صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
گزارشی از یک درد؛

مادری كه نفس‌هايش بوی كراك می‌دهد...

عكاس باز تشر مي‌زند: «بذارش و برو...». پيرمرد سرش را مي‌اندازد بالا و مي‌گويد: «نه! نمي‌شود،‌ آن جور كه طعنه‌اش بيشتر است، او ناموسم است، همه مي‌دانند كه اين زن من است، همه مردم محل و پاسگاه مي‌دانند كه او زن من است. اگر بهش براي مواد پول ندهم بچه را مي‌كُشد، سرش را مي‌بُرد، چادر را آتش مي‌زند، اگر پول مواد بهش ندهم، لباس‌هايش را درمي‌آورد و مي‌رود و آبرويم را مي‌بَرد، اگر بهش پول ندهم به كار زشت دست مي‌زند، آبرويم را صد برابر مي‌برد».
کد خبر: ۲۱۲۱۶۹
| |
13277 بازدید
|
سرویس اجتماعی ـ گفته بودند يك زن و شوهر و كودك سه ماهه‌شان... پرسان‌پرسان به حاشيه ابتداي اتوبان اهواز ـ ماهشهر مي‌رسيم، مجاور كوي سلطان‌منش، از دور چادر مسافرتي محقري پيداست، نزديكتر... كنار چادر داريم دنبال پيمرد و زن جواني مي‌گرديم كه گوشه چادر كنار مي‌رود و پيرمردي فرتوت سر بيرون مي‌آورد. توي چادر زن ميانسال خواب است و اين‌ طرف‌تر چشم‌هاي تازه و گرد نوزاد توي هواي خاكستري چادر برق مي‌زند... من و عكاس برمي‌گرديم و مبهوت همديگر را نگاه مي‌كنيم.

پيرمرد، دست‌هايش را دور تن لاغر نوزاد گره مي‌زند، دخترك مثل وصله‌ ناجوري به لباس‌هاي مندرس و كثيف پيرمرد چسبيده است.

پيرمرد مي‌گويد: عزيز است، هميشه توي بغلم نگهش مي‌دارم، دلم نمي‌آيد از خودم دورش كنم، بهزيستي گفته بچه را به ما بده، ولي من گفتم چرا بچه را بدهم به شما؟ و با تعجب ابروهاي درهم و خاكستري‌اش را بالا مي‌برد و بچه را محكم‌تر بغل مي‌كند.




مي‌گويد: «جرأت ندارم تنهايش بگذارم، هميشه اين چوب كنارم است...» و چوب بلندي را كنار چادر نشان مي‌دهد كه تنها وسيله دفاعي پيرمرد نحيف براي دست و پنجه نرم كردن با مزاحمان نيمه شب است.

باز مي‌گويد: تا حالا خيلي كمك خواسته‌ايم ولي كسي به ما كمك نكرده‌ است،‌ پیش از اينكه بياييم خيابان، روي كوه‌هاي حصيرآباد توي يك خانه بوديم كه بعد صاحبش پيدا شد و آن را پس گرفت و ما را بيرون كرد، الان يك سالي هست كه توي خيابان زندگي مي‌كنيم.

مدارك صيغه من و زنم و كارت ملي خودم را يك شب دزديده‌اند، ولي گواهي تولد بچه‌ را كه توي بيمارستان امام اهواز به دنيا آمده است، دارم.

زن توي چادر با دهان نيمه‌باز خواب است و گاهي به خود مي‌پيچد، پيرمرد نگاهي به داخل مي‌اندازد و بعد مي‌گويد: دوازده سال است با اين زن ازدواج كرده‌ام، قبلش زن داشتم، بچه هم داشتم. زنم طلاق گرفت و بعدش هم ديگر نگذاشتند بروم خانه. زنم رفت شوراي محل و طلاق گرفت، بچه‌هايم هم جلسه محلي گرفتند و حكم خارج گرفتند، يعني گفتند من ديگر پدرشان نيستم، اسمشان توي شناسنامه‌ام هست، ولي مثل اين است كه ديگر بچه‌هاي من نيستند.

زنم مي‌گفت چرا نمي‌روي كار كني، از من خوششان نمي‌آمد، حالا دوازده سال است كه تنها توي شهر هستم.

