گزارش اختصاصي از ديدار تاريخي ايران- برزيل
انگار همه منتظر بودند يكي بگويد: «بيخيال تمرين برزيل، استراحت ميكنيم و فردا براي تماشاي بازي ميرويم ورزشگاه.» اما هيچكس اين را نگفت و همه سوار اتوبوس شدند. مسير آن قدر طولاني بود كه حتي برجهاي رنگ و وارنگ كنار جاده هم بعد از مدتي ديگر جلب توجه نميكردند. احتمالا عربها مادهاي كشف كردهاند كه اگر مقدار كمي از آن روي زمين ماليده شود بلافاصله برج عظيمي سبز ميشود. برجها در 50-60 كيلومتر ابتداي مسير جذابند اما بعد از آن احساس ميكنيد دارند برايتان شكلك در ميآورند و به ريشتان ميخندند.
تهرانامروز : راننده هندي اتوبوس اعتقادي به سرعت بيش از 40 كيلومتر در ساعت اعتقادي نداشت و آن قدر يواش رفت كه ناگهان فهميديم پشت فرمان خوابش برده. جالب اينكه ايشان از تعجب مسافران از اين اتفاق شگفت زده شده بود و طوري وانمود ميكرد كه انگار اين اتفاقات طبيعي است. به هر حال تمرين برزيل را نميشد از دست داد، براي خبرنگاري كه فتح الفتوح زندگياش تهيه گزارش از تمرين استقلال و پرسپوليس بوده تمرين برزيل چيزي در حد پشتك زدن روي قله اورست است.
ورزشگاه زايد اسپورت ابوظبي از بيرون شبيه سفينهاي است كه قرار است تا ثانيههايي ديگر به فضا پرتاب شود. راننده هندي ما را هفت دور اطراف ورزشگاه چرخاند و معلوم نبود چرا ماشين لامصب را نگه نميدارد. بچهها اعتراض ميكردند و او با لهجه هندي و حركات گردن توضيحاتي ميداد كه نميفهميديم و بالاخره برزيليها ظاهر شدند. درست مثل خود ما بودند. روبينيو دو تا دست داشت، دوتا چشم و يك دماغ. دني آلوز هم همين طور.
وقتي روبينيو از رختكن بيرون آمد بعضي از دوستان چنان نعرهاي زدند كه انگار مارلو براندو را در يكي از كوچههاي بن بست محلههاي جنوب تهران ديده اند. خب به هر حال همه ما ميدانستيم كه قرار است برزيل آنجا تمرين كند و طبيعتا ملاقات با روبينيو قابل انتظار بود. يكي از ايرادهاي بزرگ برزيليها اين بود كه فارسي بلد نبودند. مثلا يكي از دوستان از پاتو پرسيد:« چه خبر از ميلان؟» اما پاتو از پاسخ دادن به اين سوال عاجز بود و اين براي تيمي مثل برزيل اصلا قشنگ نيست. در ورزشگاه زايد اسپورت وقايع عجيبي در جريان بود. مثلا هر خبرنگار براي خودش يك تلويزيون داشت. با هزار ترس و لرز روشنش كرديم اما هيچكس بدوبيراه نگفت، مثل اينكه واقعا براي ما گذاشته بودند. براي استفاده از اينترنت و ارسال عكس و مطلب هم نيازي به عربده كشي يا التماس نبود. وقتي ميفهميدند خبرنگاري، بدجوري احترام ميگذاشتند. محض احتياط از يكي از دوستاني كه به زبان انگليسي مسلط تر بود پرسيدم:«معني ژورناليست ميشه روزنامهنگار يا متخصص مغز و اعصاب؟» ما درست خودمان را معرفي ميكرديم اما آنها نميدانستند به روزنامهنگار جماعت نبايد رو داد.
تمرين برزيل كه تمام شد بچههاي ايران وارد زمين شدند اما خبرنگاران خارجي زياد به آنها توجه نميكردند. حتي در بعضي موارد ديده شد كه مليپوشان ما را براي اينكه بتوانند از برزيليها عكس بيندازند به اين طرف و آن طرف پرتاب ميكردند.
