ماپرا
صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

کودکی که حتی یک تکه از بدنش پیدا نشد

یک پولیور آبی مچاله‌شده و کفش ورزشی کرم‌رنگ، تمام آن چیزی است که در ۴۶ روز گذشته از زیر آوارهای مدرسه بیرون کشیده شد و تنها اثری شد از ماکان نصیری.
کد خبر: ۱۳۶۷۳۰۲
| |
5104 بازدید
کودکی که حتی یک تکه از بدنش پیدا نشد

به گزارش تابناک به نقل از روزنامه شرق؛ یک پولیور آبی مچاله‌شده و کفش ورزشی کرم‌رنگ، تمام آن چیزی است که در ۴۶ روز گذشته از زیر آوارهای مدرسه بیرون کشیده شد و تنها اثری شد از ماکان نصیری؛ ماکان هفت‌ساله کلاس اولی مدرسه شجره طیبه میناب، تنها کودکی که هیچ‌چیز، مطلقا هیچ‌چیز از پیکر نحیف و کوچکش پیدا نشد. تمام آنچه از او بر جای ماند، محتویات صندوق شیشه‌ای کوچکی در مسجد مهدیه محله اسلام‌آباد میناب شد برای یادبود کودکی که قبرش خالی است.

«یکی از شهدای دانش‌آموز به نام «ماکان نصیری» تاکنون حتی با انجام آزمایش DNA نیز شناسایی نشده و همچنان در فهرست مفقودان این حادثه قرار دارد». اینها بخشی از صحبت‌های دادستان میناب در بیستم فروردین‌ماه است؛ زمانی که آمار نهایی شهدای مدرسه را بعد از بررسی‌ها، ۱۵۶ نفر اعلام کردند. بنا بر اعلام او، از این تعداد ۱۲۰ دانش‌آموز شامل ۷۳ پسر و ۴۷ دختر، ۲۶ معلم زن و هفت نفر از والدین دانش‌آموزان شامل چهار مرد و سه زن، یک راننده سرویس مدرسه، یک تکنسین داروخانه درمانگاه مجاور مدرسه و یک جنین شش‌ماهه بودند. دادستان میناب تأکید کرد که یکی از معلمان شهید به ‌نام «زهره شهریاری» بر اساس اسناد پزشکی در زمان شهادت شش‌ماهه باردار بوده است و جنین شش‌ماهه او نیز در این حمله همراه با مادرش جان باخت. بر اساس اعلام او، از مجموع ۱۵۶ شهید این حادثه، ۱۵۵ نفر شناسایی و احراز هویت شده‌اند و پس از صدور جواز دفن از سوی پزشکی قانونی، تشییع و تدفین شده‌اند.

آسیه کمی مکث می‌کند: «می‌خواستیم کفش و پولیورش را خاک کنیم، گفتند خوب نیست، این کار را نکنید. الان فقط یک قبر نمادین در گلزار شهدای میناب دارد و یک یادبود در مسجد محل». پولیور آبی و یک لنگه‌کفش کرم «ماکان» داخل یک صندوق شیشه‌ای با قابی فلزی، کنار عکس‌های اسرا و سلما ذاکری، خدیجه درویشی و مسیحا سالاری، بخشی از مسجد اسلام‌آباد است به یاد کودکان این محله که قربانی موشکباران شدند. این‌سو و آن‌سوی صندوق شیشه‌ای گلدان است، روی زمین کنار پای یادگارهای ماکان یعنی دفتر و کتاب‌های از زیر آوار بیرون‌آمده‌اش، پارچه‌ای مشکی پهن شده با دسته‌گلی بزرگ، درست کنار زنی سیاه‌پوش که دست‌ها را در هم گره کرده و از همان گوشه عکس می‌توان چشمان پف‌کرده و به‌غم‌نشسته‌اش را دید. آسیه ۴۰‌ساله، ۳۸ روز امید داشت، ۳۸ روز در سردخانه‌ها و روی آوارها بود تا تکه‌ای از بدن سومین فرزندش را پیدا کند و در آخر حمزه برادرش، برای او نشانه‌ای آورد؛ یک لنگه کفش پاره ماکان صد متر دورتر از محل انفجار در میان درختان. بعد از آن بود که خانه قیامت شد. مادر از حال رفت و زنان و مردان شیون از سر دادند. نشانی از کودک کوچکشان رسیده بود. ماکان صبح روز نهم اسفند با گرمکن ورزشی به مدرسه رفت، پولیور آبی‌رنگش را روی کول انداخت، کفش‌های کرمش را پا کرد اما هیچ‌وقت به زنگ ورزش نرسید.

