«افسانه ناوهای نامرئی»؛ چرا آبراهام لینکلن آنقدرها هم دستنیافتنی نیست؟

به گزارش "تابناک"، وقتی نام یک ناو هواپیمابر آمریکایی وارد تیتر رسانهها میشود، معمولاً موجی از بزرگنمایی هم همراهش میآید. ترکیبی از ترس، هیجان و روایتهای شبهاسطورهای. آبراهام لینکلن هم از این قاعده مستثنا نبود. از لحظهای که خبر حرکت این ناو به سمت منطقه خاورمیانه منتشر شد، فضای رسانهای پر شد از جملههایی مثل «در حالت شبه حرکت میکند»، «قابل ردیابی نیست»، «هر هدفی را نابود میکند» و «کنترل کامل منطقه را به دست گرفته است».
اما واقعیت میدان با این تصویر فاصله دارد.
ناو هواپیمابر، هرچقدر هم پیشرفته باشد، در نهایت یک سازه فولادی عظیم است که بیش از ۳۰۰ متر طول دارد، هزاران تن وزن دارد و با چندین رادار، آنتن، دکل ارتباطی و سامانه ناوبری حرکت میکند. چنین جرمی در پهنه دریا، نه میتواند پنهان شود و نه اصولاً برای پنهان شدن طراحی شده است.
فلسفه وجودی ناو هواپیمابر «نمایش قدرت» است، نه اختفا.
این شناورها ساخته شدهاند تا دیده شوند، پیام بدهند و حضور نظامی را به رخ بکشند. اگر قرار بود مخفی باشند، اصلاً طراحیشان به این شکل انجام نمیشد.
از نظر فنی، چیزی به نام «حالت شبه» برای ناوهای هواپیمابر وجود خارجی ندارد. این واژه بیشتر محصول فضای مجازی است تا ادبیات نظامی. فناوری پنهانکاری برای هواپیماها یا پهپادهای کوچک معنا دارد؛ جایی که کاهش سطح مقطع راداری میتواند کشف را دشوارتر کند. اما ناوی با این ابعاد، حتی اگر تمام سامانههای راداریاش را خاموش کند، باز هم توسط ماهوارهها، حسگرهای حرارتی، سامانههای اپتیکی و شبکههای پایش دریایی دیده میشود.

امروز دهها منظومه ماهوارهای تجاری و نظامی شبانهروز سطح دریاها را اسکن میکنند. مسیر حرکت ناوها با تحلیل الگوهای لجستیکی، سوخترسانی، اسکورت و حتی وضعیت بنادر قابل پیشبینی است. این یعنی حتی بدون دسترسی مستقیم به دادههای نظامی، میتوان حضور یک ناو هواپیمابر را تخمین زد.
به بیان سادهتر: آبراهام لینکلن هر جا باشد، دیده میشود.
همین واقعیت ساده، پایه بسیاری از روایتهای اغراقشده را فرو میریزد.
اما نقطهای که این افسانه رسانهای را عملاً باطل کرد، اتفاقی بود که چند روز پیش در دریای عرب افتاد؛ جایی که یک پهپاد نیروی دریایی سپاه، در حال پایش همین ناو هدف قرار گرفت.
فارغ از روایتهای طرفین، اصل ماجرا یک پیام روشن داشت: پهپاد توانسته بود به محدوده عملیاتی ناو نزدیک شود. یعنی ناو از قبل رصد شده بود. یعنی مسیرش مشخص بود. یعنی موقعیتش قابل تشخیص بوده است.
اگر ناو واقعاً «نامرئی» بود، اصلاً پهپادی به سمت آن پرواز نمیکرد.
در دکترین دریایی مدرن، پهپادها نقش چشمهای دوربرد را بازی میکنند. پرندههای بدون سرنشین برای همین ساخته شدهاند: نزدیک شدن، شناسایی، تصویربرداری و ارسال داده. وقتی پهپادی به سمت یک ناو هواپیمابر حرکت میکند، یعنی از قبل یک زنجیره شناسایی فعال بوده؛ از تحلیل ماهوارهای گرفته تا رصد الکترونیکی و تعیین مسیر احتمالی ناو.
سرنگونی پهپاد، بیش از آنکه نشانه برتری مطلق ناو باشد، نشاندهنده ورود تهدید به حریم عملیاتی آن است.
این همان نقطهای است که باید دقیقتر به آن نگاه کرد.
گروه رزمی ناو هواپیمابر شامل خود ناو، چند ناوشکن، رزمناو، زیردریایی و واحدهای پشتیبانی است. همه اینها کنار هم یک حباب دفاعی چندلایه ایجاد میکنند؛ از دفاع موشکی گرفته تا رهگیری هوایی و جنگ الکترونیک. اما این سامانهها واکنشی هستند، نه جادویی.