پيرمرد توي بساط فلاكت‌بار دور و بر چادر مي‌پلكد و دخترك را مثل آويزي استخواني با خودش اين‌ور و آن‌ور مي‌برد. مي‌گويد: مأمور شهرداري چند روز پيش گفت اگر از اينجا نرويد بچه را مي‌دهيم به بهزيستي و شما را هم مي‌فرستيم اردوگاه. دم به ساعت مي‌آيند سراغمان، بچه‌ را تا حالا سه چهار بار از دست مأمورها درآورده‌ام. من كسي را ندارم. خيلي دوستش دارم، تمام روز توي بغلم باهاش بازي مي‌كنم، تا صبح هم نمي‌خوابم، بچه‌ توي بغلم است و شيشه شيرش هم توي دستم.

نگاهي به اسباب و اثاثيه خاك گرفته مي‌اندازد و مي‌گويد: هر جا مي‌رويم شهرداري مي‌آيد بالاي سرمان. من چه كار مي‌توانم بكنم؟ بچه‌هايم كه هيچي... اگر بميرم حتي نمي‌آيند مرا خاك كنند، ‌اصلاً اگر مرا ببينند ديگر نمي‌شناسند، وقتي از خانه آمدم بيرون اين شكلي نبودم، حالا دوازده سال گذشته و پير شده‌ام.

توي اين مدت مي‌رفتم كارگري و بنايي، سر ميدان‌ها مي‌ايستادم براي كارگري و حمالي، همين حالا هم كار مي‌كنم، بعضي روزها پول درمي‌آورم و بعضي روزها هم نه. يك مقدار پول از قبل داشتم كه خرجشان كردم، حالا تمام شده‌ است.



پيرمرد ادامه مي‌دهد: از دست مأمورهاي شهرداري آسايش نداريم، مي‌آيند لگد مي‌زنند توي چادر. مي‌گويند اگر از اينجا نرويد چادرت را آتش مي‌زنيم. ماشين 123 هم به زور مي‌خواهد بچه را ببرد، من با چماق مي‌ايستم جلويشان،‌ مي‌گويند بچه را به زور مي‌بريم، مي‌گويم از شما شكايت مي‌كنم، مي‌گويم مگر مي‌شود بچه را ببريد؟!

‌توي ماشين 123، دو تا زن و دو تا مرد هستند كه مي‌خواهند بچه را ببرند، اول 123 مي‌آيد بعد هم زنگ مي‌زنند به شهرداري، هر بار ما را پيدا مي‌كنند. يك بار گفتند: بهت دستبند مي‌زنيم و مي‌بريمت، گفتم: ‌به جاي اين كه كمكمان كنيد مي‌خواهيد دستبند بهمان بزنيد؟

مي‌گويد: زينب را يك بار دزيده‌اند و پرونده دزديده‌ شدنش توي پاسگاه شماره 11 است.

به اندازه وحشتناكترين فيلم تمام دنيا از كسي به اسم «ع.رضايي» مي‌ترسد؛ انگار كه خون‌آشام باشد يا چيزي توي همين مايه‌ها... هر چند دقيقه نامش را مي‌آورد و مي‌گويد كه از دستش آسايش ندارد.

مي‌گويد: يك بار دزيدنش، آخه مادرش معتاد است، يك نفر به اسم ع.رضايي كه توي منطقه 400 دستگاه زندگي مي‌كند، بچه را دزديد. خودم رفتم پيدايش كردم، آن قدر گشتم تا پيدايش كردم، رفتم خانه به خانه پرسيدم. اگر نبينمش مي‌ميرم. همان وقت 3 ـ 2 بار به 110 زنگ زدم. حالا هم هميشه مي‌آيد ما را اذيت مي‌كند، اگر اطلاع بدهيد كه ديگر اذيتمان نكند خيلي خوب مي‌شود. او هر بار با سه نفر ديگر به ما حمله مي‌كند، مي‌آيد براي بچه مي‌خواهد ببرد بفروشدش.

دخترك بي‌خبر از همه‌جا با انگشت‌هاي لاغرش بازي مي‌كند و توي دوربين مي‌خندد، پيرمرد مي‌گويد: دلم نمي‌آيد بدهمش به بهزيستي، خودم خوب نگهش مي‌دارم، اگر نبينمش مي‌ميرم، بچه‌هايم كه... آنها كه ديگر رفته‌اند، فقط همين دختر را دارم كه مادرش معتاد است، كراك تزريق مي‌كند، شيشه هم مي‌كشد. ع.‌رضايي برايش مي‌آورد. از قبل از اينكه بگيرمش، معتاد بود ولي من مجبور بودم، كسي را نداشتم كه كارهايم را بكند.

