تلخی بیپايان برای عروس 17 ساله
کد خبر: ۲۲۹۲۷۶
| | 4864 بازدید
زن 17سالهاي كه به اتهام قتل شوهر دومش به قصاص محكوم شده است، با نوشتن نامهاي از دردها و رنجهايش گفت. اين زن كه «لاله» نام دارد، متهم است دو سال قبل شوهر دومش را در شيراز به قتل رسانده است.
به گزارش شرق، او مرتبه اول در 15سالگي به اصرار خانوادهاش ازدواج كرد اما طلاق گرفت چراكه به گفته خودش همسرش، مردي بدبين بود كه او را كتك ميزد. لاله بعد از طلاق بار دوم باز هم به اصرار خانوادهاش با يكي از اقوام دور مادرش ازدواج كرد و سه ماه بعد از عقد، مرد جوان به قتل رسيد و عروس 17ساله به عنوان متهم دستگير شد.
او در جلسات مختلف بازجويي ادعاهاي متفاوتي را مطرح كرد اما به دليل اقارير اوليهاش به قصاص محكوم شد و راي صادره به تاييد ديوانعالي كشور رسيد. در حال حاضر اين پرونده براي بررسي درخواست اعاده دادرسي در اختيار دادستان كل كشور قرار گرفته است، بخشي از نامه عروس 17ساله را ميخوانيد: «يادمان باشد چشمها را بايد شست و جور ديگر بايد ديد.چگونه به عدالت هستي ايمان نداشته باشم در حالي كه ميدانم در آن هنگام كه شاخه گلي زيبا و معطر را آب ميدهيم تا طراوت را به او ارزاني داريم چه اشكالي دارد اگر چند قطرهاي از آن آب را بر سر گياه هرزهاي كه ناخواسته و بيميل و رغبت در باغچهمان روييده است بريزيم تا از تشنگي و خشكي نميرد. آن گياه هرزه نيز با اذن خداي همان گلي روييده است كه اگر او نخواهد هيچ گياهي را چه هرزه و چه زيبا توان زيستن نيست و به ياد داشته باشيم كه همه ما روزي از ميوه آن درخت ممنوعه كه در وسط باغمون بود، خورديم مادرمان حوا و پدرمان آدم از آن خوردند تا به گفته شيطان به دانايي خدا رسند و ما نيز فرزندان آنهاييم كه فردوس خداوند را به ثمن گندمي، به زميني پر از بلا فروختند. تفاوت در نحوه و مقدار چشيدن است و من نيز طعم گس آن ميوه شجره ممنوعه را چشيدم و از اوج عزت به ذلت رسيدم و هنوز هم در اوج ناباوريام! كه آيا واقعا من يك قاتل هستم، نه باورم نميشود هر شب افكار مسموم وجودم را ميگيرد و خودم نيز از حقيقتي كه ميگويند گريزانم؛ قاتل.فكرش مرا ديوانه ميكند، عذاب وجدانم را دو برابر ميكند. همه فكر ميكنند قاتل كيست، چه قيافهاي دارد، عاطفه ندارد و به چه دليلي آدم كشته؟اما حالا كه من وارد ايستگاه آخر شدم اينجا، زندان، بين آدمهايي با عقايد و افكار متفاوت، كساني كه حكم قصاص داشتند و قتل عمد بر پيشاني آنها بود، افرادي به مانند تمام شهروندان جامعه كه نميدانم در آن لحظات چه فكري داشتند؟ افرادي با روحياتي شكننده و لطيف، انسانهايي معمولي و متشخص و از خانوادههاي آبرودار و اسم و رسمدار كه لاي پنبه بزرگ شده بودند و مانند خود من كه بعد از چندين سال مات و متحيرند و باورشان نميشود كه كلمه قاتل تا ابد در دفتر روزگار بر آنها حكم ميراند و گريانند و پشيمان و نادم و در بهت و ناباورياند. چگونه ثابت كنند آنجور كه مردم فكر ميكنند، نيست، چگونه درد اين دلهاي پر از خون را ثابت كنند كه اين افكار شايد سراغ هر يك از شما بيايد، لحظهاي جنونآور كه باعث رخ دادن فاجعهاي بزرگ ميشود. هر شب كار من شده درددل كردن با خدا و اشك و ندامت و هر ثانيه آرزوي مرگ ميكنم و بوي مرگ را لحظه به لحظه استشمام ميكنم. من هم مثل همه دخترهاي ديگر وجدان دارم، احساس دارم، قلب دارم، دوست دارم زندگي كنم، دوست دارم تمام احساساتم سرشار از خوبي و انرژي مثبت باشد، از خودم ميآيد آنقدرها هم منفور و بد نيستم كه مردم و خانواده شاكيام يا حتي خود شما فكر ميكنيد. نميدانم با چه حسابي، بچگي، ناداني، نفهمي، كمعقلي، نفرت يا هر چيز ديگري كه بود، لحظاتي به سراغم آمد و من فكر كردم تمام مشكلات من، بدبختيهايم، عقدههايم، نفرتم، جنگ و دعواها چشمهاي گريان مادرم براي ازدواج ما، بيقراري و پرخاشگري پدر و ترس از زندگي در كنار او. نميدانم واقعا نميدانم فكر كردم مشكلاتم حل ميشود من نميخواستم بد باشم، عاجزم از توضيح دادن و نوشتن. باورم نميشود كه من بتوانم آدم بكشم، باورم نميشود كه همه دخترها و زنهايي كه اينجا هستند قاتل باشند. تا كسي اينجا نباشد نميتواند اين كلمات را درك كند. نميدانم با وجود تك دختر بودن چقدر اضافي بودم كه پدر و مادرم حرف خودشان را براي ازدواج ميزنند هركسي ساز خودش را ميزد من بودم و دردهاي خودم كه كسي نميخواست درك كند، عقده بود كه توي دلم تلمبار شده بود، درد بيدرمان بود، عقايد شخصي خودم بود نميدانم، احساس حقارت و له شدن ميكردم. مسايلي بود كه زندگي را برايم تلخ كرده بود و در ذهنم ميچرخيد كه «پايان تلخ بهتر از تلخي بيپايان است»
و در آخر اين ناقصالعقلي كار دستم داد و در اوج ناباوري به گفته همه شدم يك قاتل. ضجه ميزنم، ناله ميكنم. كاش ميشد (...)برگردد. وجدانم لحظهاي آرام ندارد. او حق زندگي داشت. هر روز جسم و تنم به لرزه ميافتد. اكنون در اين جهنم روزگار با آدمهايش روزي هزار بار مرگ را پيش چشمانم تداعي ميكند و كابوسهاي شبانهام كه لحظهاي تنهايم نميگذارند، دمي نميآسايم. آسايش در اين جهنم از من ربوده شده، در اين مدت حبس، پشت اين ديوارها مردهاي متحركم كه نفس كشيدنم اجبار است و حتي حرف زدن و راه رفتنم براي حركت اين روزها و شبهاي پر از خوف و وحشت است. آدمها و ديوارهاي اين وادي مرا به جنون رساندهاند. هيچ چيزي كه تسكين دل پرآشوب و پردردم باشد نيست حتي وسيلهاي كه خودم را براي هميشه با آن راحت كنم و از صفحه روزگار براي هميشه محو شوم. بودن در اين جا يعني ذرهذره آب شدن، ذرهذره سوختن و دم برنياوردن و ذرهذره مرگ تدريجي، تنها تسكين دلم خداي وجودم است كه شاهد و ناظر است. پس دادن تاواني سنگين بدتر از قصاص. بيقراري اشكها و دل پردرد مادرم، كمر خرد شده پدرم، صداي خرد شدن آنها را ميشنوم و ميبينم و نفرين ميكنم منجلابي را كه در آن دست و پا ميزنم، شايد مرا سرزنش كنند به همه آنها حق ميدهم و براي آن بدترين تاوانها را دادم، نميدانم از سر خنده ميگريم يا از سرگريه ميخندم. بندبند وجودم درد است، درد است و دوباره