جهان اسلام در جست و جوی خود
دور و بر ساعت پنج بعدازظهر روز سه شنبه، شانزدهم فروردین، شبکه الجزیره به قول خودش تصاویری را نشان میداد که «خاص لالجزیره» بود. در گوشه سمت راست تصویر نوشته شده بود، «قبل قلیل» یعنی لحظاتی قبل. البته اگر الجزیره هم مثل بعضی از شبکهها میخواست حتما میتوانست زندهنمایی کند، چون تصویرها واقعا زنده بود.
گزارشگر الجزیره نفسش بند آمده بود. من هم واقعا پای تلویزیون میخکوب شده بودم. صحنههایی شبیه فیلمهای جنگی هالیوودی. کویری تفتیده و بیپایان که جادهای پهن و پست و بلند آن را دو نیم کرده بود. جاده گویی یکطرفه بود. تویوتاها و ماشینهای گوناگون همه در حال برگشتن بودند. عدهای هم با پای پیاده میآمدند. این جماعت سرگردان را موشکهای سرهنگ قذافی زوزهکشان بدرقه میکردند. موشکها امان نمیدادند. تا آنجایی که من دیدم، هیچ کدامش دست کم توی جاده نیفتاد؛ اما هر لحظه ممکن بود یکی از این موشکها که دور و بر این همه خودرو منفجر میشد، درست میان جاده بر زمین بیفتد و چندین انقلابی لیبی را به هوا ببرد.
خبرنگار الجزیره نفس زنان میگفت: «الثوار یتراجعون» (انقلابیون در حال عقب نشینی هستند.)
آنها به گفته آن خبرنگار پیشبینی چنین موشکبارانی را نکرده بودند. صحنه نبرد به گونهای بود که گویی، مزدوران سرهنگ شتابان پیش میآمدند تا دمار از روزگار هموطنان خود درآورند و به ضحاک ماردوش لیبی مغزهای تازهای از جوانان انقلابی برسانند. سرهنگ تشنه بود. کویر تفتیده «البردیقه»، حکایت از عطش سرهنگ داشت. معمر قذافی تشنه خون مردمان خود بود... صحنهها پر هیجان بود.
خبرنگار الجزیره نفسش بند آمده بود. من هم همینطور.
گوش تیز کردم؛ تنها و تنها صدای اللهاکبر و للهالحمد میآمد. از ناله و فریاد و ضجه هیچ خبری نبود. همه در حال عقبنشینی بودند، ولی هیچ کس در حال فرار نبود. هیچ خودرویی از دیگری پیشی نمیگرفت. دستهاشان به علامت پیروزی به آسمان بلند بود. فریاد اللهاکبرشان زیر موشکها به آسمان بلند بود. آنها عقبتر میآمدند، اما نه برای نجات جانشان بلکه برای رسیدن به نقطهای که بتوانند پناه بگیرند و راه را بر هجوم خفاشان ببندند.
در گوشهای از خیابان سه خودرو در کناری ایستاده و چند نفری در پناه خوردوها جمع بودند. یقین کردم که ترکشی به آنها خورده و ایستادهاند تا مجروحین را مداوا کنند. با ناباوری میدیدم که به سرعت صفی چند نفره از نماز جماعت تشکیل دادند. به نماز جماعت ایستاده بودند. سجدههایشان کوتاه نبود. رکوعشان عادی بود. نماز میخواندند. در کمال آرامش و اطمینان.
در میان آتش و خون و زوزه موشکهای سرهنگ تشنه، آنها با خدایشان راز و نیاز میکردند. آنها هم تشنه بودند. اما تشنه یک سبحانالله و سمعالله لمن حمدهای دیگر... .
خودروهای «الثوار» آرام در پی یافتن پناهی دیگر نه برای جانشان که برای دفاع از مردمی بودند که فرزندانشان را از زیر قرآن رد کرده و به جنگ سیاهی و تاریکی فرستاده بودند.
گزارش الجزیره، تصویری بود بدون شرح از جوهره آتشی از خشم که کشورهای عربی و خاورمیانه را در بر گرفته است. خروش مردمان این دیار از روز جمعه و پس از ادای فریضه نماز جمعه آغاز و جمعههای این ماهها تاریخی شد؛ یومالغضب، یومالرحیل، یومالنصر مصریها و یمینیها اتفاقی نبود. آنها میخواهند بگویند «جمعه» را باید پاس داشت.
آنها پس از سالیان سال تعطیلی روزهای شنبه و یکشنبه، روز موعودشان را همچنان جمعه میدانند. مردمان این سرزمین در کوی و برزنها، فریاد اللهاکبر سر میدهند و در برابر خودروهای آپپاش بر سجده میافتادند و صحنهای زیبا از عظمت دین میآفرینند. انقلابیون لیبی، کویری را که قذافی با آتشبارهای خود میخواهد به جهنم تبدیل کند، با فریاد اللهاکبر و للهالحمد و نماز جماعت، بهشتی میسازند که همه عارفان و زاهدان در حسرتش قامتها به کمان نشانند.
