هنوز هم اعتياد خود را باور ندارد
گفتوگو با يكی از داوطلبان ترک اعتياد
کد خبر: ۲۶۱۱۶۹
| | 2813 بازدید
دومين باري است كه براي ديدن فاطمه به كمپ آمده ام. بغض و گريه هايش در نخستين ديدار آنقدر مبهم و غريب بود كه مرا براي دومين بار به مركز ترك اعتياد كشاند. فقط 19 سال دارد. به نظر نمي رسد از خانواده فقيري باشد. طرز صحبت كردن و به كار بردن كلماتش بيشتر نشان مي دهد كه در يك خانواده تحصيلكرده رشد كرده است. مادرش پيش از بازنشستگي مربي بهداشت بوده و پدرش حالاهم استاد دانشگاه است اما چند سالي است كه از هم جدا زندگي مي كنند.
نخستين بار كه فاطمه را ديدم خيلي مضطرب بود. گاه براي خانه دلتنگي مي كرد و گاه مي گفت نمي خواهد به خانه برگردد اما حالادر دومين ديدار كمي آرام تر است. فندكي را در دستش گرفته و با آن كلنجار مي رود. مي پرسم: «با اين فندك چكار مي كني؟» چشمانش را از روي فندك برمي دارد و مي گويد: «دارم درستش مي كنم.»
تخصصت درست كردن فندك است؟
لبخند كمرنگي مي زند و زير چشمي نگاهم مي كند. سرش را بالامي آورد و مي گويد: «آره»
فاطمه بچه سعادت آباد تهران است. دوست دارد هر چه زودتر از اين كمپ ترك اعتياد برود و اصلااعتياد خود را باور ندارد. نخستين بار مواد را همراه دوستان و در يك ميهماني تجربه كرده و مدتي هم به صورت تفنني حشيش مصرف كرده است. نخستين بار درباره نحوه آشنايي اش با مواد گفت: «دوستم مصرف مي كرد و نمي خواست من چت باشم. من هم مصرف كردم.»
اين بار مي گويد: «در ميهماني همه مي كشيدند. من هم دو تا لاين زدم. البته از يك سال قبل هم سيگار مي كشيدم، يكي دو بار هم كك زدم.» در مقابل نگاه متعجب من با لحني عاجزانه مي گويد «به خدا فقط يكي دو بار...» و بعد از مكثي ادامه مي دهد: «... نهايتش پنج بار كك زدم. من اصلامعتاد نيستم... من مجبور به مصرف هم نبودم كه بروم جلوي خانه كاسب و بخواهم به من مواد بدهد.» فاطمه اين روزها براي دومين بار و به علت لغزش، توسط پدرش به اين كمپ آورده شده است. مي گويد: «بار قبل كه از اينجا رفتم قرص هاي افسردگي را كه از قبل داشتم خوردم و به پدرم گفتم. فقط براي اينكه به من توجه بيشتري داشته باشد اما او من را به بهانه جشن جاذبه به كمپ آورد و خانم پري (مددكار كمپ) گفت بايد اينجا بمانم.»
جشن جاذبه جلسه يي است كه هفته يي يك بار در محيط كمپ برگزار مي شود و بيشتر كساني كه پاك شده اند و توانسته اند پاك بمانند به جمع مددجويان مي آيند.
فاطمه مي گويد: «به جاي اينكه به خانواده ام بگويند كه من را به خانه ببرند، تاكيد مي كنند كه هنوز خوب نشده، خوب نشده... و بايد اينجا بماند.»
با دلخوري ادامه مي دهد: «من قبلاافسردگي ماژور داشتم و وقتي از اينجا رفتم به افسردگي ام دامن زده شد. من زندگي ام را دوست داشتم اما از موقعي كه اينجا آمدم حالم بد شد.»
مي پرسم چرا حالت بد است و از اينجا خوشت نمي آيد؟ كمي صدايش را پايين مي آورد و مي گويد: «براي اينكه بايد بين يك عده زن هايي باشم كه سابقه خوبي ندارند. همه شان هم با من بدرفتاري مي كنند. من اينجا چيزهاي بدي ديدم كه تا به حال نديده بودم. واقعا نمي دانم به چه علت بايد اينجا باشم.»
