روایت تکاندهنده پدر از شهادت پسر ۱۲ سالهاش

به گزارش تابناک به نقل از رکنا؛ بعضی داغها، فقط یک خانواده را نمیسوزانند؛ انگار تکهای از کودکی و زندگی را از دل همه میبرند. ایلیا، پسر ۱۲ سالهای که با رویای فوتبال و آتشنشان شدن زندگی میکرد، حالا تنها در قاب عکسها لبخند میزند.
ایلیا خاتمی؛ پسر ۱۲ سالهای که به گفته پدرش، دانشآموزی باهوش، پرتلاش و محبوب بود. کادر مدرسه همیشه از او رضایت داشتند؛ در فعالیتهای فرهنگی حضور فعالی داشت، در مسابقات مختلف مقام میآورد، عضو گروه سرود مدرسه بود و در انجمن نجوم فعالیت میکرد.
امین خاتمی، پدر ایلیا، درباره پسرش میگوید: ایلیا عاشق فوتبال و شنا بود. در فوتبال داخلی، استقلال را دوست داشت و به یاسر آسانی علاقه ویژهای داشت. در فوتبال خارجی هم طرفدار دوآتشه کریستیانو رونالدو بود. همیشه سر فوتبال کری میخواند. من استقلالی بودم و او هم به خاطر من استقلالی شده بود. هر وقت استقلال میباخت، ناراحت میشد؛ حتی گریه میکرد. به او میگفتم باباجان، فوتبال همین است.
او ادامه میدهد: محبت امام حسین در دل این بچه بود. اربعین گذشته پا به پای من در پیادهروی اربعین شرکت کرد و با تمام وجود عاشق امام حسین بود.
پدر ایلیا با بغض از خاطرات فرزندش میگوید: خیلی خوشرو و خوشخنده بود. هر بار که خاطراتش را مرور میکنیم، بیشتر از درون میسوزیم. مهر و محبتی که این بچه داشت، وصفنشدنی بود.
ایلیا رویای آتشنشان شدن داشت. پدرش تعریف میکند: یکبار او را به محل کارم در پالایشگاه بردم. سوار ماشین آتشنشانیاش کردم، لباس آتشنشانی تنش کردم و حتی اجازه دادم با کپسول، آتش را خاموش کند. از همان روز، علاقهاش به آتشنشانی بیشتر شد.
امین خاتمی سپس به روایت روز حادثه، ۹ دیماه و نخستین روز جنگ ۴۰ روزه میپردازد؛ روزی که زندگی خانوادهاش برای همیشه تغییر کرد.
او میگوید: آن روز، آخرین روز کاری من بود و قرار بود بعد از آن دو هفته استراحت داشته باشم. در پالایشگاه به نیروهای غیرعملیاتی گفتند محل را ترک کنند. من هم نیروی اداری بودم و حوالی ساعت یک و نیم به خانه رسیدم. ایلیا هم از مدرسه برگشته بود. داشتم خبرها را چک میکردم که ایلیا با اضطراب کنارم نشست و گفت برویم شمال؛ فکر میکرد آنجا امنتر است. به او گفتم اگر قرار باشد جایی را بزنند، همهجا را میزنند. همان لحظه زیرنویس تلویزیون اعلام کرد مدارس تعطیل است و ایلیا از شنیدن این خبر خوشحال شد. کمی بعد خوابم برد.
او ادامه میدهد: وقتی خواب بودم، ایلیا برای کلاس فوتبال از خانه خارج شده بود. کلاسش از حدود چهار و نیم تا شش عصر بود. با صدای اولین انفجار از خواب پریدم. همسرم سراسیمه آمد و گفت دارند میزنند. به حیاط رفتم و صدای انفجارهای بعدی را هم شنیدم.
پدر ایلیا میگوید: یکی از همسایهها گفت احتمالا ساختمان سپاه را زدهاند. آن لحظه تازه فهمیدم ایلیا خانه نیست. از همسرم پرسیدم ایلیا کجاست؟ گفت برای کلاس فوتبال رفته. نمیدانید در آن لحظه چه بر من گذشت. سریع لباس پوشیدم و راه افتادم. هنوز فکر میکردم شاید فقط بچهها فقط ترسیده باشند یا موج انفجار آسیب جزئی زده باشد. همسر و دخترم نیز با من راهی شدند.
او ادامه میدهد: ترافیک شدیدی بود. همسر و دخترم را در ماشین گذاشتم و خودم شروع کردم به دویدن به سمت سالن ورزشی. بعد با موتور به سمت آنجا رفتم. دیدم که نیروهای امدادی مشغول کار بودند.
خاتمی با صدایی لرزان میگوید: وقتی رسیدم، یکی از افراد گفت بچههای زمین فوتبال زخمی شدهاند و همه را به بیمارستان بردهاند. سریع خودم را به بیمارستان رساندم. از در اورژانس وارد شدم و همان لحظه دیدم یک نفر ایلیا را روی دست گرفته و میآورد داخل. همانجا با هم روبهرو شدیم. صحنه وحشتناکی بود. گفتم این بچه منه؛ بچه منو نبرید... چشمانش نیمهباز بود. لباسش غرق خون شده بود.
او میافزاید: کف سفید اورژانس از خون قرمز شده بود. همه تلاش میکردند به مجروحان کمک کنند و من فقط به بچهام نگاه میکردم.
پدر ایلیا ادامه میدهد: همسرم که رسید، وحشت کرده بود. گریه میکرد و میگفت چرا کاری نمیکنی؟ چون خودم دورههای امداد و کمکهای اولیه دیده بودم، شروع کردم به ماساژ قلبی. ۳۰ ماساژ دادم و خواستم نفس مصنوعی بدهم. وقتی دو نفس دادم، دیدم از گوش ایلیا خون بیرون زد. آن لحظه فهمیدم ترکش به پشت سرش خورده است.
او میگوید: یکی از کادر درمان آمد و گفت فرزند شما شهید شده؛ بچه را اذیت نکنید. حدود ۲۰ دقیقه بالای سر ایلیا بودم؛ البته نه ۲۰ دقیقه... انگار ۲۰ سال از عمرم همانجا کم شد.
خاتمی ادامه میدهد: بعد یاد دخترم افتادم که تنها در ماشین مانده بود. هوا تاریک شده بود. وقتی رسیدم، مضطرب و گریان بود. پرسید: داداشی چی شد؟ فقط توانستم بگویم: شهید شد.
او میگوید: بعد از آن به خانواده و آشنایان خبر دادم. روزهای سختی گذشت. اطرافیان در آن روزها تنهایم نگذاشتند و شاید همین باعث شد کمتر متوجه عمق مصیبت شوم؛ اما حالا که همه به زندگی خودشان برگشتهاند و من ماندهام و خانهای خالی، دلتنگی تازه شروع شده است. هر صبح وارد اتاق ایلیا میشوم و به وسایلش نگاه میکنم.
این پدر داغدار در پایان میگوید: امیدوارم خدا تحمل این مصیبت را برای ما آسانتر کند. دیگر هیچ انگیزهای برای زندگی ندارم. از روز حادثه هنوز سر کار نرفتهام. نه حوصلهای دارم و نه توان ادامه دادن. فقط میدانم ایلیا حالا جای خوبی است و آرامش دارد.
ایلیا برای ما لامردی ها زنده است.



