روایت قالیباف از انقلاب ايران و بیداری اسلامی
شهردار تهران با حضور در همايش اسلام و تحولات ژئوپوليتيکي خاورميانه وشمال آفريقا، به ارائه مقالهاي علمي در خصوص موضوع اين همايش پرداخت.
به گزارش ايسنا محمدباقر قاليباف يادآور شد: در مقالهاي که چندي پيش با عنوان خاورميانه معاصر و بيداري اسلامي ارائه نمودم، دو سوال اساسي مطرح شد؛ يکي از سوالات اين بود که آيا حرکتهاي رخ داده در منطقه خاورميانه و جهان اسلام با انگيزه و بنياد اسلامي است؟ سوال دوم که آن مقاله نيز بر اين مبنا بود اين است که آينده اين تحولات بزرگ به چه سمتي حرکت کرده و چه سامان تازهاي بر کشورها پس از اين بيداري حاکم خواهد شد؟
وي افزود: در اين مقاله سعي کردم تا از يک روش مقايسهاي ميان انقلاب اسلامي و بيداري اسلامي که در خيزشهاي منطقه در حال اتفاق است، بهره بگيرم. البته در اين گفتار بايد به اين نکته توجه کرد؛ بر اين باورم که فرقي ميان انقلاب اسلامي و نظام جمهوري اسلامي نيست؛ اما يک واقعيت وجود دارد که نبايد به آن در عرصه مسايل علمي بيتوجهي کرد و آن اين است که همه آن باورها و خواستههايي که در انقلاب اسلامي به صورت نظري، در قبل و حين انقلاب معرفي کرده و به روش استدلالي نشان داديم، در جمهوري اسلامي که در قالب يک دولت و نظام شکل گرفت، جامه عمل پيدا نکرد. به تعبيري در روش اثباتي خود که استدلالهاي انقلاب اسلامي بود با روش ثبوتي به معناي آن چيزي که امروز عينيت پيدا کرده است، تفاوتهايي را مشاهده ميکنيم. لذا در اين روش مقايسه ، از انقلاب اسلامي ايران نام ميبرم و اين به عنوان يک تبصره در اين مقاله تاکيد شده است.
«تحليل تاريخي به ما نشان ميدهد که خاورميانه در طي شش دهه گذشته عميقاً درگير و دار اقتدارگرايي، معضلات اقتصادي و اجتماعي، سلطهطلبي آمريکا و شکستهاي تحقير کننده جامعه عرب در دو جنگ از دشمن صهيونيستي بوده است. در عين حال الگوهاي چپ و راست، که براي مدتهاي مديدي مدعي حل اين معضلات و بحرانها بودند به واسطه ناتواني دروني و ايجاد دامنههاي جديدي از مشکلات، اعتبار خود را از دست دادهاند. در اين شصت سال که از پايان جنگ جهاني دوم تا سال 2010 را شامل ميشود، مجموعه حوادث، اين معضلات را به دنبال داشتند. در انقلاب اسلامي ايران نيز اگر يک همسانسازي زماني، از انتهاي قاجار و مشروطه تا طلوع انقلاب اسلامي داشته باشيم نيز با اغماض ميتوان گفت شش دهه در اين برهه پشت سر گذاشتيم.
بر اين اساس ماهيت اين جنبشها را ميتوان با بررسي آنچه در اين تحولات طرد ميشود و آنچه به عنوان خواسته از سوي فعالان و حاضران مطرح ميشود دريافت. در واقع معتقديم آنچه در اين خيزشها از سوي مردم مطالبه ميشود با آنچه در سه دهه پيش از سوي ملت ايران مطالبه ميگرديد مشابه ميباشد.
طبق نظر کارشناسان علل اصلي شکلگيري انقلاب اسلامي ايران را در عوامل زير ميتوان خلاصه نمود:
سرکوب سازمان يافته هويت اين مردم، عدم کارايي و مديريتي حکومت، سوءاستفاده از قدرت، وابستگي شديد به قدرت و تصميمات خارجي در اداره حکومت، فساد اداري و اجتماعي ويرانگر، فقر گسترده و شکاف طبقاتي و سرانجام تحرک بخشهاي مهمي از جامعه شامل روحانيت، بازار و اقشار تحصيل کرده شهري.
