نگاه شما: سفارت ایران و پهلوان پنبه سالاری
از اینکه شاهد بحرانهای سیاسی و تشنجهای مذهبی و رکود اقتصادی و سقوط هویت ملی در پاکستان باشم عادت کردهام و اینرا به ضعف فرهنگی و فقدان رشد ملی و دید تنگ مدیریت در این کشور میدانستم. و هرگز گمان نمیکردم کشوری چون ایران؛ ایران فردوسی و شاهنامه، ایران تاریخ باشکوه و عظمت نیز با چنین دردهایی همراه باشد.
ایران را من با چشمان معصوم کودکانهام بسیار زیبا دیدهام، به زیبایی عصمت و پاکی کودکان، و آنچه از ایران میدانم همانی است که ادبیات شیوای این مرز و بوم به من تزریق نموده، و یا آنچه از قصههای افسانهای مادر و مادر بزرگم در خاطره دارم.
ولی برخورد ناشایست کاردانان سفارت ایران در اسلام آباد تصویری بسیار تار و اسفبار جلوی چشمانم جلوه داد...
روزی به هوای اینکه چشمانم را با دیدن ایران خیالیم رونق بخشم خواستم مهری از دیار ادیبان گمنام و شاهان بیتاج ادبیات کهن فارسی بر مدرک دکتری ادبیات خود داشته باشم. تلفنا موضوع را با کارمند سفارت درمیان گذاشتم، و ایشان هم فرمودند به سفارت بیائید. رفتن به سفارت ایران چون سایر سفارتهای خارجی در اسلامآباد از گذشتن از هفت خوان رستم نیز مشکلتر است. ولی من با نیروی امید خودم را زنده بجلوی سفارت رساندم و با یک دنیا آرزو دریچهی کوچکی که به سوراخهای دژهای تاریخ مادها و ببرهای تامیل و یا شاید هم قلعه موت حسن صبا شباهت داشت را بصدا درآوردم. آمدن صدا همان و اهانتها همان و کم مهریها همان و فرو ریختن هیبت و احترام ایرانمردان در چشمان من همان!..
ولی باز احساسات بر آنچه چشمان دیده و گوشها شنیده بود غالب آمد. و قلم در بین انگشتان چرخید و برای سفیر محترم جمهوری ایران زمین نگاشت که؛ ای عزیز! چنین نباشد رسم مهمانوازی! و سفاهت کارمندی ناچیز هیبت و احترام ملکی بزرگ را بر خاک سیاه میمالد.. پس دریاب زیر دستانت را تا ز دست نهدهی گمانهای نیک و حسن ظنهای خوش خیالانی چو مرا...
از فرستادن این فاکس به سفارت ایامی نگذشته بود که کارمندی ایرانی به من تلفن کرد، و با یک جمله معذرت خواهی و چند جمله دفاع از شیوهی برخورد کارمندشان و اینکه ترجمه حرفهای ایشان را از اردو زبانان پرسیده و گفتهاند که معنای بدی ندارد، خواست قصه را ماست مالی کند. که به ایشان فهماندم؛ من نه از بهر شکایت نامه نوشتهام، بلکه از بهر نصیحت! و بر آن نصیحت این بیفزایم که خدای ناخواسته ـ زبانم لال ـ نکند آن کلمات را در حق کسی در بازاری استعمال کند و اهانتی و احیانا سیلی محترمی از کسی بخرد. چه که همه در پاکستان صبر و تحمل مرا ندارند.
خلاصه ایشان گفتند که بار دگر اگر بر در سفارت رسیدی نام من؛ ملاک اخلاق "آقای صدقی" پیک ورود شما خواهد بود، و لبخند من؛ ضد عفونی کنندهی آن زخم زبانهای کارمند پاکستانی خودتان!
از بهر قضا دانشجویانی ایرانی از من مشورهای خواستند بهر ادامه تحصیل در خارج؛ که فیلشان را به هندوستان رهسپار کنند یا به پاکستان؟!
من نیز از بهر خدا گفتم؛ دوستان، هندوستان از ما در فن طبابت سر و گردنی بالاتر است. ولی شایسته نمیبینم شما فرهنگ گسیخته و عریان و لخت هندی را به کشورتان به ارمغان برید. اگر پاکستان را مشرف کنید در خدمت گذاری بر ما منت نهادهاید و میهمانوازیتان بر ما واجب!
