تعصب پدر، ندا را در دام اشکان انداخت
وطن امروز: یک روز که در اداره مشاوره معاونت اجتماعی کرمان نشسته بودم دختری در اتاق را زد و با همه معصومیت وارد شد. ندا خیلی ناراحت بود بدنش میلرزید و گریه میکرد یه لیوان آب به وی دادم و ازش خواستم ماجرا را به طور کامل برایم تعریف کنه.
من ندا 17 سال دارم و تک دختر یک خانواده هستم، برادرم 10سال از من کوچکتر است، مادرم خانه دار و پدرم بازنشسته یکی از ارگانهای دولتی است. پدرم بسیارخشن و متعصب است. او هیچ وقت اجازه حرف زدن و دفاع کردن به من و مادرم نمیدهد. اون آدمیه که به حرفهای دیگران خیلی اهمیت میدهد و به هر بهانهای ما را به باد کتک میگیرد.
به خاطر دارم که 7 یا 8 ساله بودم که پدرم میخواست مادرم را به خاطر همین جور حرفها از بالکن به پایین بیندازد، نمیدانید چقدر ترسیده بودم. هیچ وقت این خاطره را فراموش نمیکنم. هنوز هم وقتی پدرم از کسی حرفی میشنود مادرم را با چاقو تهدید میکند. شاید باور نکنید ولی برادرم به دلیل رفتارهای پدرم کاملا عصبی شده و ناخنهایش را مرتب میجود و وقتی پدر و مادرم دعوا میکنند از ترس یه جایی پیدا میکنه و پنهان میشه و کلی گریه میکنه.
از بس جو خانواده ناآرام و متشنج بود من تصمیم گرفتم اوقات کمتری در خانه باشم، با دوستانم بیرون میرفتم، کتابخانه میرفتم و... خلاصه صبح میزدم بیرون و شب میآمدم خانه. تا اینکه یک روز که از مدرسه میآمدم پسری سر راهم قرار گرفت و مسیر زندگی مرا تغییر داد.
این پسر که نامش اشکان بود هر روز جلوی مدرسه میآمد و یک شاخه گل به من میداد بعد با هم به کافیشاپ و پارک میرفتیم، خلاصه خیلی خوش میگذشت. اون خیلی منو دوست داشت، منم خیلی به اون علاقهمند شدم. خب حق داشتم کسی که تا به حال از پدرش محبت ندیده باشه و مهر پدری را تجربه نکرده باشه جذب محبت خیابانی میشه.
خلاصه این جریان 2 سالی ادامه پیدا کرد تا اینکه یه روز اشکان از من خواست تا موضوع را با پدرم در جریان بگذارم، من موضوع را به مادرم گفتم ولی هیچ کدام جرات نکردیم به پدرم بگیم. اشکان میدانست پدرم مخالفت میکنه و از همین ضعف من سوءاستفاده کرد و یک روز که با هم بودیم از من عکس گرفت بعد از گرفتن عکس اشکان مدتی ناپدید شد من خیلی دنبالش گشتم ولی فایدهای نداشت. تا اینکه یک روز زنگ زد و گفت: باید یک میلیون تومان به حساب من واریز کنی وگرنه عکس تو را به صورت مبتذل پخش میکنم و به پدرت نشان میدهم.
من خیلی ترسیده بودم مجبور شدم موضوع را با مادرم در میان بگذارم. امروز هم به مرکز مشاوره پلیس آمدم تا شما من را راهنمایی کنید و راهی به من نشان دهید که از این برزخ نجات پیدا کنم.
با هماهنگی کلانتری محل و احضار پدر و مادر ندا و هماهنگی دستگاه قضایی اشکان دستگیر شد تا بسزای عملش برسد.