فاطمه در رشته گرافيك درس خوانده و دوست دارد به دانشگاه برود.
از خانواده اش مي پرسم. مي گويد: «رابطه ام با پدرم خوب است و با خواهرم هم آشتي كردم.»
و مادرت؟
سرش را تكان مي دهد و مي گويد: «با مادرم خوب نيستم. خانواده ام را دوست دارم اما پدرم چون نمي داند با من چطور رفتار كند با ديگران مشورت مي كند و آنها هم مي گويند كه من بايد اينجا بمانم اما من از اينجا خسته شده ام و در اين فكر هستم كه وقتي از اينجا رفتم، خودكشي يا فرار كنم چون مي ترسم پدرم دوباره من را به خاطر خوردن قرص هاي افسردگي به اينجا بياورد.»
فندك هنوز در ميان انگشتانش است. همان طور كه با من حرف مي زند سعي مي كند قطعات فندك را جابه جا كند.
از دوستانت بگو.
مي گويد: «پدرم فكر مي كند تمام دوستان من مواد مصرف مي كنند در حالي كه تمام دوستانم غير از يك نفرشان، سالم هستند.»
مددكار كمپ از فاطمه و رفتار او گلايه دارد. به نظر پري احمدي، فاطمه به هيچ نحوي با جمع ارتباط برقرار نمي كند و هميشه تنهاست. او مي گويد: «توقعات فاطمه از خانواده اش خيلي زياد است و اصلابه حرف آنها گوش نمي دهد. خانواده او سنتي هستند و به نظر مي رسد فاطمه آزادي زيادي از آنها مي خواهد. از سوي ديگر خانواده فاطمه تا به حال به حرف و خواسته او عمل كرده اند و حالابه يكباره مي خواهند تمام امكانات را قطع كنند. البته شايد يكي از دلايل ناآرامي هاي فاطمه خانواده اش باشند زيرا پدر و مادرش چند سالي است كه از هم جدا زندگي مي كنند. او از 9 سالگي تحت نظر روانپزشك بوده و از قرص هاي افسردگي كه البته برخي هم اعتيادآور هستند، استفاده كرده است.»
اين كارشناس ترك اعتياد مي گويد: «فاطمه هر بار به محض رسيدن به خانه از هر فرصتي براي مصرف مواد استفاده مي كند و از آنجا كه خانواده اش هيچ گونه تسلطي بر او ندارند، از نگراني و ترس او را به اينجا مي آورند.»
منبع: اعتماد
نخستين بار كه فاطمه را ديدم خيلي مضطرب بود. گاه براي خانه دلتنگي مي كرد و گاه مي گفت نمي خواهد به خانه برگردد اما حالادر دومين ديدار كمي آرام تر است. فندكي را در دستش گرفته و با آن كلنجار مي رود. مي پرسم: «با اين فندك چكار مي كني؟» چشمانش را از روي فندك برمي دارد و مي گويد: «دارم درستش مي كنم.»
تخصصت درست كردن فندك است؟
لبخند كمرنگي مي زند و زير چشمي نگاهم مي كند. سرش را بالامي آورد و مي گويد: «آره»
فاطمه بچه سعادت آباد تهران است. دوست دارد هر چه زودتر از اين كمپ ترك اعتياد برود و اصلااعتياد خود را باور ندارد. نخستين بار مواد را همراه دوستان و در يك ميهماني تجربه كرده و مدتي هم به صورت تفنني حشيش مصرف كرده است. نخستين بار درباره نحوه آشنايي اش با مواد گفت: «دوستم مصرف مي كرد و نمي خواست من چت باشم. من هم مصرف كردم.»