بیاییم و باور کنیم، بیداری اسلامی یک واقعیت است. به پز روشنفکریمان هم برنخورد. باور کنیم که دختران تونسی میخواهند با روسریهایشان ـ که نماد هویت ملی و دینی آنهاست ـ به کلاسهای درس بروند. حسرت نماز جماعت بر دل مردمان تونس و مراکش مانده بود. آنها به خیابانها آمدند تا بگویند دمکراسی لیبرال پایان تاریخ نیست. آنها از پیراهنهای سفید و آبی و کتوشلوارهای سرمهای تحصیلکردههای آکسفورد و سوربن خستهاند. آنها میخواهند خودشان باشند. آنها البته و بیتردید آزادی میخواهند؛ آزادی سخن، آزادی عقیده، آزادی احزاب سیاسی و اجتماعات.
آنها از اینکه سرنوشتشان در کاخهای اروپایی رقم بخورد به تنگ آمدهاند. این مردمان استقلال میخواهند؛ نو شدن و نوگرایی، جریان برگشتناپذیر این روزگار است. موبایل و فیسبوک حکم میراند. جوانان پرشور این دیار، از همه امکانات دنیای مدرن بهره گفتهاند تا فریاد ملت خود باشند. آنها نو شدنی را میخواهند که با رگ و ریشههایشان و صدای زیبای مؤذنشان و منارههای مساجد چند صد ساله محلههایشان در ستیز نباشد. آنها از ادا درآوردن و تقلید خستهاند و از واژههایی که پدرانشان به سختی ادا میکنند، بیزازند.
بپذیریم آنچه امروز جهان را شگفتزده کرد، بیداری اسلامی است؛ کرامت انسانی را شاید بتوان دیگر کلیدواژه خیزش مردمی این روزگار دانست. عربها تمدنی زخمی و مجروحند. رهبران دیکتاتور سالیان درازی است، با چکمه و سرنیزه شخصیت مردمان خود را زیر پا له کردهاند. مردم مصر شاید شکست جنگ شش روزه را به تاریخ بسپارند و فراموش کنند. به هر حال فرزندان سرزمینشان سربلندند که ایستادند، ولی به ظاهر پیروز نشدند.
اما کمپ دیوید، لکه ننگی بود که چون موریانه هویت مردم مصر را میخورد و روحشان را زخمی کرده بود. قیامهای منطقه همچنین نشان داد که کرامت را با پول نمیشود خرید.
مردم بحرین وضع مادی شان بد نیست. در عربستان سعودی هم همه شاخصههای رفاه و توسعه اقتصادی در مجموع بسیار بالا و مثبت است، اما مردم ناراضیاند. آنها دیگر برنمیتابند که جمعی به ناحق خود را سخنگو و نماینده آنها بدانند. آنها میخواهند خودشان امورشان را اداره کنند. از اخبار حرمسراهای شاهان عیاش خود به تنگ آمدهاند. آنان ناروایی و تبعیض را دیگر برنمیتابند. آنها عدالت میخواهند.
اما سرانجام این مردمان چه خواهد شد؟ آیا آنها به دامن دمکراسی لیبرال خواهند غلتید؟ آیا به حکومتهای اسلامی روی خواهند آورد یا نه؟ شاید برای قضاوت کمی زود باشد.
بیتردید، غربیها در تلاشند، بار دیگر، نسخههای از پیش بسته شده خود را به خورد این مردمان بدهند. آنها به نام مردم و دمکراسی، خود را حامی مردم میدانند؛ اما تاریخ خیمههای قذافی در کاخ الیزه و روبوسیهای طولانی سرهنگ خونخوار و برلوسکونی را فراموش نخواهد کرد.
در تاریخ مردم مصر، میهمانیهای اختصاصی بنعلی و مبارک و پذیرایی شاهانه رهبران غربی ثبت شده است. آنها آزادی میخواهند و برای مردمسالاری قیام کردند. آنها در مردمسالاری رگ و ریشههای خود را میجویند. نگاهشان به غرب نیست. پس از سالیانی دراز این بار نگاهشان به آسمان است و در شرق گمشده خود را میجویند.
این را باید به فال نیک گرفت؛ این که جهان اسلام به این باور رسیده که خودش باید راهش را پیدا کند. این خودباوری سرمایه بزرگی است که میتواند پایه پیشرفت تمدان اسلامی باشد. لازمه این رنسانس و زنده کردن تمدن اسلامی، باور به خویشتن خویش است. واژههای خودباوری، اللهاکبر به عنوان شعار سیاسی، استقلال و آنچه امروز بر سرزبانهاست، برای ما ایرانیها واژگانی آشنا هستند. شعارهای انقلابیون و شیوههایشان در مبارزه ناخودآگاه، یادآور پیامهای و سخنان پیامبرگونه خمینی بزرگ (ره) و انقلاب اسلامی ایران است؛ طنین صدای جان روحالله به گوش میرسد.