از منظر ديگر تشابهاتي ميان خواستههاي انقلاب اسلامي و خواستههاي خيزش اسلامي وجود دارد که در تحليل تشابهات فعلي، آن را به دو بخش تقسيم کرديم؛ تشابهات سلبي و تشابهات ايجابي. در تشابهات سلبي در انقلاب اسلامي نفي سکولاريسم را داشتهايم؛ به نحوي که انقلاب ما کاملا يک انقلاب ديني و مذهبي بوده و اين موضوع را به وضوح در خاورميانه مشاهده ميکنيم که در مقاله نخست به وضوح به اين مساله پرداخته شده و مصداقهاي روشني نيز براي آن بيان شد. از ديگر تشابهات نفي اقتدارگرايي، نفي غربگرايي، نفي ايده سازش با غرب و اسرائيل، اعتراض به وضعيت اسفبار اقتصادي و اجتماعي.
از ديگر سو هنگامي که بيداري اسلامي را با انقلاب اسلامي ايران در بخش ايجابي قياس کنيم، شاهد هستيم که تمامي اين کشورها اجراي اسلام را مطالبه ميکنند و اين موضوع را در همه شعارها ميبينيم. حتي در روزي که مقاله نخست ارايه شد، هنوز انتخابات در تونس و مصر اتفاق نيفتاه بود و با دخالت آمريکا انتخابات مصر مکررا به تعويق ميافتاد. اما هنگامي که انتخابات برگزار شد، شاهد بوديم خواسته اسلامي کاملا در اين کشورها برقرار است. تحقق آزادي، تحقق استقلال ملي و بازيابي کرامت جمعي، ايستادگي در مقابل سلطهطلبي و نهايتاً شکل دادن به الگويي اسلامي از يک مديريت کارآمد از ديگر تشابهات است. در مقاله نخست نيز اشاره شد که برخي با نگاه سوسياليستي، ليبراليستي و ناسيوناليستي به موضوع نگاه کردند و با هيچ کدام از اين نگاهها نتيجه مثبتي در کشورها نديدند؛ بنابراين در اين بخش نيز مشاهده ميکنيم که بيداري اسلامي با انقلاب اسلامي در موضوعات سلبي و ايجابي با يکديگر همراه هستند.
همچنين در نکته ديگري بايد گفت که شباهتهاي زيادي ميان انقلاب اسلامي و جنبشهاي اسلامي در منطقه، در شکل گيري انقلاب وجود دارد.
در حرکت ايران پيش از انقلاب، گروههاي مسلح نيز وجود داشتند که سياست و استراتژي آنها برخورد نظامي با رژيم گذشته بود و گروههاي چپ و مارکسيستي، فعاليت خود را با ترور و انفجار دنبال ميکردند؛ حتي مجاهدين خلق در پيش از انقلاب با رويد مسلحانه به موضوع نگاه ميکردند. اما شاهد بوديم که انقلاب اسلامي مبناءً تمامي اين برخوردهاي خشونتآميز را حذف کرد و کاملا با يک حرکت مردمي و مدني، به سمت اين موضوع پيش رفت.
