موانع اجتماعی تولید علوم انسانی اسلامی
از این روی، پس از انقلاب فرهنگی که یکی از دلایل بروز آن، مطالبه اسلامی کردن دانشگاهها ـ هم از حیث محیط و هم از جهت محتوای دروس ـ بود، گرایش شدیدی به تولید علوم انسانی اسلامی به وجود آمد و حتی کتابهای درسی متعددی چون جامعهشناسی اسلامی یا اقتصاد اسلامی و امثال آن، تهیه و به عنوان متون آموزشی برای دانشگاهها تعیین شد، ولی بخش اصلی این کتابها، چیزی نبود جز محتوای ناقصی از علوم انسانی معمول با اضافه شدن تعدادی آیه، حدیث و احیاناً نقد مطالب موجود. به همین دلیل، این کتابها به سرعت فراموش شدند و دیگر از آنها نشانی باقی نماند، ولی واقعیت تولیدهای علمی اسلامی در این سه دهه چه بوده است؟
اگر مجموع هزینههای حکومتی را که در این 33 سال صرف کمک به تولیدهای علمی اسلامی شده است، با مجموع هزینههایی که افراد شخصی و حوزههای علمیه (به عنوان یک نهاد مدنی) طی سه دهه پیش از انقلاب در این رابطه هزینه کردهاند، مقایسه کنیم (به قیمت ثابت)، احتمالاً صدها و بلکه هزاران برابر بوده است؛ ولی تردیدی نخواهیم داشت که نه در سطح کلام و نه تفسیر و فلسفه، نه فقه و اصول، افرادی چون «[استاد] مطهری»، «علامه طباطبایی»، «آیتالله العظمی بروجردی» و حتی نزدیک به این سطوح هم به جامعه علمی عرضه نشده است و هنوز هم کتابهای اصلی کلامی و تفسیری که به آنها استناد میشود، بیشتر همانهایی هستند که پیش از انقلاب نوشته شدهاند.
بنابراین، نه تنها در حوزه علوم انسانی اسلامی، بلکه در حوزه علوم اسلامی (کلام، تفسیر، فقه و...) نسبت به گذشته پیشرفت چشمگیری نبوده است و شاید فقه در این مورد استثنا باشد که آن هم به دلیل ضروریاتی بوده که حکومت در عمل با آنها روبهرو شده است. برخی تولیدهای علمی قابل توجه در سه دهه اخیر، مرهون کوششهای افرادی است که از بودجههای عمومی بهرهمند نشدهاند.
با این مقدمه، میتوان پرسید که موانع تولید علوم انسانی اسلامی در ایران چه بوده است که پیشرفت درخوری دیده نمیشود؟
در این یادداشت میکوشیم، خلاصه به دو مورد مهم از این عوامل اشاره کنیم:
1 ـ نخستین عاملی که به ذهن میرسد، اختلاف در مفهوم علوم انسانی اسلامی است. آیا منظور علومی است که به تحلیل جامعه اسلامی و رفتار مسلمانان میپردازد یا منظور علومی کلی است که مقدمات، اصول و پیشفرضها و حتی روش خود را از اسلام میگیرد؟ یا منظور تحلیل جامعه صدر اسلام است؟
آنچه مورد نظر برخیهاست، معنای دوم است.
طرفداران این دیدگاه باید این مقدمات، اصول و پیشفرضهای خود را به عنوان بدیل علوم انسانی موجود عرضه کنند و نیازی هم نیست که پسوند اسلامی به آن افزود. البته اگر در رقابت با علوم انسانی موجود پیروز و سربلند بیرون آمدند، میتوانند افتخار کنند که این را از اسلام گرفتهاند. این رقابت هم باید تجربی اثبات شود؛ برای نمونه، اگر کسی طب سنتی را برتر از علم پزشکی جدید میداند، لزوماً باید این برتری را در درمان بهتر بیمار تجربه و اثبات کند. نمیتواند طب سنتی را برتر بداند، ولی برای درمان کوچکترین بیماری خود راه پزشکان و بیمارستانهای جدید شود و هیچ آزمایشی را هم در اثبات بهتر بودن طب سنتی در درمان بیماری انجام و ارایه ندهد.
