خشم فاطمه (سلام الله علیها)
بخشی از کتاب کشتی پهلو گرفته نوشته سید مهدی شجاعی
کد خبر: ۲۴۰۱۹۹
| | 3227 بازدید
سید مهدی شجاعی
دفعتاً خبر آمد که فدک از دست رفت و این براى شما بانوى من که تازه داغ غصب خلافت دیده بودید، کم غمى نبود.
کارگزاران شما هراسان آمدند و گفتند:
ــ خلیفه ما را از فدک بیرون کرد و افراد خود را در آنجا گماشت.
شما در بستر بیمارى بودید. رنگ رویتان زرد بود و دستهایتان هنوز میلرزید، فروغ نگاهتان رفته بود و دور چشمانتان به کبودى نشسته بود.
از هماندم که عمر در را بر پهلوى شما شکست و جان کودک همراهتان را گرفت و شما فریاد زدید:
ــ فضه مرا دریاب!
من فهمیدم که کار تمام است و شده است آنچه نباید بشود. شما مضطر و مضطرب از بستر بیمارى جهیدید و گفتید:
ــ چرا؟!!
و شنیدید:
ــ فدک را هم غصب کردند، به نفع حکومت غصبى.
ــ چرا؟!
این چرا دیگر جوابى نداشت، نه فقط کارگزاران شما که خود خلیفه هم براى این چرا پاسخى نداشت.
من که کنیزیام ـ به افتخار ـ در خانه شما، میدانم که:
فدک قریهاى است در اطراف مدینه، از مدینه تا آنجا دو ـ سه روز راه است. این باغ از ابتدا دست یهود بوده است تا سال هفتم هجرت. در این سال که اسلام، نضج و قدرتى فوقالعاده میگیرد، یهود، بیم زده، از در مصالحه در میآیند. و این باغ را به شخص پیامبر هدیه میکند تا در امان بمانند.
پیامبر آن را میپذیرد و باغ در دست پیامبر میماند تا آیه "واتِ ذَالْقُرْبى حَقَّهُ"... نازل میشود و پیامبر به دستور صریح خداوند، فدک را به شما میبخشد."
این، واقعیتى نیست که کسى بتواند آن را انکار کند. اگر پدرتان رسول خدا هم پیش از ارتحال، همه مسلمانان را جمع میکرد و سؤال میفرمود: فدک از آن کیست؟ همه بیتأمل میگفتند:
ــ فاطمه.
اینکه حالا چرا همه خفقان گرفتهاند و دم بر نمیآورند، من نمیدانم. حداقل باید همان فقرا و مساکینى که از این باغ به دست شما روزى میخوردند و حالا نمیخورند صدایشان دربیاید، اما انگار ایمان مردم هم با پیامبر، رخت بربست و جاى آن را رعب و وحشت و حب دنیا گرفت.
شما برخاستید، با همان حال نزار و تن بیمار.
پس از وفات پدر بزرگوارتان، هر روز چروک تازهاى بر پیشانى مبارکتان مینشست، اما از این حادثه، آنچنان برآشفتید که من مبهوت شدم.
مرا ببخشید بانوى عالمیان! با خودم فکر کردم که این فدک مگر چیست که غصب آن زهراى مرضیه را اینگونه برمیآشوبد؟
فدک ملک با ارزش و پردرآمدى است. درست، اما براى فاطمه بریده از دنیا و پیوسته به عقبى که مال دنیا، ارزش نیست، تازه، از فدک هم که خود هیچگاه بهره نمیبردید.
فدک در تملک شما بود و فقر از سر و روى این خانه میبارید. فدک از آن شما بود و نان جویى هم سفره شما را زینت نمیداد. فدک ملک شخص شما بود و روزها و روزها دودى از مطبخ این خانه بلند نمیشد. شوى شما على، جان عالمى بفداش، هزاران هزار درهم را در ساعتى بین فقرا تقسیم میکرد، دستهایش را میتکاند و گرسنگیاش را به خانه میآورد.
پس چه رازى بود در این ماجرا که شما را چون اسپندى از بستر بیمارى خیزاند و به سوى ابوبکر کشاند؟ من این راز را دریافتم. اما چه فرقى میکند که فضه خادمهاى این راز را دریافته باشد یا نیافته باشد. کاش مردم این راز را میفهمیدند، ایمانشان را طوفان حادثه برده بود، عقلشان چه شده بود؟
فدک براى شما باغ و ملک نبود، روى دیگر سکه خلافت بود.
و شما به همان محکمى که در مقابل غصب خلافت ایستادید، در مقابل غصب فدک مقاومت کردید، شما در ماجراى غصب فدک درست مثل غصب خلافت، انحراف از اصل اسلام و پیام پیامبر را میدیدید.
فدک یعنى خلافت و خلافت یعنى فدک، فدک بُعد اقتصادى خلافت است و خلافت بعد سیاسى فدک و خلافت و فدک یعنى اسلام، یعنى پیامبر، یعنى سنت نبوى.
وقتى جنازه پیامبر بر زمین است، میتوان حکم او را در خاک کرد، وقتى هنوز رطوبت قبر پیامبر خشک نشده، میتوان کلام او را لگدمال کرد، هر اتفاق و انحراف دیگرى بعید نیست.
و اسلام بعد از چهار روز پوستین وارونه میشود بر تن خلق الله که جز تمسخر برنمیانگیزد.
و این بود آنچه جگر شما را میسوزاند و بر جان شما ـ سرور زنان عالم ـ آتش میافکند.
غضبناک و خشمآلود به ابوبکر فرمودید:
ــ فدک از آن من است، میدانى که پدرم به امر خدا آن را به من بخشیده است، چرا آن را غصب کردى؟
ابوبکر گفت:
ــ بر این مدعایت شاهد بیاور.
به شما، به مخاطب آیه "إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً".
گفت: شاهد بیاور. به کسى که کلامش حجت است گفت که شاهد بیاور.
یعنى، زبانم لال، پناه بر خدا، صدیقه کبرى، راستگوترین زن عالم دروغ میگوید،
یعنى آنکه رسول الله دربارهاش فرمود:
ــ "اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَّلَ فَطَمَ ابْنَتى فاطِمَهَ و وَلَدَها وَ مَنْ اَحَبَّهُمْ مِنَ النّارِ فَلِذلِکَ سُمّیَتْ فاطِمَه".
خداوند عزوجل دخترم فاطمه را و فرزندان و دوستدارانش را از آتش جهنم مصون داشت و بدین سبب، فاطمه، فاطمه نامیده شد، صحت سخنش با گواه، اثبات میشود؟!
یعنى آنکه به تصریح پیامبر، خشم خدا در گروى خشم اوست و رضاى خدا، در گروى رضاى او، باید کلامش بواسطه کسى دیگر تأیید شود؟!