امروز دقيقا در کشورهايي که بيداري اتفاق افتاده و پيش ميرود نيز کاملا حرکت مردمي و مدني مشاهده ميشود. البته بايد به اين نکته اشاره کرد که استثناء در مواردي که خلاف حرکتهاي مدني اتفاق افتاده، دو نکته قابل مشاهده است و شايد يکي از عللي که اين حرکتها نيز به موفقيتها نميرسد، به همين نکات باز ميگردد. به عنوان مثال کشور سوريه؛ بايد گفت هم اکنون اتفاقاتي که در سوريه رخ ميدهد و رفتارهايي که بعضا در برخورد با برخي خواستههاي حق مردم اتفاق ميافتد، حتما مورد تاييد نميدانيم؛ اما بايد گفت ماهيت حرکتي که در سوريه اتفاق افتاده و جنس اين حرکت از جنس بيداري اسلامي نبوده و متفاوت است. به نحوي که آن حرکتها، حرکتهاي عمده مردمي نبوده و گروههاي مسلحي هستند که خود تحت تاثير سلطه ديگري رفتار ميکنند؛ لذا جنس اين حرکت کاملا سازماندهي شده است. حتي اگر اخبار بي بي سي را مشاهده کنيم، حتما در ابتدا بخشي از جمعها و سازمانهاي مسلح سازماندهي شده و داراي فرماندهي را نشان ميدهد و در بخشي نيز اعتراضات مردمي در بخشهايي از نقاط جغرافيايي سوريه را به تصوير ميکشد که البته بخشي از نقاط جغرافيايي نيز قابل توجه است. لذا حرکتي که در سوريه اتفاق ميافتد، با حرکتي که در مصر، تونس، بحرين و ليبي اتفاق افتاد، متفاوت است. در ليبي نيز مقاومتهايي صورت گرفت و درگيري نظامي رخ داد اما آن حرکت، مقابله جغرافيايي به دليل بافتهاي قومي قبيلهاي و کاملا مردمي اتفاق افتاد. ولي امروز در سوريه اين بحث کاملا سازماندهي شده است. به علاوه اينکه طبيعتا حرکتي که در سوريه اتفاق ميافتد از نظر ماهيت با حرکت تمامي کشورها متفاوت است؛ به نحوي که در کشورهاي اسلامي، متفقا عليه اسراييل در موضعگيري هستند اما اسراييل از حرکتهاي داخلي سوريه حمايت ميکند؛ بر اين اساس جنس کار و نوع نگاه متفاوت است.
از ديگر سو عدهاي در تفسيرهاي خود ماهيت جنبشهاي منطقه را دموکراسيخواهانه ميدانند، حال آنکه توجه نميشود که دموکراسيخواهي جزيي از کليتي است که اسلام و هويت انکار شده شش دهه گذشته خاورميانه مبناي آن است. به اين بيان، اسلام و تحرک بر مدار آن را ميتوان به مانند کليت و ظرفي در نظر گرفت که جنبش در متن آن شکل گرفته و نارضايتيهاي شکل گرفته از اقتدارگرايي، ناکارامدي اقتصادي و اجتماعي و نهايتاً عقبنشيني دائمي در برابر غرب و اسرائيل را در متن خود قرار داده و به صورت يک مجموعه منجسم به جهان ارائه ميدهد. ما جنبشهاي اخير را به اين دليل بيداري اسلامي ميناميم که اسلام شکل دهنده به زبان و هويت جنبشها، و نيروهاي اسلامي کنشگران اصلي اين جنبشها هستند. از اين جهت اين تحول بزرگ با نهضت بزرگ مردم ايران به رهبري امام خميني هم خانواده و داراي جهت مشترک است. بر اين اساس رويش انقلاب اسلامي و الگوي جديدي که به عنوان الگوي مبارزه و پيگيري خواستهاي جمعي از درون آن به جهان اسلام ارائه شد، ريشهاي عميق در هويت مردم مسلمان خاورميانه و تلاشهاي فکري نخبگان مسلمان معاصر دارد. انقلاب اسلامي از يک سو برايند تحرکات و تحولات فکري و اجتماعي ماقبل خود در مجموعه جهان اسلام بود و از سوي ديگر به عنوان الگويي جديد از سازماندهي اجتماعي و سياسي کشورهاي مسلمان در مقابل سه الگوي مليگرا، سوسياليستي و ليبرالي غربگرا مطرح شد. با از ميان رفتن اعتبار الگوهاي سوسياليستي و پس از آن الگوهاي مليگرايانه، دو دهه اخير خاورميانه را ميتوان عرصه منازعه دو رويکرد اسلامي و ليبرال آمريکايي براي سازماندهي سياسي، اجتماعي و فرهنگي خاورميانه دانست. در اين ميان، الگوي ليبرال در قالب دو طرح نظم نوين جهاني و خاورميانه بزرگ کوشيد تا فضايي براي سازماندهي مجدد سياسي و اجتماعي کشورهاي منطقه ارائه کند که خيزشهاي اخير و درون مايه آنها را ميتوان در نفي و انکار آن دانست. وقتي از بيداري اسلامي سخن ميگوئيم منظور چرخشي است که در ايدئولوژي مبارزه و شيوه بيان خواستههاي عمومي به وجود آمده است. چرخشي از الگوهاي قبلي مدعي تحقق مطالبات، به زباني که عميقاً در تاريخ منطقه ريشه دار است و تبلور عيني خود را در انقلاب اسلامي ايران يافته است و به شيوه و بياني ديگر در ساير کشورهاي خاورميانه بازتاب يافته است و محرک و ظرف بيان اعتراضها و خواستههايي است که الگوها و ايدئولوژيهاي ديگر از پاسخ به آنها ناتوان بودهاند.