نه تنها در حوزه علوم انسانی اسلامی، بلکه در حوزه علوم اسلامی (کلام، تفسیر، فقه و...) نسبت به گذشته پیشرفت چشمگیری نبوده و شاید فقه در این مورد استثنا باشد که آن هم به دلیل ضروریاتی بوده که حکومت در عمل با آنها روبهرو شده است. برخی تولیدهای علمی قابل توجه در سه دهه اخیر، مرهون کوششهای افرادی است که از بودجههای عمومی بهرهمند نشدهاند.
درباره معنای اول علوم انسانی اسلامی که تحلیل و توصیف جوامع مسلمانان است، فعالیتهایی انجام شده، ولی این کارها وقتی قابل طبقهبندی در این عنوان است که به صورت تطبیقی با جوامع غیرمسلمان انجام شود که به ظاهر نیاز چندانی به این مقایسه تطبیقی دیده نشده است.
در معنای سوم، علوم انسانی اسلامی که تحلیل جامعه صدر اسلام است، کارهای بیشتری شده و بیشتر هم از سوی اندیشمندان عرب بوده که از راه ترجمه به دست ما میرسد.
2 ـ مانع دوم که مهمتر است، استقلال ناکافی نهادهای علمی است. همان گونه که گفته شد، پیشرفت دانش اسلامی در ایران در سه و حتی در دو دهه پیش از انقلاب به مراتب بیشتر از سه دهه اخیر بوده است؛ هرچند امکانات گستردهای در این سه دهه اخیر صرف این کار شده است. علت اصلی آن کاهش استقلال نهادها و یا افراد تولیدکننده علم، به ویژه علوم انسانی، اجتماعی و مذهبی است. حمایتهای مادی از این تولیدها نتایج معکوس هم به بار میآورد، زیرا ممکن است استقلال آنها را خدشهدار کند یا افرادی را جذب این کار کند که انگیزههای دانشپژوهانه ندارند.
نه تنها در زمینه علوم انسانی، بلکه در زمینه فقه نیز نوآوری و حل مسایل با مشکلات روبهروست. نمونه بسیار روشن آن در قوانین جزایی است که نارساییهای موجود تاکنون به صورت موضعی حل میشده است. از جمله اصل و انواع دیات، دیه غیرمسلمان، دیه عاقله، مباحث مربوط به زندان، قصاص عضو، حقوق خانواده، ربا و موارد متعدد دیگر که هیچ کدام به صورت ریشهای، بررسی و تجزیه و تحلیل نشدهاند و فقط بر حسب ضرورت و موردی و بدون توجه به اصول اولیه فقه یا تجدید نظر در آن تغییراتی کردهاند.
اگر گذری به شهر قم داشته باشیم و میزان مؤسسههای دانشگاهی، حوزوی و نیز انواع و اقسام دفاتر پژوهشی، پژوهشکدهها و پژوهشگاهها را بررسی کنیم، خواهیم دید که برونداد این مجموعههای عظیم، مطابق با انتظاری نیست که از آنهاست. حتی تاکنون نتوانستهاند به شبهات کلامی، فقه و ... رایج پاسخهای لازم را بدهند، چه رسد به آن که در مقام تدوین و ارایه علوم انسانی اسلامی برآیند و این به سبب آن است که عرصه دانش و علم (به ویژه در علوم انسانی و اجتماعی)، نیازمند استقلال کافی از دیگر حوزههای اجتماعی است.
به گمان بنده، این دو مورد مهمترین عوامل مؤثر بر موضوع هستند. هر چند علل و عوامل فرعی دیگری را هم میتوان برشمرد که در این نوشته مجال آن نیست. شاید فتح باب در زمینه این موضوع به درک بهتر آن نیز کمک نماید.
عباس عبدی
محل نزاع ما با علوم انسانی غربی، خود «انسان» است!
این یادداشت در پاسخ به برخی از نکات انتقادی مطرح در یادداشت پیشین، به قلم آقای «عباس عبدی» با عنوان «موانع اجتماعی تولید علوم انسانی اسلامی» از سوی آقای دکتر «برزنونی» نگاشته شده است. همچنان که پیش از این گفته شد، سایت «برهان» در نظر دارد در حوزه علوم انسانی اسلامی، اقدام به انتشار مواضع موافقان و مخالفان کند و به این واسطه، فضایی نظری و علمی برای تضارب آرا و تقابل افکار را فراهم کند.
دو یادداشت اخیر، نخستین مواجهه از این دست در سایت «برهان» است.