بانوى من! جسارت حد و مرز نمیشناسد، بخصوص در وادى جهالت.
ولى شما پذیرفتید، شما عصاره صبرید، شما اسوه استقامتید. فرمودید:
ــ باشد، شاهد میآورم.
و على را که گواه خلقت بود، به شهادت بردید.
ــ کافى نیست، یک نفر براى شهادت کافى نیست.
عجب! پس وا اسلاماه! وامحمداه!... خلیفه نشنیده است این کلام پیامبر را که:
اَلْحَقُّ مَعَ عَلى وَ عَلى مَعَ الْحَقْ، یَدُورُ مَعَهُ حَیْثُما دَار.
همیشه حق با على است و على با حق است. حق به دور على میگردد، حق دنبالهروى على است، هرجا على باشد حق حضور مییابد.
این کلام به آیه قرآن میماند، نص صریح کلام پیامبر است. پیامبر آنقدر این کلام را در زمان حیات خویش تکرار کرده است که هیچکس ناشنیده نماند.
و این یعنى کلام على حکم است. عین عدالت است و اطاعت میطلبد.
خلیفه در محضر آب، دنبال خاک براى تیمم میگشت. چه طهارتى! چه تیممى! چه نمازى!
جانتان از درد در شرف احتراق بود اما صبورى کردید وشاهدى دیگر بردید.
ام ایمن شاهد دیگر شما به خلیفه گفت:
ــ شهادت نمیدهم مگر اینکه اعترافى از تو بگیرم.
ــ چه اعترافى؟
ــ کلام مشهور پیامبر در مورد من چیست؟ خودت این را از زبان رسول نشنیدى که فرمود "ام ایمن از زنان بهشتى است؟"
ــ راستش چرا، شنیدم. همه شنیدند.
ــ من زنى از زنان بهشت، شهادت میدهم که پس از نزول آیه "وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ..." پیامبر، فدک را به امر خدا به فاطمه بخشید.
خلیفه خلع سلاح شد:
ــ باشد، فدک از آن تو.
ــ بنویس!
ــ نیاز به...
ــ بنویس!
و خلیفه نوشت که فدک از آن زهراست.
تمام؟ نه، عمر وارد شد:
ــ چه کردى ابوبکر؟
ــ هیچ، فدک از آن فاطمه بود، گرفته بودم شاهد آورد، پس دادم. عمر نوشته را از شما گرفت، بر آن آب دهان انداخت و آن را پاره کرد. بند دل ما را. کاش من درون سینهتان بودم و به جاى آن جگر نازنینتان میسوختم. کاش شما دختر پیامبر نمیبودید، کاش فاطمه نمیبودید، کاش اینقدر خوب نمیبودید، کاش اینقدر عزیز نمیبودید که دل ما اینقدر آتش نمیگرفت.
اشک در چشمان شما نشست ولى سکوت کردید. هیهات از این سکوت و صبورى!
امیر مؤمنان على، آهى از سر درد کشید و گفت:
ــ چرا چنین میکنید؟
گفته شد:
ــ شهود کماند، باید بیشتر شاهد بیاورید.
امام على رو به ابوبکر کرد و فرمود:
ــ اگر مالى در دست کسى باشد و من ادعا کنم که آن مال از من است، تو از کدامیک شاهد طلب میکنى؟ از آن که مال در دست اوست و ذوالید است یا من که ادعا میکنم.
ابوبکر گفت: حکم اسلام این است که باید از مدعى، شاهد طلب کرد نه از آنکه مال در دست اوست.
على فرمود:
ــ پس چرا از فاطمه شاهد میخواهى در حالیکه فدک در تملک و تصرف او بوده است.
ابوبکر در مقابل این برهان روشن از پاى درآمد و سکوت کرد ولى عمر با جسارت جواب داد:
ــ على! رها کن این حرفها را، فدک را پس نمیدهیم.
على، کوه استوار حلم فرمود:
ــ اِنّا للهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُون... وَ سَیَعْلَمُ الَّذین ظَلَمُوا اَى مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُون.
به یقین آنها هم میدانستند که على براى حفظ اصل اسلام، مأمور به سکوت است وگرنه هیچگاه تا بدین پایه جرأت جسارت نداشتند.
بانوى من! وقتى به خانه بازگشتید، گریه امانتان را ربود، آنچنانکه صداى ضجهتان فضاى خانه را پر کرد. پدرتان را صدا میزدید و از حاکمیت جور، شکوه میکردید.
ناگهان تصمیم غریبى گرفتید. اعلام کردید که به مسجد میروید و سخنرانى میکنید. آخرین حربهاى که در دست مظلوم میماند، اظهار مظلومیت است و افشاگرى.
باشد تا حجت بر همگان تمام شود. آنها که خود را به خواب زدهاند، بیدار نمیشوند، اما شاید آنها که به خواب برده شدهاند تکانى بخورند. هر چند وقتى که خورشید ولایت، محبوس خانه شده است، شب جاودانه است و خواب، مستمر.
اما وَما عَلَى الرَّسُولِ اِلاّ الْبَلاغ.
خبر مثل رعد در فضاى مدینه پیچید و شهر را لرزاند.
ــ فاطمه به مسجد میآید!
ــ دخت پیامبر میخواهد سخنرانى کند!
ــ احتمالاً ماجراى غصب خلافت است.
ــ شاید ماجراى غصب فدک باشد.
ـ برویم.
مجسد به طرفه العینى غلغله شد. مهاجرین و انصار از هم پیشى میگرفتند. کودکان بر دوش مردان قرار گرفتند تا یادگار پیامبر را به محض ورود ببینند. انگار جمعیت میخواست دیوارهاى مسجد را درهم بشکند یا لااقل عقب براند.
خلیفه مصلحت نمیدید منعتان کند و بیدارى مردم و رسوایى خویش را دامن بزند. خود و اعوان و انصارش در مسجد پخش شدند تا رشته کار از دستشان در نرود و طوفان دردهاى شما، تخت بیبنیان خلافت را از جا نکند.
آرام اما باشکوه و وقار از خانه درآمدید. چون پا گذاشتن ماه در عرصه آسمان، این شما بودید یا پیامبر که بر زمین میخرامیدید!؟ همه گفتند: انگار پیامبر زنده شده است. شبیهترین فرد ـ حتى در راه رفتن ـ به پیامبر.
زنان بنیهاشم، چون ستارگان شب تیره، دور ماه وجودتان را گرفتند و جلال و جبروتتان را تا مسجد همراهى کردند.
وقتى شما قدم به مسجد گذاشتید، نفس در سینه مسجد حبس شد، در پشت پردهاى که به دستور شما آویخته شده بود، قرار گرفتید و مدتى فقط سکوت کردید. سکوتى که یک دنیا حرف در آن بود. و آنها که گوش شنیدن این سکوت را داشتند، ضجه زدند.