هدف اصلي ما در اين مقاله که به ادامه بحث گذشته درباره تحولات اخير خاورميانه مرتبط است تبيين شاخصهاي مذکور در جهت واکاوي تشابهات بين انقلابهاي اخير با انقلاب ايران در سال 1357 ميباشد. در واقع مقايسه پديدههاي مشابه ميتواند در شناخت هرچه بيشتر آنها مفيد واقع شود. همانطور همه ميدانيم بين انقلاب ايران با انقلابهاي روسيه و فرانسه تفاوتهاي زيادي وجود داشت مهمترين وجه تمايز بين انقلاب ايران و انقلابهاي روسيه و فرانسه، ريشه مذهبي آن بود که هيچگونه شباهتي به دو انقلاب ديگر نداشت. در ايران مذهب قوه محرکه اصلي انقلاب به شمار ميرفت و آتش انقلاب از درون مساجد زبانه کشيد و سرانجام منجر به پيروزي انقلاب اسلامي ايران شد. به عبارت ديگر انقلاب اسلامي يک انقلاب ديني و ضداستکباري بود که تنها به واژگوني کامل استبداد اکتفا نکرد و در واقع انقلابي در فرهنگ انقلابهاي جهان به وجود آورد. انقلاب اسلامي رژيم شاهنشاهي را سرنگون و حکومت اسلامي را برقرار کرد و بخاطر ماهيت ضداستکباري خود از همان ابتدا با دشمني تمام ابرقدرتها روبرو بوده است. ولي انقلاب فرانسه يک انقلاب ليبرال بورژوازي و از نتائج آن واژگوني نظام سلطنتي و برقراري يک جمهوري پارلماني بود و انقلاب روسيه يک انقلاب سوسياليستي و از نتائج آن سرنگوني حکومت تزاري و نهايتا تسلط نظام سوسياليسم بود.
يکي ديگر از تفاوتهاي انقلاب ايران با انقلابهاي روسيه و فرانسه شرکت وسيع مردم در حمايت از انقلاب بود. پروفسور حامد الگار در اين زمينه ميگويد: يکي از مميزات انقلاب اسلامي ايران شرکت وسيع توده هاي مردم بود. در انقلابهاي فرانسه، روسيه و چين انقلاب هميشه با جنگ داخلي همراه بود.
برخلاف تفاوتهاي بسيار بين انقلاب ايران با انقلاب فرانسه و روسيه، به زعم بسياري از انديشمندان بين انقلاب ايران و جنبشهاي اخير خاورميانه شباهتهاي زيادي وجود دارد که ريشه اصلي آن را ميتوان در اسلامخواهي جنبشها خلاصه نمود. در واقع انقلاب اسلامي يک انقلاب ديني و ضداستکباري بود که صرفا به واژگوني استبداد اکتفا نکرد بلکه خيزشي براي احياء هويت سرکوب شده ديني و سازماندهي نظام سياسي و اجتماعي بر اساس اين هويت نوخاسته بود. از اين منظر است که انقلاب اسلامي ايران را به عنوان پيش درآمد و نيروي الهامبخش خيزشهاي اخير ميدانيم. به عبارت ديگر محرک و بنيان اصلي جنبشهاي کنوني خاورميانه در نوعي بيداري سياسي و اجتماعي نهفته است که اسلام و اسلامگرايي هويت و مبناي آن است و همين امر وجه مشترک اصلي بين انقلاب ايران و ساير خيزشهاي منطقه است. در واقع ريشه تحولاتي که با انقلاب اسلامي آغاز شد در دهه هشتاد ميلادي قرن پيش مبناي مجموعه جنبشهاي مبتني بر گفتمان اسلامي شد که نمونه برجسته آن را ميتوان در لبنان و فلسطين و در مرحله بعد در الجزاير و تونس ديد.