این روزها بحث از تولید علوم انسانی مبتنی بر بنمایههای اسلامی و بومی در ایران اسلامی و در محافل دانشگاه و حوزوی رواج فراوان دارد. ورود عالمانه و روشمندانه به این عرصه، به عنوان راه برای تولید علوم انسانی مستقل از علوم انسانی رایج مبتنی بر زیست بوم فرهنگی غرب، نیازمند پژوهشهای بسیار و البته روشمند است و راه دراز، ظریف و پر پیچ و خم را در پیش دارد. در این عرصه، هم باید سخن از بایدها گفت و هم نبایدها، هم از شرایط، عوامل، ویژگیها، چیستی، چرایی و چگونگی تولید علوم انسانی سخن گفت و هم از موانع آن.
کوتاه سخن این که در این عرصه مردافکن، هم باید از معنا و ماهیت علوم انسانی اسلامی و مقومات آن سخن گفت، هم از امکان منطقی تولید آن در جامه و قامتی جدید؛ هم ضرورتهای آن را باید واکاوی کرد و هم از پیشفرضها و نیز پیشنیازهای تولید آن پرده برداشت. هم نیازمند ارایه ساز و کار و سیر نظری ـ منطقی تولید این علوم هستیم و هم در این راه باید از موانع تولید آن از ابعاد گوناگون سخن بگوییم.
روی سخن در این نوشتار کوتاه هیچکدام از این بحثها نیست، چرا که هر کدام نیازمند بحثهای پردامنه و با ابعاداست که نه در توان صاحب این قلم ـ به تنهایی ـ است و نه فرصتهای زمانی و مکانی چنین اجازهای را به افراد میدهد. در این فرصت کوتاه به بهانه نگارش یادداشتی در این زمینه از آقای «عباس عبدی» تحت عنوان «موانع اجتماعی تولید علوم انسانی اسلامی»، نیمنگاه نقدگونه به این عرصه خواهیم انداخت.
یکم: نظری به یادداشت
ایشان پس از آوردن مقدمه، به دو مورد مهم از موانع تولید علوم انسانی اسلامی در ایران اشاره کردهاند:
الف) اختلاف در مفهوم علوم انسانی اسلامی
منظور:
یک: تحلیل جامعه اسلامی و رفتار مسلمانان؛
دو: علومی که مقدمات، اصول، پیشفرضها و روش را از اسلام میگیرد؛
سه: تحلیل جامعه صدر اسلام.
ایشان بر این باورند که معنای نخست، کار شده است، ولی به صورت تطبیقی با جوامع غیرمسلمان نبوده و همین نقص است. درباره معنای سوم نیز به ویژه توسط اعراب کار فراوانی صورت گرفته است؛ اما درباره معنای دوم که طرفداران فراوانی دارد، باید مقدمات، اصول و پیشفرضهای بدیل علوم انسانی را ارایه کنند و لزومی هم به اضافه کردن پسوند اسلامی به آن نیست. اگر این اقدام صورت گیرد و علوم انسانی تولید شود، با علوم انسانی موجود رقابت میکند آن هم به صورت تجربی.
دوم: نقدی بر یادداشت
تحلیلی که آقای عبدی در مقدمه یادداشت خود آورده و پیشرفت علوم انسانی و حتی علوم اسلامی را پس از پیروزی انقلاب اسلامی انکار کرده، قابل توجه است. انکار پیشرفتهای علمی پس از انقلاب، نظیر انکار خورشید در طول روز است. نویسنده تلاش کرده است فقه را به دلیل گرهخوردن با مباحث حکومتی، از این اتهام مبرا سازد، هرچند خودش در ادامه همین مقاله فقه را نیز به تیغ تیز انتقاد خویش میسپارد. روی سخن فعلاً در مقوله فقه نیست و نمیخواهم منکر برخی کوتاهیها در این زمینه شوم؛ موضوعی که به تازگی مقام معظم رهبری در دیدار با اعضای محترم مجلس خبرگان رهبری نیز بر آن انگشت تأکید نهادند و از فقدان کرسیهای نظریهپردازی در این حوزه گلایه داشتند.