بغضى که راه گلوى شما را گرفته بود، جز با گریه کنار نمیرفت. گریه شما بغض مسجد را ترکاند. مسجد یکپارچه ضجه و ناله شد.
و بعد سکوت کردید، سکوتى که عطش را دامن میزند و تشنگى را صد چندان میکند و... لب به سخن گشودید:
بسم الله الرّحمن الرّحیم
سپاس خداى را بر آنچه انعام فرموده و شکر هم او را بر آنچه الهام نموده و ثنا و ستایش بر آنچه از پیش ارزانى داشته.
حمد به خاطر همه نعمتها و مواهب و هدایایى که پیوسته بشر را احاطه کرده و پیاپى از سوى او بر انسان نازل شده.
شماره آنها از حوصله عدد بیرون است و مرزهاى آن از حد جبران و پاداش فراتر و دامنه آن تا ابد از حیطه ادراک بشر گستردهتر.
مردمان را ندا داد تا با شکر استمرار و ازدیاد نعمت را طلب کنند. و ستایش خلایق را با افزایش نعم خویش برانگیخت و دعا را وسیله افزونى نعمتها قرار داد.
و شهادت میدهم به "لا اله الا الله" خدایى که هیچ شریکى برایش متصور نیست.
کلمهاى که تأویل آن اخلاص است و دلها به آن گره خورده است و اندیشهها از آن روشنى یافته است.
خدایى که چشمها را توان دیدن او نیست و زبانها را قدرت وصف او نه.
خدایى که بال وهم و اندیشه و خیال، تا اوج درک ذاتش نمیرسد.
اشیاء را آفرید بیآنکه پیش از آن چیزى موجود باشد و آنها را با قدرت و مشیتش بیهیچ قالب و مثالى تکوین فرمود، بیآنکه به خلقت آن محتاج باشد، یا در آن فایدتى بجوید، مگر تثبیت حکمتش و هشیار کردن خلایق بر طاعتش و اظهار قدرتش و رهنمایى مردم به عبودیتش و عزت بخشیدن به دعوتش.
سپس ثواب را در مقابل طاعت و عقاب را در برابر معصیت قرار داد تا بندگان از خشم و انتقال و عذابش به سوى جنات رحمتش شتاب بگیرند.
و شهادت میدهم که پدرم محمد، بنده و رسول خداست.
و خداوند او را انتخاب کرد پیش از آنکه به سوى مردم گسیل دارد و نامزد رسالتش کرد پیش از آنکه او را بیافریند و او را برگزید و برترى بخشید، پیش از آنکه مبعوثش کند.
آن هنگام که بندگان در عالم غیب پنهان بودند و در سر حد عدم و در هالهاى از ترس و وحشت و ظلمات سیر میکردند.
از آنجا که خداوند علم و احاطه و معرفت به عواقب امور و حوادث روزگار و منزلگاه مقدرات داشت، او را برانگیخت تا کار خدایى خویش را به اتمام رساند و حکم قطعى خویش را امضا کند و مقدّرات حتمیاش را نفوذ بخشد.
پس محمد رسول خدا با امتهایى مواجه شد، فرقه فرقه شده در مقابل آئینها و زانو زده در مقابل آتشها و فرو افتاده در مقابل بتها و گرفتار آمده در دام انکار خدا.
پس خداى تعالى با محمد تاریکیها را روشن کرد و تیرگیهاى ابهام را از دلها زدود و ابرهاى سیاه را از مقابل دیدهها کنار زد.
پیامبر کمر به هدایت مردم بست و آنها را از گمراهى نجات بخشید و نور بصیرت بر چشمهاى تاریکشان پاشید و آنها را به سوى دین محکم و استوار سوق داد و به صراط مستقیم فرا خواند.
تا اینکه خداوند او را به اختیار و رغبت و ایثار او و با دست رأفت خویش به سوى خود برد.
پس محمد (صلّى الله علیه وآله وسلّم) اکنون از شرّ این دنیا در آسایش است و گرد او را فرشتگان نیکوکار فرا گرفتهاند و خشنودى پروردگار غفار بر او سایه افکنده و همجوارى خداوند جبار نصیبش گردیده.
درود خدا بر پدرم، پیامبر او و امین وحى او و برگزیده او و منتخب و مرضّى او.
و سلام و رحمت و برکت خدا بر او.
سکوت بر مسجد سایه افکنده بود، زمان از حرکت ایستاده بود و تپش قلبها نیز.
وشما انگار در این دنیا نبودید و هیچکس را نمیدیدید. انگار در عرش بودید و خدا و پیامبر را وصف کردید و بعد به فرش بازگشتید، به مسجد و در میان مردم و رو به آنها فرمودید:
شما اى بندگان خدا!
مرجع و نگاهبان و پرچمدار امر و نهى خداوندید و حاملان دین او و وحى او و امناء خداوندید بر خویشتن و مبلغان اوئید به سوى امتها.
زمامدار حق اکنون در میان شماست با پیمانى که از پیش با شما بسته است.
یادگارى که براى شما باقى گذاشته است، کتاب ناطق خداست و قرآن صادق و نور فروزان و شعاع درخشان.
کتابى که حجتهاى آن روشن است، بواطن آن آشکار، ظواهر آن متجلى و پیروان آن مفتخر و مورد غبطه اقوام دیگر.
کتابى که تبعیت از آن، انسان را به سوى رضوان سوق میدهد و گوش جان سپردن به آن، نجات را به ارمغان میآورد و حجتهاى نورانى خداوند بواسطه آن شناخته میشود.
تفسیر فرایض و واجبات و حدود محرمات و روشنایى بینات و کفایت براهین و استدلالات و فضائل و محسنات و رخصتها و موهبتها و اختیارات و شرایع و مکتوبات، همه و همه به واسطه قرآن شناخته میشود.
و خداوند ایمان را آفرید براى تطهیر شما از شرک.
و نماز را آفرید براى تنزیه شما از کبر.
و زکات را براى تزکیه جان شما و افزایش روزى شما.
و روزه را براى تثبیت اخلاص شما.
و حج را براى پایدارى دین شما.
و عدل را براى تنظیم قلبهاى شما.
و اطاعت و امامت ما را بر شما واجب کرد، براى نظام یافتن ملت و در امان ماندن از تفرقه.
و جهاد را وسیله عزت اسلام قرار داد و صبر را وسیلهاى براى جلب پاداش حق. مصلحت عامه را در گروى امر به معروف قرار داد و نیکى بر پدر و مادر را سپرى ساخت براى محافظت از آتش قهر خودش و پیوند خویشان را وسیله افزایش جمعیت و قدرت ساخت و قصاص را وسیله حفظ خونها و وفاء به نذر را موجب آمرزش و رعایت موازین در خرید و فروش را براى از میان رفتن کم فروشى و نهى از شرابخوارى را براى دورى از پلیدیها و پرهیز از تهمت ناروا را حجابى در برابر غضب خداوند و ترک سرقت را وسیلهاى براى ورود به وادى عفت قرار داد.