مسلما انقلاب اسلامي ايران مهمترين نقطه عطف در روند تحولات سه دهه گذشته است که به خوبي ظرفيت تحول و تغيير در نظم حاکم بر جهان را طي چند دهه گذشته از خود به نمايش گذاشته است. در يک مرور اجمالي ميتوان از اين امر ادعا دفاع کرد که از لحاظ تاريخي انقلاب اسلامي ايران و روند تحولاتش هم براي ملتهاي منطقه بسيار مهم بوده است و هم شباهت زيادي بين روند شکلگيري آن با جنبشهاي اخير خاورميانه ميتوان مشاهده نمود.
با توجه به وقت اختصارا به سه مورد از مهمترين آنها در قالب سه مرحله اشاره ميکنم:
مرحله اول: مشابهت برکناري ديکتاتورها.
شباهتي که بين خواست مردم ايران در زمينه خروج و برکناري و محاکمه شاه ايران با ديکتاتورهاي مصر و تونس و يمن و بحرين و ليبي مي توان مشاهده نمود. در واقع شخصي شدن قدرت در رژيم گذشته ايران، عملاً به معناي قرار گرفتن همه چيز ذيل شخصيت پادشاهي بود که هر روز به قدرت و جاهطلبي خود ميافزود و اين مسألهاي است که در جهان سوم، بسيار اتفاق افتاده است که همين مساله را در مورد کشورهاي مصر، يمن، ليبي، تونس و بحرين شاهد بوديم.
در اين زمينه مردم مصر مانند ايران، ديکتاتور خود را از قدرت برکنار کردند. مردم تونس نيز ديکتاتور خود را از کشور اخراج کردهاند. مردم ليبي ديکتاتور خود را از بين برده و مردم يمن نيز به تازگي و با وجود حمايتهاي برخي کشورها موفق به اخراج ديکتاتور از کشور خود شدهاند. مردم بحرين نيز عليرغم فشارهاي خارجي تمام تلاش خود را براي فروپاشي رژيم ال خليفه انجام ميدهند.
مرحله دوم: حاکميت خدا و اجراي قوانين اسلام.
در واقع بعد از برکناري ديکتاتورها خواسته اصلي قريب به اتفاق جنبشهاي منطقه پياده شدن و اجراي کامل قوانين اسلام بود که شباهت زيادي با خواست مردم ايران در اين زمينه داشت. به عبارت ديگر انقلاب اسلامي ايران توسط کساني شروع شده و به ثمر نشست که معتقد بودند حاکميت تنها از آن خدا و پيامبر(ص) و أمه معصومين(ع) بوده و هرکس از غير طريق آنان بـه حكومت برسد طاغوت وغيرقانوني خواهد بود و به همين دليل حاکميت پادشاهان را در طول تاريخ غيرقانوني و نامشروع ميدانستند. در اين زمينه تمام تلاش مردم مصر قرار گرفتن حاکميت خدا و اجراي قوانين اسلام در کشور خودبود طوري بعد از يکسال توانستند مجلسي اسلامي با اکثريت نيروهاي اسلامي که براي سال ها خارج از دايره سياست و حکومت بودند برپا نمايند. مردم تونس نيز مجلس قانونگذاري خود بر مبناي اسلام را تشکيل دادند و مردم ليبي نيز مجلسي بر مبناي قوانين اسلامي شکل دادند و در برابر کتاب قرآن سوگند ياد کردند.
البته ذکر اين نكته ضروري است که در خاورميانه و کشورهاي اسلامي فارغ از بحث شيعه و سني، همه کشورها به اسلامي توام با مبارزه بدون خشونت اعتقاد دارند که اين موضوع در همه کشورهاي مستتر است؛ همانطور که در انقلاب اسلامي اين اتفاق افتاد.