اما درباره علوم دیگر نیز قطعاً به علوم پایه و مهندسی نمیپردازم که پیشرفتها در این عرصه به اندازهای است که قابل مقایسه و انکار هیچ منصفی نیست. صرفاً به بحث درباره علوم انسانی و اجتماعی میپردازم. به ظاهر از عنوان مقاله نویسنده نیز چنین برمیآید که تلاش این مقاله، معرفی موانع اجتماعی تولید علوم انسانی در ایران اسلامی است. شاید در فرصت دیگری در چرایی پیشرفت نکردن این علوم هم از حیث معرفتی و هم از حیث روشی و هم از حیث اجتماعی به تفصیل مطالبی از سوی علاقهمندان این عرصه ارایه شود تا رفته رفته گامهای درست و روشمند برداشته شود.
آیا مشکل اختلاف در مفهوم است؟
درباره مانع اول نکاتی را عرضه میدارم. ایشان اختلاف در مفهوم علوم انسانی اسلامی را به عنوان مانعی اجتماعی برشمردهاند. فعلاً در درستی یا نادرستی این مطلب که آیا این اختلاف مفهوم، مانعی اجتماعی است یا مانعی نظری، سخنی به میان نمیآورم، بلکه به اصل بحث ایشان میپردازم.
به راستی مفهوم علوم انسانی اسلامی چیست؟ آیا همان سه موردی که ایشان به عنوان مفهوم علوم انسانی اسلامی ارایه کردهاند، سخن نهایی است؟ شاید بتوان از این نکته نیز گذشت و مفهوم مورد نظر ایشان را که به عنوان برداشت دو از مفهوم علوم انسانی اسلامی ارایه کردهاند، بررسی اجمالی کرد.
ایشان آوردهاند: «آنچه مورد نظر برخیهاست، معنای دوم است. طرفداران این دیدگاه باید این مقدمات، اصول و پیشفرضهای خود را به عنوان بدیل علوم انسانی موجود عرضه کنند و نیازی هم نیست که پسوند اسلامی به آن بیفزایند. البته اگر در رقابت با علوم انسانی موجود پیروز و سربلند بیرون آمدند، میتوانند افتخار کنند که این را از اسلام گرفتهاند. این رقابت هم باید تجربی اثبات شود؛ برای نمونه، اگر کسی طب سنتی را برتر از علم پزشکی جدید میداند، لزوماً باید این برتری را در درمان بهتر بیمار تجربه و اثبات کند. نمیتواند طب سنتی را برتر بداند، ولی برای درمان کوچکترین بیماری خود، راه پزشکان و بیمارستانهای جدید شود و هیچ آزمایشی را هم در اثبات بهتر بودن طب سنتی در درمان بیماری انجام و ارایه ندهد» (همان).
ایشان برآنند که مبتنی بر این دیدگاه، باید مقدمات، اصول و پیشفرضها به عنوان بدیل علوم انسانی موجود ارایه شوند و با این علوم رقابت کنند و اثبات این رقابت به صورت تجربی است. بد نیست به سیر تکوین و تکون علوم انسانی جدید نیم نگاه شود. نویسنده، این مطلب را در گذشته در برخی مقالات خود آورده و قصد تکرار ندارد.
بررسی سیر پیدایش علوم انسانی جدید و انتقال علوم انسانی که در ادیان به آن پرداخته میشد، به مکاتب فلسفی تجربهگرا، به عنوان سیری مرموز و حساب شده ما را به چرایی لزوم بازنگری در علوم انسانی رهنمون میسازد. در این سیر، نخست ادیان تحریف شده به جای ادیان حقیقی پدید آمدند و سدههای پیاپی مطالب خرافی و دور از عقل و منطق را به نام دین و مذهب رواج دادند.
علم و تحقیقات علمی در منظر دین کلیسایی، جرم شناخته میشد. علوم انسانی رایج با ماهیت کمّی، ظاهربین و قدرتطلب آن در جوامع اسلامی همراه با مبانی سکولار آن به عنوان علم جدید بهرهبرداری میشوند. در این علوم، واقعیت پدیدارهای انسانی و پدیدههای طبیعی، تحریف و دگرگون میشود و انسان از مقام والا و ارزشهای انسانی خود تنزل کرده و همشأن طبیعت مادی تلقی میشود.
مشکل ما با علوم انسانی رایج، در حوزه مبانی، اهداف، روش و کاربرد است. باید تعریف انسان از قرآن و منابع اصیل روایی اخذ شود. علوم موجود، مبتنی بر مبانی نظری است و علوم، سرشار از ارزشهای آگاهانه و ناآگاهانه است. علوم انسانی عصر ما بر اساس پیشفرضهایی درباره انسان، جهان، معرفت و شناخت او درباره واقعیات است که دانشمندان علوم تجربی در عصر جدید بدان دست یافتهاند.