قبر خالی کودک ۷‌ساله

ساعت ۱۱:۱۶ صبح نهم اسفند، آسیه مشغول خانه‌داری بود که تلفنش زنگ خورد؛ خانم ماندانا سالاری بود، معلم کلاس اول مدرسه. از او خواست به مدرسه برود و ماکان را ببرد. ظاهرا حمله‌ای در جریان بود. آسیه، بی‌خبر از همه جا، بدون اینکه بداند ساعاتی قبل به تهران حمله موشکی شده، به راننده سرویس مدرسه زنگ می‌زند. راننده نزدیک مدرسه بود و می‌گوید که همین الان به آن سمت می‌روم. تلفن در دست آسیه بود که صدای انفجار مهیبی آمد؛ مدرسه موشکباران شد. آسیه و همسرش که آن ساعت از روز در خانه بود، سوار ماشین می‌شوند و به سمت شهرک المهدی جایی که مدرسه قرار گرفته، می‌روند. نزدیک مدرسه اما دیگر راهی نبود، پیاده شدند و پیاده رفتند. مدرسه آن‌قدر شلوغ بود که مادر نمی‌دانست باید کجا برود و کجا را بگردد و از چه کسی بپرسد ماکان کجاست؟

آسیه در مسیر جاده‌ای از میناب به اصفهان  گفت‌وگو می‌کند؛ آنها به سمت خمینی‌شهر، زادگاه همسرش می‌رفتند تا آنجا برای چهلمین روز از دست ‌دادن ماکان، مراسم بگیرند. قبل از آن مراسمی در میناب برای ماکان و سایر دانش‌آموزان در جریان بود. سهم ماکان هم شبی بود که خواهرش مانیا، برایش از روی کاغذ متنی خواند و چشم‌‌خانه تمام آنها که حاضر بودند، قرمز شد و اشکی. تصویر آرامگاه کودکان میناب، سیاه‌ترین تصویری است که در چهل‌وچند روز گذشته منتشر شده است؛ قبرهای خالی کوچک که قرار بود با پیکرهای نحیف و تکه‌تکه دانش‌آموز مینابی پر شود، قبر ماکان اما خالی است.

آسیه مسلط و محکم حرف می‌زند، آن‌قدر که نمی‌شود از او سؤال‌هایی درباره کوچکی و معصومیت فرزندش پرسید. توان او بعد از ۴۰ روز برای شیون و عزاداری تمام شده، گویی اشک‌هایش خشکیده است: «خیلی‌ها زیر آوار بودند اما کودکی سالم بیرون نیامد. ما از ساعت ۱۱ و نیم صبح تا دو و نیم صبح روز بعد آنجا بودیم. هر کسی که از زیر آوار بیرون کشیده می‌شد، بی‌جان بود».

‌پیکرها چه وضعیتی داشت؟

تعداد کمی دچار خفگی شده بودند. بیشترشان تکه‌تکه بودند.

پولیور آبی‌ در کاور جسد

روز شنبه «ماکان»، فارسی، ریاضی و ورزش داشت. ورزش زنگ آخرش بود، اما مادر نمی‌دانست نهم اسفند‌ به دنبال ماکان در حیاط باشد، سر کلاس یا در نمازخانه! هرچند ساختمان طوری ریخته بود که نمی‌شد تشخیص داد کجای ساختمان زیر پای آنهاست. بعدها اما فهمیدند‌ کلاس ماکان بیشترین آسیب را دیده است: «تصور ما این بود که سه موشک به مدرسه اصابت کرده اما بعدا که فیلم‌هایش را دیدیم متوجه شدیم 12 موشک شلیک شده که به مدرسه و درگاه مدرسه و... خورده است. اما به‌طور دقیق نمی‌دانم چند موشک به مدرسه اصابت کرده است».