اين بار مي گويد: «در ميهماني همه مي كشيدند. من هم دو تا لاين زدم. البته از يك سال قبل هم سيگار مي كشيدم، يكي دو بار هم كك زدم.» در مقابل نگاه متعجب من با لحني عاجزانه مي گويد «به خدا فقط يكي دو بار...» و بعد از مكثي ادامه مي دهد: «... نهايتش پنج بار كك زدم. من اصلامعتاد نيستم... من مجبور به مصرف هم نبودم كه بروم جلوي خانه كاسب و بخواهم به من مواد بدهد.» فاطمه اين روزها براي دومين بار و به علت لغزش، توسط پدرش به اين كمپ آورده شده است. مي گويد: «بار قبل كه از اينجا رفتم قرص هاي افسردگي را كه از قبل داشتم خوردم و به پدرم گفتم. فقط براي اينكه به من توجه بيشتري داشته باشد اما او من را به بهانه جشن جاذبه به كمپ آورد و خانم پري (مددكار كمپ) گفت بايد اينجا بمانم.»
جشن جاذبه جلسه يي است كه هفته يي يك بار در محيط كمپ برگزار مي شود و بيشتر كساني كه پاك شده اند و توانسته اند پاك بمانند به جمع مددجويان مي آيند.
فاطمه مي گويد: «به جاي اينكه به خانواده ام بگويند كه من را به خانه ببرند، تاكيد مي كنند كه هنوز خوب نشده، خوب نشده... و بايد اينجا بماند.»
با دلخوري ادامه مي دهد: «من قبلاافسردگي ماژور داشتم و وقتي از اينجا رفتم به افسردگي ام دامن زده شد. من زندگي ام را دوست داشتم اما از موقعي كه اينجا آمدم حالم بد شد.»
مي پرسم چرا حالت بد است و از اينجا خوشت نمي آيد؟ كمي صدايش را پايين مي آورد و مي گويد: «براي اينكه بايد بين يك عده زن هايي باشم كه سابقه خوبي ندارند. همه شان هم با من بدرفتاري مي كنند. من اينجا چيزهاي بدي ديدم كه تا به حال نديده بودم. واقعا نمي دانم به چه علت بايد اينجا باشم.»
فاطمه در رشته گرافيك درس خوانده و دوست دارد به دانشگاه برود.
از خانواده اش مي پرسم. مي گويد: «رابطه ام با پدرم خوب است و با خواهرم هم آشتي كردم.»
و مادرت؟
سرش را تكان مي دهد و مي گويد: «با مادرم خوب نيستم. خانواده ام را دوست دارم اما پدرم چون نمي داند با من چطور رفتار كند با ديگران مشورت مي كند و آنها هم مي گويند كه من بايد اينجا بمانم اما من از اينجا خسته شده ام و در اين فكر هستم كه وقتي از اينجا رفتم، خودكشي يا فرار كنم چون مي ترسم پدرم دوباره من را به خاطر خوردن قرص هاي افسردگي به اينجا بياورد.»
فندك هنوز در ميان انگشتانش است. همان طور كه با من حرف مي زند سعي مي كند قطعات فندك را جابه جا كند.
از دوستانت بگو.
مي گويد: «پدرم فكر مي كند تمام دوستان من مواد مصرف مي كنند در حالي كه تمام دوستانم غير از يك نفرشان، سالم هستند.»
مددكار كمپ از فاطمه و رفتار او گلايه دارد. به نظر پري احمدي، فاطمه به هيچ نحوي با جمع ارتباط برقرار نمي كند و هميشه تنهاست. او مي گويد: «توقعات فاطمه از خانواده اش خيلي زياد است و اصلابه حرف آنها گوش نمي دهد. خانواده او سنتي هستند و به نظر مي رسد فاطمه آزادي زيادي از آنها مي خواهد. از سوي ديگر خانواده فاطمه تا به حال به حرف و خواسته او عمل كرده اند و حالابه يكباره مي خواهند تمام امكانات را قطع كنند. البته شايد يكي از دلايل ناآرامي هاي فاطمه خانواده اش باشند زيرا پدر و مادرش چند سالي است كه از هم جدا زندگي مي كنند. او از 9 سالگي تحت نظر روانپزشك بوده و از قرص هاي افسردگي كه البته برخي هم اعتيادآور هستند، استفاده كرده است.»
اين كارشناس ترك اعتياد مي گويد: «فاطمه هر بار به محض رسيدن به خانه از هر فرصتي براي مصرف مواد استفاده مي كند و از آنجا كه خانواده اش هيچ گونه تسلطي بر او ندارند، از نگراني و ترس او را به اينجا مي آورند.»
منبع: اعتماد
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


