زنان مطلقه، در برزخ زندگي
کد خبر: ۱۱۵۸۷۷
| | 4227 بازدید
هزار دليل براي جدا شدن وجود دارد اعتياد، خشونت همسر، تضادهاي طبقاتي و فقر، ولي فرقي نميکند که تو به کدام دليل از همسرت جدا شده اي. براي جامعه و خانواده ات فقط يک چيز اهميت دارد. اينکه تو يک زن مطلقه هستي! وقتي ميخواهي نقطه پايان را بر خط زندگي مشترکت بگذاري همه در کنارت هستند و از تو و تصميمت دفاع ميکنند. ولي همين که از همسرت جدا ميشوي تازه ميفهمي شروع دوباره سخت تر از آن است که فکر ميکردي. مهر طلاق انگار مهر اطرافيان را کم ميکند و انصاف را از يادشان ميبرد. سايه زندگي قبلي ات مثل يک کابوس ديگران را ميترساند و از تو دور ميکند. درد اين دوري وقتي زياد ميشود که نزديک ترين عزيزانت در هزار پرده و لفافه به تو بفهمانند طلاق گرفتن مثل بيماري واگيردار است که ممکن است به آنها نيز سرايت کند و دامن زندگيشان را بگيرد...
زندگي اول: طعنهاي به دل
مريم، يکي از کساني است که داغ اين طعنهها را مدتهاست بر دل ميکشد. او نزديک به سه ماه است که به صورت توافقي از همسر دومش جدا شده است.
او که در سن 27 سالگي دو دختر و يک پسر دارد و طعم طلاق را دوبار چشيده ميگويد: با شوهر اولم ده سال اختلاف سني داشتم. او معتاد بود و آخر کاري کريستالي شده بود. همه چيز را فروخت و دود کرد. ديگر تحملم را از دست داده بودم. با تشويق خانواده ام همه چيز را بخشيدم و گفتم مهرم حلال جانم آزاد، همسرم انگار منتظر همين حرف بود، دست مرا گرفت و با هم رفتيم محضر، جدا شديم و من به خانه پدرم برگشتم. اوايل رفتارشان خوب ودلسوزانه بود. ولي بعد از مدتي گفتند بهتر است يک جايي را اجاره کنم و بروم. پدر و مادرم ميگويند اگر بخواهيم براي برادرت به خواستگاري برويم، يا کسي به خواستگاري خواهرهايت بيايد ما خجالت ميکشيم بگوييم که تو طلاق گرفته اي، آن هم با دو تابچه قد و نيم قد. اين موضوع خيلي عذابم ميداد، براي همين وقتي يکي از همسايهها گفت يک خواستگار خوب برايم سراغ دارد، زود جواب مثبت دادم تا سر و سامان بگيرم.همسر دومم مجرد بود ميگفت پدر و مادرم شهرستاني هستند و هردو از هم جدا شدهاند. طلاهايم را فروختم و او هم مقداري پول رويش گذاشت و خانه اجاره کرديم. بعد از دو سه سال که بچه دار هم شديم شوهرم با خانواده اش تماس گرفت و بعد از مدتي گفت که ميخواهد با حمايت پدرو مادرش دوباره ازدواج کند او حتي حاضر نشد بچه اش را با خودش ببرد.
مريم ميگويد: چارهاي نداشتم آن قدر تهديد کرد تا مجبور شدم به طلاق رضايت بدهم. حالا با سه تا بچه دنبال کارم.
زندگي دوم: ترس از آبرو
«معصومه» قصه ديگري دارد همين که سر صحبت را با او باز ميکنم بغض ميکند و اشک توي چشم هايش حلقه ميزند. دل پردردي دارد، ولي دوست ندارد حرف بزند ميگويد از آبرويم ميترسم. وقتي مطمئن ميشود قرار نيست مشکلي برايش پيش بيايد شروع ميکند به تعريف از روزهاي جواني و اينکه سر پر شوري براي فعاليتهاي اجتماعي داشته و هيچ وقت فکر نميکرده دست روزگار چنين سرنوشتي را برايش رقم بزند.اين مادر 46 ساله در حالي که صدايش موقع حرف زدن ميلرزد ميگويد: به عنوان معلم حق التدريس کار ميکردم، به خاطر معلوليتي که پايم داشت خواستگارهاي زيادي نداشتم. پدرم فوت کرده بود و مادرم هم ترجيح ميداد هر چه زودتر مرا عروس کند تا خيالش از بابت آينده من راحت شود.
او ميگويد: بزرگترين خطايي که من در زندگي ام مرتکب شدم اين بود که با يک مرد غير ايراني ازدواج کردم. خواستگارم وضعش خيلي خوب بود. برايم خانه خوبي گرفت و خيلي زود ازدواج کرديم، برايش دو تا پسر آوردم مثل شاخ شمشاد ولي اينها باعث نشد تا او به زندگيمان پايبند بماند. هنوز پسرها راهي مدرسه نشده بودند او خانه را ترک کرد و رفت و ديگر هيچ وقت هيچ نشاني از او پيدا نکرديم.