آنها هم رهسپار دیار ما شدند. و در دانشگاهی در کراچی پذیرش گرفتند. دانشگاه هم پذیرش آنها را تا معادله نمودن مدارک دیپلم ایرانیشان که قبلا ترجمه کرده، و در قنسولی ایران در کراچی مهر و امضاء نموده بودند موکول داشت. جوانکهای ایرانی که روزنهای از امید به آیندهای روشن برایشان پیدا شده بود با یک دنیا آرزو مدارکشان را برای دریافت معادله از وزارت تعلیم به پایتخت نزد من فرستادند.
من نیز به آرزوی اینکه با راه اندازی کار آنها بتوانم چند قران ثوابی در کچکول فقر و تنگدستیم در روز قیامت بیابم برگها را با ضمانت خود تأیید نموده به وزارت بردم.
در کشور ما ـ بی فرهنگها!! ـ در وزارت از منی که برایشان ناشناس بودم بمجرد معرفی خود، برایم احترامی شایان قایل شده، تمام اجراءات اداری انجام کار را برق آسا صورت دادند. فقط برای اکمال فرمالیتهی کار نیاز به برگهای بود فاقد هرگونه ارزش قانونی از سفارت ایران مبنی بر اینکه با این شهروندان ایرانی مطابق مقررات وزارت عمل شود.
حالا دیگر از برخورد ترش کارمند پاکستانی سفارت واهمهای نداشتم چون نام ملاک اخلاق آقای "صدقی" هنوز در ذهنم بود. گوشی را برداشتم و ایشان را خواستم. در نماز بودند. نیم ساعت بعد دوباره امتحان کردم. باز هم در نماز بودند. نیم ساعت بعد کار از نو و روز از نو، باز هم در نماز بودند. وقتکاری تمام شد. و خداوند قبول درگاه خویش گرداند طاعات ایشانرا...
روز بعد پس از تلاشهای بسیار اخیرا نمازشان به سر رسید و شرف همکلامی با ایشان نصیبم شد. بر خلاف انتظار و گویا با پسر بچهای خل حرف میزند؛ از کاهی کوهی ساخت و گفت: امکان ندارد چنین برگهای از ما صادر شود!... معذرت خواستم و گوشی را گذاشتم.
به آقای "صاحب الفصول" قنسول ایران تلفن زدم و موضوع را با ایشان درمیان گذاشتم. ایشان فرمودند که شما به سفارت تشریف ببرید، کار مهمی نیست حتما موضوع را بفهمند کار را راه میاندازند. و اگر موردی پیش آمد به من تلفن کنید.
برای یک فرد آکادیمی یک روز بیش از صدها تن طلا ارزش دارد. با اینوجود احساس خدمت بخلق مرا مجبور ساخت از یکی از دانشجویانم که در سفارتی دیگر کار می کند درخواست کنم مرا با ماشین مخصوص خودشان جلوی سفارت ایران پیاده کند تا از ایستگاههای امنیتی و هفت خوان رستم در امان بمانم و همچنین تلفن همراهم را بتوانم تا درب سفارت داشته باشم.
حالا دیگر مطمئن بودم که زیاد معطل نمیشوم. چون قنسول سفارش کرده است.
اول که آقای "صدقی" محترم (!) به دفتر کارشان نرسیده بود!
جلوی درب سفارت در هوای سرد تلفنی مرا به کارمند پاکستانی بد اخلاق که "حبیب" نامیده میشد وصل کردند. ایشان بدون مقدمه مدارک را ناقص خواند و کار را مستحیل. گفتم: برادر، مدارک کامل است. شاید شما درست توجه نفرمودهاید! دیدم که با گوشی خاموش شدهای حرف میزنم!
خلاصه ملاک اخلاق آقای صدقی تشریف آوردند. و درب سفارت به اندازه پنج سانتی گشوده شد و مرا صدا زدند. وارد شدم. و ای کاش هرگز چنین نمیکردم...
مردی که گویا خون پدرش بر گردنم باشد، با هزار اخم و تخم و صورتی که چون خمیر پنچ روز پیش ترش کرده بود پرخاش کنان گفت: مگه من نگفتم کار شما در اینجا امکان ندارد! پا شدی آمدی سفارت برای چی؟!
