خودکشی ناموفق زندانی سیاسی از دست جلادان شاه/«عظیمی امشب میمیرد!»

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، مرور خاطرات احمد احمد زندانی سیاسی پیش از انقلاب که چندمرتبه زندانی و بهطور سنگین شکنجه شده، از چند روز پیش آغاز شد. اینکار به بهانه نزدیکبودن ایام دهه فجر انقلاب اسلامی و همچنین معرفی صحیح و واقعی حکومت پهلوی است که بلندگوهای تبلیغاتیاش کنار شبکههای معاند ایران، در پی تطهیر و نشاندادن چهرهای سفید از آن هستند.
خاطره دیگری که در پرونده مرور خاطرات احمد احمد میخوانیم، مربوط به روزهای حضور او در زندان قزل قلعه است که یکی از دوستانش به نام عظیمی تحت شکنجه شدید و در آستانه مرگ قرار گرفت.
در ادامه اینخاطره را میخوانیم:
حدود شش ماه از حبس من در این سلول میگذشت. یکروز وقتی از دریچه سلول به محوطه نگاه میکردم، دیدم کسی کنار دیوار زیر نور آفتاب ایستاده است. با دیدن او شوکه شدم. فکر کردم خیالاتی شدهام. چهره او به آقای عظیمی میماند. بلند گفتم: «انالله معالصابرین.» با اینآیه توجه او هم به من جلب شد و مستقیم به طرفم آمد. به نزدیک حفره عقبی سلول که رسید گفت: «احمد تویی؟» گفتم: «بله!» گفت: «هیچ معلوم است کجایی؟ ما الان چندماه است که از تو خبر نداریم.» گفتم مگر نمیدانستید من در زندانم، تو اینجا چهکار میکنی؟
برای او هم جالب بود که من در قزلقلعه بودم. گفت که مرا بهخاطر همراهداشتن اعلامیه دستگیر کردهاند. در اینبین ماموری به طرف ما آمد. در نتیجه گفتوگویمان نیمهتمام ماند. عظیمی شروع کرد به گفتن ذکر. مامور به او رسید و با عتاب پرسید: «چه میگفتی؟» جواب داد: «ذکر». سپس او را با خود برد.
عظیمی هنگام رفتن یکی دو مرتبه سرش را به عقب برگرداند و مرا نگاه کرد. در ساعت بعد پی بردم که او در سلول شماره ۲۳ زندانی است. پس از آگاهی از اینموضوع، سرباز نگهبان را صدا زده و گفتم میخواهم به دستشویی بروم. او در را به رویم باز کرد. سرباز به من بهعنوان یکزندانی قدیمی نگاه میکرد. در نتیجه دنبال من نیامد. از فرصت به دست آمده استفاده کردم و به کنار سلول ۲۳ رفتم. تخته روی دریچه را کنار زده و صدا کردم: «عظیمیجان! عظیمی! چطوری؟ در چه حالی؟» او به کنار در آمد و شرح ماوقع او را پرسیدم. او توضیح داد که در کنار خیابان حدود نیمساعت منتظر موتورسواری بوده تا گونی اعلامیهها را به او تحویل دهد که مورد سوءظن مامورین قرار گرفته و دستگیر میشود. از مطالب او دریافتم که مدتی تحت تعقیب بوده و زمانی که سنگینترین جرم مترتبش شده، دستگیرش کردهاند. از او پرسیدم کسی را هم لو داده که گفت: «نه! هیچکس را. هرچه کتکم زدند، فقط گفتم این (گونی) مال من نیست.» او کتک زیادی خورده بود تا بگوید که گونی برای کیست ولی لب به سخن نگشوده بود. به او گفتم: «خب یک اسم جعلی میگفتی.» گفت که نمیگویم.
نتوانستم بیشتر از این گفتوگو معطل کنم و سریع به سلولم بازگشتم. بعد از ظهر متوجه شدم مامورین او را با خود میبرند. حدس زدم که بازجویی، شکنجه و اتاق عمل در انتظار اوست. بعد از اذان مغرب بود که صدای «یاعلی، یامهدی» شنیدیم، بلند شده و دریچه در را کنار زدم، دیدم عظیمی را خونین و مالین به سلولش بازمیگردانند. دقایقی بعد دوباره دستشویی را بهانه کرده و به کنار سلول او رفتم. دیدم وضع بسیار بدی دارد. آنطور که تعریف میکرد در اثر ضربات و جراحات، حین شکنجه چندین بار بیهوش شده است که با پاشیدن آب او را به حالت عادی بازگردانده اند. گفتم: «عظیمیجان! تازه اول کار آنهاست، آنقدر میزنندت تا بگویی اعلامیهها را از کجا آوردهای و برای کیست.»
