نسل پساجنگ؛ چرا باید امید را دوباره به کودکان برگرداند؟

به گزارش سرویس فرهنگی تابناک، در همه جنگها و بحرانهای بزرگ، نخستین چیزی که توجه دولتها و سیاستگذاران را به خود جلب میکند، خرابیهای عینی و قابل مشاهده است؛ ساختمانهای فروریخته، جادههای ویران، زیرساختهای آسیبدیده و اقتصاد فرسوده. جهان معمولاً پس از هر بحران، با سرعت درباره بازسازی شهرها، احیای اقتصاد و ترمیم ساختارهای سیاسی سخن میگوید، اما در میان این هیاهو، قربانیانی وجود دارند که زخمهایشان دیده نمیشود؛ کودکانی که شاید بدنشان سالم مانده باشد، اما روانشان زیر آوار اضطراب، ناامنی و ترس دفن شده است. کودک، جهان را نه با تحلیلهای سیاسی، بلکه با احساس امنیت میشناسد. او زمانی میتواند سالم رشد کند که باور داشته باشد آینده وجود دارد، فردا قابل اعتماد است و زندگی قرار نیست هر لحظه فروبپاشد. اما هنگامی که جامعهای سالها زیر سایه تهدید، جنگ روانی، تحریم، التهاب رسانهای و احتمال درگیری نظامی زندگی میکند، نخستین چیزی که در ذهن کودکان فرسوده میشود، احساس امید است.
امید، یک مفهوم تجملی یا شاعرانه نیست؛ امید، یکی از بنیادیترین نیازهای روانی انسان است. روانشناسان سالهاست تأکید میکنند که انسان بدون امید، توان برنامهریزی، خلاقیت و حتی تابآوری در برابر بحران را از دست میدهد. برای کودکان، امید نقش حیاتیتری دارد، زیرا کودکی اساساً با رؤیا، تخیل و تصویر آینده معنا پیدا میکند. کودکی که نتواند فردا را روشن تصور کند، بخشی از نیروی حیاتی رشد خود را از دست خواهد داد. نسل جدید ایران، نسلی است که بخش مهمی از دوران رشد خود را در فضای اضطراب جمعی سپری کرده است. تهدیدهای مداوم آمریکا و رژیم اسرائیل علیه ایران، اخبار تنشهای منطقهای، بمباران رسانهای، تصاویر جنگ و احساس ناامنی اقتصادی، همگی به بخشی از حافظه روزمره کودکان تبدیل شدهاند. حتی کودکانی که هرگز صدای انفجار واقعی نشنیدهاند، از خلال رسانهها و اضطراب محیط پیرامون، جنگ را در ذهن خود تجربه کردهاند.
یکی از خطرناکترین پیامدهای چنین فضایی، فرسایش تدریجی امید اجتماعی است. کودکانی که هر روز اخبار بحران و تهدید میشنوند، بهتدریج جهان را مکانی ناپایدار و غیرقابل اعتماد میبینند. آنان ممکن است ناخودآگاه باور کنند که آرامش موقتی است و هر لحظه ممکن است فاجعهای تازه آغاز شود. این نگاه، فقط یک احساس زودگذر نیست؛ بلکه میتواند تا بزرگسالی ادامه پیدا کند و بر روابط اجتماعی، اعتماد عمومی و حتی تصمیمهای فردی آنان اثر بگذارد.