دنبال مدارك تولد بچه مي‌گردد، سرگردان مي‌ايستد جلوي چادر بعد يهو يادش مي‌آيد، همين جور كه جست وجو مي‌كند، برمي‌گردد و دست مي‌گذارد گوشه پيشاني چروكيده‌اش و مي‌گويد:‌ خوب فكر كردم تا به خيالم رسيد مدارك را توي رختخواب‌ها قايم كنم كه دزد نبرد.

زن با خميازه‌هاي كشدار و سر و روي كدر بلند مي‌شود و مي‌نشينيد گوشه چادر، توي خواب و بيداري نگاه مي‌كند و حرف نمي‌زند. بعد يكي ‌يكي جواب مي‌دهد: قبلش كه باهاش ازدواج كنم، پيش برادرم اينا بودم، قبلش هم طلاق گرفته بودم، سه تا بچه دارم كه الان پيش برادرم هستند.

بعد زل مي‌زند به هوا و از آدم‌هايي كه انگار نمي‌شناسد حرف مي‌زند: ‌پسرم مهندس است، دخترم هم تكنسين اتاق عمل است، يك دخترم هم سال آخر دبيرستان درس مي‌خواند.

جواب «چرا اين جور شد؟» را مي‌گويد: چه مي‌دانم، روزگار است. حالا ديگر با بچه‌هايم ارتباط ندارم، شوهرم آن وقت‌ها عاشق يك نفر توي شمال شد، رفت شمال باهاش ازدواج كرد، حالا هم آنجاست.

حرف اردوگاه كه مي‌شود، مي‌گويد: «اردوگاه نه، دوست ندارم».

بي‌قرار است و بي‌تابي كم‌كم جاي خميازه‌هايش را مي‌گيرد، بچه‌ را بغل كرده است و توي صورتش سرفه مي‌كند، خميازه‌ مي‌كشد و زير لب با بچه حرف مي‌زند و سر بي‌موي دخترك را مي‌بوسد.

پيرمرد باز مي‌گويد: از سال 86 تا حالا به جاهاي زيادي براي كمك گرفتن مي‌روم، ولي بيرونم مي‌كنند و محلم نمي‌گذارند، مي‌گويند برو! برو!

بچه‌هاي خودم هم كه راهم نمي‌دهند، كاغذ خارج گرفته‌اند و توي محل صورت جلسه‌ كرده‌اند، حالا ديگر هيچ... فقط همين دختر را دارم.

زن گوش مي‌دهد به سوال‌ها؛ پشيمان نيستي كه اين بچه‌ هم به دنيا آمد توي اين وضع؟ سكوت مي‌كند و بعد سر تكان مي‌دهد: «نه، پشيمان نيستم كه به دنيا آمد، نه».

پيرمرد مي‌گويد: الآن حالش خوب نيست، وقتي پول نداريم كه مواد بخرد بايد بروم بازار پتويي، لباسي بفروشم تا برود دوا بخرد، مي‌روم اثاثيه را مي‌فروشم، اگر كمكمان كنند كه اين زن بستري شود و ترك كند ثواب كرده‌اند، الآن دارد رنج مي‌كشد.

زن با بچه‌ بازي مي‌كند و چانه ورم‌ كرده‌اش را به سر و صورت بچه مي‌كشد.

پيرمرد مي‌گويد: «الان دو ماه است كه حمام نكرده‌ايم، نماز مي‌خواندم، الان ديگر نماز هم نمي‌خوانم چون لباس‌هايم كثيف شده‌اند...»

و دست‌هايش را روبه‌ دوربين عكاس مي‌گيرد و آستين‌هاي چرك و چروكش را نشان مي‌دهد. مي‌گويد: پيش خدا هم شرمنده شدم، پيش خدا هم روسياه شدم.

مي‌گويد:  از 400 دستگاه برايش مواد مي‌گيرم، آنجا پر است، سر هر كوچه‌اي يكي ايستاده و هر كس برود آنجا ازش مي‌پرسند دنبال چي مي‌گردي؟ مواد مي‌خواهي؟ پولش هم 10 هزار تومان است، 10 هزار تومان براي يك روزش است.