درد. نميدانم تا به كي از اين واژه سه حرفي بگويم «درد» كه از هر طرف بخوانمش درد است و اينكه چه زماني خورشيد زندگي من براي هميشه غروب خواهد كرد و من عاجز و ناتوان، درمانده و نالان و پشيمان اسير هزاران درد ناگفته كه شده خوره روحم و آسايش را از من گرفته ميروم، براي هميشه تمام محفلات اين مكان، خوابيدن، بيداري، راه رفتن، خنده، گريه و... پر از درد و حقارت است و محروم از تمام نيازهاي يك دختر هستم. كاش ميشد(...) را برگرداند و من زير هزاران خروار خاك بودم چه سود؟ اين زنده بودن يك نوع زجر و عذاب است و پر از ملامت. عاجزتر از آنم كه بگويم يا بنويسم كه آيا فرصتي ديگر هست؟ آيا جايي براي من در اين دنيا هست. بين اين قلبهاي چمني و پر از كينه، بيتفاوت با نگاههاي پر از حقارت و بيفروغ در اطرافم زجر ميكشم. درد است كاش ميشد به همه بفهمانم بيگناهم و چه بد رقم زدهاند براي دختري بدبخت و درمانده و پشيمان و در آخرين اين حرفهاي درون قلبم كه رو به فوران است بود، حرفهايي كه سه سال از گفتن آن عاجز بودم و درون وجود پر از آتشم خيمه زده بود و مرا به وادي جنون كشانده بود و بغضها را در قلبم مدفون كرده بود. اكنون افكار و حرفهايم را بدون جملهبندي و نامفهوم روي كاغذ آوردهام. اين حرفها براي توجيه نيست براي سبك شدن قلبم و خاموشي گدازههاي درون قلبم بوده كه هيچ كسي نميفهمد، نميدانم شايد هم بفهمند و از جواب دادن فراري و گريزانند و فقط دنبال يك مقصر ميگردند كه اكنون همه دستها به سوي من است و كسي به خود نميگويد شايد يك كلمه يا يك جمله اين دختر واقعيتي از واقعيتهاي ناگفته باشد...
به گزارش شرق، او مرتبه اول در 15سالگي به اصرار خانوادهاش ازدواج كرد اما طلاق گرفت چراكه به گفته خودش همسرش، مردي بدبين بود كه او را كتك ميزد. لاله بعد از طلاق بار دوم باز هم به اصرار خانوادهاش با يكي از اقوام دور مادرش ازدواج كرد و سه ماه بعد از عقد، مرد جوان به قتل رسيد و عروس 17ساله به عنوان متهم دستگير شد.
او در جلسات مختلف بازجويي ادعاهاي متفاوتي را مطرح كرد اما به دليل اقارير اوليهاش به قصاص محكوم شد و راي صادره به تاييد ديوانعالي كشور رسيد. در حال حاضر اين پرونده براي بررسي درخواست اعاده دادرسي در اختيار دادستان كل كشور قرار گرفته است، بخشي از نامه عروس 17ساله را ميخوانيد: «يادمان باشد چشمها را بايد شست و جور ديگر بايد ديد.چگونه به عدالت هستي ايمان نداشته باشم در حالي كه ميدانم در آن هنگام كه شاخه گلي زيبا و معطر را آب ميدهيم تا طراوت را به او ارزاني داريم چه اشكالي دارد اگر چند قطرهاي از آن آب را بر سر گياه هرزهاي كه ناخواسته و بيميل و رغبت در باغچهمان روييده است بريزيم تا از تشنگي و خشكي نميرد. آن گياه هرزه نيز با اذن خداي همان گلي روييده است كه اگر او نخواهد هيچ گياهي را چه هرزه و چه زيبا توان زيستن نيست و به ياد داشته باشيم كه همه ما روزي از ميوه آن درخت ممنوعه كه در وسط باغمون بود، خورديم مادرمان حوا و پدرمان آدم از آن خوردند