او ميگويد: طلاق غيابي گرفتم ولي به همسايهها گفته ام شوهرم مرده است. اين طوري خيلي راحت تر است. دوست ندارم براي کسي توضيح بدهم که چه اتفاقي برايم افتاده از دلسوزي آنها و سرزنش کردنشان خسته شده ام.
سپس ادامه ميدهد: حالا پسرهايم دوره نوجواني شان را ميگذرانند هردو صبح به مدرسه ميروند و شبها براي خرج خانه توي خيابانهاي شهر مواد بازيافتي جمع ميکنند. دلم برايشان کباب ميشود وقتي برمي گردند خانه حسابي خسته هستند ولي چاره ديگري نداريم از نظر مالي حسابي تحت فشار هستيم.او ادامه ميدهد: بخور و نميري که آنها در ميآورند بيشتر از کيف، کتاب و لباسشان نيست براي خرج خانه خودم هم مجبورم بروم خانه مردم کار کنم.
مي خواهد چيز ديگري بگويد اما نميتواند، شايد لازم نباشد يک زن آبروداري اش را جار بزند. اجاق روشن و قابلمه پر از خالي خانه اش را در آستانه افطار براي ديگران به نمايش بگذارد. من به احترام رنجهاي او گريه هايش را نيز مينويسم.
زندگي سوم: خواستگاران پير
مهري هم 27 ساله است، او نيز که مثل بسياري از زنان اين مرز وبوم شناسنامه سفيدش با مهر طلاق رنگين شده است، ميگويد: شوهرم مرد خوبي بود. با هم توي يک دانشگاه درس ميخوانديم. نميشود گفت عاشق هم شديم ولي خب آنقدر از او خوشم ميآمد که وقتي آمد خواستگاري، خانواده ام را قانع کردم که جواب مثبت بدهند. وقتي عقد کرديم توي يک شرکت تبليغاتي کار ميکرد ولي هنوز شش ماه نگذشته بود که گفت با مدير عامل شرکت دعوايش شده و از آنجا بيرون آمده، يک سال دنبال کار بود ولي پيدا نکرد. عقدمان داشت طولاني ميشد، هنوز هيچ کدام از وسايلي را که قرار بود بياورد نخريده بود، غير از اين اواخر عقدمان او بوي دود ميداد. راستش توي خانواده ما هيچ کس اهل دود و اين حرفها نيست پدرم ميترسيد او معتاد شده باشد بهانه جدا شدنمان همين بود.
او ادامه ميدهد: شوهرم هيچ وقت زيربار اين حرفها نرفت. يک روز از کوره در رفت، جلوي پدرم ايستاد و گفت ديگر تحمل ندارد طعنه و سرزنش بشنود، پدرم واقعاً عصباني شد دعواي سختي کردند و بعد از آن هم غرور هيچ کدام اجازه نداد تا از حرفشان کوتاه بيايند. نميتوانستم روي حرف پدرم حرف بزنم، جو خانه عليه شوهرم بود. همه ميگفتند اگر پدرم سيلي هم توي گوش او زده بود، همسرم به احترام ريش سفيد او هرگز نبايد سرش را هم بلند ميکرد. راستش هنوز هم نفهميدم چطور شد ولي يک دفعه ديدم توي دادگاه هستيم.او ميگويد: قبل از اينکه طلاق بگيرم با خودم ميگفتم همه چيز مثل قبل از ازدواجم خواهد بود، اصلاً چيزي تغيير نکرده ولي حالا ميبينم اوضاع آن طور که من فکر ميکردم نيست. خواستگارهايي که براي من ميآيند تا ميفهمند قبلاً نامزد داشته ام از آمدنشان پشيمان ميشوند. خيلي ناراحت کننده است ولي بعضي از خواستگارها ميگويند دختر ديگري نداريد؟
او ادامه ميدهد: من که فقط نامزد داشتم کلي مرد از زن مرده و زن طلاق داده گرفته تا مردهاي پر سن و سال به خواستگاريم آمدند. واي به حال آنهايي که بچه دارند و زندگي مشترک را تجربه کردهاند.
زندگي چهارم: خانه نداريم
سحر 33 ساله از جاده ديگري وارد وادي طلاق شده است. او که سه سالي هست تنها زندگي ميکند، ميگويد: من و همسرم خيلي به هم علاقه داشتيم و هرچه بقيه ميگفتند اين پسر به درد تو نميخورد به حرفشان اعتنايي نميکردم. پايم را کرده بودم توي يک کفش که من فقط با همين ازدواج ميکنم.آن موقع ميدانستم که همسرم اعتياد دارد ولي نميدانم چرا اصلاً برايم اهميتي نداشت ولي وقتي وارد زندگي شديم و مشکلات يکي پس از ديگري خودشان را نشان دادند نظرم راجع به خيلي چيزها عوض شد. اوليش اين بود که تا به خودم آمدم ديدم من هم پاي بساط او نشستم و رفيق مصرفش شده ام.