عكاس سرش را از پشت دوربين مي‌آورد بيرون و تشر مي‌زند: نگير براش، چرا براش مواد مي‌گيري؟ پيرمرد بلافاصله مي‌گويد: اگر براش نگيرم مي‌ميرد! مي‌لرزد، خودش را زمين مي‌زند. من هم مي‌روم در ِ مسجدها گدايي مي‌كنم كه پول موادش را دربياورم. نمي‌دانم پول مواد اين را در بياورم يا پول شير اين يكي را؟

يك پاكت شير خشك از توي يك پلاستيك مچاله درمي‌آورد و مي‌گيرد روبه‌رو و مي‌گويد: مي‌روم گدايي مي‌كنم و از اين شيرها برايش مي‌گيرم، دكتر برايش نوشته، بردمش دكتر، دكتر گفت بايد از اين شيرها بخورد... براش گرفته‌ام، چند تا براش گرفته‌ام.

و با خيال راحت تكرار مي‌كند كه بچه الان چند پاكت شير دارد.



بعد مي‌گويد: وقتي مادر بچه مواد مصرف نمي‌كند عصبي مي‌شود، داد مي‌زند، الان هم مصرف نكرده، سوزن نزده، حالش خوب نيست.

پيرمرد همين جور هي مي‌گويد: دو جور مواد مصرف مي‌كند، شيشه و كراك، دست‌ها و پاهايش ورم كرده و عفوني شده است، مي‌خواهيد سُرنگهايش را ببينيد؟!

دست مي‌برد و كيف دستي زرد زن را برمي‌دارد و زيپش را مي‌كشد و يكي‌ يكي سرنگهاي خوني را درمي‌آورد و مي‌گيرد جلوي دوربين، از زير خرت و پرت‌هاي زن يك تكه شيشه شكسته هم مي‌آورد بالا و مي‌گويد: از اين هم براي شيشه كشيدنش استفاده مي‌كند با اين لوله شيشه‌اي... و توضيح مي‌دهد.

زن پرخاش مي‌كند و مي‌گويد: بردار اينها را ... . پيرمرد آرام و بي‌صدا مي‌گويد: نه، اشكالي دارد؟ اينها مي‌خواهند كمكت كنند، كمكت مي‌كنند، مي‌برنت بيمارستان. زن باز فرياد مي‌زند و تندي مي‌كند: هي بگو كمك مي‌كنند.

پيرمرد جواب نمي‌دهد. بچه را از زن مي‌گيرد. مي‌گويد: از من فقيرتر كسي نيست،‌ نمي‌دانم چرا به ما كمك نمي‌كنند؟ اين بچه براي من عزيز است، شيشه شيرش را هي پر مي‌كنم كه گرسنه نماند. مادرش كه دست خودش نيست، اول موادش كم بود، الان مصرفش زياد شده، شهرداري هم توي اين وضع هي مي‌گويد از اين جا بار كن، از آن جا بار كن.

زن با بي‌حوصلگي مي‌گويد: بچه كثيف شده... و بي‌قرار دور خودش تاب مي‌خورد.

پيرمرد بلند مي‌شود و مي‌گويد: خودم مي‌شورمش، هميشه خودم مي‌شورمش، اين الان نمي‌تواند بچه را بگيرد، حال ندارد.

همين جور كه مي‌پلكد از دلهره آورترين آدم دور و اطرافش باز شكايت مي‌كند: به مأمورها بگوييد كه جلوي رضايي را بگيرند، رضايي بدبختش كرد، رضايي مواد فروش است... .

رضايي كابوس پيرمرد است و يك جمله در ميان اسمش را تكرار مي‌كند... .

زن از چادر بيرون مي‌رود، آفتاب چشمايش را مي‌زند، برمي‌گردد و پشت سرش را نگاه مي‌كند و دور خودش تاب مي‌خورد و بي هيچ حرفي راه خيابان روبه‌رو را مي‌گيرد و مي‌رود و چند لحظه بعد انگار هيچ وقت نبوده است.

پيرمرد اشاره مي‌كند و مي‌گويد: الان ديگر حالش خراب شد، رفت براي مواد. ديشب 10 هزار تومان بهش دادم، الان پول دارد، ‌رفتم گدايي، 10 هزار تومان دادم به او، 5 هزار تومان هم الان توي جيب خودم است.

عكاس باز تشر مي‌زند: بذارش و برو... پيرمرد سرش را مي‌اندازد بالا، مي‌گويد: نه! نمي‌شود!‌ آن جور كه طعنه‌اش بيشتر است، او ناموسم است، همه مي‌دانند كه اين زن من است، همه مردم محل و پاسگاه مي‌دانند كه او زن من است.

