بهادر شاه ظفر که بود؟
بازخوانی تاریخ/ آخرین امپراتور مغول در قاب دوربین!
گاهی یک عکس تاریخی، بیشتر از صدها صفحه کتاب حرف میزند.
کد خبر: ۱۳۸۸۸۹۸
| | 587 بازدید
مرد سالخوردهای را میبینید که روی تختی ساده نشسته، چهرهاش خسته است و دیگر اثری از شکوهی که از یک «امپراتور» انتظار داریم در او دیده نمیشود. کنار او قلیانی قرار دارد و لباس و فضای اطرافش بیشتر به یک زندانی سالخورده شباهت دارد تا فرمانروای یکی از بزرگترین امپراتوریهای تاریخ آسیا.
اما این مرد بهادرشاه ظفر دوم است؛ بیستمین و آخرین امپراتور دودمان مغول هند؛ و شاید مهمتر از همه اینکه این عکس، به یکی از معدود تصاویر عکاسیشده از یک امپراتور مغول تعلق دارد؛ تصویری که در سالهای پایانی عمر او و زمانی ثبت شد که دیگر عملاً چیزی از امپراتوری مغول باقی نمانده بود.
امپراتوریای که به چند دیوار محدود شده بود
بهادرشاه ظفر در سال ۱۸۳۷ میلادی به سلطنت رسید؛ اما عنوان «امپراتور» در آن زمان بیش از آنکه نشاندهنده قدرت واقعی باشد، یادگاری از گذشته بود.
امپراتوری مغول هند که روزگاری بخش عظیمی از شبهقاره را زیر فرمان داشت، در قرن نوزدهم به سایهای از گذشته خود تبدیل شده بود. قدرت واقعی بریتانیا در هند روزبهروز گستردهتر میشد و اقتدار سیاسی بهادرشاه عملاً به دهلی و محدودهای بسیار کوچک پیرامون آن محدود شده بود.
به همین دلیل، انگلیسیها گاهی او را نه با عنوان پرطمطراق «امپراتور هند»، بلکه با تعبیر تحقیرآمیز «پادشاه دهلی» خطاب میکردند.
این شاید عجیبترین بخش داستان باشد: مردی که عنوانش «امپراتور مغول» بود، دیگر امپراتوری نداشت.
امپراتوری که آخرین پادشاهش بیشتر شاعر بود تا سیاستمدار
بهادرشاه ظفر برخلاف بسیاری از فرمانروایان مغول، بیشتر به خاطر شعر و ذوق ادبیاش شناخته میشد تا لشکرکشی و سیاست.
او شاعر زبان اردو بود و «ظفر» تخلص شعریاش محسوب میشد. دربار او نیز همچنان محل رفتوآمد شاعران و اهل فرهنگ بود؛ گویی در حالی که یک جهان سیاسی در حال فروپاشی بود، آخرین بقایای یک سنت فرهنگی در دهلی زنده مانده بود.
اما تاریخ برای او نقشه دیگری داشت.
در سال ۱۸۵۷ شورش بزرگی علیه حاکمیت بریتانیا در هند آغاز شد. شورشیان دهلی را در اختیار گرفتند و بهادرشاه ظفر، با وجود قدرت نظامی و سیاسی بسیار محدودش، به نماد و رهبر اسمی شورش تبدیل شد.
او دیگر نمیتوانست امپراتوری مغول را احیا کند؛ اما هنوز چیزی داشت که برای شورشیان ارزش نمادین عظیمی داشت:
نام و عنوان امپراتور مغول.
نام و عنوان امپراتور مغول.
همین کافی بود تا بریتانیاییها او را یکی از چهرههای اصلی شورش بدانند.
عکس درست در لحظهای که همهچیز تمام شده بود
نکته تکاندهنده درباره این عکس همینجاست.
این تصویر زمانی ثبت شد که بهادرشاه ظفر دیگر یک فرمانروای آزاد نبود. او در دهلی، در اسارت بریتانیا، منتظر محاکمه بود. مجموعههای تاریخی بریتانیا این عکس را به رابرت کریستوفر تایتلر نسبت دادهاند؛ برخی ثبتهای تاریخی نیز نام چارلز شپرد را در کنار او مطرح میکنند. در منابع موزهای، تصویر معمولاً مربوط به سالهای ۱۸۵۸ یا ۱۸۵۹ دانسته شده است؛ بنابراین اگر بخواهیم دقیق باشیم، بهتر است به جای تکرار قطعی عبارت «عکس ۱۸۵۸ اثر رابرت تایتلر»، بگوییم این تصویر در حدود ۱۸۵۸ ثبت شده و در منابع معتبر به تایتلر و در برخی سوابق به تایتلر و شپرد نسبت داده شده است.