آنها نميدانستند كه همين مهرداد اولادي چند هفته قبل براي ملوان هت تريك كرده يا محمد غلامي در يك بازي دو بار دروازه استقلال را باز كرده. برزيليها تا 20 دقيقه بعد از پايان تمرين براي عكاسان ايراني ژست گرفتند و مانو منزس به همراه خبرنگاران به سالن كنفرانس رفت. او دقايقي به خبرنگاراني كه يك بند با هم حرف ميزدند خيره شد و احساس ميكرد بابت حضور بيموقع در اين مكان مزاحم شب نشيني آنها شده است.
منزس چندين بار با فرياد از خبرنگاران خواست ساكت باشند اما فريادهاي او نهايتا 15 ثانيه تاثير داشتند. در نهايت وقتي كاملا آرامش بر سالن حاكم شد و منزس چند جمله به زبان آورد ناگهان يكي از خبرنگاران وارد سالن شد و فرياد زد:« چرا من را جا گذاشتيد بيمعرفت ها؟!»
روز بازي فرا رسيد. وقتي وارد لابي هتل شديم صبحانه را جمع كرده بودند. گويا در خارج خيلي زود صبحانه را جمع ميكنند. در ايران بعضا ساعت يازده و نيم هنوز صبحانه به راه است و صداي شيرين كردن چاي از پنجره خانهها به گوش ميرسد.
گرماي دوبي همچنان انسان را مورد ضرب و شتم قرار ميدهد. قرار حركت ساعت پنج بعداز ظهر بود. گفتند فدراسيون فوتبال همه كارهاي مربوط به ID كارت خبرنگاران ايراني را انجام داده و يك نفر از كله صبح جلوي در ورزشگاه منتظر شماست تا ID ها را تحويل بدهد. برج نوردي دوبي تا ابوظبي كه به پايان رسيد يك نفر آنجا منتظر خبرنگاران بود اما نه خبرنگاران ايراني. همه جور ID دست استاد بود غير از ID خبرنگاران ايراني. ميگفت اصلا كسي از فدراسيون دنبال كار شما نبوده. يك بلبشويي شد. راه نميدادند، عباس ترابيان آمد و قول داد قضيه را حل كند. وقتي او آمد از ترس اينكه ماجراي خارج نديده بودن خانواده خبرنگاران را هم فاش كند اعتراضها كمتر شد. سرانجام ID ها رسيد و خبرنگاران با چنگ و دندان آنها را از دست مسئول مربوطه قاپيدند. ايرانيهاي داخل ورزشگاه معتقد بودند ايران «سوراخ سوراخش» ميكند؛ برزيل را ميگفتند. يكي از هواداران تيم ملي برزيل كه نزديك جايگاه خبرنگاران نشسته بود وقتي مضمون اين شعار را فهميد گوشهايش سرخ شد و يك بطري آب معدني را سر كشيد.
اين يك بازي باشكوه بود. مسابقهاي كه 3 بر صفر باختيم و پس از سوت پايان بازي همه ايرانيهاي حاضر در ورزشگاه به افتخار تيم ملي ايران كف زدند. تنه به تنه شدن فوتباليستهاي تيم ملي ايران با برزيل غنيمتي بود كه در آرشيو ذهني تمام بازيكناني كه اين بازي را تجربه كردند ثبت ميشود. ميگفتند برزيل بازي خودش را نكرد، ستاره هايش را نياورده بود، آبرويمان با اين سه گل رفت، ما كه از كرهشمالي كمتر نيستيم و...» در هياهوي اين نق زدن ها، تيم ملي ايران بازي تداركاتي استاندارد و پرفشاري را مقابل برزيل انجام داد. مسابقهاي كه بازندهاش حتي پس از شكست 3 بر صفر احساس غرور ميكرد. نه به خاطر آنكه فضاحت بار شكست نخورده كه به دليل عرق ريختن مقابل حريفي كه به تو رحم نميكند چون به خودش و به فوتبال احترام ميگذارد.
تا جمع كرديم و برگشتيم هتل ساعت شد پنج صبح. هوا هنوز پدر درميآورد!