باید با تحول در علوم انسانی، مبانی نظری علوم سامان مناسب یابد، نظریهها مبتنی بر مبانی درست ارایه شود، جهتگیریهای علوم سمت و سوی درستی پیدا نماید و در نتیجه، با ارایه کارآمدی علوم در خدمت بشر جدید در دنیای جدید، انسان معنا و مفهوم حقیقی خود را بیابد. این سخن ما در این زمینه است.
علوم جدید حاصل تعمیم روش تجربی است
در واقع، علوم نوینی که در عصر جدید اهمیت پیدا کرد، بر محور تجربه و حسگرایی پایهریزی شده بود و دانشگاههایی که به وجود آمدند، چه در خود آن کشورها و چه در کشورهای دیگر بر همین محور، سیر علمی خویش را ادامه دادند.
علوم انسانی جدید، حاصل تعمیم روش تحقیق تجربی به حوزههای مطالعات انسانی است. تا پیش از آن، با روش تجربی تنها روی مواد خام طبیعت و عناصر مطالعه میشد، اما با کارآمدی آن در این عرصه، با همین روش به مطالعه انسان و پدیدارهای انسانی روی آوردند و علوم انسانی جدید تولد یافت. در واقع، مهمترین جریان پوزیتیویسم و ساینتیسیسم، پایه علوم انسانی جدید است. مهمترین پیشفرض علوم انسانی جدید این است که مبتنی بر پوزیتیویسم، تنها روش تحقیق معتبر، روش تحقیق علوم تجربی است.
بنا بر پوزیتیویسم، هر گزارهای بر مبنای روش تجربی نفی و اثبات نشود، از حوزه علوم انسانی خارج میشود؛ بنابراین، مطالعات قبلی که مبتنی بر این دیدگاه نبوده و نیست، قابل قبول هم نخواهد بود! چرا که گزارههای حاصل از جهانشناسی، هستیشناسی و... بر مبنای روش تجربی نبوده است. برای مثال، در رویکرد پوزیتیویستی، گزارههای دینی به هیچ وجه معرفت بخش نیست. دین، جنبه معرفتی نخواهد داشت، بلکه سراسر گزارههای دینی، مجموعهای از انشاییات است. پیشینه پوزیتیویسم به «اگوست کنت» در قرن 18 و 19 برمیگردد، ولی پوزیتیویستهای منطقی در قرن 20 پدید آمدند.
جامعهشناسان و روانشناسان بر این باورند که با روش تجربی، انسانشناسی واقعی به دست میآید. تحقیق در خارج از این روش، قابل اعتنا نیست. در جریان عقلگرایی ارسطویی و دینی، انسان موجودی مرکب از جسم و روح است:
«ماده و معنا» اما وقتی روش تجربی حاکم شود، جنبههای معنوی که فیلسوفان در آن باره حرف میزنند و دین نیز بر آن تأکید تام کرده است، مغفول واقع میشود. انسان علوم تجربی، شیر بییال و دم و اشکمی است که به تعبیر مولوی: «این چنین شیری خدا هم نآفرید».
مشکلات روش تحقیق تجربی برای علوم انسانی در جامعه بشری
پرسشهای اساسی این است:
آیا روش تحقیق تجربی که مبتنی بر مبانی نظری خارج از خود است، میتواند همان هستی شناسی، معرفت شناسی، روش شناسی، انسان شناسی، غایت شناسی و ارزش شناسی خودش را بر سر همه علوم بگستراند و آن را برای دیگر علوم نیز پیشنهاد نماید؟ آیا اساساً این علوم، میتواند انسان شناسی معتبر به ما عرضه کند؟
یا اینکه شناسایی انسان را به محاق میبرد و انسانی تک بعدی تصویر خواهد کرد؟ آیا انسان شناسی این روش، واقعی است؟ اگر بله، انسان اسلام، فلسفه اسلامی و عرفان اسلامی، چه نوع انسانی است؟ آنچه حافظ، مولوی و ... از انسان میگویند، درست است یا آن چه «هابز، مارکس و ماکس وبر، هابرماس و...» میگویند؟ ما مسلمانیم و درباره هویت انسان، دیدگاه اسلام را قبول داریم. انسان شناسی خاص قرآنی و اسلامی داریم. گزارههای تعریف انسان با این نوع نگاه، بر پایه روش تحقیق تجربی قابل تجربه و اعتنا نیست. حال چه باید بکنیم؟ هر دو را بپذیریم یا یکی را؟ اگر هر دو پذیرفته است، چگونه جمع بین دو دیدگاه شود؟ اگر یکی مقبول است، کدام؟
برخی (سروش، 1373: 49 و 50) برای پاسخ دادن به این پرسش، برای جمع علوم انسانی موجود با نگاه دینی، میان دو مقام تفکیک افکندهاند. اینان معتقدند آنچه علوم انسانی را تجربی میکند، این نیست که محتوای این علوم از راه تجربه گردآوری میشوند، بلکه این است که محتوای این علوم از راه تجربه، داوری میشوند. برای این کار به پیروی از پارهای فیلسوفان علم نظیر «رایشنباخ»، میان دو مقام در تحقیقها تفکیک کردهاند: «مقام شکار و گردآوری [1] و مقام داوری» [2] در مقام گردآوری میتوان از هر منبعی اطلاعات را پدید آورد و مواد را جمع کرد، اما مقام داوری باید با روش تجربی محض باشد.