مرحله سوم: تحقق آزادي و اجراي عدالت
آزادي و عدالت در انقلابهاي ليبراليستي غربي، آزادي افراد به قيمت فدا کردن عدالت اجتماعي مطرح ميشود و در انقلابهاي مارکسيستي عدالت اجتماعي را با اعمال خشونت و ديکتاتوري و به قيمت از دست دادن آزاديهاي فردي نويد ميدهند ولي در سيستم سياسي اسلامي عدالت اجتماعي همراه آزادي فردي به طور متوازن و تا آنجا که ممکن است به طور هماهنگ مطرح ميشوند. اسلام آزادي ليبراليستي را که به بيعدالتيها و فاصلههاي زياد طبقاتي منتهي ميشود نفي ميکند چنانکه مساوات و برابري بدون توجه به خصوصيات و استعدادهاي فردي را نيز که حالت تحميلي دارد و همراه با زور و ديکتاتوري است نميپذيرد. روح برادري را ترويج و امتيازات بيجا و تبعيض طبقاتي را تکذيب ميکند و از اين رو، مورد توجه بسياري از مردم محروم دنيا قرار گرفته است. با توجه به عمر کوتاهي که از انقلاب اسلامي ايران ميگذرد و عليرغم تهديدها و فشارهاي خارجي بر جمهوري اسلامي ايران ميتوان گفت اين کشور نمونه موفقي از برقراري آزادي و اجراي عدالت اسلامي در منطقه بوده است. البته براي اجراي اين مرحله در کشورهايي که با خيزشهاي انقلابي مواجه بودهاند زمان زيادي لازم است و کشورهاي انقلابي هنوز در ابتداي راه ميباشند ولي ميتوانند از تجربيات انقلاب ايران در اين زمينه استفاده نمايند.
اگر بخواهيم وجه تمايزي نيز بين انقلابهاي کنوني با انقلاب ايران داشته باشيم ميتوان گفت نقطه قوت انقلاب ايران رهبري انديشمندانه حضرت امام(ره) بود. در واقع رهبري انقلاب اسلامي در لباس مرجعيت و نـمايندگي از ناحيه امام زمان(عج)ظهور کرده بود که رد حکم او رد حکم امام زمان بود و رد حکم امام زمان رد حكم خدا است و آن هم موجب کفر و خروج از اسلام است؛ لذا عـمل بـه بـيانيهها و دستورات رهبري در طول انقلاب به عنوان عمل به دستورات اسلام تقلي ميشد اينجاست که رهبري انقلاب اسلامي ايران از بقيه رهـبران انقلاب دنيا جدا ميشود و حكم او از نفوذ بيشتري برخوردار ميگردد که البته خيزشها و جنبشهاي اخير فاقد چنين رهبري کاريزماتيکي در بين خود ميباشند که همين مساله امکان انحراف و اختلاف و چنددستگي را ميتواند دامن بزند.
در مجموع معتقديم اسلام انقلابياي که از ايران ريشه گرفته است در دو دهه گذشته بستر خيزش مجموعهاي از مهمترين مقاومتهاي موفق در مقابل غرب و رژيم صهيونيستي بوده است. پيروزي حزب الله لبنان و موفقيتهاي حماس و جهاد اسلامي در صحنه مبارزه با رژيم اسرائيل به اتکاي حمايت وسيع مردمي در منطقه از آنها تحقق يافته و از سوي ديگر مشوق ساير گروهها براي پيگيري اين الگوهاي موفق بوده است. منظور از الگوگيري از ايران آن نيست که بگوئيم آنها دقيقاً به راه ايران ميروند، بلکه الگوگيري از ايران به معناي قرار دادن اسلام در مدار حرکت و راهنماي ايجاد نظم جديد و تدوين خواستههاست. وگرنه هر کشوري بنا به شرايط و مقتضيات خود طراحي نظم جديدي را انجام خواهد داد.
در پايان باز هم تاکيد ميکنيم: خيزش اخير در خاورميانه با هويت اسلامي، نظم ژئوپليتيکي نويني خلق خواهد کرد.