این دقت تاریخی اهمیت دارد؛ چون خود عکس به اندازه کافی شگفتانگیز هست و نیازی به افسانهپردازی ندارد.
در سال ۱۸۵۷ شورش بزرگی علیه حاکمیت بریتانیا در هند آغاز شد. شورشیان دهلی را در اختیار گرفتند و بهادرشاه ظفر، با وجود قدرت نظامی و سیاسی بسیار محدودش، به نماد و رهبر اسمی شورش تبدیل شد.
از تخت پادشاهی تا تبعید
پس از سرکوب شورش ۱۸۵۷، بهادرشاه ظفر بازداشت و محاکمه شد.
بریتانیا ابتدا میتوانست او را اعدام کند، اما در نهایت به تبعید محکوم شد. او را به رانگون در برمه، میانمار امروزی، فرستادند؛ جایی که سالهای پایانی زندگیاش را در دوری از دهلی سپری کرد.
پسران او سرنوشت بسیار تلختری داشتند. پس از تسلیم، شماری از فرزندانش به دست نیروهای بریتانیایی کشته شدند. خود بهادرشاه نیز دیگر هرگز به دهلی بازنگشت.
او در سال ۱۸۶۲ در تبعید درگذشت.
با مرگ او، دیگر فقط یک پادشاه از میان نرفته بود؛ یک سلسله تاریخی که بیش از سه قرن بر بخش بزرگی از هند سایه انداخته بود، عملاً به پایان رسیده بود.
چرا این عکس اینقدر مشهور شد؟
شاید جذابیت اصلی عکس در تضاد میان چیزی باشد که میدانیم و چیزی که میبینیم.
ما میدانیم این مرد «امپراتور مغول» است؛ اما در تصویر، نشانی از عظمت یک امپراتوری دیده نمیشود.
نه تخت باشکوهی در کار است، نه سپاهی، نه درباری، نه تاجی که بتواند قدرت را به رخ بکشد.
فقط پیرمردی خسته نشسته است؛ مردی که زمانی عنوانی را حمل میکرد که در سراسر آسیا معنای قدرت داشت و حالا خودش زندانی همان نیرویی شده بود که امپراتوریاش را از میان برده بود.
موزه ملی ارتش بریتانیا حتی اشاره میکند که اروپاییان در دوران اسارت او به دیدنش میرفتند و یکی از گزارشهای باقیمانده، او را همانگونه توصیف میکند که در عکس میبینیم؛ لمداده روی تختی از جنس بامبو و در حال کشیدن قلیان.
یک عکس، پایان یک عصر
از منظر تاریخ عکاسی نیز این تصویر اهمیت ویژهای دارد. عکاسی در آن زمان هنوز فناوری جوانی بود و ثبت تصویر یک چهره سیاسی در چنین شرایطی، خود اتفاقی قابل توجه محسوب میشد.
اما ارزش واقعی این عکس شاید نه در کیفیت فنی آن، بلکه در زمان ثبتش باشد.
دوربین درست در لحظهای وارد داستان شد که یک جهان قدیمی داشت از صحنه خارج میشد.
بهادرشاه ظفر آخرین امپراتور مغول بود؛ اما در واقع، او بیشتر از آنکه آغازگر یک دوره باشد، شاهد پایان آن بود.
او امپراتوری بزرگی را به ارث نبرد که بتواند ادارهاش کند؛ بلکه بقایای نام و شکوه امپراتوری را به دوش کشید و سرانجام همان نام، او را به نماد شورش علیه بریتانیا تبدیل کرد.
شاید به همین دلیل است که وقتی امروز به این عکس نگاه میکنیم، فقط چهره یک پیرمرد را نمیبینیم.
ما به آخرین چهره یک امپراتوری نگاه میکنیم.
امپراتوری مغول هند زمانی چنان قدرتمند بود که نامش با شکوه، ثروت و معماری عظیم گره خورده بود؛ اما در آخرین قاب تصویری که از امپراتورش باقی مانده، چیزی جز سکوت، خستگی و پایان دیده نمیشود؛ و تاریخ گاهی دقیقاً همینگونه تمام میشود؛ نه با یک انفجار بزرگ، بلکه با پیرمردی که گوشهای نشسته و دوربین، آخرین لحظههای یک جهان در حال مرگ را ثبت میکند.
گزارش خطا