یعنی تهدید ابتدا باید شناسایی شود، سپس تصمیم گرفته شود و بعد واکنش انجام گیرد.
هیچکدام از این مراحل به معنی «نامرئی بودن» ناو نیست.
اتفاقاً برعکس: وجود این حجم از سامانه دفاعی یعنی طراحان آمریکایی بهخوبی میدانند ناو هواپیمابر هدفی بزرگ، کند و جذاب است. به همین دلیل آن را در لایههای متعدد حفاظتی پیچیدهاند.
آبراهام لینکلن با وجود برخورداری از جنگندههای F-35، سامانههای پدافندی پیشرفته و رادارهای آرایه فازی، همچنان یک هدف کلاسیک دریایی محسوب میشود. مانورپذیری آن محدود است. تغییر مسیرش زمان میبرد. سرعتش در قیاس با تهدیدات هوایی پایین است. و مهمتر از همه، محل تقریبی آن همیشه قابل تخمین است.
در جنگ مدرن، هدف قرار دادن ناو هواپیمابر الزاماً به معنی غرق کردن آن نیست. از کار انداختن باند پرواز، آسیب به سامانههای راداری یا اختلال در شبکه فرماندهی هم میتواند مأموریت آن را مختل کند. همین واقعیت باعث شده در دکترینهای جدید، ناوهای هواپیمابر دیگر آن ابزار شکستناپذیر دهههای گذشته نباشند.
به همین دلیل است که آمریکا هرگز ناو هواپیمابر را بهتنهایی وارد منطقه نمیکند. حضور آن همیشه همراه با اسکورت سنگین است. این یعنی خود آمریکاییها هم میدانند که این شناورها آسیبپذیرند.
در ماجرای اخیر، فرمانده سنتکام بعد از سرنگونی پهپاد پیام روشنی داد: ناو و نیروهای آمریکایی در امنیت هستند و هر تهدیدی پاسخ داده میشود. این جمله بیش از آنکه نمایش قدرت باشد، اعتراف ضمنی به وجود تهدید است،اگر تهدیدی وجود نداشت، نیازی به چنین پیامهایی نبود.
واقعیت میدان خاورمیانه امروز این است که پهپاد، موشکهای ساحل به دریا، شناورهای تندرو و جنگ الکترونیک معادلات را تغییر دادهاند. دیگر نمیشود با منطق دهه ۹۰ میلادی درباره ناوهای هواپیمابر حرف زد. محیط عملیاتی متراکم شده، بازیگران بیشتر شدهاند و ابزارها ارزانتر اما هوشمندتر شدهاند.

در چنین فضایی، ناو هواپیمابر بیشتر یک ابزار سیاسی است تا یک سلاح تعیینکننده جنگ،حضورش پیام میدهد، فشار روانی ایجاد میکند و وزن دیپلماتیک آمریکا را بالا میبرد، اما در میدان واقعی، با محدودیتهای جدی روبهروست.
آنچه این روزها درباره آبراهام لینکلن دیده میشود، دقیقاً همین است: یک ابزار بازدارندگی نمایشی که دائماً باید از خودش محافظت کندو شاید مهمترین درس این ماجرا همین باشد.
افسانه «ناو نامرئی» بیش از آنکه محصول فناوری باشد، ساخته روایتهای رسانهای است. واقعیت این است که هر شناوری که روی آب حرکت میکند، رد میاندازد. هر سامانهای که امواج منتشر میکند، قابل شنود است. و هر ناوی که در منطقهای متشنج حاضر میشود، زیر ذرهبین دهها بازیگر قرار میگیرد.
آبراهام لینکلن هم از این قاعده مستثنا نیست.
دریا جایی برای اسطورهسازی نیست. میدان واقعی است؛ با قواعد فیزیک، محدودیتهای مهندسی و تهدیدات متقابلو دقیقاً به همین دلیل است که باید بین تصویر رسانهای ناوهای آمریکایی و واقعیت عملیاتی آنها تفاوت قائل شد.
داستان این روزها نه درباره «ناو شکستناپذیر» است و نه درباره «برتری مطلق». داستان درباره تقابل فناوریها، دیدهشدن متقابل و شکنندگی قدرت در میدان مدرن است.
قدرتی که هرچقدر هم بزرگ باشد، روی آب شناور است.