و شرک را حرام کرد تا خدا پرستى جامه اخلاص بپوشد.
پس تقواى خدا پیشه کنید آنچنانکه شایسته است و جز در لباس اسلام نمیرید. و فرمانبردار خدا باشید در آنچه امر فرموده و از آنچه نهى کرده که همانا بندگان اندیشمند خدا به مقام خشیت او نائل میشوند.
بیش از همه چیز بهت و حیرت بر دلهاى مسجدیان سنگینى میکرد: عجبا! این فاطمه است یا فاتح قلههاى فصاحت!؟ این زهراست یا زه کمان کیاست!؟ این بتول است یا بانى بناى بلاغت!؟ این طاهره است یا طلایه دار کاروان خطابت!؟ این کیست؟ کجا بوده است؟
این همان کوثر همیشه جوشان است که خدا به پیامبر عطا کرده است!
... و این ابتداى وادى حیرت بود.
دلها که به کلام شما شخم خورده بود، اکنون آماده بذر میشد.
چه زمین لم یزرعى و چه بذر بینظیرى!
اَیُّها النّاس! اِعْلَمُوا اَنّى فاطِمهٌ وَاَبى مُحَّمَد."
هان اى مردم! بدانید که من فاطمه ام و پدرم محمد است.
حرف اول و آخرم یکى است.
نه غلط در گفتارم جا دارد و نه خطا در کردارم راه.
پیامبرى از خود شما به میان شما آمد که رنجهاى شما بر او گردن بود و به هدایت شما حرص میورزید و با مؤمنان رأفت و مهربانى داشت.
اگر بخواهید او را بشناسید، میبینید که پدر من بوده است نه پدر زنان شما و برادر پسر عموى (شوى) من بوده است نه برادر مردان شما.
و راستى که چه خوب نسبتى است این نسبت.
پس او رسالت خود را به انجام رسانید و با انذار آغاز کرد، از پرتگاه مشرکان رو بر تافت، شمشیر بر فرق آنان نواخت، گردنهایشان را گرفت، گلوگاهشان را فشرد و با بهترین زبان، زبان موعظه و حکمت، آنان را به سوى خدا دعوت کرد.
آنقدر بت شکست و آنقدر پشت افکار آنان را به خاک مالید که تا جمعشان از هم پاشید و هزیمت تنها گریزگاهشان شد.
شب گریخت و صبح مجال ظهور یافت و حق جلوهگرى کرد و با کلام زمامدار دین، عربدههاى شیاطین، خاموش شد.
خارهاى نفاق روفته گردید و گرههاى کفر و شقاق گشوده گشت... و آنگاه زبان شما به گفتن "لا اله الا الله" باز شد.
و این در حالى بود که تهى و تنها بودید و پرتگاهى از آتش در کناره شما شعله میکشید.
هیچ بودید.
هیچ نبودید. به جرعهاى آب میمانستید و لقمهاى که به دمى خورده میشود.
ضعفتان، طمع برانگیز بود.
آتشزنهاى بودید که روشنى نیافته خاموش میشدید.
زیر پا بودید، لگدمال عابران.
آب متعفن مینوشیدید، خورکتان از برگ درختان بود. ذلیل و درمانده بودید و همیشه در هول و هراس از اینکه پایمال این و آن شوید.
بعد از این حال و روز، خداى تعالى شما را با محمد (صلّى الله علیه وآله وسلّم) نجات داد ـ درود خدا بر او ـ
چه بلاها که از دست مردم کشید، از گرگان عرب و سرکشان اهل کتاب.
هرگاه که آتش جنگ برمیافروختند، خدا خاموشش میکرد. هر دم که شاخ شیطان عیان میشد یا اژدهاى مشرکین دهان باز میکرد، پیامبر برادرش على را به کام اژدها میفرستاد.
و او ـ على ـ تا پشت و پوزه دیو صفتان بد کنشت را به خاک نمیمالید و آتش کینههایشان را به آب شمشیر خاموش نمیکرد، باز نمیگشت.
غرق بود در عشق خدا و پرتلاش در مسیر خدا و نزدیک با رسول خدا.
او مردى مرد بود از دوستان خدا و هست؛ سید اولیاء خدا، همیشه تلاشگر، همیشه مقاوم همیشه خیرخواه و همیشه قبراق و حاضر به یراق.
ولى شما... شما در آن گیرودار، خوب آسوده زیستید وخوب خوش گذراندید و گوش خواباندید و چشم دراندید تا کى چرخ روزگار علیه ما بگردد.
همان شما که از جنگها میگریختید و دشمن پشتتان را بیشتر میدید تا رویتان را، همان شما چشم براه گردش روزگار علیه ما شدید.
... تا پدرم وفات کرد....
خدا خانه پیامبران و جایگاه برگزیدگان را براى او ترحیج داد.
و بعد... علائم خفته نفاق در شما آشکار شد و از اعماق وجودتان سربرآورد.
لباس دین برایتان کهنه شد و سر دسته گمراهان زبان درآورد.
و ناچیزان هیچگاه به حساب نیامده سرجنباندند و اظهار وجود کردند.
و عربدههاى سرابپرستان و باطلجویان در عرصه دلهاى شما پیچید.
و شیطان از مخفیگاه خود سربرآورد و شما را به نام خواند.
شما را بلافاصله آشناى کلامش یافت و پاسخگوى دعوتش و آماده براى پذیرفتن خدعه و فریب و نیرنگش.
شما را از جا بلند کرد و دید که چه راحت برمیخیزید و شما را گرم کرد و دید که چه آسان گرم میشوید و آتش در خرمن کینههاتان انداخت و دید که چه زود شعله میگیرد.
پس به اغواى شیطان بر شترى نشانه گذاشتید که از آن شما نبود و بر آبشخورى وارد شدید که غصب محض بود.
خطایى خواسته و اشتباهى دانسته!
و این در حالى بود که از عهد پیامبر هنوز چیزى نگذشته بود.
زخم مصیبت هنوز تازه بود و دهان جراحت هنوز به هم نیامده بود و پیامبر هنوز بیرون قبر بود.
بهانه آوردید که از فتنه میترسیدیم (و خلیفه برگزیدیم) واى که هم الان در فتنه افتادهاید و هم اکنون در قعر فتنهاید و راستى که جهنم بر کافران احاطه دارد.
پس واى بر شما! چطور تن دادید؟! چطور راضى شدید؟! چه کردید؟! به کجا میروید؟!
این کتاب خدا است در میان شما! همه چیزش روشن است. احکامش درخشان است، نشانههایش چشمگیر است، نواهیاش واضح است و اوامرش آشکار، اما شما آن را پشت سر انداختهاید، زیر پا گذاشتهاید.
