خوش آن رخي كه آينهدارش تو بوده اي
سيد مهدي شجاعي
کد خبر: ۴۲۶۰۹
| | 9757 بازدید
در سوگ شهادت سيد مرتضي آويني
قره العين من آن ميوه دل، يادش باد
كه چه آسان بشد و كار مرا مشكل كرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددي
كه اميد كرمم همره اين محمل كرد
در اين حال و روز كه بندها ترنم ماندن دارند و زنجيرها سرود نشستن ميخوانند، كندن چه كار سترگي است، پر كشيدن چه باشكوه است و پيوستن چه شيرين و دوست داشتني. كاش با تو بوديم وقت قران انتخاب تو با انتخاب حق.
كاش با تو بوديم آن زمان كه دست از اين جهان مي شستي و رخت خويش از اين ورطه بيرون مي كشيدي.
كاش با تو بوديم آن زمان كه فرشتگان، تو را بر هودج نور مي گذاشتند و بالهاي خويش را سايه بان زخمهاي روشن تو مي كردند.
كاش با تو بوديم آن شام آخر كه سالارمان، ماه بني هاشم(عليه السلام)، به شمع وجود تو پروانه سوختن داد.
گريه ما، نه براي رفتن تو كه براي جا ماندن خويش است. احساس مي كنم كه در اين قيل و مقال، چه قال گذاشته شده ايم، چه از پا افتاده ايم، چه در راه مانده ايم، چه در خود فرو شكسته ايم.
قره العين من آن ميوه دل، يادش باد
كه چه آسان بشد و كار مرا مشكل كرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددي
كه اميد كرمم همره اين محمل كرد
در اين حال و روز كه بندها ترنم ماندن دارند و زنجيرها سرود نشستن ميخوانند، كندن چه كار سترگي است، پر كشيدن چه باشكوه است و پيوستن چه شيرين و دوست داشتني. كاش با تو بوديم وقت قران انتخاب تو با انتخاب حق.
كاش با تو بوديم آن زمان كه دست از اين جهان مي شستي و رخت خويش از اين ورطه بيرون مي كشيدي.
كاش با تو بوديم آن زمان كه فرشتگان، تو را بر هودج نور مي گذاشتند و بالهاي خويش را سايه بان زخمهاي روشن تو مي كردند.
كاش با تو بوديم آن شام آخر كه سالارمان، ماه بني هاشم(عليه السلام)، به شمع وجود تو پروانه سوختن داد.
گريه ما، نه براي رفتن تو كه براي جا ماندن خويش است. احساس مي كنم كه در اين قيل و مقال، چه قال گذاشته شده ايم، چه از پا افتاده ايم، چه در راه مانده ايم، چه در خود فرو شكسته ايم.

احساس ميكنم آن زمان كه تو دست بر زانو گذاشتي و يا علي گفتي، ما هنوز سر بر زانو نهاده بوديم.
گريه ما، نه براي «رجالُ صدقوا ما عاهدوا الله» است؛ گريه ما، نه براي «فمنهم من قضي نحبه» است؛ گريه ما، گريه جگر سوز «فمنهم من ينتظر» است.
اي خدا! به حق آن امام منتظرت، نقطه شهادتي براي جمله طويل انتظار ما بگذار كه طاقتمان سر آمده است، تابمان تمام شده است، توانمان به انتها رسيده است، كاسه صبرمان سرريز شده است و خيمه انتظارمان سوخته است.
مرتضي! اي هم سفر شبهاي تابناك مدينه!
مگر نه ما يك ماه تمام، پا به پاي هم طواف كرديم؟ مگر نه ما يك ماه تمام در كوچه پس كوچه هاي مكّه و مدينه، چشم در چشم در غربت ولايت گريستيم؟
مگر نه ما يك ماه تمام، نفس در نفس به مناجات نشستيم و شهادت را هم از خداي خواستيم؟ اين چه گران جاني بود كه نصيب من شد و آن چه سبكبالي كه نصيب تو؟
گريه ما، نه براي «رجالُ صدقوا ما عاهدوا الله» است؛ گريه ما، نه براي «فمنهم من قضي نحبه» است؛ گريه ما، گريه جگر سوز «فمنهم من ينتظر» است.
اي خدا! به حق آن امام منتظرت، نقطه شهادتي براي جمله طويل انتظار ما بگذار كه طاقتمان سر آمده است، تابمان تمام شده است، توانمان به انتها رسيده است، كاسه صبرمان سرريز شده است و خيمه انتظارمان سوخته است.
مرتضي! اي هم سفر شبهاي تابناك مدينه!
مگر نه ما يك ماه تمام، پا به پاي هم طواف كرديم؟ مگر نه ما يك ماه تمام در كوچه پس كوچه هاي مكّه و مدينه، چشم در چشم در غربت ولايت گريستيم؟
مگر نه ما يك ماه تمام، نفس در نفس به مناجات نشستيم و شهادت را هم از خداي خواستيم؟ اين چه گران جاني بود كه نصيب من شد و آن چه سبكبالي كه نصيب تو؟