اما در اینجا باز مشکل دیگری رخ مینمایاند و آن اینکه روش تحقیق تجربی، مبتنی بر دیدگاه پوزیتیویستی از علم است و طبق این دیدگاه، هر چیزی که خارج از این روش باشد، قابل اعتنا نیست. چه کسی گفته است که روش تحقیق تجربی که در جای خود مهم و قابل اعتناست، در همه عرصهها داور نهایی باشد؟ عقل چه حکمی مییابد؟ گزارههای وحیانی در این عرصه، چه حکمی خواهند داشت؟
در واقع، علوم انسانی جدید، انسان را محدود به رفتارها کردهاند و دیگر ویژگیهای او را کنار گذاشتهاند؛ یعنی نوعی مغالطه کنه و وجه یا به تعبیر «آلفرد نورث وایتهد»،[3] «مغالطه واقعیت از جای خود به در شده»[4] یا در بیانی دیگر، کل و جز پدید آمده است.
تقلیل کل انسان به جزیی از آن. در این صورت، کنه و هویت شی در وجه یا وجوه از آن پدیده خلاصه میشود و واقعیت شی از جای اصلی خود به در میرود و در جای دیگری که بخشی از آن است، مینشیند. برای نمونه، گفته میشود جهان چیزی نیست جز انرژی. شاید این نگاه در علوم طبیعی، اثر خیلی منفی بر جای نگذارد؛ چه طبیعت به هر حال، کار خویش میکند و ما در طبیعت به کشف قوانین آن مشغول هستیم.
اما آیا میتوان همین نگاه را در مورد انسان مرید، مختار و آگاه تعمیم داد؟ و مثلاً بر اساس دیدگاه شرطیگرایانه «پاولوف»، در مطالعهاش پیرامون اسرار جسمانی و روانی انسان و حیوان، این تعبیر را به کار برد که انسان، چیزی نیست جز مجموعه رفلکسهای شرطی! یا بر اساس دیدگاه «فروید»، انسان، چیزی نیست جز شهوت جنسی سرکوب شده! طبیعی است که این تفسیر مغالطهآمیز و خطرناک، وقتی به مقوله تبیین و توصیه در علوم انسانی برسد، بسیار خطرناک خواهد بود.
از سوی دیگر، طبعاً این دیدگاه، دین را هم به رفتارهای دینی تقلیل خواهد داد. علوم رفتاری و دیدگاه رفتارگرایی غلبه مییابد؛ بنابراین، انسان نرمال کافی است. انسان بالاتر یا پایینتر از نرمال، انسانی غیرطبیعی است. پس پیامبر اعظم (صلیاللهعلیهوآله) و علی (علیهالسلام) و دیگر معصومان (علیهمالسلام) و نیز بسیاری از اولیای الله و انسانهای کامل، در این روش علمی، اساساً قابل مطالعه نیستند!
چرا که پدیدهها باید تکرارشدنی باشند، اما این بزرگواران تک نسخهاند و منحصر به فرد! پس با این نگاه نادرست، موضوع علوم انسانی جدید، «سواد اعظم» و توده عظیم انسانی است که آن را ملاک انسانیت نیز قرار میدهد. بدیهی است که چنین نگاه به انسان در علوم انسانی جدید، با انسان اسلام و قرآن سازگاری ندارد.
