آيا عدالتي براي معلولان هست؟ از وبلاگستان
حسن فاتحي نويسنده وبلاگ «يادداشتهاي شخصي يک فرهنگي اردبيلي» در مطلبي نوشته است:
هنوز هم يادم ميآيد كه چهارده سال پيش، زماني که به عنوان مشاور مدارس پس از قبولي در آزمون کتبي و مصاحبه تخصصي با نامه معاونت نيروي انساني آموزش و پرورش، راهي محل خدمتم در يکي ازمناطق محروم استان اردبيل شدم، با رفتار غير قابل تصور رياست وقت آن منطقه که متأسفانه فعلا يکي از مديران مدافع دولت نهم در اردبيل است و مديريت ادارهاي با خدمات گسترده را بر عهده دارد، روبهرو شدم. ايشان من را از کارگزيني که ابلاغ جديد الاستخدامي خود را تحويل آنها داده بودم، به دفتر خود احضار کرده و گفت: راه برويد تا من ببينم و... انگار متخصص ارتوپدي بودند و انگار متخصص فيزيولوژي که به خود اجازه اين فضولي را ميدادند!
چه کار ميتوانستم انجام دهم، من هم راه رفتم تا رئيس فضول قانع شود و بعد با يک حالت اکراهي ابلاغ من را به دبيرستاني زدند و رفتم آنقدر تلاش کردم تا رويشان را کم کردم و براي خود موقعيتي بسيار بالاتر از ساير کارکنان درست کردم، به گونهاي که حتي مدارس غيرانتفاعي دعوت به همکاري کردند و... .
بنده در همه مراحل استخدام به نحوي تلاش ميکردم تا معلوليتم را بيان نکنم، چراکه انگار معلول بودن جرم بود! و انگار عامل تحقير و سرزنشي تلقي ميشد و حتي از خواستن برخي حقوق خود در اوايل صرفنظر ميکردم، چون ميترسيدم معلوليتم را بزرگ کنند و در راهي که در آن گام برداشته بودم، ناکامم گذارند و تا دو سال استخدام آزمايشي همين طوري بلي قربان بود تا اينکه از اين مقطع بگذرم و به شکر خدا گذشتم.
ولي سؤال من اين است که آيا معلوليت جرم است که اين گونه تاوانش را بپردازيم؟!
آيا فردي که با 90 درصد معلوليت با رتبههاي خوب تحصيل و همدوش و حتي بالاتر از همسن و سال خود، تلاش کرده تا عزت خويش را نگه دارد، مستحق اين دلهره و اضطراب بود؟ يا بايد مورد پذيرش و تکريم مسئولان قرار ميگرفت؟!
آيا اين بيعدالتيها هنوز ادامه ندارد؟ آيا دلهاي انسانهاي مستحق تکريم و آبرمند، هنوز هم با رفتارهاي عجيب و ناشيانه و گاه مغرضانه برخي مديران نالايق در هم شکسته نميشود؟!
من بر اين باورم که معلولان ما در دو عرصه ظالمانه درگيرند و اين دو عرصه متأسفانه، آنقدر ظالمانه است که حتي شمار بسياري در همان ابتدا در هم شکسته ميشوند.
1ـ يکي عرصه فقر فرهنگي موجود در جامعه که متأسفانه حتي در ميان مسئولان بهزيستي بارها ديده ميشود.
2ـ ديگري محدوديتها و مشکلات عديده معيشتي ـ فيزيکي و رواني آنها.
من نميدانم چرا مدعيان عدالت هنوز هم شاهد پرپر شدن غنچههاي نوشکفتهاي هستند که با زبان بيزباني، فرياد ميزنند و در عنفوان اميد و بالندگي به موجودات وابسته تبديل ميشوند؟!
آيا وقت آن نرسيده که دستکم قوانين ناقص موجود درباره آنها اجرايي شود؟
در خرداد سال 69 دیپلم گرفتم و در شهریور همان سال در امتحان استخدامی سازمان ... شرکت و قبول شدم . پس از چند ماه انتظار جهت طی مراحل استخدام و گزینش بنده نیز جزء قبول شدگان بودم که از طرف کارکنان کارگزینی حکم انتصاب و تعیین حوزه کاری بنده نوشته شد روزی که برای شروع بکار رفته بودم از طرف ریاست کارگزینی گفته شد که مدیرکل میخواهند شخصا شما را ملاقات کننده ، که برای بنده 19 ساله که هیچ تجربه اداری نداشتم مایه مباهات شد .
با کمال افتخار به دیدار ایشان شتافتم وقتی وارد شدم ایشان دستور جلوس دادند بعد از مدتی هم دستور دادند که مقداری پوشه را در دست گرفته و راه بروم که بنده هم بی خبر از همه جا اینکار را کردم ، اما نمیدانم چرا ایشان با عصبانیت هر چه تمام گفتند نمیتوانید اینجا کارکنید . من که تازه متوجه شده بودم که چه اتقاقی افتاده به از ایشان سوال کردم که چرا نمتوانم ؟ آیا مشکل گزینش دارم و یا ... که پاسخ شنیدم که بعلت وضیعت جسمانی نمیتوانید .
هرچند نوجوانی بی تجربه بودم اما سعی کردم با خونسردی بیشتر جویا شوم که حضرت ایشان این بار با عصبانیت و داد و فریاد بنده را اتاق بیرون کردند . تو گویی اتاق را بر سرم کوبیدند. نمیدانم حال و هوای جوان 19 ساله که از یک خانواده فقیر با هزاران آرزو به این اداره و اتاق رفته بود و این برخورد را لمس کرده بود تا چه حد برای شما قابل درک است اما همین قدر بگویم که گویا دنیا برای من به آخر رسیده بود و همه چیز دور سرم می چرخید .
بگذریم ماجرا دو سال طول کشید به مراجع متعدد مراجع کردم که با کمال تاسف هیچ یک از آنها نخواستند و نتوانستند کاری برایم بکنند .
البته این ماجرا مرا مسم به اثبات خود و همنوعان خود کرد اما از اعماق جانم از دیدگاه مسئولینی که قادر به درک توانایی انسانها نبودند متاسف ساخت . بنده حالا کارشاسی ارشد دارم و مدیری یکی از ادارات دولتی هستم و چندین نفر از کارکنان که از لحاظ جسمانی نیز سالم هستند از همکاران بنده میباشند .
عدالت و احترام به حقوق كليه انسانها كاملا به چشم ميخورد به قول دكتر شريعيت در سفر به ديار فرنگ مسلمان نديدم ولي اسلام را ديدم