چرا به خدا نگفتي كه خارهاي گل را نتراشد؟ چرا به خدا نگفتي كه ميوه هاي نارس و آفت زده را هم دور نريزد؟ چرا به خدا نگفتي براي چيدن گل، بر روي علفهاي هرز پا نگذارد؟ چرا به خدا نگفتي كه پشت در هم كسي ايستاده است؟ چرا به خدا نگفتي. ..
اما اكنون از اين شكوه ها چه سود؟ تو اينك بر شاخ سار بلند عرش نشسته اي و دست نگاه ما حتي به شولاي شفاعت نمي رسد.
مرتضي، دست فروتر بيار و اين دست خسته را بگير. شاخهها را خم كن تا در اين بال شكسته نيز اشتياق پرواز و اميد وصال زنده شود.
درد ما، درد فاصله هاست. مرتضي! قبول كن كه تو در اينجا و در كنار ما هم اينجايي نبودي. دماي جان تو با آب و هواي اين جهان سازگاري نداشت.
كدام ظرف در جهان مي توانست اين همه اخلاص را پيمانه كند؟ كدام ترازو مي توانست به توزين اين همه انتظار بنشيند؟ كدام شاهين مي توانست اين همه شور و عشق را نشان دهد؟

كلامت از آن روي بر دل مي نشست و روايتت از آن جهت رنگ حقيقت داشت كه از سر وهم و گمان سخن نمي گفتي.
ديده هاي خويش را به تصوير مي نشستي. از نردبان معرفت، بالا رفته بودي و براي ما كوتاه قدان اين سوي ديوار، اين سوي حجابهاي هزار تو، وادي نور را جزء به جزء روايت مي كردي. و همين شد كه نماندي. و همين شد كه برنگشتي و پايين نيامدي.
چرا برگردي؟ كدام عاقلي از وحدت به كثرت مي گريزد؟ كدام بيننده تماشاجويي از نور به ظلمت پناه مي برد؟ كدام جمال پرستي چشم از زيباي محض مي شويد؟ كدام پرنده اي قفس را به آسمان ترجيح مي دهد؟
كدام عاشقي، دست معشوق را رها مي كند و به زين و يال اسب مي چسبد؟ كدام شراب شناس دردي كشي از باده كمي گذرد تا سر كار جام در بياورد؟
ديده هاي خويش را به تصوير مي نشستي. از نردبان معرفت، بالا رفته بودي و براي ما كوتاه قدان اين سوي ديوار، اين سوي حجابهاي هزار تو، وادي نور را جزء به جزء روايت مي كردي. و همين شد كه نماندي. و همين شد كه برنگشتي و پايين نيامدي.
چرا برگردي؟ كدام عاقلي از وحدت به كثرت مي گريزد؟ كدام بيننده تماشاجويي از نور به ظلمت پناه مي برد؟ كدام جمال پرستي چشم از زيباي محض مي شويد؟ كدام پرنده اي قفس را به آسمان ترجيح مي دهد؟
كدام عاشقي، دست معشوق را رها مي كند و به زين و يال اسب مي چسبد؟ كدام شراب شناس دردي كشي از باده كمي گذرد تا سر كار جام در بياورد؟