برای دیدن اخبار بیشتر مربوط به ایام فاطمیه به صفحه ویژه نامه تابناک مراجعه کنید.
دفعتاً خبر آمد که فدک از دست رفت و این براى شما بانوى من که تازه داغ غصب خلافت دیده بودید، کم غمى نبود.
کارگزاران شما هراسان آمدند و گفتند:
ــ خلیفه ما را از فدک بیرون کرد و افراد خود را در آنجا گماشت.
شما در بستر بیمارى بودید. رنگ رویتان زرد بود و دستهایتان هنوز میلرزید، فروغ نگاهتان رفته بود و دور چشمانتان به کبودى نشسته بود.
از هماندم که عمر در را بر پهلوى شما شکست و جان کودک همراهتان را گرفت و شما فریاد زدید:
ــ فضه مرا دریاب!
من فهمیدم که کار تمام است و شده است آنچه نباید بشود. شما مضطر و مضطرب از بستر بیمارى جهیدید و گفتید:
ــ چرا؟!!
و شنیدید:
ــ فدک را هم غصب کردند، به نفع حکومت غصبى.
ــ چرا؟!
این چرا دیگر جوابى نداشت، نه فقط کارگزاران شما که خود خلیفه هم براى این چرا پاسخى نداشت.
من که کنیزیام ـ به افتخار ـ در خانه شما، میدانم که:
فدک قریهاى است در اطراف مدینه، از مدینه تا آنجا دو ـ سه روز راه است. این باغ از ابتدا دست یهود بوده است تا سال هفتم هجرت. در این سال که اسلام، نضج و قدرتى فوقالعاده میگیرد، یهود، بیم زده، از در مصالحه در میآیند. و این باغ را به شخص پیامبر هدیه میکند تا در امان بمانند.
پیامبر آن را میپذیرد و باغ در دست پیامبر میماند تا آیه "واتِ ذَالْقُرْبى حَقَّهُ"... نازل میشود و پیامبر به دستور صریح خداوند، فدک را به شما میبخشد."
این، واقعیتى نیست که کسى بتواند آن را انکار کند. اگر پدرتان رسول خدا هم پیش از ارتحال، همه مسلمانان را جمع میکرد و سؤال میفرمود: فدک از آن کیست؟ همه بیتأمل میگفتند:
ــ فاطمه.
اینکه حالا چرا همه خفقان گرفتهاند و دم بر نمیآورند، من نمیدانم. حداقل باید همان فقرا و مساکینى که از این باغ به دست شما روزى میخوردند و حالا نمیخورند صدایشان دربیاید، اما انگار ایمان مردم هم با پیامبر، رخت بربست و جاى آن را رعب و وحشت و حب دنیا گرفت.
شما برخاستید، با همان حال نزار و تن بیمار.
پس از وفات پدر بزرگوارتان، هر روز چروک تازهاى بر پیشانى مبارکتان مینشست، اما از این حادثه، آنچنان برآشفتید که من مبهوت شدم.
مرا ببخشید بانوى عالمیان! با خودم فکر کردم که این فدک مگر چیست که غصب آن زهراى مرضیه را اینگونه برمیآشوبد؟
فدک ملک با ارزش و پردرآمدى است. درست، اما براى فاطمه بریده از دنیا و پیوسته به عقبى که مال دنیا، ارزش نیست، تازه، از فدک هم که خود هیچگاه بهره نمیبردید.
فدک در تملک شما بود و فقر از سر و روى این خانه میبارید. فدک از آن شما بود و نان جویى هم سفره شما را زینت نمیداد. فدک ملک شخص شما بود و روزها و روزها دودى از مطبخ این خانه بلند نمیشد. شوى شما على، جان عالمى بفداش، هزاران هزار درهم را در ساعتى بین فقرا تقسیم میکرد، دستهایش را میتکاند و گرسنگیاش را به خانه میآورد.
پس چه رازى بود در این ماجرا که شما را چون اسپندى از بستر بیمارى خیزاند و به سوى ابوبکر کشاند؟ من این راز را دریافتم. اما چه فرقى میکند که فضه خادمهاى این راز را دریافته باشد یا نیافته باشد. کاش مردم این راز را میفهمیدند، ایمانشان را طوفان حادثه برده بود، عقلشان چه شده بود؟
فدک براى شما باغ و ملک نبود، روى دیگر سکه خلافت بود.
و شما به همان محکمى که در مقابل غصب خلافت ایستادید، در مقابل غصب فدک مقاومت کردید، شما در ماجراى غصب فدک درست مثل غصب خلافت، انحراف از اصل اسلام و پیام پیامبر را میدیدید.
فدک یعنى خلافت و خلافت یعنى فدک، فدک بُعد اقتصادى خلافت است و خلافت بعد سیاسى فدک و خلافت و فدک یعنى اسلام، یعنى پیامبر، یعنى سنت نبوى.
وقتى جنازه پیامبر بر زمین است، میتوان حکم او را در خاک کرد، وقتى هنوز رطوبت قبر پیامبر خشک نشده، میتوان کلام او را لگدمال کرد، هر اتفاق و انحراف دیگرى بعید نیست.
و اسلام بعد از چهار روز پوستین وارونه میشود بر تن خلق الله که جز تمسخر برنمیانگیزد.
و این بود آنچه جگر شما را میسوزاند و بر جان شما ـ سرور زنان عالم ـ آتش میافکند.
غضبناک و خشمآلود به ابوبکر فرمودید:
ــ فدک از آن من است، میدانى که پدرم به امر خدا آن را به من بخشیده است، چرا آن را غصب کردى؟
ابوبکر گفت:
ــ بر این مدعایت شاهد بیاور.
به شما، به مخاطب آیه "إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً".
گفت: شاهد بیاور. به کسى که کلامش حجت است گفت که شاهد بیاور.
یعنى، زبانم لال، پناه بر خدا، صدیقه کبرى، راستگوترین زن عالم دروغ میگوید،
یعنى آنکه رسول الله دربارهاش فرمود:
ــ "اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَّلَ فَطَمَ ابْنَتى فاطِمَهَ و وَلَدَها وَ مَنْ اَحَبَّهُمْ مِنَ النّارِ فَلِذلِکَ سُمّیَتْ فاطِمَه".
خداوند عزوجل دخترم فاطمه را و فرزندان و دوستدارانش را از آتش جهنم مصون داشت و بدین سبب، فاطمه، فاطمه نامیده شد، صحت سخنش با گواه، اثبات میشود؟!
یعنى آنکه به تصریح پیامبر، خشم خدا در گروى خشم اوست و رضاى خدا، در گروى رضاى او، باید کلامش بواسطه کسى دیگر تأیید شود؟!
بانوى من! جسارت حد و مرز نمیشناسد، بخصوص در وادى جهالت.
ولى شما پذیرفتید، شما عصاره صبرید، شما اسوه استقامتید. فرمودید:
ــ باشد، شاهد میآورم.
