پسر جوان: اسیر نگاه شیطانی زن مطلقه شدم
خراسان نوشت:
نگاه فريبنده اش را توي چشمانم دوخت و مرا اسير
هوس هاي پليد خود کرد. با ديدن او دلم لرزيد و خودم را باختم، افسوس که يک
لحظه هم به ذهنم خطور نمي کرد ارتباط مخفيانه با زني جوان، چنين گرفتاري
برايم به وجود بياورد!
پسر جوان در دايره اجتماعي کلانتري جهاد مشهد، داستان زندگي اش را اين گونه تعريف کرد: ۲۷ ساله هستم و پدرم آدم يک دنده و لج بازي است. او هميشه دوست دارد با قدرت نمايي حرف هايش را به کرسي بنشاند.
من تازه از سربازي آمده بودم که دلباخته دختر دايي ام شدم، اما لحظه اي که مي خواستم در اين باره با پدرم صحبت کنم او از کوره در رفت و با جملاتي تحقيرآميز گفت: تو مي خواهي با دختر فردي يک لاقبا که تمام زندگي اش به پشيزي نمي ارزد، ازدواج کني؟
پدرم آن روز با عصبانيت به چشمانم خيره شد و خيلي جدي گفت: اگر يک بار ديگر حرف دختر دايي ات را بزني از ارث محروم خواهي شد.
پدرم گفت: حواست را جمع کن، تو بايد مثل دو برادر ديگرت سکوت کني تا خودم همسري مناسب و ثروتمند برايت پيدا کنم.
پسر جوان افزود: مدتي گذشت و هر چه با خودم کلنجار رفتم تا دختر دايي ام را فراموش کنم، موفق نشدم.
من شيفته حجاب، وقار، متانت و سادگي زهرا شده بودم و به همين خاطر يک بار ديگر با پدرم خلوت کردم تا حرف دلم را بزنم ولي اين بار او چنان به من سيلي زد که جاي انگشتانش روي صورتم کبود شد.
من در برابر او ايستادم و گفتم: اگر صدبار بميرم و زنده شوم باز هم با زهرا ازدواج خواهم کرد. در اين لحظه پدرم مرا از خانه بيرون انداخت و گفت: ديگر نمي خواهم روي نحس تو را ببينم.
با دلي شکسته به خانه يکي از دوستانم رفتم و از طريق او براي خودم کاري پيدا کردم.
من با صداقت به خواستگاري زهرا رفتم اما هر چه خواهش و تمنا کردم پدرش حاضر نشد دختر خود را به من بدهد. دايي ام گفت: ما از نظر سطح طبقاتي و فرهنگي با هم جور در نمي آييم و من به پسري که بدون پدر و مادرش به خواستگاري بيايد زن نمي دهم. اگر چه اين شکست عاطفي خيلي برايم گران تمام شد، اما ديگر حاضر نبودم به خانه برگردم و يک عمر توهين، تحقير و سرکوفت را تحمل کنم.براي همين هم سخت مشغول کار شدم و بعدازظهرها نيز با خودرو يکي از دوستانم مسافرکشي مي کردم تا بتوانم مقداري پول براي آينده ام پس انداز کنم.ولي حدود سه ماه قبل يک روز غروب زن جواني را سوار خودرو کردم که با نگاه شيطاني خود دلم را لرزاند. او از تنهايي و دلتنگي هايش گفت و من هم سفره دلم را برايش باز کردم. اين زن مطلقه با حيله و نيرنگ مرا به خانه اش کشاند و ادامه اين ارتباط شوم باعث شد توسط او به دام مواد مخدر بيفتم.مدتي گذشت و با پشيماني از کرده خود، به خانه برگشتم، ولي پدرم نه تنها حاضر نشد مرا ببيند بلکه با صداي بلند گفت: کسي که روي حرف من حرفي بزند بهتر است برود و بميرد.
پسر جوان ادامه داد: با نااميدي دوباره به خانه آن زن حيله گر پناه بردم و حدود ۲ هفته قبل او با اين ادعا که براي پي گيري پرونده ارثيه چند صد ميليوني پدرش نياز به ۲ ميليون تومان وجه نقد دارد تا بتواند شرايط ازدواج مان را هر چه زودتر فراهم کند، تقاضاي پول کرد و من هم به خاطر اين که بتوانم خودم را به پدرم نشان بدهم تمام پس اندازم را به او دادم تا آينده ام را تضمين کنم.اما همان روز دو مرد قوي هيکل به داخل خانه آمدند و تهديدم کردند که اگر يک بار ديگر مزاحم خواهرشان بشوم ...! با آن ها طرفم.
من بازيچه غرور بزرگ ترها، ندانم کاري هاي خودم و هوس هاي زني شياد شدم و داستان زندگي ام مي تواند براي هر پدر و مادر و همچنين دختر و پسرهاي جوان عبرت آموز باشد.