امروز بسیاری از کودکان، پیش از آنکه فرصت تجربه کامل کودکی را داشته باشند، با اضطرابهایی روبهرو شدهاند که در گذشته معمولاً دغدغه بزرگسالان بود. کودکانی که باید درگیر بازی، کشف جهان و ساختن رؤیاهای خود باشند، ناگهان با مفاهیمی چون جنگ، مهاجرت، ناامنی، تحریم و فروپاشی اقتصادی مواجه میشوند. این وضعیت، کودکی را از معنای طبیعی خود دور میکند و نسلی خسته و مضطرب میسازد. مشکل آنجاست که آسیب روانی کودکان، برخلاف خرابی ساختمانها، بهسادگی دیده نمیشود. کودکی که شبها از اضطراب خوابش نمیبرد، کودکی که دیگر برای آینده رؤیایی ندارد، کودکی که از شنیدن اخبار میترسد یا در سکوت فرو میرود، در آمارهای رسمی دیده نمیشود. اما همین کودکان، آینده جامعه را خواهند ساخت. اگر امید در ذهن آنان فروبپاشد، جامعه در سالهای آینده با بحرانی عمیقتر از خرابیهای اقتصادی مواجه خواهد شد؛ بحرانی به نام فرسایش روان جمعی. به همین دلیل، بازسازی روانی نسل پساجنگ باید به اولویتی ملی تبدیل شود. جامعهای که فقط ساختمانها را بازسازی کند اما روان کودکانش را فراموش کند، در حقیقت آینده خود را نادیده گرفته است.
بازسازی واقعی، فقط به معنای ترمیم خیابانها و زیرساختها نیست؛ بلکه به معنای بازگرداندن احساس امنیت، تعلق و امید به نسل آینده است. در این مسیر، خانوادهها نقش بنیادینی دارند. کودکان بیش از هر چیز، امید را از رفتار و گفتار بزرگترها میآموزند. اگر خانه به فضایی سرشار از اضطراب دائمی تبدیل شود، کودک نیز جهان را تاریک خواهد دید. اما اگر خانواده بتواند حتی در سختترین شرایط، احساس امنیت عاطفی ایجاد کند، کودک بهتر میتواند در برابر فشارهای روانی مقاومت کند. مدرسه نیز باید از نهادی صرفاً آموزشی به فضایی برای ترمیم روانی کودکان تبدیل شود. کودکان نیاز دارند درباره ترسهایشان حرف بزنند، احساساتشان شنیده شود و بیاموزند که بحران، پایان زندگی نیست.
نظام آموزشی اگر فقط بر آموزش درسی تمرکز کند و سلامت روان دانشآموزان را نادیده بگیرد، بخشی از مسئولیت اجتماعی خود را فراموش کرده است. فرهنگ و ادبیات کودک نیز در این میان نقشی حیاتی دارند. قصهها میتوانند امید را به ذهن کودک بازگردانند. داستان خوب، فقط سرگرمی نیست؛ بلکه پلی است میان کودک و امکان ادامه زندگی. کودکی که بتواند هنوز رؤیا ببیند، هنوز میتواند در برابر بحران مقاومت کند.
جامعه ایران امروز نیازمند پروژهای ملی برای محافظت از روان کودکان است. همانگونه که برای بازسازی شهرها بودجه و برنامهریزی لازم است، برای بازسازی امید نیز باید سیاستگذاری فرهنگی، آموزشی و اجتماعی وجود داشته باشد. سلامت روان کودکان نباید مسئلهای حاشیهای تلقی شود؛ این مسئله، مستقیماً با آینده اجتماعی و انسانی کشور پیوند دارد. بزرگترین خطر برای یک ملت، فقط ویرانی فیزیکی نیست؛ بلکه لحظهای است که کودکان آن ملت دیگر نتوانند آینده را تصور کنند. جامعهای که رؤیاهای کودکانش خاموش شود، آرامآرام بخشی از توان ادامه دادن را از دست خواهد داد.
شاید مهمترین وظیفه نسل امروز آن باشد که اجازه ندهد کودکان، جهان را فقط از دریچه ترس بشناسند. آنان حق دارند امید داشته باشند، حق دارند آینده را ممکن ببینند و حق دارند باور کنند که زندگی، باوجود همه بحرانها، هنوز ارزش ساختن دارد. این حق، نه یک خواسته عاطفی، بلکه بخشی از کرامت انسانی کودکان است؛ کرامتی که اگر از میان برود، هیچ بازسازی اقتصادی نمیتواند جای خالی آن را پر کند.
محمدمهدی سیدناصری؛ حقوقدان و پژوهشگر حقوق بینالملل کودکان