و على را که گواه خلقت بود، به شهادت بردید.
ــ کافى نیست، یک نفر براى شهادت کافى نیست.
عجب! پس وا اسلاماه! وامحمداه!... خلیفه نشنیده است این کلام پیامبر را که:
اَلْحَقُّ مَعَ عَلى وَ عَلى مَعَ الْحَقْ، یَدُورُ مَعَهُ حَیْثُما دَار.
همیشه حق با على است و على با حق است. حق به دور على میگردد، حق دنبالهروى على است، هرجا على باشد حق حضور مییابد.
این کلام به آیه قرآن میماند، نص صریح کلام پیامبر است. پیامبر آنقدر این کلام را در زمان حیات خویش تکرار کرده است که هیچکس ناشنیده نماند.
و این یعنى کلام على حکم است. عین عدالت است و اطاعت میطلبد.
خلیفه در محضر آب، دنبال خاک براى تیمم میگشت. چه طهارتى! چه تیممى! چه نمازى!
جانتان از درد در شرف احتراق بود اما صبورى کردید وشاهدى دیگر بردید.
ام ایمن شاهد دیگر شما به خلیفه گفت:
ــ شهادت نمیدهم مگر اینکه اعترافى از تو بگیرم.
ــ چه اعترافى؟
ــ کلام مشهور پیامبر در مورد من چیست؟ خودت این را از زبان رسول نشنیدى که فرمود "ام ایمن از زنان بهشتى است؟"
ــ راستش چرا، شنیدم. همه شنیدند.
ــ من زنى از زنان بهشت، شهادت میدهم که پس از نزول آیه "وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ..." پیامبر، فدک را به امر خدا به فاطمه بخشید.
خلیفه خلع سلاح شد:
ــ باشد، فدک از آن تو.
ــ بنویس!
ــ نیاز به...
ــ بنویس!
و خلیفه نوشت که فدک از آن زهراست.
تمام؟ نه، عمر وارد شد:
ــ چه کردى ابوبکر؟
ــ هیچ، فدک از آن فاطمه بود، گرفته بودم شاهد آورد، پس دادم. عمر نوشته را از شما گرفت، بر آن آب دهان انداخت و آن را پاره کرد. بند دل ما را. کاش من درون سینهتان بودم و به جاى آن جگر نازنینتان میسوختم. کاش شما دختر پیامبر نمیبودید، کاش فاطمه نمیبودید، کاش اینقدر خوب نمیبودید، کاش اینقدر عزیز نمیبودید که دل ما اینقدر آتش نمیگرفت.
اشک در چشمان شما نشست ولى سکوت کردید. هیهات از این سکوت و صبورى!
امیر مؤمنان على، آهى از سر درد کشید و گفت:
ــ چرا چنین میکنید؟
گفته شد:
ــ شهود کماند، باید بیشتر شاهد بیاورید.
امام على رو به ابوبکر کرد و فرمود:
ــ اگر مالى در دست کسى باشد و من ادعا کنم که آن مال از من است، تو از کدامیک شاهد طلب میکنى؟ از آن که مال در دست اوست و ذوالید است یا من که ادعا میکنم.
ابوبکر گفت: حکم اسلام این است که باید از مدعى، شاهد طلب کرد نه از آنکه مال در دست اوست.
على فرمود:
ــ پس چرا از فاطمه شاهد میخواهى در حالیکه فدک در تملک و تصرف او بوده است.
ابوبکر در مقابل این برهان روشن از پاى درآمد و سکوت کرد ولى عمر با جسارت جواب داد:
ــ على! رها کن این حرفها را، فدک را پس نمیدهیم.
على، کوه استوار حلم فرمود:
ــ اِنّا للهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُون... وَ سَیَعْلَمُ الَّذین ظَلَمُوا اَى مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُون.
به یقین آنها هم میدانستند که على براى حفظ اصل اسلام، مأمور به سکوت است وگرنه هیچگاه تا بدین پایه جرأت جسارت نداشتند.
بانوى من! وقتى به خانه بازگشتید، گریه امانتان را ربود، آنچنانکه صداى ضجهتان فضاى خانه را پر کرد. پدرتان را صدا میزدید و از حاکمیت جور، شکوه میکردید.
ناگهان تصمیم غریبى گرفتید. اعلام کردید که به مسجد میروید و سخنرانى میکنید. آخرین حربهاى که در دست مظلوم میماند، اظهار مظلومیت است و افشاگرى.
باشد تا حجت بر همگان تمام شود. آنها که خود را به خواب زدهاند، بیدار نمیشوند، اما شاید آنها که به خواب برده شدهاند تکانى بخورند. هر چند وقتى که خورشید ولایت، محبوس خانه شده است، شب جاودانه است و خواب، مستمر.
اما وَما عَلَى الرَّسُولِ اِلاّ الْبَلاغ.
خبر مثل رعد در فضاى مدینه پیچید و شهر را لرزاند.
ــ فاطمه به مسجد میآید!
ــ دخت پیامبر میخواهد سخنرانى کند!
ــ احتمالاً ماجراى غصب خلافت است.
ــ شاید ماجراى غصب فدک باشد.
ـ برویم.
مجسد به طرفه العینى غلغله شد. مهاجرین و انصار از هم پیشى میگرفتند. کودکان بر دوش مردان قرار گرفتند تا یادگار پیامبر را به محض ورود ببینند. انگار جمعیت میخواست دیوارهاى مسجد را درهم بشکند یا لااقل عقب براند.
خلیفه مصلحت نمیدید منعتان کند و بیدارى مردم و رسوایى خویش را دامن بزند. خود و اعوان و انصارش در مسجد پخش شدند تا رشته کار از دستشان در نرود و طوفان دردهاى شما، تخت بیبنیان خلافت را از جا نکند.
آرام اما باشکوه و وقار از خانه درآمدید. چون پا گذاشتن ماه در عرصه آسمان، این شما بودید یا پیامبر که بر زمین میخرامیدید!؟ همه گفتند: انگار پیامبر زنده شده است. شبیهترین فرد ـ حتى در راه رفتن ـ به پیامبر.
زنان بنیهاشم، چون ستارگان شب تیره، دور ماه وجودتان را گرفتند و جلال و جبروتتان را تا مسجد همراهى کردند.
وقتى شما قدم به مسجد گذاشتید، نفس در سینه مسجد حبس شد، در پشت پردهاى که به دستور شما آویخته شده بود، قرار گرفتید و مدتى فقط سکوت کردید. سکوتى که یک دنیا حرف در آن بود. و آنها که گوش شنیدن این سکوت را داشتند، ضجه زدند.
بغضى که راه گلوى شما را گرفته بود، جز با گریه کنار نمیرفت. گریه شما بغض مسجد را ترکاند. مسجد یکپارچه ضجه و ناله شد.
و بعد سکوت کردید، سکوتى که عطش را دامن میزند و تشنگى را صد چندان میکند و... لب به سخن گشودید:
بسم الله الرّحمن الرّحیم
سپاس خداى را بر آنچه انعام فرموده و شکر هم او را بر آنچه الهام نموده و ثنا و ستایش بر آنچه از پیش ارزانى داشته.
حمد به خاطر همه نعمتها و مواهب و هدایایى که پیوسته بشر را احاطه کرده و پیاپى از سوى او بر انسان نازل شده.
شماره آنها از حوصله عدد بیرون است و مرزهاى آن از حد جبران و پاداش فراتر و دامنه آن تا ابد از حیطه ادراک بشر گستردهتر.
مردمان را ندا داد تا با شکر استمرار و ازدیاد نعمت را طلب کنند. و ستایش خلایق را با افزایش نعم خویش برانگیخت و دعا را وسیله افزونى نعمتها قرار داد.
و شهادت میدهم به "لا اله الا الله" خدایى که هیچ شریکى برایش متصور نیست.
کلمهاى که تأویل آن اخلاص است و دلها به آن گره خورده است و اندیشهها از آن روشنى یافته است.
خدایى که چشمها را توان دیدن او نیست و زبانها را قدرت وصف او نه.
خدایى که بال وهم و اندیشه و خیال، تا اوج درک ذاتش نمیرسد.
اشیاء را آفرید بیآنکه پیش از آن چیزى موجود باشد و آنها را با قدرت و مشیتش بیهیچ قالب و مثالى تکوین فرمود، بیآنکه به خلقت آن محتاج باشد، یا در آن فایدتى بجوید، مگر تثبیت حکمتش و هشیار کردن خلایق بر طاعتش و اظهار قدرتش و رهنمایى مردم به عبودیتش و عزت بخشیدن به دعوتش.
سپس ثواب را در مقابل طاعت و عقاب را در برابر معصیت قرار داد تا بندگان از خشم و انتقال و عذابش به سوى جنات رحمتش شتاب بگیرند.
و شهادت میدهم که پدرم محمد، بنده و رسول خداست.
و خداوند او را انتخاب کرد پیش از آنکه به سوى مردم گسیل دارد و نامزد رسالتش کرد پیش از آنکه او را بیافریند و او را برگزید و برترى بخشید، پیش از آنکه مبعوثش کند.
آن هنگام که بندگان در عالم غیب پنهان بودند و در سر حد عدم و در هالهاى از ترس و وحشت و ظلمات سیر میکردند.
از آنجا که خداوند علم و احاطه و معرفت به عواقب امور و حوادث روزگار و منزلگاه مقدرات داشت، او را برانگیخت تا کار خدایى خویش را به اتمام رساند و حکم قطعى خویش را امضا کند و مقدّرات حتمیاش را نفوذ بخشد.
پس محمد رسول خدا با امتهایى مواجه شد، فرقه فرقه شده در مقابل آئینها و زانو زده در مقابل آتشها و فرو افتاده در مقابل بتها و گرفتار آمده در دام انکار خدا.
پس خداى تعالى با محمد تاریکیها را روشن کرد و تیرگیهاى ابهام را از دلها زدود و ابرهاى سیاه را از مقابل دیدهها کنار زد.
پیامبر کمر به هدایت مردم بست و آنها را از گمراهى نجات بخشید و نور بصیرت بر چشمهاى تاریکشان پاشید و آنها را به سوى دین محکم و استوار سوق داد و به صراط مستقیم فرا خواند.
تا اینکه خداوند او را به اختیار و رغبت و ایثار او و با دست رأفت خویش به سوى خود برد.
پس محمد (صلّى الله علیه وآله وسلّم) اکنون از شرّ این دنیا در آسایش است و گرد او را فرشتگان نیکوکار فرا گرفتهاند و خشنودى پروردگار غفار بر او سایه افکنده و همجوارى خداوند جبار نصیبش گردیده.
درود خدا بر پدرم، پیامبر او و امین وحى او و برگزیده او و منتخب و مرضّى او.
و سلام و رحمت و برکت خدا بر او.
سکوت بر مسجد سایه افکنده بود، زمان از حرکت ایستاده بود و تپش قلبها نیز.
وشما انگار در این دنیا نبودید و هیچکس را نمیدیدید. انگار در عرش بودید و خدا و پیامبر را وصف کردید و بعد به فرش بازگشتید، به مسجد و در میان مردم و رو به آنها فرمودید:
شما اى بندگان خدا!
مرجع و نگاهبان و پرچمدار امر و نهى خداوندید و حاملان دین او و وحى او و امناء خداوندید بر خویشتن و مبلغان اوئید به سوى امتها.
زمامدار حق اکنون در میان شماست با پیمانى که از پیش با شما بسته است.
یادگارى که براى شما باقى گذاشته است، کتاب ناطق خداست و قرآن صادق و نور فروزان و شعاع درخشان.
کتابى که حجتهاى آن روشن است، بواطن آن آشکار، ظواهر آن متجلى و پیروان آن مفتخر و مورد غبطه اقوام دیگر.
کتابى که تبعیت از آن، انسان را به سوى رضوان سوق میدهد و گوش جان سپردن به آن، نجات را به ارمغان میآورد و حجتهاى نورانى خداوند بواسطه آن شناخته میشود.
تفسیر فرایض و واجبات و حدود محرمات و روشنایى بینات و کفایت براهین و استدلالات و فضائل و محسنات و رخصتها و موهبتها و اختیارات و شرایع و مکتوبات، همه و همه به واسطه قرآن شناخته میشود.
و خداوند ایمان را آفرید براى تطهیر شما از شرک.
و نماز را آفرید براى تنزیه شما از کبر.
و زکات را براى تزکیه جان شما و افزایش روزى شما.
و روزه را براى تثبیت اخلاص شما.
و حج را براى پایدارى دین شما.
و عدل را براى تنظیم قلبهاى شما.
و اطاعت و امامت ما را بر شما واجب کرد، براى نظام یافتن ملت و در امان ماندن از تفرقه.
و جهاد را وسیله عزت اسلام قرار داد و صبر را وسیلهاى براى جلب پاداش حق. مصلحت عامه را در گروى امر به معروف قرار داد و نیکى بر پدر و مادر را سپرى ساخت براى محافظت از آتش قهر خودش و پیوند خویشان را وسیله افزایش جمعیت و قدرت ساخت و قصاص را وسیله حفظ خونها و وفاء به نذر را موجب آمرزش و رعایت موازین در خرید و فروش را براى از میان رفتن کم فروشى و نهى از شرابخوارى را براى دورى از پلیدیها و پرهیز از تهمت ناروا را حجابى در برابر غضب خداوند و ترک سرقت را وسیلهاى براى ورود به وادى عفت قرار داد.
و شرک را حرام کرد تا خدا پرستى جامه اخلاص بپوشد.
پس تقواى خدا پیشه کنید آنچنانکه شایسته است و جز در لباس اسلام نمیرید. و فرمانبردار خدا باشید در آنچه امر فرموده و از آنچه نهى کرده که همانا بندگان اندیشمند خدا به مقام خشیت او نائل میشوند.
بیش از همه چیز بهت و حیرت بر دلهاى مسجدیان سنگینى میکرد: عجبا! این فاطمه است یا فاتح قلههاى فصاحت!؟ این زهراست یا زه کمان کیاست!؟ این بتول است یا بانى بناى بلاغت!؟ این طاهره است یا طلایه دار کاروان خطابت!؟ این کیست؟ کجا بوده است؟
این همان کوثر همیشه جوشان است که خدا به پیامبر عطا کرده است!
... و این ابتداى وادى حیرت بود.
دلها که به کلام شما شخم خورده بود، اکنون آماده بذر میشد.
چه زمین لم یزرعى و چه بذر بینظیرى!
اَیُّها النّاس! اِعْلَمُوا اَنّى فاطِمهٌ وَاَبى مُحَّمَد."
هان اى مردم! بدانید که من فاطمه ام و پدرم محمد است.
حرف اول و آخرم یکى است.
نه غلط در گفتارم جا دارد و نه خطا در کردارم راه.
پیامبرى از خود شما به میان شما آمد که رنجهاى شما بر او گردن بود و به هدایت شما حرص میورزید و با مؤمنان رأفت و مهربانى داشت.
اگر بخواهید او را بشناسید، میبینید که پدر من بوده است نه پدر زنان شما و برادر پسر عموى (شوى) من بوده است نه برادر مردان شما.
و راستى که چه خوب نسبتى است این نسبت.
پس او رسالت خود را به انجام رسانید و با انذار آغاز کرد، از پرتگاه مشرکان رو بر تافت، شمشیر بر فرق آنان نواخت، گردنهایشان را گرفت، گلوگاهشان را فشرد و با بهترین زبان، زبان موعظه و حکمت، آنان را به سوى خدا دعوت کرد.
آنقدر بت شکست و آنقدر پشت افکار آنان را به خاک مالید که تا جمعشان از هم پاشید و هزیمت تنها گریزگاهشان شد.
شب گریخت و صبح مجال ظهور یافت و حق جلوهگرى کرد و با کلام زمامدار دین، عربدههاى شیاطین، خاموش شد.
خارهاى نفاق روفته گردید و گرههاى کفر و شقاق گشوده گشت... و آنگاه زبان شما به گفتن "لا اله الا الله" باز شد.
و این در حالى بود که تهى و تنها بودید و پرتگاهى از آتش در کناره شما شعله میکشید.
هیچ بودید.
هیچ نبودید. به جرعهاى آب میمانستید و لقمهاى که به دمى خورده میشود.
ضعفتان، طمع برانگیز بود.
آتشزنهاى بودید که روشنى نیافته خاموش میشدید.
زیر پا بودید، لگدمال عابران.
آب متعفن مینوشیدید، خورکتان از برگ درختان بود. ذلیل و درمانده بودید و همیشه در هول و هراس از اینکه پایمال این و آن شوید.
بعد از این حال و روز، خداى تعالى شما را با محمد (صلّى الله علیه وآله وسلّم) نجات داد ـ درود خدا بر او ـ
چه بلاها که از دست مردم کشید، از گرگان عرب و سرکشان اهل کتاب.
هرگاه که آتش جنگ برمیافروختند، خدا خاموشش میکرد. هر دم که شاخ شیطان عیان میشد یا اژدهاى مشرکین دهان باز میکرد، پیامبر برادرش على را به کام اژدها میفرستاد.
و او ـ على ـ تا پشت و پوزه دیو صفتان بد کنشت را به خاک نمیمالید و آتش کینههایشان را به آب شمشیر خاموش نمیکرد، باز نمیگشت.
غرق بود در عشق خدا و پرتلاش در مسیر خدا و نزدیک با رسول خدا.
او مردى مرد بود از دوستان خدا و هست؛ سید اولیاء خدا، همیشه تلاشگر، همیشه مقاوم همیشه خیرخواه و همیشه قبراق و حاضر به یراق.
ولى شما... شما در آن گیرودار، خوب آسوده زیستید وخوب خوش گذراندید و گوش خواباندید و چشم دراندید تا کى چرخ روزگار علیه ما بگردد.
همان شما که از جنگها میگریختید و دشمن پشتتان را بیشتر میدید تا رویتان را، همان شما چشم براه گردش روزگار علیه ما شدید.
... تا پدرم وفات کرد....
خدا خانه پیامبران و جایگاه برگزیدگان را براى او ترحیج داد.
و بعد... علائم خفته نفاق در شما آشکار شد و از اعماق وجودتان سربرآورد.
لباس دین برایتان کهنه شد و سر دسته گمراهان زبان درآورد.
و ناچیزان هیچگاه به حساب نیامده سرجنباندند و اظهار وجود کردند.
و عربدههاى سرابپرستان و باطلجویان در عرصه دلهاى شما پیچید.
و شیطان از مخفیگاه خود سربرآورد و شما را به نام خواند.
شما را بلافاصله آشناى کلامش یافت و پاسخگوى دعوتش و آماده براى پذیرفتن خدعه و فریب و نیرنگش.
شما را از جا بلند کرد و دید که چه راحت برمیخیزید و شما را گرم کرد و دید که چه آسان گرم میشوید و آتش در خرمن کینههاتان انداخت و دید که چه زود شعله میگیرد.
پس به اغواى شیطان بر شترى نشانه گذاشتید که از آن شما نبود و بر آبشخورى وارد شدید که غصب محض بود.
خطایى خواسته و اشتباهى دانسته!
و این در حالى بود که از عهد پیامبر هنوز چیزى نگذشته بود.
زخم مصیبت هنوز تازه بود و دهان جراحت هنوز به هم نیامده بود و پیامبر هنوز بیرون قبر بود.
بهانه آوردید که از فتنه میترسیدیم (و خلیفه برگزیدیم) واى که هم الان در فتنه افتادهاید و هم اکنون در قعر فتنهاید و راستى که جهنم بر کافران احاطه دارد.
پس واى بر شما! چطور تن دادید؟! چطور راضى شدید؟! چه کردید؟! به کجا میروید؟!
این کتاب خدا است در میان شما! همه چیزش روشن است. احکامش درخشان است، نشانههایش چشمگیر است، نواهیاش واضح است و اوامرش آشکار، اما شما آن را پشت سر انداختهاید، زیر پا گذاشتهاید.
برای دیدن اخبار بیشتر مربوط به ایام فاطمیه به صفحه ویژه نامه تابناک مراجعه کنید.
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