در علوم انسانی جدید، انسان محسوس مورد مطالعه است؛ یعنی جسم حساس نامی راست قامت! روح قابل مطالعه نیست، پس اساساً لحاظ نمیشود. جسم انسانی و ماده محض مورد مطالعه قرار میگیرد. این دیدگاه در سطح اجتماع، مشکلات جدی پدید میآورد.
نظام اخلاقی بیمعناست و اصول اخلاقی به طور کلی، قراردادی خواهد بود که هر آن احتمال فرو ریختن پایههای ساختمان قرارداد هست! دیگر بنی آدم، اعضای یک پیکر نخواهند بود؛ چه این شعار بیمعناست.
به تعبیر «علامه جعفری» خطاب به «برتراند راسل»، شما چگونه دم از صلح و دوستی میزنید؟ شما که برای انسان، نوع قرار ندادهاید؟ نوعدوستی باید بر اساس مشترکات باشد و نگاه مادی، چه اشتراکاتی برای انسان قایل است؟
در این دیدگاه، اصول اخلاقی جهانی هم بیمعنا میشود. اساساً طبق دیدگاه منفعتگرایانه، که منافع شخصی انسان را هدف قرار میدهد، نظریه هابز: «انسان گرگ انسان است»، رواج مییابد؛ از این رو منافع عمومی معنا ندارد. وحدت هم اگر پدید میآید، وحدتی قراردادی و بر اساس معامله است. چون زورمان به دیگران نمیرسد، با هم کنار میآییم.
جامعه بشری، جامعهای پر از گرگ است که چون توانایی مقابله ندارند، فعلاً با هم زندگی میکنند. منافع مشترک، درد مشترک و... بیمعناست. اگر بر اساس تئوری منفعتگرایانه، اصل فایدهگرایی در اخلاق مطرح شود، منافع مادی مورد نظر خواهد بود. منافع جمعی، معنوی و مشترک جایی ندارد. منافع هر فرد، به کلی متفاوت با دیگری است. از این رو، رذایل و فضایل هم متفاوت خواهد بود. خوب و فضیلت، آن است که با منافع او سازگار است و بد و رذیلت، آن است که با منافع او ناسازگار باشد و این یعنی نسبیت اخلاق.
شاید علم و تکنولوژی جدید نوعی رفاه را برای بشر جدید در دنیای جدید به ارمغان آورده باشد، اما چه چیزی را گرفته است؟ بشر باید به دنبال رفاه محض باشد یا آسایش و آرامش؟ چرا عصر جدید، عصر اضطراب و بحران است؟ چرا آدمیان به سراغ معنویتگراییهای دروغین میروند؟ آدمی بیدین مطلق نمیتواند باشد.
اگر دین حق در کار نباشد یا با تبلیغات مسموم، آن را ناحق جلوه دهند، باید برای جایگزینی آن فکری کنند. و این جایگزین چیزی نیست جز جنبشهای دینی نوپدید و معنویتگراییهای کاذب که آدمی را از آسمان به زیر میافکند و دنیایی را برای او به تصویر میکشد که ربطی به حقیقت دوبعدی انسان ندارد.
لزوم تعریف جدید از علوم انسانی
با توجه به نکات پیش گفته لازم است از علوم انسانی، تعریف جدیدی صورت پذیرد و این تعریف مبتنی بر فرهنگ اسلامی و فلسفه اسلامی باشد و بتواند الگوی جدید قابل فهم و عمل برای جهان ارایه نماید. دین نگاه به انسان متعالی دارد و جهت آن، تعالی بخشی است و حرکت انسان را به سوی تعالی و کمال میسر میسازد، اما علوم انسانی جدید در غرب، در جهت تعالی بخشی بشر استفاده نکرد، بلکه در جهت اعمال حاکمیت خود در استعمار، استعمار نو و اینک استعمار فرانو به عنوان قدرتی برای سلطه بهره میبرد.