تا به گفته شيطان به دانايي خدا رسند و ما نيز فرزندان آنهاييم كه فردوس خداوند را به ثمن گندمي، به زميني پر از بلا فروختند. تفاوت در نحوه و مقدار چشيدن است و من نيز طعم گس آن ميوه شجره ممنوعه را چشيدم و از اوج عزت به ذلت رسيدم و هنوز هم در اوج ناباوريام! كه آيا واقعا من يك قاتل هستم، نه باورم نميشود هر شب افكار مسموم وجودم را ميگيرد و خودم نيز از حقيقتي كه ميگويند گريزانم؛ قاتل.فكرش مرا ديوانه ميكند، عذاب وجدانم را دو برابر ميكند. همه فكر ميكنند قاتل كيست، چه قيافهاي دارد، عاطفه ندارد و به چه دليلي آدم كشته؟اما حالا كه من وارد ايستگاه آخر شدم اينجا، زندان، بين آدمهايي با عقايد و افكار متفاوت، كساني كه حكم قصاص داشتند و قتل عمد بر پيشاني آنها بود، افرادي به مانند تمام شهروندان جامعه كه نميدانم در آن لحظات چه فكري داشتند؟ افرادي با روحياتي شكننده و لطيف، انسانهايي معمولي و متشخص و از خانوادههاي آبرودار و اسم و رسمدار كه لاي پنبه بزرگ شده بودند و مانند خود من كه بعد از چندين سال مات و متحيرند و باورشان نميشود كه كلمه قاتل تا ابد در دفتر روزگار بر آنها حكم ميراند و گريانند و پشيمان و نادم و در بهت و ناباورياند. چگونه ثابت كنند آنجور كه مردم فكر ميكنند، نيست، چگونه درد اين دلهاي پر از خون را ثابت كنند كه اين افكار شايد سراغ هر يك از شما بيايد، لحظهاي جنونآور كه باعث رخ دادن فاجعهاي بزرگ ميشود. هر شب كار من شده درددل كردن با خدا و اشك و ندامت و هر ثانيه آرزوي مرگ ميكنم و بوي مرگ را لحظه به لحظه استشمام ميكنم. من هم مثل همه دخترهاي ديگر وجدان دارم، احساس دارم، قلب دارم، دوست دارم زندگي كنم، دوست دارم تمام احساساتم سرشار از خوبي و انرژي مثبت باشد، از خودم ميآيد آنقدرها هم منفور و بد نيستم كه مردم و خانواده شاكيام يا حتي خود شما فكر ميكنيد. نميدانم با چه حسابي، بچگي، ناداني، نفهمي، كمعقلي، نفرت يا هر چيز ديگري كه بود، لحظاتي به سراغم آمد و من فكر كردم تمام مشكلات من، بدبختيهايم، عقدههايم، نفرتم، جنگ و دعواها چشمهاي گريان مادرم براي ازدواج ما، بيقراري و پرخاشگري پدر و ترس از زندگي در كنار او. نميدانم واقعا نميدانم فكر كردم مشكلاتم حل ميشود من نميخواستم بد باشم، عاجزم از توضيح دادن و نوشتن. باورم نميشود كه من بتوانم آدم بكشم، باورم نميشود كه همه دخترها و زنهايي كه اينجا هستند قاتل باشند. تا كسي اينجا نباشد نميتواند اين كلمات را درك كند. نميدانم با وجود تك دختر بودن چقدر اضافي بودم كه پدر و مادرم حرف خودشان را براي ازدواج ميزنند هركسي ساز خودش را ميزد من بودم و دردهاي خودم كه كسي نميخواست درك كند، عقده بود كه توي دلم تلمبار شده بود، درد بيدرمان بود، عقايد شخصي خودم بود نميدانم، احساس حقارت و له شدن ميكردم. مسايلي بود كه زندگي را برايم تلخ كرده بود و در ذهنم ميچرخيد كه «پايان تلخ بهتر از تلخي بيپايان است»