مادر نمی‌تواند از جزئیات جست‌وجو برای فرزندش بگوید: «روز چهارم، پولیور ماکان پیدا شد. البته من مطمئن نبودم ماکان پولیور را به تن داشت یا نه؛ چون معمولا برای ورزش درش می‌آورد. به همین دلیل امید به زنده‌بودنش داشتم». آنها در این 38 روز چندین بار برای شناسایی اجساد به سردخانه‌ها مراجعه کرده بودند، اما نمی‌توانستند ماکان را شناسایی کنند. تست DNA هم از آنها گرفته شد. یک بار هم برای شناسایی پیکری رفته بودند، اما پیکر تقریبا یخ زده بود و مادر نتوانست شناسایی‌اش کند: «فقط دفتر و کتاب‌های ماکان پیدا شده بود؛ نه کفش و کیف و نه حتی بخشی از بدنش». تا روز سی‌وهشتم: «اوایل ظاهرا چند تکه از اجساد را اشتباهی دفن کرده بودند بعد نبش قبر کردند و تکه‌ها جابه‌جا شد. البته من هم اینها را شنیده‌ام. به هر حال ما تا دو روز مانده به چهلم بلاتکلیف بودیم».

مدرسه شجره طیبه دخترانه-پسرانه بود و قبل از آن مانیا خواهر ماکان، سه سال دانش‌آموزش بود. ماکان یک سال پیش‌دبستانی بود و در سال تحصیلی جدید هم برای کلاس اول ثبت‌نام شده بود. مانیا کلاس‌هفتمی شد و به مدرسه دیگری رفت. برادر دیگر ماکان به نام «مصطفی» که کلاس دهم است، در مدرسه دیگری بود. او صبح شنبه از طریق موبایلی که با خودش به مدرسه برده بود متوجه حملات شد، از مدیرشان خواسته بود برای بردن ماکان از مدرسه خارج شود، اما به او اجازه نداده بودند: «حیاط دختران و پسران جدا از هم بود. کلاس‌ پسران طبقه پایین و بالا، مسیرهای جداگانه‌ای داشت. پیش‌دبستانی، پشت مدرسه قرار داشت با چند کلاس دخترانه و پسرانه که در این حمله خوشبختانه هیچ‌کدام از بچه‌هایش آسیبی ندیدند». مادر فکرش را هم نمی‌کرد کسی میناب را بشناسد یا مثلا آمریکا و اسرائیل آن را روی نقشه پیدا کنند. فکر می‌کردند در منطقه بسیار امنی زندگی می‌کنند. در همان روزهای اول خبردار شدند ماندانا سالاری، معلم ماکان، همراه دختر دانش‌آموزش در همان مدرسه شهید شده‌اند.

در جست‌وجوی یک نشانه

«حمزه راهی‌نژاد»، دایی ماکان همان که ۳۸ روز در پی پیداکردن اثری از خواهرزاده‌اش بود، حال و روز دیگری دارد؛ آنچه از نهم اسفند بر او گذشته هنوز تصویر ثابت چشم‌هایش است. دایی می‌گوید‌ از روز دوم، تیمی حدودا ۲۰نفره تشکیل دادند، عموها و دایی‌ها و فرزندانشان راهی محل شدند تا نشانی از ماکان بیابند و تا محوطه جنگلی هم پیش رفتند. آنها تصور می‌کردند شاید ماکان ترسیده و به سمت محوطه باغ پردرخت فرار کرده باشد. شاید زخمی شده و خبری از او نیست.

شما تا روزهای آخر امید داشتید ماکان زنده باشد؟

بله؛ چون هیچ‌ نشانی از او پیدا نکرده بودیم. در آخر با جعبه پر از کیف و لنگه‌کفش رفتم. به آسیه گفتم کدامش برای ماکان است.