گذشته از این، علوم انسانی نوین مسأله محور، کاربردی و کارکردی هستند. به اصطلاح به دنبال حل مشکلی از مشکلات همین انسان البته تنها در بعد مسایل مادی و بهبود وضعیت معیشتی انسانهاست. در واقع، انسان شناسی دینی ناظر به انسان تحقق یافته در آینده است و «باید و نباید»ها را مطرح میسازد، اما علوم انسانی جدید، همین انسانهای موجود را در ابعاد مادی مورد نظر دارد. چگونه باید بین این دو نگاه جمع کرد؟
شایان ذکر است که در این بحث، مراد نفی مطلق این علوم انسانی نیست. علوم انسانی در کارهای خود به سهم خود و در مسیر خود با نگاه تجربه موفق هستند. مشکل، همان مغالطه است که با نوعی تک جانبهنگری و یک سویهنگری همراه شده است. مشکل اساسی در این مطلب است که گفته شود: «آنچه ما میگوییم صحیح است و انسان همین است که ما معرفی میکنیم! تقلیل کل انسان به بخشی از آن و اینکه انسان جز این نیست!»
از سوی دیگر، همان علوم انسانی جدید، تحت تأثیر جهانبینی حاکم بر دیار مغرب زمین است. برخی جاها را باید استثنا کنیم و در حد خودشان بنشانیم. باید دقت کنیم همین مغالطه کنه و وجه در فلسفه و علوم انسانی دینی، پدید نیاید؛ چنانکه در قدیم پدید آمده بود. ما در حوزه علوم انسانی و انسان شناسی، حرفهای زیادی در متون بومی خودمان داریم که باید تنقیح یابد و استخراج شود.
با همین دیدگاه است که مقام معظم رهبری در این خصوص در سالهای گذشته چنین هشدار میدهند:
«ما علوم انسانىمان بر مبادى و مبانى متعارض با مبانى قرآنى و اسلامى بنا شده است. علوم انسانى غرب مبتنى بر جهانبینى دیگرى است؛ مبتنى بر فهم دیگرى از عالم آفرینش است و غالباً مبتنى بر نگاه مادى است. خب، این نگاه، نگاه نادرستی است؛ این مبنا، مبناى غلطى است. این علوم انسانى را ما به صورت ترجمهاى، بدون اینکه هیچگونه فکر تحقیقىِ اسلامى را اجازه بدهیم در آن راه پیدا کند، میآوریم در دانشگاههاى خودمان و در بخشهاى مختلف اینها را تعلیم میدهیم؛ در حالى که ریشه و پایه علوم انسانى را در قرآن باید پیدا کرد.
یکى از بخشهاى مهم پژوهش قرآنى این است. باید در زمینههاى گوناگون به نکات و دقایق قرآن توجه کرد و مبانى علوم انسانى را در قرآن کریم جستوجو کرد و پیدا کرد. این یک کار بسیار اساسى و مهمى است. اگر این شد، آن وقت متفکرین، پژوهندگان و صاحبنظران در علوم مختلف انسانى میتوانند بر این پایه، بناهاى رفیعى را بنا کنند. البته آن وقت میتوانند از پیشرفتهاى دیگران، غربىها و کسانى که در علوم انسانى پیشرفت داشتند، استفاده هم بکنند، لکن مبنا باید مبناى قرآنى باشد». (مقام معظم رهبری، 1388).
سخن پایانی
با توجه به طولانی شدن مطلب، درباره چرایی نادرست بودن این مبنا در حوزه علوم انسانی، از بعد روش شناسی، در فرصت دیگری و تکمیلتر مباحثی ارایه خواهد شد. درباره مانع دوم نیز که نویسنده بسیار کلی مطرح کرده است، نقد را به فرصت کاملتری که نویسنده بدون خلط مبحث میان علوم انسانی و دانشهای موسوم به اسلامی آن را ارایه دهند، احاله میدهیم. (*)
منابع:
برزنونی، محمدعلی. (1389). تأملی در چرایی لزوم بازنگری در علوم انسانی. فصلنامه علمی ـ تخصصی پاسداری فرهنگی، سال اول، شماره اول، پاییز.
خامنهای (امام)، سید علی (1388). بیانات در دیدار جمعى از بانوان قرآنپژوه کشور، 1388/07/28.
سروش، عبدالکریم. (1373). تفرج صنع؛ گفتارهایی در اخلاق و صنعت و علم انسانی. تهران: مؤسسه فرهنگی صراط، چاپ سوم.
عبدی، عباس. (1390). موانع اجتماعی تولید علوم انسانی اسلامی. انتشار یافته در سایت برهان.
[1]context of discovery.
[2]context of justification.
[3]Alfred North Whitehead.
[4]Fallacy of misplaced concreteness.
منبع: برهان