اولین باری بود که در پاکستان ـ بی فرهنگ! ـ با چنین برخوردی ـ با فرهنگ! ـ مواجه میشدم. ولی خدا رحم کرد و در این خشکسالی صبر و متانت بر سرم باراند.
خواستم به ایشان بفهمانم آنچه از شما خواسته شده نامهای فاقد مسئولیت قانونی در تأیید شهروندی افراد است. دیدم که برای این کارمند ساده نه ریش سفید یک فرد آکادیمی قابل احترام است و نه قنسول کشورش که سالهاست در این دیار مشغول خدمت..
احترام دوشیدن از انسانی بیشخصیت چون دوشیدن شیر از گاو نر میماند.
بالأخره از حرفهای بیربط و بیمنطق ایشان که شکر خدا به یک سیلی برگونههای من پیرمرد تمام نشد، متوجه نشدم ایشان آیا بخاطر اینکه این دانشجویان از سیستان و بلوچستان آمدهاند میخواهد سد راه تحصیلشان شود، یا به سببی دیگر؟!..
پس از صدبار پوزش خواستن شاید که رگ حیا در طرف بحرکت درآید و از برخورد زشتش معذرت بخواهد، که نخواست، سفارت را ترک گفتم.
ساعتی بعد پس از اینکه خشمم فرو ریخت به قنسول تلفن کرده، به ایشان گفتم؛ برادر عزیز، به سفیرتان از جانب من برسانید که؛ چنین نبندد مرد دهقان شتر خویش! و نه این است راه و رسم برخورد با مردمان...
چنین افرادی با این حرکات ناشایست باعث فرو ریختن هیبت و شخصیت یک کشور میشوند. و این دانشجویانی که سفارتی که از خون آنها تزریق میشود سنگ جلوی راه آیندیشان میگذارد بجای اینکه بعنوان سه پزشک عاقل و با درایت به کشور باز گردند. با قلبهایی آکنده حقد و کینه از دولت، به خانه خود برمیگردند و چون بمبی در حال انفجار هستند که هر کس میتواند ماشهی آنرا بکشد، و از آنها سوء استفاده برد..
آیا این نامهی من میتواند آبی به آسیاب دوست ریزد و رگ غیرتی در خون مسئولین کشور همسایهام؛ ایران خاطرهها، بیدار کند تا دریابند که راه رسیدن به سعادت گلاویز شدن با ملت نیست؟! و این صندلیای که توی کارمند بر آن نشستهای چکیدهی عرق همین ملت و رعیت است؟!
بدین امید نگاشتم، حالا چه درو کنم از این کشتزار؛ بهار یا خزان، ایرانی متمدن و پیشرفته یا مملکتی واژگون، حکایت فرداست...
فرستنده: دکتر نور جمعه. عضو هیئت علمی دانشگاه بین المللی اسلامی اسلام آباد
* برای آشنایی با شرایط و نحوه همکاری با «نگاه شما» اینجا را کلیک کنید.
ما از دوران مشروطه در پی برانداختن این رسمیم و همچنان امیدوار راه را ادامه خواهیم داد. باشد که روزی بتوانیم در حد ادعاهایمان میزبانی شایسته برای میهمانانی ارجمند چون شما و دیگر همسایگان باشیم.
امیدوارم این مایه انذار برای کارکنان نمایندگیهای ایران در سایر کشورها باشد.
سفارت ایران در اتیوپی در سال 87 همین برخورد را با من داشت البته موضوع و سناریو من با سفارت چیز دیگری بود. طوری که آن ادم بیگانه خارجی نامسلمان و کافر و بی دین و ...... پشت من ایستاده و ازمن دفاع می کرد.
من در ارمنستان رفتم ویلایی اجاره کردم و پاسپورتم را به عنوان امانت به نزد یک ارمنی سپردم.
روز آخر این ارمنی گفت باید پانصد دلار بیشتر بدی، رفتم سفارت ، و کمک خواستم و به دروغ گفتم پول هم ندارم، با پاسخ بسیار ارزشمند روبرو شدم ، کنسول ایران که با کلی بدبختی و پارتی که داشتیم که راه پیدا کردم ، فرمودند خودت برو یک جور کنار بیا،ممنون از لطفشون و پیگیریشون.
حال خوب است که بدانید ایران در ارمنستان خیلی کمک مالی و سرمایه گذاری کرده.
بعد ارزش ما آنجا این است.






