تشییع پیکر میلیونها ایرانی

با چشمهای خودم دیدم، من هم مثل شما اول فکر میکردم که اشتباه میبینم، ولی هرچه فاصله پلکهام را کم کردم و با دقت بیشتری نگاه کردم بیشتر متعجب شدم.
نیمهشب بود و یک چیزی توی شهر درست کار نمیکرد، فکر میکردم خواب میبینم، بیداری مطلق، اما یقهام را گرفته بود و چیزی را به رخ من میکشید که امکان نداشت.
چوب بلندی از پرچم ایران آویزان بود و زنی به چوب پرچم تکیه داده بود و چادر زن باد را تکان میداد. درخشش اشکهای زن ماه را روشن کرده بود و دهانهای مردم با اللهاکبر به آسمان میرفت.
درست سر چهارراه ولیعصر عجلالله تعالی فرجه الشریف بود و من تمام این صحنه را با چشمهای باز خودم دیدم. یادم افتاد که این روزها دیدن صحنههای عجیب در تهران خیلی هم دور از انتظار نیست.
چند روز دیگر قرار است مردم شهر برای همیشه به او سلام کنند، قرار است پیش چشم تمام دنیا شانههای خسته و خاکیشان را به تابوتی تکیه بدهند که پیکری که در آن آرام گرفته هیچوقت نمیمیرد، یک نفر میخواهد میلیونها ایرانی را تشییع کند، میخواهد یک نفری میلیونها نفر را کنار هم تنها بگذارد، یک نفر میخواهد برود و یقه اندوهی عمیق را به دست ما بسپارد.
مردم، تنهاییتان را بردارید و به خیابان بیاورید، امام وعدههای صادق قرار است سر قرار آخر بیاید و ما را تشییع کند، این آخرین بدرقه را از دست ندهید.