اگر بهش براي مواد پول ندهم بچه را مي‌كُشد، سرش را مي‌بُرد، چادر را آتش مي‌زند، اگر پول مواد بهش ندهم لباس‌هايش را درمي‌آورد و مي‌رود و آبرويم را مي‌بَرد، اگر بهش پول ندهم به كار زشت دست مي‌زند، آبرويم را صد برابر مي‌برد.

باز مي‌گويد: رضايي دنبال بچه است، شب‌ها تا صبح با چوب ايستاده‌ام و نگهباني مي‌دهم و دور تا دور چادر راه مي‌روم، وگرنه رضايي مي‌آيد به زور بچه را مي‌برد كه بفروشد، هميشه سه چهار نفري مي‌آيند و تيزبر در‌مي‌آورند. الان هم مادر بچه رفت پيش رضايي، نمي‌گذرد رضايي بچه را ببرد، ولي اگر بهش فشار بيايد... شايد هم بدهد... بچه را هم به جاي دو تا كراك مي‌دهد به رضايي.

پيرمرد كتري را از روي چراغ نفتي بر مي‌دارد و آب را سرد و گرم مي‌كند و بچه لاغر را كنار چادر مي‌شويد، بعد مي‌بردش توي چادر، برايش شير درست مي‌كند.

مي‌گويد: شستمش، لباسش را هم عوض كردم، حالا هم بهش شير مي‌دهم، رضايي دنبالش است، زنه را هم گول زده، زنه به حرفش شده، به حرفش گوش مي‌دهد... براي همين هر جا كه بروم بچه را هم با خودم مي‌برم، حتي با خودم دستشويي هم مي‌برمش، نمي‌گذارم تنها پيش مادرش بماند، اگر بچه را نبينم قلبم مي‌گيرد و مي‌ميرم.

بچه آرام آرام چشمايش بسته مي‌شود و خوابش مي‌برد.

زير بار نمي‌رود كه بچه را به بهزيستي تحويل بدهد، هر چه بهش بگويي زينب توي بهزيستي شانس داشتن خانواده‌اي امن و خانه‌اي گرم را خواهد داشت، شانس زندگي بهتري خواهد داشت، شايد به جاي ديوارهاي نازك چادر گوشه اتوبان، زينب در خانه‌اي شاد بزرگ شود و به سر و سامان برسد، مثل خيلي ديگر از بچه‌هاي بدسرپرست، باز پيرمرد حرف خودش را مي‌زند: «نه! نه! خودم نگهش مي‌دارم، ولش نمي‌كنم، ديگر همه دارايي من همين بچه‌ است».

اگر بهزيستي بچه را ببرد، ديگر به درد ما نمي‌خورد، من اگر به خاطر بچه نبود كه زن نمي‌گرفتم! مگر مرض داشتم زن بگيرم؟! حالا هم هر چه سرنوشت باشد، مي‌فرستمش كلاس كه درس بخواند، شايد دكترش هم بكنم! تا پير كه شدم دستم را بگيرد.

آن موقع كه با مادرش ازدواج كردم، راستش گولم زد، گفت من يك ماشين دارم، اگر مرا صيغه كني من ماشينم را مي‌فروشم و يك خانه رهن مي‌كنيم، من گرفتمش ولي او پول ماشين را داد جاي مواد.

بچه توي بغل پيرمرد به خواب رفته است و پيرمرد تا آخرين لحظه هي مي‌گويد: امروز حتما بايد جايم را از اين جا عوض كنم، مي‌روم آن طرف اتوبان، ولي بگوييد جلوي اين رضايي را بگيرند، بگوييد مزاحم زن و بچه و ناموسم مي‌شود و مواد مي‌آورد براي زنم.

پيراهن كوچك آبي راه‌راه دخترك را جلوي صورتش مي‌گيرد و صداي هق هق پيرمرد توي سر و صداي بر و بيابان حاشيه اتوبان مي‌پيچد.

برای دیدن تصاویر اینجا را کلیک کنید.