ساعت ۸ شب بود که دوباره او را برای شکنجه بردند و آوردند. او گفت «بالاخره گفتم اعلامیهها برای خودم است.» گفتم: «حالا آنقدر کتک میزنند تا بگویی از کجا آوردهای.» گفت که اینیکی را نمیگویم. حتی اگر بمیرم. پرسیدم چرا؟ گفت: «آخر آنها را از سید مهدی طباطبایی گرفتهام. او یکروحانی و سید ضعیفی است. اگر او را بگیرند، حتما زیر شکنجه از بین میرود.» نمیتوانستم کاری برای عظیمی بکنم. به سلول بازگشته و برایش دعا کردم.
فردای آنشب، عظیمی را چند نوبت برای شکنجه بردند و در هربار بیشتر از پیش میزدند. جسم او کاملا مجروح، کوفته و داغان شده بود. به او سفارش کردم که جاهای کبود و متورم بدنش را با آب نمک ولرم ماساژ دهد. از سرباز نگهبان هم خواهش کردم که آب گرم و نمک در اختیارش قرار دهد.
روز بعد آنچنان او را مورد ضرب و شتم قرار داده بودند که دیگر قادر به راه رفتن نبود. لنگان لنگان و «یا علی، یا مهدی» گویان در حالی که دستش را به دیوار گرفته بود میآمد. شکنجهای که بر اینمرد خدا وارد میکردند بیحد بود. هر روز که میگذشت جسم او در اثر اینهمه فشار و شکنجه ناتوان، بیرمق و رنجورتر میشد؛ ولی به هیچوجه حاضر و راضی نمیشد کوچکترین نشانه، آدرس و نامی از سید مهدی طباطبایی در اختیار ساواک قرار دهد.
روزی دیدم که شکنجه و آزار او به حدی رسیده که دو سرباز زیر بغل او را گرفته و کشان کشان به نزدیک سلولش آورده و روی زمین رهایش کردند. بر اثر این کار، صدای دردناک و دلخراشش به آسمان برخاست. آنها دهان او را گرفتند و لگذی به او زده و گفتند صدایت درنیاید!
اینروزها از بدترین روزهای عمر من بودند. چون جلوی چشمانم، دوستم را قطعهقطعه میکردند. میدیدم جسم نحیف او ذرهذره آب میشود. از فکر او شبها خواب به چشمانم نمیآمد. خیلی عذاب میکشیدم. دستم بسته بود، نمیدانستم چه کار کنم؟ آنروزها خون دل زیادی خوردم و شبهای زیادی به مظلومیت عظیمی گریستم. حاضر بودم مرا به جای او شکنجه کنند.
هیچ از یاد نمیبرم صحنهای را که به او گفتم: «عظیمیجان، چند روزی است که از دستگیری تو گذشته و حتما آن سید روحانی متوجه غیبت تو شده و خودش را جمع و جور کرده است، اسمش را بگو! نمیتوانند او را بگیرند. اگر هم دستگیر شود، حرجی برای تو نیست چرا که تو به اندازه کافی زجر کشیده و مقاومت کردهای.» او پاسخ داد «نه احمد! فردای قیامت چهطور جواب مادر او حضرت زهرا (س) را بدهم؟»
او برای رهایی از اینوضعیت راهنمایی برای خودکشی خواست. گفتم اینچاره کار نیست و نهایتا استفاده از پریز برق را پیشنهاد دادم.
ساعتی از اینپیشنهاد نگذشته بود که یکدفعه برق رفت. حدس زدم عظیمی خودکشی کرده است. ماموری داد زد: «از دستشویی است!» بعد چند مامور آنجا رفته و او را بیرون آوردند. ولی هنوز زنده بود. تعجب کردم. بعد فهمیدم ولتاژ برق آنجا فقط قدرت روشنکردن لامپ مهتابی را دارد. و برای از کار انداختن سیستم دفاعی بدن ضعیف است. در نتیجه با اقدام عظیمی فقط فیوز پریده و آسیبی به او نرسید.
همانشب او را برای شکنجه بردند و اینبار چیزی از او باقی نگذاشتند. جسم او را پارهپاره کردند؛ طوریکه به او را در حالت اغما و درون پتو به سلولش بازگرداندند. به بهانهای خود را به کنار سلول او رساندم. هیچصدایی را نمیشنید و قادر به کوچکترین حرکتی نبود، دیگر امیدی به زندهماندن او نبود. به هرکسی که از کنار سلولم میگذشت میگفتم «برای عظیمی دعا کنید! او امشب میمیرد!»
صبح که شد چندسرباز آمده و او را داخل پتو به زندان عمومی بردند. از طریق یکی از بچهها به بند عمومی خبر دادم عظیمی از خودمان است، نگذارید بمیرد!» آنجا چند پزشک مسلمان زندانی برای درمان او اقدام کردند. پس از یکتلاش مستمر و مراقبت شبانهروزی، با لطف و عنایت خدا عظیمی از مرگ نجات یافت.
بعدها شنیدم انتقال عظیمی به بند عمومی بهخاطر اقدامات و پیگیریهایی بوده که همسرش صورت داده بود. او پس از مدتی توانست با وساطت یکی از نظامیهای رده بالا از زندان آزاد شود. البته من اینفرج و نجات را ناشی از دعاهای بچههای در بند سلول انفرادی میدانم.