واکنش مادر وقتی لنگه‌کفش را دید، چه بود؟

از حال رفت؛ چون تا آن روز هیچ اثری از ماکان ندیده بودند. خانه پر از آدم بود. همه جمع شده بودند و وقتی من رسیدم و نشان دادم، قیامت شد. فاجعه‌ اصلی آن روز بود.

حمزه می‌گوید که دلش آرام و قرار نداشت. شور می‌زد تا نشانی از ماکان پیدا کند. وقتی لنگه‌کفشش پیدا شد فهمیدند یکی از دانش‌آموزان شهید مدرسه است. حمزه اهل میناب است و خانه‌اش با مدرسه فاصله چندانی ندارد. وقتی صدای انفجار را شنیده بود شیشه‌های خانه‌اش هم لرزید. ترسید و به سمت مدرسه راند. ماشین را در میانه راه رها کرد، بدون قفل. از دور بوی دود و خاک و سوختگی می‌آمد. او از همان لحظه تا پنج صبح فردایش در محل بود تا نشانی از کودکشان پیدا کند. اما هرچه آوار برمی‌داشتند، تکه‌های دست و پا و سر کوچک‌ کودکان بود: «یک چیز عجیب و غریبی بود. اصلا نمی‌شود وصف کرد. خیلی بد بود خیلی».

حال خواهرتان تا وقتی لنگه‌کفش ماکان را پیدا کنید، چطور بود؟

هر روز می‌گفت مرا ببرید بچه‌ام را پیدا کنم. هر روز به سردخانه می‌رفت. سالن‌ها پر شده بود؛ چون فقط جسد بچه‌ها نبود، پیکر تعدادی از والدین که برای بردن بچه‌هایشان رفته بودند هم در میان اجساد بود‌. مثل مردی که به دنبال دو دخترش رفته بود، انفجار شد و خودش هم شهید شد.

حمزه، یک گاز استریل و کیسه دستش گرفته بود و میان آوارها می‌گشت. هر تکه گوشت یا انگشتی پیدا می‌کرد می‌گذاشت روی گاز استریل و می‌برد به پزشکی قانونی. ماکان مانند تعدادی از اعضای خانواده مادری نشانی روی بدنش داشت؛ نشانه‌‌ای شبیه خال که روی دست و پا و بخش‌هایی از بدنش بود. در زمستان این نشانه‌ها پررنگ‌تر می‌شد و دایی، به همین نشانه امید داشت؛ مردی که چهار فرزند دارد و در تمام مدت تصور می‌کرد که این کودکان هم مانند فرزندانش هستند.

پولیور ماکان را چطور پیدا کردید؟

خیلی اتفاقی. کاورهای زیادی را باز کرده بودیم و چیزی ندیدیم. چهارمین روز از آموزش و پرورش زنگ زدند گفتند بروید سردخانه. ما هم رفتیم و اولین کاوری که در سالن دوم دیدیم، نیمه‌باز بود. آسیه تا بقیه زیپ را باز کرد پلیور آبی‌ ماکان را شناخت. روی آن هم حدود صد گرم گوشت بود. بردیم برای DNA، جوابش منفی بود. نمی‌دانیم متعلق به بدن کدام‌‌یکی از دانش‌آموزان بود.

شما کاورها را بررسی می‌کردید؟

بله من کاورها را تک به تک باز می‌کردم. پر از گوشت‌های تکه‌تکه بود. برخی دست و پا نداشتند. برخی سر نداشتند. همه را دیده بودم تا شاید چیزی از ماکان ببینم.

‌ماکان یک قبر نمادین در گلزار شهدای بهشت زهرای میناب دارد، یک یادبود در مسجد مهدیه محل زندگی‌اش، یک یادبود در خمینی‌شهر (زادگاه پدرش) و به گفته دایی قرار است خیابانی به نام او در خمینی‌شهر نام‌گذاری شود. مادر هر روز به مسجد می‌رود، بالای سر ماکان، جایی که یادگاری‌هایش صندوق شده است. هر چند روز هم سری به گلزار شهدا می‌زند، پای قبری که خالی است اشک می‌ریزد. بنیاد شهید برای ماکان پرونده مفقودالاثری باز کرده است.

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
برچسب ها
سلام پرواز
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