از بيکاري، بي پولي و فروختن وسايل خانه هم چيزي نميگويم. براي نجات زندگي ام مشاوره هم رفتم ولي فايدهاي نداشت بالاخره طاقت نياوردم و با اينکه يک دختر 5 ساله داشتيم تقاضاي طلاق کردم.
او ميگويد: الان اعتيادم را ترک کردم ولي با مشکلات ديگري روبرو شده ام چون نميتوانم برگردم خانه خودمان، خانواده ام وضعيت اقتصادي خوبي ندارند و من نميخواهم سربار کسي باشم.
او ميگويد: براي پيدا کردن خانه خيلي اذيت شدم چون هرجا که ميرفتم تا ميفهميدند از همسرم جدا شده ام ميگفتند حوصله دردسر ندارند.سپس سري تکان ميدهد و ميگويد: آنها ميترسند که يک زن تنها توي خانه و يا محله شان رفت و آمد کند. خب خداي ما هم بزرگ است من که فکر نميکردم قرار است چنين بلايي سر زندگي ام بيايد. با لباس سپيد رفتم و هيچ وقت فکر طلاق گرفتن نبودم.
زندگي پنجم: فرار از اعتياد
مينا يک آرايشگر است که به گفته خودش کار و بارش بد نيست. اين خانم جوان 31 ساله هم از کساني است که صابون طلاق به جامه اش خورده، او ميگويد: پدر و مادر من وقتي 6 ساله بودم از هم جدا شدند. پيش مادربزرگم زندگي ميکردم. 13 ساله بودم که ازدواج کردم و 19 سالگي با يک بچه از همسرم جدا شدم. شوهرم تعادل روحي نداشت به قول معروف دست بزن داشت. شايدم حق داشت آخر من هنوز آن قدر بزرگ نشده بودم که بتوانم به تنهايي از پس همه کارهاي خانه آن طور که او ميخواست بربيايم.
از آن مهمتر هم اين بود که من هميشه مخالف مواد بودم و از شانس بدم شوهرم مصرف کننده بود. اصلاً يکي از دلايل جداييمان همين بود.بعد ميگويد: خب چند سالي گرفتار مواد بودم ولي وقتي ديدم دخترم دارد بزرگ ميشود و به من احتياج دارد خودم را از آن لجني که گرفتارش شده بودم نجات دادم. يک دوره کلاسهاي فني و حرفهاي رفتم و آرايشگري ياد گرفتم. حالا براي خودم يک مغازه اجاره کرده ام و کار ميکنم.او ميگويد: شايد برايتان جالب باشد من در آپارتماني زندگي ميکنم که ده واحدي است و در 5 واحد آن زناني زندگي ميکنند که مثل من مطلقه هستند.
نظرات کارشناسان
يک کارشناس آسيبهاي اجتماعي هم ميگويد: طلاق به عنوان آخرين راه حل هميشه پذيرفته شده است. به اين معنا که اگر زوجين به اين نتيجه برسند که نميتوانند در کنار هم تاب آورده و زندگي کنند، طلاق امري واجب ميشود.
اين کارشناس ارشد مددکاري اجتماعي معتقد است: اگر زن و شوهري توانايي گفتگوي منطقي و پذيرش ديدگاههاي صحيح و درست يکديگر را داشته باشند بسياري از کشمکشها به شکل دوستانه و متقابل حل ميشود. در غير اين صورت کنشها و واکنشهاي آزاردهنده براي سرکوب و وادار کردن يکديگر به پذيرش خواستهها شروع ميگردد و ادامه آن باعث ميشود که رفتارهاي نامناسب يک طرفه و يا متقابل روز به روز شدت يابد.
مهدي هاشم زاده ميگويد: امکان دارد اين رفتارها به صورت موقت و با پا درمياني ديگران فروکش کند و توصيهها مثبت باشد اما اگر تضادها ريشه دار و عميق باشند نصايح ديگران فايدهاي نخواهد داشت و ادامه چنين وضعيتي به مرور زن و شوهر را از هم دور ميکند و جدايي مرحله به مرحله شروع شده و پيش ميرود.وي ميگويد: افراد در خانوادهها آموزشهاي لازم را براي فراگيري نقشهاي زنانه و مردانه نميبينند.
نبود آموزش صحيح به جوانان قبل از ازدواج باعث شده تا زن و شوهر به علت فقدان مهارتهاي ارتباطي با عکس العملهاي ناشايست در برابر هم به اختلافات کوچک درون خانواده دامن زده و زمينه جدايي را فراهم بياورند. وي ادامه ميدهد: زنان بعد از طلاق از نظر مالي بسيار آسيب پذير ميشوند و صدمه ميبينند بخصوص زناني که شاغل نيستند و اين گروه معمولاً براي برطرف کردن نيازهاي مالي خود تصميم ميگيرند براي خود شغل و درآمدي بيابند و بعد از آن هم مشکل پيدا کردن مکان مجزا براي زندگي گريبانگير آنها ميشود که در صورت عدم موفقيت اين موضوع هم آسيبهاي خاص خودش را به دنبال دارد.
منبع: قدس ـ زهرا طوسي
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
نظرسنجی
آیا جام جهانی میتواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟



