صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

آخرین کسی که فهمید معتادم، خودم بودم

مسعود ملکی
کد خبر: ۲۰۳۵۱۰
| |
2485 بازدید
می گفت فریادی در درونم بلند بود که تو معتاد نیستی و همین صدا باعث شد در برابر همه فشارهای اطرافیان مقاومت کنم. شاید باورت نشود؛ اما آخرین کسی که فهمید معتادم خودم بودم.

شاید اگر آن روز آن مشکل برایم پیش نمی‌آمد و مجبور نمی‌شدم که موتوری بگیرم نمی‌توانستم این گزارش را بگیرم. گزارشی از یک واقعه تلخ و البته با سرانجامی نامعلوم.

مشغول خبرها بودم که با زنگ تلفن موبایل از حال و هوای خبر بیرون آمدم و با مشکل پیش آمده و اجازه از دبیر با شتاب بیرون آمدم.

با یک موتوری صحبت کردم. بالاخره سر یک قیمت یا هم کنار آمدیم و حرکت کردیم. جوانی بود با چهره‌ای سبزه و روغنی؛سریع سوار شدیم و رفتیم محل حل مشکل. مجبور شدم چند دقیقه‌ای منتظر بمانم تا رفیقم را ببینم.

تا دوستم از راه برسد سر صحبت را با او باز کردم؛ از خودش گفت؛ از آرزوهایش؛ از نیما بختک؛ از همسرش، آرزو؛ از دیدن نهایت بدبختی و تاریکی؛ و در نهایت از کورسوی امید و آرزویش که نجاتش داد.

می‌گفت که معتاد بوده؛ معتادی که مصرف خود را از تریاک آغاز کرد. آغازی که ناخواسته و بدون اینکه باورش شود به شیشه منتهی شد و در یک قدمی مرگ به خاطر مصرف این ماده لعنتی، زندگیش را باز در آغوش کشید.

چشمانش برق عجیبی داشت؛ امید داشت و نگرانی و البته یک مقدار هم حسرت؛ می‌گفت اعتیادش به تریاک  چند ماه طول کشید به خاطر این شروع شد که دوستانش مصرف می‌کردند و او هم در کشاکش بین آره و نه وجودش، تسلیم آره شد و با پکی قدم در دنیای پر تلاطم اعتیاد گذاشت. دنیایی که سرانجامش نامعلوم است.

با بغض ادامه می‌دهد که هر چی اطرافیان نزدیکم به من می گفتند که چه کار می‌کنی داری دستی دستی خودت را نابود می‌کنی، باورم نمی شد. اصلاً یک حس عجیبی در درونم دائم فریاد می‌زد که تو معتاد نیستی تازه اگر هم باشی هر وقت که بخواهی می‌توانی ترک کنی و این جملات بود که در بین هجوم اطرافیان به من روحم را آرام می‌کرد.

می‌گفت: یک روز که به خودم آمدم دیدم که دیگر با تریاک ارضاء نمی‌شوم. اصلاً دیگر آن حال و هوا را ندارد بالاخره سراغ ماده‌ای دیگر رفتم از حشیش و هروئین تا بالاخره شیشه، همان قاتل جوانان امروز ایران زمین.

حلقه اشک در چشمانش نقش بسته بود و آرام آرام قطره‌هایی گونه‌هایش را خیس کرد. گفت اینجا بود که خانواده ام و همسرم مرا ترک کردند. دیگر هیچ حامی نداشتم.حتی پسر عمویم هم دیگر مرا تحویل نمی گرفت، پدر و مادرم هم که دیگر جای خود را دارد؛ هنوز ضجه‌های همسرم را یادم نمی‌رود.

همه ترکم کردند، پاتوق بچه های شیشه ای تنها پناهگاهم بود

اما نه؛ هنوز یکی مانده بود؛ پاتوق نیما بختک و دوستانش؛ آنجا تنها مکانی بود که مرا راه می‌دادند؛ با اینکه در دلم احساس دلتنگی از زندگی 2 ساله با همسرم را داشتم ولی انگار چاره‌ای نبود؛ پاتوق بچه های شیشه‌ای تنها پناهگاهم بود.

مدتی شیشه مصرف کردم، دیگر زندگیم به لجن کشیده شده بود؛ گاهی اوقات در طویله یا همان پاتوق و گاهی اوقات در کنار خیابان و گاهی اوقات هم در پارک ها پرسه می‌زدم و آخر شب برمی‌گشتم طویله.

به من می‌گفت "شاید باورت نشود هنوز نفهمیده بودم که معتادم و به آخر خط رسیدم هنوز آن صدای لعنتی در درونم نعره می‌کشید که تو معتاد نیستی و زندگی‌ات ادامه دارد البته صدا کمرنگ شده بود".

تا اینکه یک روز که در جوی خیابان راه می رفتم تا به قول خودم با زلالترین آب دستانم را بشویم که دستانم را یکی گرفت.

اولش ترسیدم؛ فکر کردم پلیس است و می‌خواهد مرا به زندان ببرد ولی بعد متوجه شدم علی پسرعمویم است. دوست دوران طفولیت تا قبل از دوران اعتیادم؛« با هم بزرگ شده بودیم».

خودم را به من نشان داد؛ باورم نمی‌شد که طی این مدت من این شده بودم؛ موجودی کثیف و با پیراهنی پاره و وصله‌دار. فرهادی که همه اهل محل رو سرش قسم می‌خورد حالا تو لجن جوی‌های تهران دنبال شستن دست و صورت خودش است.

اما هنوز آن صدا در درونم بود. که تو معتاد نیستی؛ خودم را نگاه کردم در آینه‌ای که علی جلویم  را گرفت؛ دیگر نمی توانستم بگویم معتاد نیستم با اینکه هنوز آن صدای ضعیف‌شده در وجودم بود.

به خودم آمدم. عکس همسرم را به من نشان داد؛ تا چهره‌اش را دیدم اشکم سرازیر شد. دنیا را دور سرم چرخیده می‌دیدم. دیگر از خودم بدم می‌آمد اینجا بود که برای اولین بار کفش‌های وصله‌دار و کهنه‌‌ام را با قدرت بر صدای وجودم کوبیدم و به خود نعره‌ زدم؛ نعره ای قوی‌تر از فریاد قبلی؛ که کجا داری میری؟

دستان علی را فشار دادم با قدرت بلند شدم. فرهاد وجودم را کشتم اما خیلی سخت بود، خیلی، خیلی.

همسرم زجر می کشید و صبر می کرد

از کمپ‌ها آغاز کردم. جسماً پاک شدم. یادم نمی‌رود وقتی بعد از 28 روز پاکی می‌خواستم از کمپ بیرون بیایم چهره‌ای را دیدم که تمام وجودم خوشحال شد. انگار دنیا را به من دادند. بله همسرم بود که در این مدت زجر می‌کشید و صبر می‌کرد.

به من می‌گفت: یک معتاد خودش باید به خودش کمک کند؛‌ این درست است اما اگر کسی بتواند او را به خودش بشناساند بالاترین کمک را به او کرده است.
 
این آخرین کلماتش بود که بر زبان آورد؛‌حرف‌هایی امیدوارانه اما با سرانجامی نامعلوم؛ می‌گفت که 5 سالی هست که پاک پاک است و با همسرش زندگی می‌کند اما هنوز به غیر از پسرعمویم کسی مرا تحویل نمی‌گیرد. ولی باز هم خدا را شکر...

از هم خداحافظی کردیم اما هنوز این زنگ صدایش در گوش من بلند است که "شاید باورت نشود؛ آخرین کسی که فهمید معتادم خودم بودم" و این سوال هنوز در ذهن من باقی است که چند نفر از معتادان این قضیه را به موقع می‌فهند؟...

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# جام جهانی ۲۰۲۶ # آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
آیا جام جهانی می‌تواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟
آخرین اخبار