وقتي دريا را درون تنگ شيشهاي ميريزند
پلک زدنهای ممتد نشان میدهد که از سکوت مانده بر زبانت ماه هاست رنج میبری، نه پدر بزرگ؟ خب! راستی چیزی بگو.
ای بابا! ما مثل پرندهایم که فقط پرواز در خاطرههایمان باقی مانده است و بعد به زبان جهاندیدگی میگفتی: «پرندگان درون چقدر غمگیناند، پرندگانی که از این پس تو را نمیبینند.»
چقدر فلسفه را خوب میفهمی پیرمرد! فلسفه آسیابهای نرفته را، فلسفه موهای سپید را و چه شعری میتراود از چشمهای گود رفته تو در توی تو.
دست دنیا را گرفتهای و کنجی نشستهای تا آنکه «بنشینم و صبر پیشه گیرم / دنباله کار خویش گیرم» و انگار آن همزیست سالهای سعدی، آن همزیست سالهای حافظ، آن همزیست سالهای مولانا اکنون دریایی شده است آویزن بر چشمانات.
راستی! گمان نمیکنم یاد تو از یادها رفته باشد، شاید هم نرفته است، «چه خوش است حال مرغی که ز یاد رفته باشد، چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد، پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند، چه رها چه بسته مرغی که پرش شکسته باشند.»
چه شعری میتراود از موهای سپیدت، موهای به آسیاب نرفتهات، موهای خیس از برف سالهای رفته جوانیات پیرمرد؟
هر چه شعر میتراود، به قاب آن خشت میافتد، خشتی که دنیا را در آن میبینی آنچنان که هزار جوان آن را به آیینه ایی نمیتوانند ببینند.
اینجا غروب، رنگ جدایی هاست، اینجا گریه طعم نازنینی دارد و در این قسمت از دنیا، روزگار غریبی است، اما زندگی همچنان در آنجاریست چرا که اجاق شقایقها همیشه روشن است.
پاییز است و هنگام برگریزان آنچنان که میگویی: «دل پاییز ندارد غم جانکاه مرا، رفتنی هستم اگر باز کنی راه مرا، تو فقط پلک بزن، کار تو جاری شدن است، بغض اگر هست فشرده ا ست گلوگاه مرا».
میگویی، به انتظار فرزندات نشستهای، تک فرزندی که اکنون در کشور دیگری است و بعد با لرزش شانههایت حرفهای میزنند بدون کلام که «کمی آواز بخوان گریه دلخواه مرا» و در دلتنگیهای غروب کم کمک گم میشوی.
طعم خوش دیدار در هوای جداییها منتشر میشود و بعد به کهکشانی پر از ستارههای روشن میرسیم، ستارههایی که حکمیانه حرف دنیا را میفهمند.
گفتی: آقا لطفا عکس مرا نگیرد، ما دوست نداریم عکسمان منتشر شود، اما چند دقیقه بعد ژست گرفتی و گفتی: لطفا عکس بگیرد، آب از سردریا گذشته است.
نامت هرچه بود، باشد، دفتر روزگارت را برایمان ورق زدی آنگاه که چون درخت مثمر بر سر پیوندت ایستاده بودی و تاکید داشتی، هنوز پسرت را چون دسته گل دوست داری، حتی اگر اینک سایهای بر چمن آرای زندگیات نباشد.
هی آه میکشیدی و گریه امانت را بریده بود و نگاه نافذت با سکوتی فریاد بر میآورد: «در من شکست بعض ترک خورده قدیم، وقتی که در صدای تو آه دمادم است» و بعد معلم تمام سالهای نیامده را دیدیم و دیدیم که چگونه از دستان پر سخاوتش نوازشهای ناز، شعله و لهیب میکشید.
اینجا خانه سالمندان است، خانه خرد و خردمندی و آستانه عشق، آنجا که مردم همت عالی کردهاند و خانهای ساختهاند از جنس شقایق و حالا فرشتگانی در لباس آبی دریاها در این خانه بزرگ سرشار از حس زندگی، خدمت میکنند.
اینجا چهره غبارگرفته زنان و مردانی که روزگاری با تحمل رنجها فرزند بزرگ کردند تا تنها نباشند و اینک درسراشیبی عمر ناباورانه تنها ماندهاند، برای هر انسان خردمندی آزار دهنده است.
آن یک پیر دورتر از ما ایستاده میگفت: آدمیان میتوانند با مهر به یکدیگر زنده بمانند و با تلخی روزگار شریک یکدیگر باشند، اما آیا کمبود مهر و محبت مادر و فرزند با محبت هر کس دیگری قابل جبران است؟
میرزا محمد تقی از اهالی چهارمحال وبختیاری است و با یکی دو نفر از همین پیرمردها با پای پیاده نیز تا کربلا رفته است، به ما گوش زد میکند که اینجا انسانهای عاقبت پیشه اعم از موسس، مدیرعامل و دیگر مردم خیراندیش از تامین امکانات رفاهی و خوراکی هیچ کم نگذاشتهاند، اما چه کند که حسرت جدایی از خانه و ندیدن فرزندان زندگی تلخی را برای برخی والدین رقم زده است.
با این حال، وجود امکانات رفاهی مجهز، تغذیه مناسب و وجود مددکارانی سرشار از عاطفه و دلسوز بعنوان تامین نیازهای یک زندگی مرفه نتواسته رخسار غم زده برخی مادران و پدران این سرا را نشاط ببخشد.
خانه سالمندان یک عبرتگاه و یک معلم آموزنده است که به انسان با بصیرت درس نیکی کردن به والدین را میآموزد.
و تو چه زیبا زمزمه میکردی: «حس کردهام کنار تو دل وا کنم کمی، همسایه همیشه ناآشنا سلام، از حال روز خود که بگویم حکایتی است، یک صفحه زندگانی بیروح و کم دوام، جویای حال از قلم افتادهها مباش، ایام خوش خیالی و بیحالیت به کام، دردی دوا نکرد از متن تشنهام، چیزی شبیه یک دل در حال انهدام.»
هم اکنون در خانههای سالمندان پذایری جمعی از سالمندان و توانجویان جسمی و حرکتی است.
بیشترین توقع سالمندان سرکشی فرزندان و اعضا خانواده آنهاست و حتی برخی از آنها هر روز غروب چشم به جاده منتهی به خانه سالمندان دارند تا چشمشان به دیدار رهگذران به جای فرزندانش روشن شود.
هرگاه برنامه ملاقات در این مراکز انجام میشود، سالمندان تا مدتها شاد و با نشاط هستند.
تو اکنون آن دریایی درون تنگ شیشهای و بلورینی که هر لحظه صدای شکستن به گوش میرسد، اما باید تا دیر نشده به ماهیها سرخ کوچک، بگویم دوباره دریایی شوند.
ایرنا ـ محمود رییسی