و در آخر اين ناقصالعقلي كار دستم داد و در اوج ناباوري به گفته همه شدم يك قاتل. ضجه ميزنم، ناله ميكنم. كاش ميشد (...)برگردد. وجدانم لحظهاي آرام ندارد. او حق زندگي داشت. هر روز جسم و تنم به لرزه ميافتد. اكنون در اين جهنم روزگار با آدمهايش روزي هزار بار مرگ را پيش چشمانم تداعي ميكند و كابوسهاي شبانهام كه لحظهاي تنهايم نميگذارند، دمي نميآسايم. آسايش در اين جهنم از من ربوده شده، در اين مدت حبس، پشت اين ديوارها مردهاي متحركم كه نفس كشيدنم اجبار است و حتي حرف زدن و راه رفتنم براي حركت اين روزها و شبهاي پر از خوف و وحشت است. آدمها و ديوارهاي اين وادي مرا به جنون رساندهاند. هيچ چيزي كه تسكين دل پرآشوب و پردردم باشد نيست حتي وسيلهاي كه خودم را براي هميشه با آن راحت كنم و از صفحه روزگار براي هميشه محو شوم. بودن در اين جا يعني ذرهذره آب شدن، ذرهذره سوختن و دم برنياوردن و ذرهذره مرگ تدريجي، تنها تسكين دلم خداي وجودم است كه شاهد و ناظر است. پس دادن تاواني سنگين بدتر از قصاص. بيقراري اشكها و دل پردرد مادرم، كمر خرد شده پدرم، صداي خرد شدن آنها را ميشنوم و ميبينم و نفرين ميكنم منجلابي را كه در آن دست و پا ميزنم، شايد مرا سرزنش كنند به همه آنها حق ميدهم و براي آن بدترين تاوانها را دادم، نميدانم از سر خنده ميگريم يا از سرگريه ميخندم. بندبند وجودم درد است، درد است و دوباره درد. نميدانم تا به كي از اين واژه سه حرفي بگويم «درد» كه از هر طرف بخوانمش درد است و اينكه چه زماني خورشيد زندگي من براي هميشه غروب خواهد كرد و من عاجز و ناتوان، درمانده و نالان و پشيمان اسير هزاران درد ناگفته كه شده خوره روحم و آسايش را از من گرفته ميروم، براي هميشه تمام محفلات اين مكان، خوابيدن، بيداري، راه رفتن، خنده، گريه و... پر از درد و حقارت است و محروم از تمام نيازهاي يك دختر هستم. كاش ميشد(...) را برگرداند و من زير هزاران خروار خاك بودم چه سود؟ اين زنده بودن يك نوع زجر و عذاب است و پر از ملامت. عاجزتر از آنم كه بگويم يا بنويسم كه آيا فرصتي ديگر هست؟ آيا جايي براي من در اين دنيا هست. بين اين قلبهاي چمني و پر از كينه، بيتفاوت با نگاههاي پر از حقارت و بيفروغ در اطرافم زجر ميكشم. درد است كاش ميشد به همه بفهمانم بيگناهم و چه بد رقم زدهاند براي دختري بدبخت و درمانده و پشيمان و در آخرين اين حرفهاي درون قلبم كه رو به فوران است بود، حرفهايي كه سه سال از گفتن آن عاجز بودم و درون وجود پر از آتشم خيمه زده بود و مرا به وادي جنون كشانده بود و بغضها را در قلبم مدفون كرده بود. اكنون افكار و حرفهايم را بدون جملهبندي و نامفهوم روي كاغذ آوردهام. اين حرفها براي توجيه نيست براي سبك شدن قلبم و خاموشي گدازههاي درون قلبم بوده كه هيچ كسي نميفهمد، نميدانم شايد هم بفهمند و از جواب دادن فراري و گريزانند و فقط دنبال يك مقصر ميگردند كه اكنون همه دستها به سوي من است و كسي به خود نميگويد شايد يك كلمه يا يك جمله اين دختر واقعيتي از واقعيتهاي ناگفته باشد...
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