تو كسي نبودي كه بي مقصد سفر كني! «و يدخلهم الجنة عرّفها لهم» به چه معناست؟ اگر بهشت وصال را نشانت نداده بودند اين همه بي تابي رفتن براي چه بود؟
ديروز وقتي حضور عطرآگين ولايت را دركنار پيكر تو ديدم، با خود گفتم وقتي كه اين سلاله كرم، اين شاگرد مكتب عصمت، اين سردار لشكر توحيد، سرباز خويش را اين چنين قدر مي شناسد و ارج مي نهد، آن سرچشمه كرامت، آن تجسم عصمت، با عاشق عطشناك خويش چه خواهد كرد؟
با مرتضي چه خواهد كرد آن مخاطب والاي «عادتكم الاحسان و سجيتكّم الكرم»؟ و خودم را شماتت كردم از آن شكوهها كه در پي عروجت داشتم.
ديروز وقتي حضور عطرآگين ولايت را دركنار پيكر تو ديدم، با خود گفتم وقتي كه اين سلاله كرم، اين شاگرد مكتب عصمت، اين سردار لشكر توحيد، سرباز خويش را اين چنين قدر مي شناسد و ارج مي نهد، آن سرچشمه كرامت، آن تجسم عصمت، با عاشق عطشناك خويش چه خواهد كرد؟
با مرتضي چه خواهد كرد آن مخاطب والاي «عادتكم الاحسان و سجيتكّم الكرم»؟ و خودم را شماتت كردم از آن شكوهها كه در پي عروجت داشتم.

گفته بودم: اكنون اين تنها وامانده سر بر كدام شانه بگذارد و حسرت و هجرانش را بركدام دامان مويه كند؟ و ديدم كه چه بي راهه رفته ام. چه كور شده ام در غبار حادثه. مأمن اين جاست. اين جاست آن دامني كه بايد سر بر آن نهاد و زار زار گريست.
اين جاست آن دلي كه اشارت اشك را مي فهمد. اين جاست آن گوش جاني كه زبان زخم را مي داند. اين جاست آن دستي كه بر تاولهاي روح، مرهم ولايت مي نهند. و اين جاست آن دري كه به روي خانه امام منتظر (عج) باز مي شود.
اين بود آن دري كه تو كوبيدي و اين بود آن مسيري كه تو عبور كردي و اين بود آن مقصودي كه تو بدان رسيدي. من چگونه باور كنم كه تو شربت شهادت را از دستهاي او ننوشيده اي؟

«والمستشهدين بين يديه» مگر دعاي همه قنوتهاي تو نبود؟ مگر تو نبودي كه در كنار بيت الله در گوشم زمزمه مي كردي كه اگر حضور مجسم ولايت نبود، اگر حضور ترديد ناپذير آقا امام زمان(عج) نبود، گشتن به دور اين سنگ و خاك چه بيهوده مي نمود؟ رسم عاشقي در عالم چگونه است؟
بلند شو سيّد! آقا آمده است! بلند شو! محال است آقا عاشق دلباخته خود را رها كند. منافي كرامت آقاست، اگر طواف گر شب و روز خويش را با دستهاي مرحمت ننوازد.

بلند شو سيّد! بلند شو و دست به دست نور بده و پا جاي پاي نور بگذار. اما... اما به آقا بگو تنها نيستي. بگو كه دوستانت، هم سفرانت، هم سنگرانت، هم دلانت و هم قلمانت، بيرون در ايستاده اند و در آرزوي زيارت جمالش لحظه مي شمرند. مي سوزند و گداخته مي شوند.
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد
ياد حريف شهر و رفيق سفر نكرد
يا بخت من طريق مروت فرو گذاشت
يا او به شاهراه طريقت گذر نكرد
هر كس كه ديد روي تو بوسيد چشم من
كاري كه كرد ديده من بي نظر نكرد
من ايستاده تا كنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسيم سحر نكرد
منبع: www.avini.ir
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد
ياد حريف شهر و رفيق سفر نكرد
يا بخت من طريق مروت فرو گذاشت
يا او به شاهراه طريقت گذر نكرد
هر كس كه ديد روي تو بوسيد چشم من
كاري كه كرد ديده من بي نظر نكرد
من ايستاده تا كنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسيم سحر نكرد
منبع: www.avini.ir
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟



