرياد بزنيم که اين ساختارها بايد به نفع ملتها كار كنند، با شما مقابله خواهند کرد. ما اگر ساختارهايي كه حامي منافع قدرتهاي استکباري هستند را قبول کرديم، و به عبارت ديگر، هر چند تسليم آنها نشدهايم ولي برتري و غلبه خود را هم نتوانستيم اثبات كنيم، در اين صورت، آنها اين شيوه را الگوي خود قرار ميدهند و در جاهاي ديگر ميتوانند خواستههاي خود را از طريق فشار به ما تحميل كنند. اگر ما مقاومت كنيم و همين جا مسأله را حل و فصل نماييم نهادهايي چون سازمان ملل حساب کار خود را ميفهمند و بيجهت با ما درگير نميشوند.
استراتژي ما بايد مبارزه باشد، و بايد ساز و كار مقاومت را متناسب با مبارزه طراحي كنيم؛ يعني زيرساختهاي ملت خود را آماده نماييم. همانگونه که مقام معظم رهبري (مدظله) تعريف ميکنند بايد به فرهنگسازي پرداخته و ملت را براي مقاومت آماده کنيم. اين كه ما بگوييم که ابتدا کشور را بسازيم و ذائقه ملت را با رفاه و خوشي آماده كنيم به اين معناست كه اساساً قصد درگيري با جهان را نداريم و ميخواهيم منفعل باشيم.
ما وقتي ذائقه ملت خود را نسبت به جهان منفعل ميكنيم در تصميمگيري هم منفعل خواهيم بود. وقتي الگوي اقتصادي ما تابعي از الگوي سرمايهداري و تحريك به دنيا ميشود، و اين راه را راه جهان ميدانيم، ملتسازي ما ملتي را به وجود خواهد آورد که ملت مقابله و مبارزه نخواهد بود.
اما اگر بخواهيم استراتژي مبارزه در پيش بگيريم بايد يك برنامهريزي همهجانبه ارائه دهيم که سياست، فرهنگ و اقتصاد جامعه را بر محور مبارزه تعريف کند. ما بايد بدانيم غرب جرياني دنيامحور است که با آن درگير هستيم، سرآشتي با آن هم نداريم. آنها دنبال جهانيسازي هستند، و به صراحت ميگويند که دين بايد به يک خردهفرهنگ در درون فرهنگ تجدد تبديل شود. آنها جايگاه ما را اين گونه تعريف ميكنند و دين را به عنوان يك فرهنگ نازل كه درگير با تجدد و اصول ليبرال دموكراسي نيست به رسميت ميشناسند، اما آيا ما اين را ميپذيريم؟ اگر ميپذيريم بايد به تدريج، به لوازم آن ملتزم شويم تا فرهنگ مذهب تابعي از فرهنگ معيشت مادي گردد. لکن اگر نميپذيريم كه فرهنگ مذهب، تابع معيشت مادي گردد، و بلکه فرهنگ مذهب را همواره برتر و بالاتر ميخواهيم مسير آن تقابل با تمدن مادي است. آنها براي تحقق خواستههاي همهجانبه خود، تدبير ميكنند، ما هم بايد تدبير كنيم و استراتژيمان بايد بر پايه تقابل باشد، بنابراين ملتسازي در درون و در بيرون بايد بر اين پايه انجام داد.
در كوتاهمدت هم بايد مناسبات همان محور را اجرا كنيم. هيچ وقت نميتوانيم استراتژي خود را ناديده بگيريم. در دوره اصلاحات و بازسازي، اين استراتژي در برنامهها ناديده گرفته شد و استراتژي را تغيير دادند؛ نه تاكتيك را. آنها به خيال اينكه ميتوان در جامعه، هم با اخلاق بود و هم زندگي مادي داشت احساس شد که ما بايد ژاپن اسلامي بسازيم. اما در عمل، کار معكوس شد و اخلاق مادي به نسبت، بر ما جاري گشت. در دوره اصلاحات اين تفكر پيدا شد كه بايد زيرساختها هم متناسب با همين جهت مادي، تغيير يابند و قانون اساسي هم عوض گردد؛ يعني مدرنيزاسيون و اصلاح قرائت ديني جامعه، حتي در مقياس حقوق اساسياش را تجويز کردند و ولايت فقيه و حکومت ديني را زير سؤال بردند و حکومت سکولار و دموکراتيک را توصيه کردند.
آنها قدمهاي بعد از قطعنامه را نه بر محور استراتژي جهاني انقلاب اسلامي، بلکه با همان آهنگ قطعنامه پيش بردند. اما استراتژي امام(ره) به گونهاي ديگر بود. رهبر انقلاب نيز در راستاي جهت امام(ره)، مرتب از تهاجم فرهنگي و بحث امر به معروف سخن گفته و تدريجاً بحث توليد علم را مطرح ميفرمايند و ميکوشند تا استراتژي تمدني و تاريخي انقلاب اسلامي حفظ شود.
-------------------------------------
پي نوشت ها:
[1] ـ امام خميني، صحيفه نور، ج 10، ص 115.
[2] ـ صحيفه نور، ج 8، ص 57
[3] ـ صحيفه نور، ج 15، ص 120.
[4] ـ فرانسيس فوكوياما، فرجام تاريخ و آخرين انسان، ترجمه عليرضا طيب، نشريه سياست خارجي، ش 2 و 3 (1372).
[5] ـ ساموئل هانتينگتون، رويارويي تمدنها، ماهنامه سياسي و اقتصادي، خرداد و تير 1372، ص 4.
[6] ـ ر.ك: سخنراني امام خميني(ره)، مورخه 29/2/1367.
[7] ـ براي نمونه ر.ک: ديويد بلنکن بورن،نامه روشن فکران آمريکا به بوش، هفته يالثارات،25 اسفند 1380.
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