افسانه باورصاد  ـ ایسنا
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۴
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۶۴
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳:۴۰ - ۱۳۹۰/۰۹/۲۹
به نظر من که خیلی مرده با غیرتیه
پاسخ ها
ناشناس
| Iran, Islamic Republic of |
۱۵:۴۸ - ۱۳۹۰/۰۹/۲۹
کدوم غیرت؟!!! نگهش میداره چون دوسش داره؟ مگه عروسکه؟ پس فردا که مرد و بچش شد یکی مثله خودش چی؟ به نظر من که خیلی هم خودخواهه!
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳:۴۶ - ۱۳۹۰/۰۹/۲۹
...............
ناشناس
|
United States
|
۱۴:۰۰ - ۱۳۹۰/۰۹/۲۹
آیا این است کشور ثروتمندی که دولتمردانش می گویند "امروز در ایران یک گرسنه وجود ندارد"؟؟؟ این همه فقر و فلاکت و نکبت و بلا در گوشه ی اتوبانی در پایتخت؟؟؟
پاسخ ها
ناشناس
| Iran, Islamic Republic of |
۱۴:۴۳ - ۱۳۹۰/۰۹/۲۹
اهوازه...ولی فرقش چیه ایرانه مگه نه؟
ناشناس
| Iran, Islamic Republic of |
۰۹:۲۱ - ۱۳۹۰/۰۹/۳۰
مشكل اينا فقط پول نيست . با پولي كه اينا صرف مواد ميكنن بعضيا يك زندگي ابرومندانه دارند
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۰۴ - ۱۳۹۰/۰۹/۲۹
خدایا ما داریم به کجا میریم.بد به حال ما و بدتر به حال مسئولینی که ...
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۰۴ - ۱۳۹۰/۰۹/۲۹
باز هم خودخواهي بيجا باعث بدبخت شدن اين كودك كعصوم شد...اين وسط كي مقصره؟؟؟ لابد حتما دولت؟؟؟ اين از فقر فرهنگي و شهوت پرستيه ملته ماست ولاغير...خداكنه بهزيستي بچه رو بگيره....
پاسخ ها
ناشناس
| Iran, Islamic Republic of |
۱۵:۵۱ - ۱۳۹۰/۱۰/۰۱
كدوم خود خواهي؟ تو خودي مي بيني كه خودخواهي‌اي وجود داشته باشه؟ توي خونه‌ات نشستي پاي اينترنت و چند دقيقه محو نوشته هاي تابناك شدي عزيز؟ حيوانات گوشه جنگل با هزار خوف و خطر از بچه‌هاشون محافظت مي كنند و تا پاي جان مبارزه مي كنند. نميشه يكي از بچه و پدر همزمان حمايت كنه؟
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۰۵ - ۱۳۹۰/۰۹/۲۹
سلام بر اون مسئولی که سینه سپر کرد و گفت در ایران هیچ کس شب گرسنه نمیخوابه و امثال او گفته اند در ایران هیچ فقیری نیست تا شاید از خوابی که ...
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۱۱ - ۱۳۹۰/۰۹/۲۹
اون آقاي معاون اولي كه مي گفت در ايران حتي يك فقير وجود ندارد و حتي يك نفر گرسنه نمي خوابد ....
پاسخ ها
ناشناس
| Iran, Islamic Republic of |
۰۷:۲۳ - ۱۳۹۰/۰۹/۳۰
تابناك ، نظرات رو سانسور نكن ........... !!!!!!
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۴۴ - ۱۳۹۰/۰۹/۲۹
خداییش یه آدم مایه دار پیدا نمیشه اون فرشته رو نجات بده
پاسخ ها
ناشناس
| Iran, Islamic Republic of |
۱۷:۵۵ - ۱۳۹۰/۰۹/۲۹
اشتباه شما اینه که فکر می کنی با مایه او را میشه نجات داد
محمدی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۵:۰۳ - ۱۳۹۰/۰۹/۲۹
زبان من قاصر است از نوشتن.
تو را به خدا کمکش کنید...
وحيد
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۶:۱۲ - ۱۳۹۰/۰۹/۲۹
عزيزان به نظر شما دولت ماهانه چقدر به اين خانواده كمك كنه تا علاوه بر تامين شيشه و كراك اون زن، زندگي خوب و راحتي رو هم بتونند درست كنند و به فرزندشون برسند؟
مشكل اصلي نه فقر بلكه اعتياد مادر خانواده است.
پاسخ ها
ناشناس
| Canada |
۱۷:۵۶ - ۱۳۹۰/۰۹/۲۹
وحید جان این بنده خدا که میگه کمک مالی نمی خواد فقط زنه رو ببرین بیمارستان
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟
آخرین اخبار